دانشگاه دیوونه ها (چند پارتی )
سلاممممم
خوبید
اومدم با ادامه رمان
زیاد لفتش نمیدم
مایل به ادامه؟!
راستییییییییی
اگه این پارت حمایت بشه رمان جدید رو هم میزارم
سلاممممم
خوبید
اومدم با ادامه رمان
زیاد لفتش نمیدم
مایل به ادامه؟!
راستییییییییی
اگه این پارت حمایت بشه رمان جدید رو هم میزارم
سلام خوبید
اومدم با ادامه رمان
و
و
و
و
و
و
یه خبر دارم براتون🤨
یه رمان جدید هم قراره بارگذاری بشه 😁🥳
اسمش؟
خب چیزه
چیز
قول بده نخندی😁
قول دادیااااااا 🤨
اسمش <<مگس>>
میدونم
میدونم
اسمش یه جوریه
ولی خیلییییییییییییییی رمان باحالیه 😆
توصیه میکنم حتما بخونید
خب خب
حالا بریم سراغ رمانمون
مایل به ادامه؟!
سلاااااااام
چطورییییییییید
اومدم بعد یه مدت طولانی
شرمنده همتون و بیشتر از همه بانو خوشگله شدم 💗🫂
امتحان داشتم در حد چی
ولی اومدم جبران کنم
خب پس بدون فوت وقت بریم واسه ادامه رمان
مایل به ادامه؟!
سلامممممممم خوبید 💞🙃
اومدم با ادامه رمان🥰
امیدوارم خوشتون بیاد😜💕
لایک و کامنت فراموش نشه🫂💘
مایل به ادامه؟
سلااااام چطورید خب خب دیروز نتونستم پارت بزارم عوضش امروز تا جایی که نوشتار اجازه بده میزارم 🫠🥰
امیدوارم خوشتون بیاد 🙃💗
مایل به ادامه؟
لایک و کامنت فراموش نشه💘
#پارت_5_6_7
نیش همه بچه ها براخنده بازشد ولی خودشونو کنترل کردن... اوشونم بعد ی لبخند حرص
درار فرمودن:شما احیانا مُفَتشی؟
پسره پرو مثلا خواست ضایم کنه ولی منو نمیشناسه..من ب سنگپا قزین میگم برو من
جات کشیک میدم...بهش میخورد ۶۱ سال باش..جالبه تو این سن استاد شده حتما خیلی
مخه..
با لحنی ک تا ناکجا ابادشو بسوزونه گفتم:لازم باشه برای رفع کنجکاوی دوستان مفتشم
میشم..من فقط نگران سهراب سپهری ام ک تنش توگور نلرزه..
اخمی کردو گفت:شما نگران خودت باش ک این ترم نیوفتی... با این حرفش همه بچه ها
گفتن: اوووووووو
إی ادم پلید..تهدید تو روز روشن و سواستفاده از مقام استادی..خواستم جوابشو بدم ک
یهو در کلاس بازشد و ی دختر خوشگل اومد تو کلاس...ی صورت پر با چشمای رنگی و
موهای طلایی داشت..لباسشم مانتو مشکی با شلوار کتان کرم بود...
بدون توجه ب همه با صدای بلند رو ب شاعرجان)همون استاد( گفت: داداشی
جونم،قربونت برم میدونم دیر کردم ولی تقصیر خودت بود دیشب فیلم جدید گرفتی
داشتیم میدیم منم خواب موندم...
ببخشید خب..استاد بداخلاقی نشی ها..اصلا مامان گفت اگ تو کلاس رام ندی خونه
حسابتو میرسه...
همه چشماشون گرد شده بود..خود سهرابم بادهن باز داشت ابجی جونشو نگاه میکرد...
کلاس چند ثانیه تو سکوت بود ک سهراب چشماشو بست و بعد ی نفس عمیق گفت: برو
بشین
آبجیشم أد اومد رو صندلی خالیه کنار من نشست..ایول،اگ باهاش دوست بشم نونم تو
روغنه
همین ک نشست اروم بهش گفتم:فکرکنم امروز ب واسطه مامانت جون سالم بدر ببری..
