شاه دزد- (چند پارتی ۸۶ تا ۹۹)
(توضیحات پست قبل رو بخونید💘)
خیلی رمانه قشنگیه و به جاهای حساسی رسیده حتما بخونیدش🤌🏻🎀
پس،
مایل به ادامه؟؛

دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۸۶
همه توی اون مهمونی یه طور عجیبی بهم نگاه میکردن
احساس می کردم زامبی هستم ،یا یه آدم فضایی که اومدم توی جمع آدما.
ولی من به فکر راه فرار بودم،توی همچون مهمونی حتما میشد یه راهی پیدا کرد.
شاهپور تهدیداش رو ورده بود اما توی خونه خودم نبودیم که شش دانگ حواسش به من باشه.
وقتی خدمتکار با سینی نوشیدنی اومد و به طرفم خم شد شاپور برای خودش یکی از لیوان ها رو برداشت و گفت:
-برای خانوم نوشیدنی بدون الکی بیار
با رفتن خدمتکار نگاه برزخی ای بهش انداختم و گفتم:
-اینجا دیگه رئیس بازی در نیار
چرا باید...
از زیر میز دستش رو روی پام کشید و در حالیکه نوشیدنیش رو مزه مزه میکرد گفت:
-تا وقتی که اینجایی و شکمت و سیر میکنم رئیست منم
از زبونتم واسه کارای مفید استقاده میکنم یادت که نرفته؟
فشار انگشتاش رو که زیاد کرد نفسم تقریبا رفته بود.
با صدای مردی که نزدیک میشد بالاخره نجات پیدا کردم.
مرد که موهای جو گندمی داشت و دختر بلوندی که همراهش بود نزدیک تر شدن و شاپور به احترام شون بلند شد:
-به به شاپور خان...مشتاق دیدار
مودبانه خوش و بش میکردن اما رفتارشون اصلا دوستانه به نظر نمیرسید.
منم به احترام شون بلند شدم و مرد نگاهی به سر تا پام انداخت و با تعجب گفت:
-دختر فریدون نیست؟
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۸۷
با خودم گفتم هیچ وقت قول نمیدم از کنارت تکون نخورم.
هر وقت که بتونم فرار میکنم و یکجایی میرم که دیگه دستت بهم نرسه.
با دقت همه جای سالن رو نگاه میکردم تا بلکه یه راهی پیدا کنم.
برام مهم نبود چه کسایی توی مهمونی هستن.
حتی مهم نبود یه دختر مو بلوند از همون اوایل مهمونی با نفرت بهم خیره شده.
با صدای شاپور دست از آنالیز اطراف گرفتم:
-پاشو همراهم بیا
امشب خبرای زیادی دست بابا فریدونت قراره برسه
آب دهنم رو قورت دادم:
-میخوای چکار کنی؟
-من قرار نیست کاری کنم
ته دلم بدجوری خالی شده بود.
میدونستم شاپور آدم خطرناکیه، حکم اع.دام داره.
کارای خلاف میکنه اما حرفاش بیشتر ترسناک بود.
با هم به طرف میز بزرگی رفتیم که چند تا مرد دورش نشسته و انگار ورق بازی میکردن.
شاپور هم بهشون ملحق شد ، برگه های توی دستش که یه نفر گفت:
-شاپور خان .. چی میذارید
اتابک که درست روبروی شاپور نشسته بود نگاه دقیقی بهم انداخت و گفت:
-منکه میگم یاقوت سرخی رو بذار
به نظرم قیمتش بالاست
شاپور نیشخندی زد و گفت
-حتی اگه ماهی قرمزم و بذارم تو یکی هیچ وقت دستت بهش نمیرسه
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۸۸
من از اون بازی چیزی سر در نمیاوردم
ولی یادم میاومد توی فیلم جیمز باند یه همچین چیزی رو دیده بودم.
انگار دست اول تموم شده بود و همه داشتن استراحت میکردن که کنار گوشش گفتم:
-من باید برم دستشویی
سرش رو به علامت باشه تکون داد اما قبل از بلند شدن یکی از مردای پشت میز گفت:
-شاپور خان...شنیدم محموله جدید آخر هفته میرسه...
مشتاقم ببینم این دفعه چجوری قراره پلیس مرزی رو دور بزنی
شاپور کنار گوشم گفت:
-خودت برو...ولی بچه ها حواسشون بهت هست
دست از پا خطا نکنی
وقتی به طرف سرویس راه افتادم دیدم که نیشخندی زد و دوباره روی صندلی نشست.
بهترین فرصت بود تا خودم رو نجات بدم.
