تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

شاه دزد- (چند پارتی ۵۶ تا ۶۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

بالاخره بعد ی مدت آپ شد😬💕

حتما بخونیدش خیلی قشنگه

اسپویل کوتاه:شاپور میاد و سر ب سر دختر مظلومم عاصی میزاره عاصیم با سرفه ازش میخواد که کیفش عروسشو بهش بده که اون کثافت.. 'ببخشید ولی خیلی ازش بدم میاد🥲' و راستش این پست یکم برام زیادی غم انگیز و سنگین بود پیشنهاد میکنم اگه خوشتون نمیاد نخونید..)

(و اینکه این پارت های ۵۹ و ۶۰ به دلیل صحنه دار بودن رمز داره رمزم مثل همیشه:Roman_Lena)

شاه دزد- (چند پارتی ۳۶ تا ۴۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

#شاه_دزد 

#پارت_۳۶

#فصل_۱ 

 

 

 

 

 قلبم داشت منفجر میشد.اگه نمیتونستم فرار کنم واقعا این دفعه خوراک سگا میشدم.

خودم رو به طرف دیوار کشیدم و گفتم:

-ولم کن...میخوام برم 

تو یه دیوونه ی مریضی

با لذت داشت به تلاشم نگاه میکرد،به یکی از درختا تکیه داد و سیگارش رو بیرون اورد.

هر حرکتش باعث خالی شدن دلم میشد.

با هر کلمه ای که می‌گفت ترس رو از نزدیک لمس میکردم.

سیگار رو روشن کرد و دودش رو به بیرون فوت کرد.

هیچ تلاشی نمیکرد تا گیرم بندازه.

داشت باهام تفریح میکرد.

قبل از اینکه پام رو روی دیوار بذارم  گفت:

-کجا میخوای بری؟

خونه فریدون؟ یا شوهرت؟

لبه دیوار رو گرفتم و در حالیکه خودم رو بالا میکشیدم گفتم:

-هر جا...فرقی نداره 

فقط از توئه روانی دور باشم کافیه

خنده تو گلویی کرد و گفت:

-مواظب حرفات باش دختر...

من هنوز اونقدرا روشن فکر نشدم

راستی...یادم رفت بگم

شوهرت قول و قرار عروسی رو بهم زد چون شب عروسی فرار کردی و ابروش و بردی

فریدونم در به در دنبالته 

به نظر من اینجا بمونی در امان تری

پام رو روی یکی از شاخه ها گذاشتم و گفتم:

-برو بمیر...من برنمیگر...

با یه حرکت بالای دیدار پریدم و تازه داشتم از پیروزیم لذت میبردم که با دیدن صادق اون طرف دیوار تنم یخ زد.

شاپور خاک سیگار رو با ژست پیروزمندانه ای روی برگا تکوند و گفت:

-حالا مثل یه دختر خوب بیا پایین !

.

.

#شاه_دزد 

#پارت_۳۷

#فصل_۱ 

 

 

 

 

نگاهم به سمت صادق چرخید که با خونسردی با گوشی مشغول بود اما جوری وایساد که بتونم تفنگش رو به راحتی ببینم.

اون آدما کی بودن.

اسلحه داشتن.

سگای وحشی نگه میداشتن.

آدم میدزدیدن و باکی از پلیس و قانون نداشتن.

آب دهنم رو قورت دادم و به طرف شاپور چرخیدم،میدونستم پام به زمین برسه چه بلایی سرم میاد.

قلبم که تیر کشید بریده بریده گفتم:

-نمیام...بذار برم... منکه باهات کاری نکردم

از پشت دود سفید سیگار بهم‌ نگاه میکرد،اون چشما چقدر بی رحم به نظر میرسیدن.

دوباره یه پوک از سیگار زد و گفت:

-صادق!

صادق فورا گوشی رو توی جیبش برگردوند و به طرف دیوار اومد.

وقتی پاش رو روی آجر ها  گذاشت و به راحتی بالا اومد نمیدونستم باید چکار کنم.

از ترس گیر افتادن رو درخت پریدم.