لبخند بزرگی زدو گفت:اره والا هربار مادرم ناجی من میشه... دختر خون گرمی بود..اسمش
پرستوعه و همسن منه...
شاعرجان فرمودند خودتون رو معرفی کنید،نوبت ب منو شروین رسید ک بعد گفتن اسمو
فامیلمون پرسید:خواهر برادرین؟
من: ن آبجی و داداشیم...شروینم خودشیرین سریع پشت سرم گفت:شوخی
میکنه..پسرعمو دخترعموییم.
چپ چپ نگاش کردم..دهن لق
بعد معرفی بچه ها ونحوه درس دادنش،چون روز اول بود زود کلاسو تموم کرد..منو شروین
رفتیم ی چایی زدیم تو رگ..پرستو رو کنار سهراب دیدم تو حیاط و در کمال پرویی سمتشون
رفتم..شروین رفت ی چند رفیق جینگ واس خودش پیدا کنه
من:دوباره سلام...کلاغ جون عه ببخشید یعنی پرستو جون میشه شماره موبایلتو بهم بدی؟
خیلی شیک سهرابو پشه حساب کردم... پرَی)چ صمیمی هم شدم( شماره شو داد منم بهش
تک زدم..تشکر کردم و داشتم ازشون دور میشدم ک صدای سهرابو شنیدم:چرا شمارتو ب
غریبه ها میدی؟
-عه داداش دختره خوبیه- یه روزه فهمیدی ک خوبه
برگشتم سمتشون و خطاب ب پرستو گفتم:خان داداشت راس میگ عزیزم..جامعه پ رگرگه
نباید ب هرکس اعتماد کرد ولی وقتی شانس باهات یاره وبا ی فرشته دوس میشی)با دست
ب خودم اشاره کردم-آی عمَ خودشیفته(نباید فرصتو از دست بدی..
صدای پوزخند سهرابو شنیدم ک بلافاصله گفتم:بعضی هاهم از سر حسودی ی چیز
میگن..بهشون توجه نکن..
اخیششش اخماش رفت توهم..اها کنف شدی کیفیدم
پرستو لبخند زد ک همونموقع شروینم اومد پیشمون..
- سلام،سلام،استاد حالتون بهتره؟
سهراب با تعجب:مگ قرار بود بد باش؟
-ب خاطر قضیه صبح میگم..بد ضربه ای بود.
پرستو با کنجکاوی پرسید: قضیه صبح چیه؟
سهراب خاست بگ هیچی ک من سریع گفتم: صبح ک داشتیم میومدیم کلاس دیدیم ی
نفر داره عین اسب میدوه..البته استاد دورازجون شما دارم مثال میزنم..هیچی دیگ بعد از
شانس بدش ی پرش دومتری توسط پوست موز انجام میده و با نشیمنگاه مبارک ب زمین
بازمیگردند..
پرستو خندیدد و گفت: اره دادش؟ بمیرم الهی دردت اومد؟ سهراب لبخند کلافه ای
زدوگفت ن چیزی نبود..
اره جون عمش چیزی نبود..کرگردنم با این شدت میافتاد زمین میپوکید بعد این میگ هیچی
نبود..الکی مثلا من قوی ام...هرچند از هیکلش معلومه ک پرزوره
بعد چندتا کلاس دیگ راهی خونه شدم..
- سلام سلام...مامی ددی کجایین؟؟
ب سرعت دویدم سمت اتاقشون ومثل خر درو باز کردم و چیزی نباید میدیدمو
دیدم...بعله
ددی و مامی تو حلق هم بودن..یعنی مادرم رو پاری پدرم رو تخت نشسته بودن و مشغول
لاوترکوندن بودن ک با اومدن من پدرم هول میشه ازجاش بلند میش و چون مادرم رو پاش
بود تقَی میافته زمین..اونم با تحتحانی...نمیدونم چرا امروز هرکی میافته زمین با نشیمنگاه
فرود میاد...