وارد سرویس شدم اما قبلش میدونستم اونجا طبقه سی ام هست و امکان نداره بتونم از پنجره فرار کنم.
فقط دنبال یه فرصت میکشتم.
چند لحظه ای وقت تلف کردم اما قبل از اینکه از سرویس بیرون بزنم نگاهم به انباری ته توالت ها افتاد.
وارد انباری شدم و با دیدن روپوشی که به رخت آویز آویزونه لبخندم کش اومد.
شاید اون همون فرصت بود.
روپوش رو سریع پوشیدم و با کشی که توی کیفم داشتم موهام رو جمع کردم.
چرخ دستی نظافت رو برداشتم و با احتیاط از سرویس بیرون زدم.
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۸۹
از راهرویی که به انتهای سالن میرسید
چرخ رو هل دادم و از گوشه چشم دیدم که ۲ تا مرد کت و شلوار پوش به طرف توالت زنونه رفتن.
شک نداشتم افراد شاپور هستن.
از استرس نوک انگشتام یخ زده بود.
صدای کفشای پاشنه بلندم روی سرامیکا اذیتم میکرد و تمرکزم رو میگرفت.
از راهرو که خارج شدم کفشام رو در آوردم و توی مشمای سیاهی که به چرخ وصل بود انداختم.
راهروی کناری رو رد کردم و خیلی زود به رختکن رسیدم.
با استرسی که داشت هر لحظه بیشتر میشد به دو طرف نگاه کردم و وقتی کسی رو اون اطراف ندیدم وارد رختکن شدم.
خدا رو شکر می کردم که توی رختکن هم کسی نیست.
باید یه دست لباس ساده پیدا میکردم والا با اون لباس قرمزی که تنم بود فورا لو میرفتم.
بین کمدا گشتم و با دیدن روپوش زنونه ای که توی کاور بود و روی در آویزون کردن ذوق زده به طرفش دوییدم.
یکی از کارکنا یادش رفته بود در کمدش رو ببنده.انگار یکبار توی زندگیم شانس آوردم.
توی کمد رو گشتم.
بازم شانس باهام یار بود.
مانتو و شلوار بیرون و مقنعه مشکی و یه جفت کفش طبی زنونه هم تونستم پیدا کنم.
فورا لباسام رو در آوردم و قبل از اینکه بفهمن غیب شدم لباسای جدید رو پوشیدم.
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۹۰
میدونستم که تا الان افراد شاپور وارد سرویس شدن و بعد از زیر و رو کردن توالت ها فهمیدن که فرار کردم.
پس باید میجنبیدم.
داخل کمد یه کیف زنونه هم بود.
با عجله داخلش رو گشتم و با دیدن کیف پول سریع بازش کردم..برای فرار به مول نیاز داشتم.
من دزد نبودم ولی چاره ای نداشتم.
بعدا که به سلامت رفتم خونه پولش رو برمیگردوندم و ازش معذرت خواهی میکردم.
فقط اون لحظه نجات خودم مهم بود والا شاپور معلوم نبود چه بلایی سرم میاره.
پول رو توی جیبم چپوندم و از رختکن بیرون زدم.
چرخ نظافت هنوز همونجا بود،میتونستم برای استتار ازش استفاده کنم.
با احتیاط به طرف قسمت خدمه و آشپزخونه رفتم.
چند نفری مشغول بودن و با سینی های نوشیدنی و خوراکی میرفتن و برمیگشتن.
دل رو به دریا زدم و از یکی از پسرای جوون که با عجله از آشپزخونه بیرون زده بود پرسیدم:
-ببخشید باید برای نظافت برم طبقه پایین
میدونید از کجا باید برم؟
پسر بدون توجه بهم به آسانسور انتهای راهرو اشاره کرد و گفت:
-نیروی خدماتی از اون آسانسور استفاده میکنه
اون پسر نمیدونست چه کمک بزرگی بهم کرده.
تشکر کوتاهی ازش کردم و به طرف آسانسور رفتم.
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۹۱
اینکه بعد از فرار کجا پناه ببرم رو بهش فکر نکرده بودم.
فعلا فقط میخواستم برم تا خودم رو نجات بدم.
فریدون و مامانم و شاپور توی اون لحظه جایی توی مغزم نداشتن.
دکمه طبقه دوم رو فشار دادم چون ممکن بود توی لابی و پارکینگ افراد شاپور باشن و گیر بیفتم.
از استرس اونقدر لبم رو جوییده بودم که طعم خون رو توی دهنم حس میکردم.
آسانسور لعنتی هم کند حرکت میکرد،اگه با لاکپشت میرفتم زودتر میرسیدم.