اما اونقدر هول کرده بودم که نفهمیدم چی شد.

 شاخه زیر پام شکست و قبل از اینکه بتونم شاخه دیگه ای رو بگیرم به پایین سقوط کردم.

عاصی توی تنهایی گیر آدمایی افتاده  که به خونش تشنه بودن.

من با قاشق زیاد داغ شدم اما دردی که حالا میکشیدم بیشتر حس میشد.

حتی جیغ کشیدن هم بلد نبودم.فقط بی‌صدا اشک می‌ریختم.

فکر میکردم شاپور که پایین وایساده کمکم میکنه و بدنم رو قبل از زمین خوردن میگیره اما توی همون حالت که به درخت تکیه داده بود وایساد و من با شدت روی زمین کوبیده شدم.

.

.

#شاه_دزد 

#پارت_۳۸

#فصل_۱

 

 

بدنم خرد و خمیر شده بود،انگار استخونام رو توی هاون کوبیدن،اما درد قفسه سینه م نفسم رو بریده بود.

با اون دردی که داشتم خودم رو روی زمین عقب کشیدم،میترسیدم و هر آن ممکن بود بغضم بترکه.

 شاپور با حالت ترسناکی به تقلاهام نگاه میکرد. دیدن عذاب بقیه براش حکم آرام بخش داشت.

با تاسف سری تکون داد دود سیگار رو به بیرون فوت کرد و کنار بدنم نشست.

با نوک انگشت موهای پخش و پلا شده ی توی صورتم رو کنار زد و گفت :

-توی بد دردسری افتادی ماهی قرمز!

درد قلبم در برابر ترسی که از شاپور داشتم هیچ بود.

 اون نگاه خونسرد و تیره ترس به جونم تزریق میکرد،انگار یه مار پیتون بود و دور طعمه می‌پیچید.

با همون حرکات مار مانند دستش رو پشت گردنم برد و به موهام چنگ زد:

-حتی عرضه فرارم نداری!

از توله فریدون بعیده...

تحقیرم میکرد و نمی‌دید که چه حالی میشم وقتی کلمات رو با نامردی بیان میکنه.قلب بیچاره م دووم نمیاورد.

بدون اینکه اجازه بده بلند شم موهام رو وحشیانه دور دستش پیچید، تنم رو روی زمین کشید و با خودش برد.

سعی کردم جلوش رو بگیرم ولی فایده نداشت.

زور من کجا و زور اون کجا:

-ولم کن بذار برم...

من نمیخوام اینجا باشم...

اگه ولم نکنی بازم فرار میکنم...بخدا راست میگم

ولی انگار کر شده و نمیشنید.

وارد حیاط جلویی که شدیم صادق  کنار قفس سگا  بود.

با دیدنش قلبم داشت از حرکت می‌ایستاد.

می‌خواست من رو بندازه تو قفس سگا.

اون آدم واقعا روانی بود.

.

.

شاه_دزد 

#پارت_۳۹

#فصل_۱

 

 

شاپور تنم رو روی سنگ ریزه ها کشید و گفت:

-من از بازی شکار و شکارچی خیلی خوشم میاد 

این دفعه سعی کن از دیوار رد شی 

امروز شکار خیلی زود تموم شد

دوباره صدای سگا میومد و حرفای شاپور به اندازه پارس اون حیوونا ترسناک بود.

صدای غرش و برخورد دندوناشون رو که می‌شنیدم یادم می‌اومد بچه که بودم شبا از صدای سگا میترسیدم.

با ترس و لرز میرفتم جلوی در اتاق مامان و بابام.

فریدون برای اینکه لوس نشم وادارم میکرد تا صبح توی بالکن بخوابم.

چند باری که از ترس سگا خودم رو خیس کردم یاد گرفتم دیگه نرم جلوی در اتاق شون.

بابام هیچ وقت نمیذاشت وسط شون بخوابم تا دیگه نترسم.

روش تربیتی خاصی داشت.

اما اینبار با دفعه قبل انگار فرق می‌کرد.

