ارباب سالار- (چند پارتی ۸۱ تا ۹۰)
خب خب؛
و بالاخره این رمان زیبام داره صد پارتی میشه💘
مثل همیشه بخونیدش و ازش لذت ببرید💞
(وبلاگ دوم my novel رو دارید دیگه؟🤭 حتما بهش سر بزنید که ی رمان جدیدو باحال قراره داشته باشیم)
پس مایل به ادامه؟؛

#اربابسالار
#پارت81
با تمام دقت خودم و بررسی کردم!!
شالمو از سرم برداشتم و با شونه ای که روی آینه بود موهامو شونه کردم...
رفتم نزدیک تر و دوباره به صورت خودم نگاه کردم بغض بدی به گلوم چنگ زده بود!!!
باز جلوتر رفتم با دیدن خودم بیشتر دلم گرفت این کبودیا و زخما رو چه جوری می خواستم پنهان کنم؟!
آهی کشیدم و به خودم گفتم:
+حتی اگه سخت ترین گریمم روی صورتم انجام بدن نمیشه اینا رو پنهان کرد...
آه پر از حسرتی کشیدم و برس رو روی میز پرت کردم و دوباره برگشتم سمت تخت روش دراز کشیدم..
پتو رو روی خودم کشیدم تا اگه بتونم یه ذره بخوابم!!!
که شاید مشکلات و سختی هایی که امروز داشتم و فراموش کنم...
راستش برای من بزرگترین تراپی خواب بود!!
به خیلی چیزا فکر می کردم به این که کی قراره بیاد باهام حرف بزنه؟!
اگه اربابه چی میخواد بگه و اگه ارباب زادست چی میخواد بگه!؟
میدونستم که ارباب زاده خواستگارمه ولی این که هیچ وقت ندیده بودمش واسم جالب بود!!!
تکونی توی جام خوردم و با صدای بلند از خودم پرسیدم:
+نه واقعا چی میخواد بگه؟!
چرا دستور داد منو بیارن اینجا؟!
.
.
#اربابسالار
#پارت82
تو همین فکرا بودم و نفهمیدم اصلا کی خوابم برد!!!
هنوز صبح نشده بود که با سوزش زخم های صورتم چشمام و باز کردم!!
صورتم از درد جمع شده بود و از جام بلند شدم تا یه آبی به صورتم بزنم تا از دردش کم بشه!!
همه جا تاریک بود و درست نمیتونستم چیزی و ببینم!!!
خمیازه ای کشیدم و به سمت پریز برق رفتم و لامپ هارو روشن کردم!!
به محض روشن شدن اتاق چشمام و ریز کردم تا نور چشمم و نزنه و سرمو چرخوندم طرف دیگه که با دیدن دیس بزرگ غذا ناخودآگاه لبخندی زدم!!!!
با ذوق رفتم سمتشو با دیدن محتوای داخلش چشمام برقی زد و گفتم:
-وای یعنی اینا واسه منه؟!
آب دهنمو قورت دادم و بیخیال شستن صورتم شدم...
انگار سوزش صورتم یادم رفته بود و تمام فکرو ذکرم شده بود خوردن اینا!!+
آستین لباسمو بالا دادم و لبامو با زبون تر کردم و بشقاب غذا رو برداشتم!!
یکم سرد شده بود ولی همچنان لذت خوردنش وجود داشت!!
همونطور که با ولع میخوردم به این فکر میکردم که کی این غذا رو آوردن که من متوجه نشدم؟!
یعنی انقدر خوابم عمیق بود؟!
پوفی کشیدم و گفتم:
+بیخیال این چیزا مهم نیست!! مهمه اینه که من الان سیر بشم!!
ولی هرکی بوده دستش درد نکنه!!
.
.
#اربابسالار
#پارت83
بعد از اینکه غذامو نوش جان کردم با حس سنگینی معدم از جام بلند شدم و ظرف غذا رو یه گوشه گذاشتم!!!
دوباره برق و خاموش کردم و اومدم بخوابم که یه لحظه به سرم زد که ببینم در بازه یا قفله...
که اگه باز بود برم یه چرخی تو عمارت بزنم، اگه قفل هم بود که دیگه بیخیال...
از جام بلند شدم و رفتم سمت در و دستگیره رو که چرخوندم سوپرایز شدم!!
در کمال ناباوری قفل نبود، درو باز کردم و با احتیاط به بیرون نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست آروم رفتم بیرون!!!
پاورچین پاورچین به سمت حیاط حرکت کردم...
نسیم خنکی میوزید و روحم و جلا میداد!!!
رفتم داخل حیاط کنار حوض نشستم و خبری از هیچکس نبود!!
دستمو توی آب فرو بردم که سرماش قشنگ حالمو خوب میکرد...
همونطوری با آب بازی میکردم و فکر روزایی که در پیش داشتم بودم که یهو با شنیدن صدای سرفه ی مردی وحشت زده به رو به روم خیره شدم!!!
از جام بلند شدم و آروم با ترس گفتم:
+س س سلام..
مرد نزدیک تر شد که قیافه اشو که دیدم ترسم فرو کش کرد:
-سلام آهوی گریز پای!!
دستمو روی قلبم گذاشتم و گفتم:
+سالار تویی!!
من که کلی ترسیدم!!
.
.
#اربابسالار
#پارت84
تک خنده ای کرد و اومد کنارم و گفت:
-از چی بترسی؟ مگه هیولام!!
نگاهی به اطرافم انداختم و گفتم:
+آخه این وقت...
حرفمو قطع کرد و گفت:
-چرا نخوابیدی؟!
+خواب بودم یهو بیدار شدم و اومدم بیرون که یه هوایی بخورم!!!