نمیدونستم بخندم یا خجالت بکشم...اصلا من چرا خجالت بکشم اونا کارای خاک برسری
کردن...خندیدم و فورا درو بستم ولی از پشت درگفتم:حواستون باش من خواهر یا برادر
نمیخوام دوس دارم تک بچه باشم،سرپیری معرکه گیری نکنین) هرچند طفلی ها اصلا
پیرنیستن( صدای جیغ مادرم بلند شد و ب همراش صدای پدرم ک گفت:برو پدرصلواتی
با لبخند سمت اتاقم رفتم... موقع نهار مادرم و دیدم و بالبخند شیطونی گفتم سلام مامان
جون خوشگل و دلبرم...مادرم واقعا خوشگله و من چشم هامو از مادرم ب ارث بردم..
مامی لب گزید و گفت: کفتو مامان جون..امروز شتر دیدی ندیدی
خندیدمو گفتم:اتفاقا اصلا شتر ندیدم ب جاش دو تا ادم عاشق دیدم.. خاست ی چیز بگه
ک یه دست از پشت محکم گوشمو پیچوند...
- آی آی بابایی - بلا نبینم مادرتو اذیت کنیا،هرچی گفت گوش کن.
-چشم چشم اصلا من امروز فقط دوتا شتر دیدم،بوخودا..پدرم خندیدو گوشمو ول کرد و
بعد بوسیدن سرم گفت:ماتو و شروینو داریم واس هفتپشتمون بسه..دیگ بیشت رش
نمیکنیم..میترسم ب جا ادامه نسلنون باعث انقراض نسلمون بشین..
مادرم خندید و من با اعتراض گفتم : عه بابا منو داداشم ب این گلی..- اره از نوع گل
کاکتوس
#پارت_2_3_4
خب مثل اینکه باید نهار مهمونش کنم ای ناکس خب میدونه کیِ بیاد برا شیرینی گرفتن...
آماده شدم و بدون خوردن صبحانه با اوشکول جانم بیرون رفتم. بزارید از خودم بگم من
ترمه راد 21سالمه تک بچه هستم و شروینم پسرعموم ک از برادر بهم نزدیکتره،از بچگی
باهم بزرگ شدیم و خیلی باهم راحتیم البته شروین دوسال از من بزرگتره و امسال
سربازیش تموم شده.وضع مالی خانواده هردوتامونم خوبه اونقدری هست ک یه لامبور
گینی بزاریم زیر پامون..خخخخخ شوخی کردم لامبورگینی باید تو خواب ببینم من هنوز تو
کف اون قول پدرمم ک گفت برام ۶۰۲ میخره..حالا کی؟ خدا داند.
توراه قدم میزدیم ک یهو یاد چیزی افتادم و پرسیدم:قضیه دانشگاه تو چیشد؟
-هیچی انتقالی گرفتم برا تهران..احتمالا تا چندروز دیگ میام دانشگاه وردل خودت
شروینم مثل من به گرافیک علاقه داره..راستی اونم تک بچس برا همین انقدر بهم نزدیکیم
-خوبه پس نگران این بودم ک تو نباشی کی سر کلاس دلقک بازی دربیاره حوصلم سرمیره
-پس استاد گرامی اون وسط چیکارس ک حوصلت میپوکه؟
با حالت شعر گفتم:کاش تخته مثل تو جالب بود..اقلا یه چیزی من حالیم بود
خندیدو گفت:حالا خوبه هنوز نرفتی از الان داری نقشه میکشی
-پس چی..من آینده نگرم - بر منکرش لعنت
اول خواستم برم سمت کبابی ک آقا فرمودن میخوان رستوران غذا میل کنن...ای کارد بخوره
ب اون شکمت..من ک میدونم تو چ فرصت طلبی هستی..خودم بزرگت کردم..
تو رستوران داشتم غذا نوش جان میکردم و شروینم داشت میلومبوند ک چشمم به یه دختر
افتاد..مانتو مشکی باشال زرد و ساپرت پلنگی..چ تیپی
با سر دختره رو ب شروین نشون دادم..اونم بعد از دیدن دختره درحالی ک طرف داشت از
کنار میزمون رد میشد جوری ک اون بشنوه گفت:
پلنگ پلنگ پلنگ پلنگ من عاشق پلنگم...