وقتی بالاخره به طبقه دوم رسیدم از داخل کابین به بیرون سرک کشیدم.
خدا رو شکر کسی اون اطراف نبود.
چرخ دستی رو هل دادم و وارد سالن شدم.
باید از در پشتی فرار میکردم والا شانسی نداشتم.
بالاخره بعد از یکم گشتن در پشتی رو پیدا کردم
و چرخ دستی رو همونجا گذاشتن و وارد راه پله شدم.
بالا و پایین رو با دقت دیدم و در حالیکه قلبم بدجوری تیر میکشید
دوییدم و از پله ها پایین رفتم.
دکتر بارها گفته بود استرس برام مثل سمه
و از وقتی با شاپور آشنا شدم مدام ترس و استرس وحشتناکی رو تجربه میکردم.
ولی اون لحظه ارزشش رو داشت.
آزاد شدن از دست هیولا میارزید به درد قلبم.
از پله ها خودم رو به در پشتی ساختمان رسوندم و پام رو که توی خیابون گذاشتم
حس پرنده ای رو داشتم که از قفس ازاد شده.
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۹۲
وارد پیاده رو که شدم بدون اینکه بدونم هدفم کجاست شروع کردم به دوییدن.
فقط میخواستم برم،کجا؟ مهم نبود.
یجوری از بین آدما رد میشدم و بهشون تنه میزدم که انگار واقعا پشت سرم هستن.
صدای ضربان قلبم رو توی مغزم میشنیدم و باز به سرعتم اضافه میکردم.
میدونستم تا الان فهمیدن که فرار کردم ولی تا ساختمون رو میگشتن من فرصت داشتم.
قلبم که شروع کرد به بازی در آوردن یجا وایسادم تا نفسی تازه کنم.
دستم رو روی قفسه سینه م گذاشتم و خم شدم.
اونقدر درد داشتم که نفس کشیدنمم با درد وحشتناکی همراه بود.
یکم که حالم جا اومد صاف وایسادم و تازه متوجه شدم که توی ایستگاه اتوبوس.
روی یکی از نیمکت ها نشستم و خیره شدم به ماشینایی که به سرعت رد میشدن.
نمیدونستم باید چکار کنم.
کجا برم.
حالا که احساس آزادی داشتم به این فکر میکردم من اصلا جایی برای رفتن ندارم.
اگه برمیگشتم خونه بابا و مامانم من رو میکشتن.
آبروریزی بزرگی براشون محسوب میشد، چون روز عروسی فرار کردم.
هنوز با خودم درگیر بودم که یادم اومد خاله مامانم که یه پیر زن تنها بود
توی یکی از روستاهای اطراف کرج زندگی میکنه.
اگه خودم رو به اونجا میرسوندم میتونستم چند وقتی پنهون بشم تا بعدش یه فکری کنم.
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۹۳
تازه نفسم داشت جا میاومد که صدای صادق رو از پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شنیدم.
وقتی حرف میزد تا مرز سکته پیش میرفتم:
-همه جا رو خوب بگردید بی عرضه های احمق
حتما همین جاهاست
نمیتونه راه دوری رفته باشه اونم با همچون بباسایی
-آقا...به سرت قسم همه جا رو گشتیم...انگار آب شده رفته تو زمین
هیچ کس یه خانوم با این مشخصات ندیدن
صادق با حرص حرف میزد،اونم مردی که تمام مدتی که میشناختمش آروم بود و عصبی نمیشد:
-امشب بدون اون دختر برگردیم شاپور خان زنده زنده پوست مون و میکنه
پس اگه جون تون و دوست دارید خوب همه جا رو بگردید
شده وجب به وجب این خیابونا و خونه هاش رو میگردید ولی صحیح و سالم میاریدش
شیر فهم شد؟
دستم رو روی قلبم گذاشتم که از ترس تند و وحشیانه میزد.
قلب مریضی که توی حالت عادی یکی در میون میتپید
ولی حالا شبیه بمبی که آماده انفجاره خودش رو به قفسه سی.نه م میکوبید.
با اون لباسا امکان نداشت من رو بشناسن.چون دنبال یه دختر با لباس قرمز میگشتن.
ولی باید احتیاط میکردم و از اونجا دور میشدم.
اما همون لحظه صدای صادق رو شنیدم که گفت:
برید تو ایستگاه ببینید کسی دختره رو ندیده
بجنبید بی مصرفای حیف نون
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۹۴
تمام تنم شروع کرده بود به لرزیدن،اگه گیر میافتادم شاپور بجای آدماش پوست من رو میکند.
تا سکته راهی نداشتم.