برای تحقیرم راه دیگه ای بلد بود.

با اشاره ش صادق در قفس خالی رو باز کرد و تن دردناکم رو توی قفس پرت کرد.

کمرم که به میله های سرد و سیاه برخورد کرد اخ خفه ای گفتم.

میترسیدم صدام در بیاد و مثل فریدون عصبی بشه.

کنار میله ها نشست و نیشخندی به حال و روز رقت انگیزم زد:

-از اول باید مینداختمت پیش رفیقات 

توله فریدون مثل خودش بی نون و نمکه

.

.

#شاه_دزد 

#پارت_۴۰

#فصل_۱ 

 

 

 

 

دستم رو گذاشتم جلوی دهنم و بی صدا هق زدم.

من سگ نبودم،چرا بهم میگفت توله فریدون.

با بوی بدی که زیر دماغم پیچید عق زدم.

قفس بوی سگ میداد،بوی کثیفیِ حال بهم زنی که باعث میشد چندشم بشه.

نم نم بارون هم شروع شده بود. تنم از سرما لرز خفیفی کرد.

با حمله سگا یه گوشه قفس جمع شدم و به موجودات سیاه و وحشی زل زدم.

اونا میخواستن بهم حمله کنن و من رو بخورن.

شاپور به میله های قفس ضربه ای زد و گفت:

-آروم دختر...

فعلا نمیتونی بخوریش باهاش کار دارم

یکی از سگا انگار دختر بود،با حرف شاپور صدای ضعیفی از خودش در آورد و یه گوشه خوابید.

قلبم که تیر کشید و سعی کردم آروم باشم.

کاش قرصام رو هم آورده بود.

حال و روزم  وقتی رقت انگیز تر شد که شاپور ظرف غذای سگی که توش فقط آب بود اشاره کرد و گفت:

-اگه تشنه شدی میتونی از اون ظرف آب بخوری ماهی قرمز

چند وقت اینجا کنار سگا میمونی تا بفهمی چقدر باهات مهربون بودم

خودم رو به طرفش کشیدم و به میله ها چنگ زدم.

 فقط میخواستم از اون قفس کثیف برم دیگه چیزی مهم نبود:

-لطفا منو ببخش دیگه فرار نمیکنم...

معذرت میخوام ...تکرار نمیشه

لبخند کجی روی لبش نقش بست،بیشتر حالت تمسخر آمیز داشت.

سرش رو جلو آورد و گفت:

-درس امروز 

معذرت خواهی واسه کسیه که بهت تنه زده یا کفشت و لگد کرده و کثیف شده

نه واسه توله فریدون که فرار کرده

(بچم عاصی🥲💔)

شاه دزد-(چند پارتی ۳۲ تا ۳۵)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

#شاه_دزد 

#پارت_۳۲

#فصل_۱

 

در حالیکه با شیطان حرف میزد به طرف در راه افتاد.

انتظار داشت بعد از اون همه شکنجه و خونریزی زنده نباشم،حتما داشت یه نقشه دیگه می‌کشید تا اینبار واقعا بمیرم.

صادق از اتاق بیرون رفت اما نگاه من روی دری بود که فراموش کرد قفل کنه.

یه تیکه نون رو هول هولکی توی دهنم چپوندم و با آب قورت دادم.

با اینکه دوست نداشتم اما باید جون میگرفتم تا فرار کنم.

بهترین فرصت بود که خودم رو نجات میدادم.

از جام بلند شدم و آروم آروم به طرف در رفتم.

با احتیاط به راهرو نگاهی انداختم، وقتی کسی رو اون اطراف ندیدم از اتاق بیرون زدم. 

از بیخ دیوار گذشتم و به در ورودی که رسیدم پشت در پناه گرفته.

 به داخل حیاط سرک کشیدم، همونجایی که سگا توی قفس بودن.

از شانس بدم حیاط هیچ دری نداشت و دیوارا به حدی بلند بود که نمیشد فرار کرد.

عقب گرد کردم و وارد اون یکی راهرو شدم.