دختره اول اخم کرد ولی بعد با دیدن تیپو قیافه شروین جوری نیشش بازشد ک تا ته
حلقش معلوم شد...
شیطونه میگ بزنم کتلت شه ب دیوار ک دیگ داداشمو همچین نگاه نکنه...هرچند ک رم از
خودمون بود..
ولی شروینم خوشگله یه پسر چشم ابرو مشکی با دماغ خوش فرم و لبای قلوه ای ب رنگ
قهوه ای خیلی کمرنگ و هیکلشم خوبه باشگاه میره خودشو میسازه قدشم 180 سانت...
دختره ک دید شروین مگسم حسابش نمیکنه راشو کشید رفت...بعد از خوردن غذا و خالی
شدن جیب من رفتیم خونه و توراه برگشت ب شروین یادآوری کردم ک فردا برای رفتن ب
دانشگاه منتظرشم...
متاسفانه هیچکدوم از دوستای دبیرستانم باهام هم دانشگاهی نیستن و منم ب غیر شروین
کسیو ندارم اونجا...حالا برم دانشگاه ی رفیق فابریک پیدا میکنم... صبح با صدای ساعت
سریع بیدار شدم و رفتم ک حاضرشم..خب یه مانتو سرمه ای با جین مشکی و مقنعه
دانشجویی و چون معتقدم ک کیفوکفش باید ب همه لباسا بیاد همیشه مشکی
میخرم..کولی مشکیمو اماده کردم و رفتم جلو آینه..خدمتتون عرض کنم ک من یه دختر
باچشمای آبی مایل ب طوسی و لبای غنچه ای و بینی ک ازنیمرخ شبیه عملی هاست و
گونه هامم پره..هیکلم توپره یعنی لاغر استخونی نیستم..قدم 161
در کل از فیسم خوشم میاد و خداروشکرمیکنم بابت زیباییم..بعد اماده شدن رفتم ب
آشپزخونه و گفتم: سلام و گودمُرنیگ بر ددَی و مامیه خودم.
با لبخند جواب دادن ومنم بعد خوردن صبحانه خداحافظی کردم ک جوابشونو وقتی از هال
داشتم خارج میشدم شنیدم: ب سلامت...موفق باشی
شغل پدرم فرهنگیه و مادرم خونه دار،همچنین زنعموم
وعموم هم شرکت مخابرات کارمیکنه...
بادیدن شروین و تیپش ک یه تیشرت سفید با سیوشرت طوسی و جین مشکی بود گفتم:
روز اولی میخوای دخترارو تور کنی
-علیک سلام بانو- سلام شِری بریم ک استاد راهمون نمیده دیرکنیم
-کفتو شری، چ جوگیر شدی روز اولی کی ب کیه تِری
راه افتادم سمت دانشگاه...یکم استرس داشتم اخه دانشگاه ی محیط جدید برای
منه..بخصوص ک ترم اولی هارو مسخره میکنن دیگ بدتر...والا انگار خودشون از ترم دو
اومدن...شماهم مثل ما اوایل پخمه بودین دیگ..
اوشکول جونم ی بار بدرد خرد از قبل درسامونا یکی گرفت...پس ماهم بعد پرسیدن شماره
کلاس ب سمت کلاس رفتیم.. تو راه رو بودیم که....
توراه رو بودیم که دیدم ی پسره داره باسرعت سمت کلاس انتهای راه رو میدوعه..از
اون ورم نمیدونم کی پوست موز باخودش اورده بود ک سریع انداخت جلو پای طرف اون
یاروهم نتونست ب موقع ترمز بگیره و شَپلَقَ با باسن مبارک روزمین فرود اومد..
اقا منو میگی این صحنه رو دیدم پِقی زدم زیر خنده،بقیم همراهیم کردن...چقدر ما
بیشخصیتیم ب
جای اینک ب طرف کمک کنیم داریم میخندیم..البته من داشتم عقده گشُایی میکردم..چند
ماه پیش ک پاچنه بلند پوشیده بودم تو بارون قدم میزدم ک یهو پام رفت توچاله و
افتادم..چندتا پسرم ک اونجا بودن دهنشونو عین اسب آبی باز کردن و خندیدن...