به مانتوم چنگ زدم و دنبال یه راه فرار میگشتم که اتوبوس شهری جلوی ایستگاه وایساد
فورا توی مغزم جرقه زد ،فعلا باید دور میشدم تا بعد یه فکری میکردم.
پیرزنی کهکنارم نشسته بود به سختی سعی میکرد بلند شه.
برای اینکه همه فکر کنن من دختر اون زن هستم ساکش رو برداشتم و دستش رو گرفتم:
-بذار کمکت کنم مامان جان
-پیر شی مادر
پاهام یاری نمیکنن
پشت به بقیه آدما کردم و دست پیر زن رو گرفتم.
حس میکردم آب بدنم خشک شده،اونقدر که استرس کشیده بودم.
آدمای شاپور که وارد ایستگاه شدن من و پیرزن جلوی اتوبوس بودیم.ـ
مثل یه دختر واقعی بهش کمک کردم از پله ها بره بالا و بدون عجله خودمم همراهش رفتم.
آدمای شاپور گوشی توی دست شون رو به چند نفر نشون دادن و جواب منفی گرفتن.
شک نداشتم دارن عکس من رو نشون میدن.
کنار پیرزن نشستم و گفتم:
-مامان جان...میشه بگید از کجا میتونم برم ترمینال غرب
پیرزن توی جاش جابهجا شد و گفت:
-ایستگاه بعد پیاده شو...
پیرزن که شروع کرد به توضیح دادن یواشکی از پنجره اتوبوسی که آروم آروم داشت راه میفتاد به بیرون سرک کشیدم.
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۹۵
تمام تنم شروع کرده بود به لرزیدن،اگه گیر میافتادم شاپور بجای آدماش پوست من رو میکند.
تا سکته راهی نداشتم.
به مانتوم چنگ زدم و دنبال یه راه فرار میگشتم که اتوبوس شهری جلوی ایستگاه وایساد
فورا توی مغزم جرقه زد ،فعلا باید دور میشدم تا بعد یه فکری میکردم.
پیرزنی کهکنارم نشسته بود به سختی سعی میکرد بلند شه.
برای اینکه همه فکر کنن من دختر اون زن هستم ساکش رو برداشتم و دستش رو گرفتم:
-بذار کمکت کنم مامان جان
-پیر شی مادر
پاهام یاری نمیکنن
پشت به بقیه آدما کردم و دست پیر زن رو گرفتم.
حس میکردم آب بدنم خشک شده،اونقدر که استرس کشیده بودم.
آدمای شاپور که وارد ایستگاه شدن من و پیرزن جلوی اتوبوس بودیم.ـ
مثل یه دختر واقعی بهش کمک کردم از پله ها بره بالا و بدون عجله خودمم همراهش رفتم.
آدمای شاپور گوشی توی دست شون رو به چند نفر نشون دادن و جواب منفی گرفتن.
شک نداشتم دارن عکس من رو نشون میدن.
کنار پیرزن نشستم و گفتم:
-مامان جان...میشه بگید از کجا میتونم برم ترمینال غرب
پیرزن توی جاش جابهجا شد و گفت:
-ایستگاه بعد پیاده شو...
پیرزن که شروع کرد به توضیح دادن یواشکی از پنجره اتوبوسی که آروم آروم داشت راه میفتاد به بیرون سرک کشیدم.
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۹۶
اون اولین موفقیتم توی زندگیم بود.
اولین رفتن.
اولین شجاعت.
حالا که رفتن رو یاد گرفته بودم دیگه حتی پیش فریدون و مامانمم برنمیگشتم.
میرفتم یه جایی که شاپور و آدماش هیچ وقت دستشون بهم نرسه.
فریدون و مامانم فقط چند تا عکس یادگاری ازم داشته باشن.
به کمک پیرزن تونسته بودم خودم رو برسونم به ترمینال.
اول بلیط خریدم و اتوبوس های کرج رو پیدا کردم.
استرس داشت خفه م میکرد.
قلبم یکی در میون میزد، اما یکم دیگه که دووم میآورد و به کرج میرسیدم از یه دارو خونه قرص میخریدم.
فعلا پول داشتم.
سوار اتوبوس که شدم با وسواس تمام آدمایی که روی صندلی ها نشسته بودن رو نگاه کردم.
میترسیدم یهو شاپور از یجایی بیرون بیاد و من رو برگردونه به همون جهنم.
خیالم که از نبودنش راحت شد روی صندلی خودم نشستم و به بیرون خیره شدم.
اون اتوبوس آخرین ماشین بود و من حدودا ۲ ساعت دیگه میرسیدم کرج.