میترسیدم کسی من رو ببینه یا گیر شاپور بیفتم برای همین بی سر و صدا حرکت می کردم.

وقتی بالاخره به در انتهای راهرو  رسیدم با امیدواری به بیرون سرک کشیدم.

اونجا یه باغ بزرگ با درختای تنومند بود که میشد پناه گرفت.

دیوارا هم نسبت به  حیاط پشتی کوتاه تر به نظر میرسید.

هیچ سگی هم  اطراف باغ دیده نمیشد.

به عقب نگاهی انداختم و وقتی کسی رو ندیدم یواشکی از در بیرون رفتم و به طرف درختا دوییدم .

.

.

#شاه_دزد 

#پارت_۳۳

#فصل_۱

 

 

ازادی حس خوبی داشت ولی اگه شاپور میفهمید فرار کردم معلوم نبود چه بلایی سرم می‌آورد.

باید تا قبل از اینکه بفهمن گم و گور میشدم.

پشت درختا پناه گرفتم و در حالیکه نفس نفس میزدم به دری که ازش بیرون زده بودم نگاهی انداختم .

کسی دنبالم نمی‌اومد برای همین با اعتماد به نفس بیشتری راهم رو به طرف انتهای باغ در پیش گرفتم.

اول باید میرفتم بعدا میفهمیدم اون مرد روانی کیه.

با ذوق به دیوارای نیمه بلند نگاهی انداختم،چیزی تا آزادی نمونده بود  که صدایی لرز به تنم انداخت.

یه نفر اروم اروم قدم برمیداشت و سوت میزد.

پشت یه درخت پناه گرفتم،شاید فقط یکی از نگهبانا بود.

ولی فقط چند ثانیه ی بعد صداش رو شنیدم و فهمیدم با بد آدمی طرفم.

شاپور بود:

-ماهی قرمز از تنگش پریده بیرون ؟

نمیدونست اگه بگیرمش باله هاش و میچینم؟

شاپور یه ادم روانی بود،حالا حس میکردم صادق از قصد در رو باز گذاشت تا فرار کنم.

آب دهنم رو قورت دادم و پشت یه درخت دیگه پنهون شدم.

 با اینکه ازم فاصله داشت اما صدای نفس هاش رو از پشت سرم می‌شنیدم.

من شکار بودم و اون شکارچی.

شبیه یه حیوون وحشی که دنبال غذاست میومد تا شکارم کنه.

 

قدم هام رو تند کردم و به طرف دیوار دوییدم که دوباره صداش توی گوشم پیچید.

جوری آروم و شمرده شمرده حرف می‌زد که تنم میلرزید:

-کجا میخوای بری عاصی کوچولو؟

نمیدونی ماهیا از  آب بیرون بیفتن میمیرن؟

.

.

#شاه_دزد 

#پارت_۳۴

#فصل_۱

 

 

 

خودم رو پشت یه درخت پنهون کردم و به اطراف چشم چرخوندم تا راه فرار رو پیدا کنم.

باید میرفتم والا واقعا باله هام رو میچید.

 میترسیدم صدای قلبم رو که وحشیانه میکوبید رو بشنوه،حتی نفس هام بلند و کشدار شده بود.

همون طورکه به اطراف نگاه مینداختم تا راه فراری پیدا کنم دستم رو روی قلبم گذاشتم بلکه اروم بگیره.

شاپور دوباره گفت:

- اگه فریدون بفهمه قبل عروسی  ... تو زدم  عصبی میشه…

 به نفعته که فعلا پیشم بمونی

راست می‌گفت ولی از اونجا موندن خطرش کمتر به نظر میرسید. 

فرار میکردم و حرفاش هم نمیتونست جلوم رو بگیره.

اون مرد در ظاهر آروم حرف میزد،انگار که اتفاقی نیفتاده و عاصی فرار نکرده.

ولی لحن آرومش خیلی ترسناک بود.

انگار از وسط جهنم باهام حرف می‌زد.

با دیدن درخت بلندی که کنار دیوار قد علم کرده چشمام برق زد.