منم ب تلافی اونموقع دارم ب این بدبخت میخندم..خلاصه شروین با کنترل خندش خاست
بره سمت یارو ک دستشو گرفتم گفتم: ولش کن بیا بریم روز اولی دیر نکنیم..اونم مثل
کشِ تونبون دنبالم اومد..
وارد کلاس شدیم و خوشبختانه استاد نیومده بود رفتیم رو نیمکت خالی وسط کلاس
نشستیم..ده مین بعد استاد وارد کلاس شد...بادیدنش دهنم باز موند..
جلل خالق چ جیگریه..همش فکرمیکردم استاد خوشگلا فقط تو رمانن ولی ن مثل اینک
واقعیشم هست..خداجون دمت گرم اول صبحی سرحالمون کردی...ی پسره بور با لبای
گوشتی،چشمای سبز عسلی،بینی قلمی و هیکل ورزیده و قدبلند بود..درکل بنظ رم باید
مدلینگ میشد تا استاد..
ی نگاه ب لباسش کردم تازه ب عمق فاجعه پی بردم..لباس همون پسری بود ک افتاده بود
زمین...نه یعنی این همونه؟
ب شروین نگاه کردم ک دیدم اون قیافش ازمنم داغونتره...بدبختی اینجا بود ک ازاون
تعدادی ک داشتن بهش میخندیدن فقط ما دونفر تو کلاسش بودیم..حالا تلافی نکنه خوبه..
ی نگاه اجمالی ب کلاس انداخت و گلوشو صاف کرد:سلام من استاد این ترمتونم و اسمم
سهراب سپهریه
طبق معمول نتونستم جلو دهنم بگیرم و گفتم: واا استاد سهراب سپهری خدابیامرز
چندساله ک مرده..شما وِرژن جدیدشی؟
دیریییینگ دییییرینگ
اه اه این چه صدای کوفتیه..... بعد از اینکه مغزم لود شد فهمیدم صدای مزخرفه ساعته ......دستمو از زیر پتو در آوردم و مشتمو کوبیدم رو ساعت تا خفه شه
آخیششششششششش...ولی زهی خیال باطل طولی نکشید صدای بلند اوشکول جون (پسرعموم) درحالی که یه آواز من در آوردی میخوند تا بیدارم کنه بلند شد :
_الاغک قشنگ من چه ناز خوابیده
تو رخت خواب مخملیش آبدهن چکیده
الاغک من چشاتو واکن
یه لگد عطاکن
هوی الاغ پاشو دیگ هی میخوام با لطافت بیدار کنم نمیشه عادت کردی با......
میخواست طبق معمول مزخرفاتشو ادامه بده که با عصبانیت (هروقت یکی بد خوابمکنه اخلاقم سگ میشه) داد زدم :خفه شووووو میبندی یا ببندم دهن مبارکو؟؟؟؟
با حالت مسخره ای چشمااشو گرد کرد و گقت: بیتربیت از یه دانشجو بعیده این حرفا...... تورو خدا آینده سازان کشورمون کیا هستن.....نوچ نوچ نوچ
خواستم جوابشو بدم که یهو چشمام گشاد شد...چی؟چی؟ اون گفت دانشجو؟؟
_جییییییییییغ شروین نگو ک دانشگاه قبول شدم؟
_ چرا الاغ جونم قبول شدی اونم گرافیک و همین دانشگاه تهراه
_یوهووووووووو عاشقتم به مولا
_ چاخلصیم(مخفف چاکریم و مخلصیم)
خب پاشو بریم بیرون به من مشتلق بده بیخود اینهمه راه رو نیومدم با این همه دردسر بیدارت کنم ک
انقدر خوشحال بودم ک چشم کسداری گفتم و رفتم تا آماده بشم... ساعت 11 صبح بود ماشاا..چ سحر خیزم