ساعت ۱۲ شب نمیدونستم چجوری باید تا خونه خاله خودم رو برسونم.
اونم با درد قلبم که هر لحظه بیشتر میشد.
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۹۷
به کرج که رسیدیم ساعت از ۱۲ شب گذشته بود،حالا نمیدونستم باید چکار کنم.
کجا برم.
اون موقع شب هیچ ماشینی پیدا نمیشد.
اصلا نمیدونستم خودم رو چجوری به برغان برسونم.
خونه خاله که میرفتیم همیشه بابا ما رو میبرد و هیچ وقت همچین دغدغه هایی نداشتم.
از مسئول باجه هم پرسیدم و اون معتقد بود اون موقع شب خطرناکه و برای رفتن بهتره که تا صبح صبر کنم.
ولی اون نمیدونست من نه جایی دارم،نه قلب سالمی که دووم بیاره.
به ناچار روی یکی از صندلی ها نشستم،تا صبح همونجا میموندم و بعدش یه فکری میکردم.
با یادآوری شاپور ناخودآگاه لبخندم کش اومد.
حتما تا الان دیوونه شده بود،اون آدم عادت نداشت کسی غرورش رواینجوری له کنه.
اصلا فکر نمیکرد بتونم فرار کنم.
حاضر بودم هر چی که دارم رو بدم ولی اون لحظه که خبر پیدا نشدنم رو بهش میدن اونجا باشم.
تنها دلخوشی اون شبم همون حال بد و عصبانیتش بود تا بتونم تا صبح دووم بیارم.
ترمینال هر لحظه خلوت تر میشد اما نمیترسیدم
چون هیچ کس برای من خطرناک تر از شاپور نبود.
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۹۸
توی صندلی فلزی ترمینال کز کرده بودم و کم کم داشت خوابم میبرد.
سرما و گرسنگی و خستگی معجونی بود که به خواب دعوتم میکرد.
اما میترسیدم اونجا بمونم و شاپور پیدام کنه،همچون مرد خطرناکی امکان نداشت به راحتی دست از سرم برداره.
ترسی که ازش داشتم به جا بود.
من دیده بودم یه آدم رو جلوی چشمام سلاخی کرد.
هر چقدر که ازش میترسیدم خواب و خستگی از اون قوی تر بود.
بین خواب و بیدار دست و پا میزدم که صدایی توجهم رو جلب کرد:
-همه جا رو خوب بگردید
حتما همینجاهاست
از وحشتی که به جونم افتاده بود توی جام پریدم.
شاپور و ادماش پیدام کرده بودن.
این دفعه من رو جای اون مرد سلاخی میکرد.
با وحشت به اطراف چشم چرخوندم و مرد کت و شلوار پوشی رو دیدم که به طرف باجه بلیط فروشی میرفت.
انگار خودش شخصا اومده بود تا پیدام کنه.
اینبار دیگه نمیدونستم چطور باید پنهون میشدم.
هیچ کس دور و برم نبود و سالن تقریبا خالی به چشم میاومد.
وقتی پشت باجه وایساد قلبم داشت
وایمیساد،بلیط فروش من رو دیده بود،عکسم رو که بهش نشون میداد لو میرفتم.
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۹۹
ساندویچم رو خوردم.
یه لیوان کاغدی چایی هم روش.
کم کم داشتم جون میگرفتم.
انگار تازه انرژی گرفته و میتونستم فکر کنم.
یکم پول دیگه داشتم.
اونقدر که خودم رو خونه خاله برسونم و دارو بخرم.
فردا صبح قبل از برگشتن حتما قرص میخریدم .
دلم نمیخواست برگردم خونه.
حالا که ازاد شده بود به قفس برنمیگشتم.
ولی بعدش چی؟
کجا زندگی میکردم.
چطوری پول در میاوردم.
اونم منی که حتی بلد نبودم توی جامعه زندگی کنم.
حس میکردم یه دختر عقب افتاده م،از هم سن و سالای خودم خجالت میکشیدم.
اونایی که کار میکردن و میدونستن چطور توی جامعه گلیم شون و از آب بیرون بکشم.
خسته از اون همه فکر و خیال خمیازه ای کشیدم و دو تا از چادر نماز ها رو برداشتم.
یکی رو مثل بالش زیر سرم گذاشتم و اون یکی رو روی ت.ن.م کشیدم.
حالا که شکمم سیر شده بود باید میخوابیدم تا فردا میرفتم خونه خاله.
دلم یجور عجیبی آروم بود،حس میکردم شاپور اونجا پیدام نمیکنه.
❥•∞---------------------------------༊
(فقط ی پارت دیگه..)