من بلد بودم از درخت بالا برم،تو بچگی سهیل بهم یاد داده بود.

با قدمای آهسته به سمتش میرفتم که باز صداش به گوشم رسید:

-تو نمیتونی برنده باشی عاصی

 چون این بازی رو من شروع کردم 

قبل از اینکه خودم پیدات کنم برگرد 

قول میدم تنبیهت و کمتر کنم

چقدر عوضی و نامرد بود.

یجوری رفتار میکرد که انگار صاحبمه، شایدم ارباب و رییسم.

حرف از تنبیه که می‌زد حس میکردم تنم سوزن سوزن میشه.

از اون شیطان باید دوری میکردم.

وقتی بالاخره به درخت رسیدم سریع به تنه ش چنگ زدم و به کمک یه شاخه ازش بالا رفتم.

.

.

#شاه_دزد 

#پارت_۳۵

#فصل_۱

 

 

من اصلا دختر شیطون و بازیگوشی نبودم اما توی بچگی با سهیل بازیای پسرونه زیاد میکردم.

خودش بهم یاد داده بود از درخت برم بالا.

ازش ممنون بودم که بهم یاد داده بود فرز و چابک باشم و از شاخه ها کمک بگیرم.

 

تقریبا مطمئن بودم که دیگه دستش بهم نمیرسه.

نصف راه رو رفته و خودم رو تو یه قدمی آزادی میدیدم .

فقط کافی بود روی دیوار می‌پریدم.بعدش دیگه کاری نداشت.

چند باری هم پام لیز خورد و نزدیک بود سقوط کنم،دست و پاهام به شاخه‌ ها می‌گرفت و زخمی و خراشیده میشد.

ولی درد رو به جون میخریدم تا بتونم فرار کنم.

بالای درخت رسیدم و با دیدن لبه دیوار لبخندم کش اومد.

شاپور هنوز جام رو پیدا نکرده بود،فقط صدای پاهاش رو می‌شنیدم که روی برگای زرد قدم برمی‌داشت.

حالا با آزادی فاصله زیادی نداشتم اما تا به خودم بیام صداش رو درست از زیر درخت شنیدم که گفت:

-بیا پایین عاصی

اونجا راه فرار نداره

با دیدنش بند دلم پاره شد، انگار عزرائیل رو دیدم.با اون چشمای سیاه خیره شده بود بهم.

 کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید پوشیده بود،تیپش شبیه شخصیت فیلمای مافیایی بود که توی تلویزیون میدیدم.

دقیقا پای درخت وایساده و نگاه شرورش رو بهم دوخته بود.

دوباره گفت:

-اگه نتونی فرار کنی واست بد میشه ماهی قرمز

 سگای من هنوز گرسنه ن

.

.

(عیبابا پیشونی عاصیو کجا میشونی؟🦦💔)

شاه دزد- (چندپارتی ۲۷ تا ۳۱)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

#شاه_دزد 

#پارت_۲۷

#فصل_۱

 

 

بعد از اون دیگه حتی بهم‌نگاه هم نمیکرد،انگار تنفرش چند برابر شده بود.

فکر میکردم بعد از تجاوز آروم بشه و بتونم باهاش حرف بزنم.

ولی بدون حتی یه کلمه لباس پوشید و رفت و من رو با اون حال تنها گذاشت.

صدای قفل در رو که شنیدم بغضم ترکید و توی خودم جمع شدم.

حالا اگه حامله میشدم چی میشد؟

بابام منو میکشت.

نفسم رو میبرید،مخصوصا که فکر میکرد فرار کردم.

چجوری باید ثابت میکردم دزدیدنم .

با دردی که زیر دلم پیچید دستم رو روی شکمم گذاشتم و بی صدا اشک ریختم .

درد داشتم ولی درد جسمم قابل مقایسه با درد روحم نبود. 

۷ ماه دیگه شکمم اونقدر بزرگ میشد که به راحتی میتونستن تشخیص داد باردارم.

بعد با اون وضعیت من رو برمیگردوند خونه؟

چه انتقامی بود که باید من قربانی میشدم.

تمام شب همونجا دراز کشیدم و از درد به خودم پیچیدم. 

کاش حداقل یه مسکن داشتم.

یا پد بهداشتی و خودم‌رو تمیز میکردم.

با دیدن‌چمدونا نور امیدی توی دلم زنده شد.

اون اتاق فقط یه دستشویی کثیف و کِبِره بسته داشت.

در حالیکه خون زیادی ازم میرفت بلند شدم و چمدون ها رو باز کردم.

همه چیز اون تو پیدا می‌شد جز مسکن.

حتی پد هم داشتم.

به کمک دیوار بلند شدم و خودم رو به توالت رسوندم.

.

.

#شاه_دزد 

#پارت_۲۸

#فصل_۱

 

 

گرسنگی هم به درد قلب و کمر و بقیه بدبختی هام اضافه شده بود.

دیگه جون نداشتم ،انگار خونریزی ضعیف ترم میکرد.

کاش زبونم لال میشد و از اینکه دارم ازدواج میکنم خوشحالی نمیکردم.

انگار خدا یه چیزی بدتر سر راهم گذاشت تا بفهمم خونه فریدون لااقل بهم تجاوز نشده بود.

وقتی از توالت بیرون اومدم دست و پاهام میلرزید.

تنم یخ زده بود.

تشک پر از خون رو برگردوندم تا نبینم چه بلایی سرم آورده، حتی دیدنش هم من رو میترسوند.

یادم می‌اومد با این مرد عضله ای چه زجری کشیدم .

با اینکه لباس گرم تنم بود ولی باز میلرزیدم.سرما زیر پوستم نفوذ کرده و احساس کرختی میکردم.

یکی از مانتوهام رو دورم پیچیدم و دراز کشیدم. 

نامرد حتی یه پتو بهم نداده بود تا روی خودم بکشم.

قلبم که تیر کشید توی مشتم گرفتمش،حالا بدون قرص باید چکار میکردم. 

گرسنگی و ضعف بدترش هم میکرد.با استرس و نگرانی هم یه قدم به وایسادنش نزدیکم میشدم‌.

اگه یه راه فرار پیدا میکردم حتما میرفتم.

مهم نبود بعدش چی میشه.

.

.

#شاه_دزد 

#پارت_۲۹

#فصل_۱ 

 

 

آدم روانی ای که من رو دزدیده بود بعد از .... رفت و ۲ روز تمام بدون آب و غذا ولم کرد.

ت... شده و تحقیر شده ،توی اتاقی که نه تهویه داشت ،نه سیستم گرمایش.

از سرما و بوی خون و کثیفی حالم بهم میخورد.

گرسنگی و ضعف هم به حال و روز رقت بارم اضافه شده بود.

شاید میخواست همونجا بمیرم و از شرم خلاص شه.

یا اونقدر براش بی ارزش بودم که حتی یادش نمی‌اومد یه دختر رو اسیر و بعد از ت... ول کرده.

حتی یکی پیدا نمیشد یه لقمه نون برام بیاره.

من رو انداخته بودن توی اون اتاق تا از خونریزی و گرسنگی بمیرم.

وقتی طاقتم تموم شد به سختی خودم رو به در رسوندم.

دستام جونی نداشت ولی حاضر بودم برای یه تیکه غذا هر کاری کنم.

ضربه بی جونی به در کوبیدم و گفتم:

-کسی اونجا نیست؟

لطفا یکم بهم غذا بدید

صدامو می‌شنوید

 

هیچ کس صدام رو نمیشنید.ولم کرده بودن تا بمیرم.

خونه انگار خالی از سکنه بود،فقط صدای سگا بهم دلگرمی میداد که هنوز هستن.

حالا که مرگ رو چند قدمی خودم میدیدم برای زندگی تلاش میکردم.

دلم نمیخواست اونجوری  بمیرم.

دست بی رمقم رو بالا بردم و به در کوبیدم،اینبار محکم تر تا بلکه صدام رو بشنون.

.

.

#شاه_دزد 

#پارت_۳۰

#فصل_۱

 

 

وضعیت مسخره و خنده داری داشتم.

تنها امیدم صدای پارس سگا بود و دلم خوش بود که هنوز یه نفر تو این خونه ست و تنها نمیمیرم.

دلم برای خودم میسوخت.

فریدون باید اون عذاب رو می‌کشید،نه من که خودم قربانی بودم. 

کم کم  پلکام بسته میشد که یه نفر کلید انداخت توی در و وارد اتاق شد.

انگار بالاخره شاپور خان دلش برام سوخته بود.

به امید دیدنش چشم باز کردم 

اما همون مردی بود که چند روز پیش کنار قفس سگا  دیدمش،صادق .

سینی کوچیکی توی دستش بود و سر چرخوند تا پشت در پیدام کرد.

با اخم گفت:

-چرا اونجا نشستی؟

پاشو بیا واست غذا اوردم

دلم ضعف میرفت و با شنیدن اسم غذا دهنم آب افتاد.

کاش یکم پلو و خورشت می‌آورد، یه غذای گرم که ته دلم رو می‌گرفت.

اما خیلی زود خورد توی برجکم.

صادق پشت گردنش رو با خجالت ماساژ داد و گفت:

-یعنی ...غذا که نمیشه  بهش گفت

آقا دستور دادن همینو واست بیارم

چشمام سیاهی می‌رفت و مهم نبود چی اورده،فقط باید زودتر میخوردم والا بیهوش میشدم.

به سختی خودم رو به طرف تشک کثیف کشیدم و گفتم:

-نمیشه... به آقات بگی آزادم کنه؟

اصلا حالم خوب نیست

سینی رو جلوم گذاشت و گفت:

-دِکی...خانوم و باش

این همه زحمت کشیدیم 

نقشه کشیدیم

هزینه کردیم تا خانوم و بیاریم اینجا

بعد به همین راحتی ولت کنیم بری؟

جون کل کل باهاش نداشتم.

ترجیح میدادم اول یه چیزی بخورم ولی وقتی نگاهم به سینی افتاد دلم می‌خواست گریه کنم.

.

.

#شاه_دزد 

#پارت_۳۱

#فصل_۱

 

 

 

کاش قدرت اینو داشتم تا سینی رو توی صورت صادق بکوبم تا شاید یکم اروم‌بگیرم.

توی سینی یه لیوان آب و یه تیکه نون بود.

فقط در حدی که ته دلم رو بگیره و زنده بمونم.

 

باورم نمیشد بعد از اون همه خونریزی و شکنجه ای که بهم داده بود فقط یه تیکه نون برام فرستاده تا بیشتر اذیتم کنه.

صادق که حال و روزم رو دیده بود گفت:

-همینو بخور و خدات و شکر کن

ما که بچه بودیم همینم یه وقتایی گیر نمیاوردیم بخوریم

دختر شکمویی نبودم ولی با اون همه خونریزی یه چیز قوی میخواستم،یه غذای گرم.

نه نون خشک و آب.

شاپور حتی یه غذای گرم رو هم ازم دریغ میکرد. 

آخه اون چجوری شکنجه ای بود:

-بخور یکم جون بگیری آقا شب میاد بهت سر میزنه

-میخوام نیاد مردک اشغال حرومزاده 

حالم ازش بهم میخوره

اونقدر عصبی بودم که با نفرت فحش میدادم.

صادق به در نگاهی انداخت ،انگار میترسید شاپور بیاد و صدام رو بشنوه.

دوباره گردنش رو مالید و گفت:

-اینجوری نگو...آقام آدم بدی نیست

نیشخند صدا داری زدم:

-آره...آخه اصلا آدم نیست...حیوونه

مرد می‌خواست حرفی بزنه که گوشیش زنگ خورد،با دیدن شماره فورا تماس رو برقرار کرد و به طرف در رفت:

-جونم آقا...بله خیال تون راحت...

زنده ست!

(هعیییی آدم میمونه چی بگه🚶🏻‍♀️💔)