تو چرا بیداری؟!
کنار حوض نشست و به منم اشاره کرد بشینم و بعد گفت:
-من خوابم نمیبرد!!!
صدامو آروم تر کردم و گفتم:
+سالار یه سوال بپرسم راستشو میگی؟!
سری به نشونه ی تایید تکون داد و گفت:
-آره حتما!!
مکثی کردم و گفتم:
+تو میدونی من چرا آوردن اینجا؟!
ارباب چیکارم داره...
یه لحظه قیافه ش منقلب شد اما فوری خودشو جمع کرد و گفت:
-خودت میگی ارباب من با ارباب چه صنمی دارم که بدونم؟!
لبامو آویزون کردم و گفتم:
+اهوم راست میگی، گفتم شاید بدونی!!
.
.
#اربابسالار
#پارت85
مکثی کردم و وقتی دیدم جوابمو نداده پرسیدم:
+ پس تو اینجا چیکار می کنی؟؟
یعنی کارت تو این عمارت چیه؟؟
نگاهشو سمتم چرخوند و یه لحظه با دیدن صورتم چشماشو ریز کرد و گفت:
- صورتت...
دستمو روی صورتم گذاشتم و گفتم:
+چی؟!
نگاه عمیقی بهم کرد و گفت:
-چرا من تازه اینارو دیدم؟!
با غم خندیدم و گفتم:
+آها این زخما رو میگی...
دستشو سمت صورتم دراز کرد و هنوز که جواب سوالمو نداده بود دستی روی صورتم کشید و گفت:
- صورتت چی شده؟؟
کی دست روت بلند کرده؟؟
یکم خودمو عقب تر کشیدم و گفتم:
+ چیزی نیست چیز خاصی نیست...
اخماش تو هم رفت و گفت:
- یعنی چی که چیز خاصی نیست؟؟
مکثی کرد و میون دندون های کلید شدش غرید:
-کار کیه؟!
.
.
#اربابسالار
#پارت86
یه جوری عصبانی شده بود که حس می کردم اگه بخوام اسم عماد و بگم دهنشو سرویس میکنه...
ولی نگران مادرم بودم اگه سالار می رفت سراغ عماد و یه کاری می کرد مطمئن بودم که عماد متوجه می شد کار منه و اون موقع مادرم تو اون خونه آرامش نداشت!!!
برای همین فوری لبخندی زدم و گفتم:
+ نه نه کار کسی نیست
من خوردم زمین دندون....
دندون قروچه ای کرد و با صدای بلند گفت:
+ کی اینجوری میخوره زمین؟؟؟
بگو کار کیه
وای خدایا چه غلطی کردم این وقت صبح اینو دیدما الان چجوری بهش ثابت کنم دروغمو!!
چیزی نگفتم و سرمو پایین انداختم که با دستش صورتمو قاب گرفت و گفت:
- آهو بهم بگو کار کیه؟؟
با لکنت گفتم:
+نمیتونم بگم....
تو چشام زل زد و گفت:
- چرا؟؟؟
عصبی پوفی کشید و ادامه داد:
- فقط اگه بدونم کار کیه!!!
آهی کشیدم و گفتم:
+ اگه بگم کار کیه اون وقت...
.
.
#اربابسالار
#پارت87
روی صورتم دقیق شد و لب زد:
-چی میشه؟!
بغض کرده گفتم:
+اگه بگم اتفاق خوبی نمی افته!! لطفا بیخیال شو!
نگران نگاهم کرد:
-از چی میترسی آهو؟!
باز چیزی نگفتم که ادامه داد:
-بهم بگو قول میدم بهت درستش کنم!!
نمیدونم چرا ولی حس میکردم میتونم بهش اعتماد کنم...
مکثی کردم و گفتم:
+قول میدی به کسی نگی؟!
سری تکون داد و گفت:
-آره قول...
نمیدونم چیشد که به خودم اومدم و دیدم دارم همه ی زندگیمو بهش توضیح میدم!!
وسطش نفس گرفتم و گفتم:
+آره دیگه اینطوری!!
عصبی بود جوری که انگار از صورتش خون میپاچید!!!
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:
+قول دادیا!!!
نگاهشو سمتم چرخوند و گفت:
-پاش هستم!!
.
.
#اربابسالار
#پارت88
لبخندی زدم که گفت:
-اسم داداشت چیه؟!
+عماد!!
سری به نشونه ی تایید تکون داد و رو به من گفت:
-نگران مامانت نباش..
میارمش پیش خودت!!!
با ذوق گفتم:
+جدی میگی؟! واقعا اینکارو میکنی؟!
-آره!!
نزدیک بود از خوشحال بال در بیارم، واقعا اگه مامانم میومد پیشم هیچ نگرانی نداشتم دیگه!!!
هوا دیگه کاملا روشن شده بود و الانا بود که همه ی خدمه بیان بیرون که سالار رو به من گفت:
-برو تو اتاقت!!
منم برم به کارام برسم...
سری تکون دادم و چشمی زیر لب گفتم و دوییدم سمت اتاق!!!
واردش شدم و روی تخت نشستم و به این فکر کردم که تو طول روز قراره برام چه اتفاق های دیگه ای بیفته!!
حرف سالار باعث شده بود انرژیم ده برابر بشه و دیگه به هیچی فکر نکنم!!!
تو همین فکرا بودم که یهو با خودم گفتم:
+ولی اگه یه درصد نتونه چی؟!
اگه کاری کنه و مامانم تو خطر بیفته چی،!؟
.
.
#اربابسالار
#پارت89
دستامو توی سرم گذاشتم و چشمام و بستم و گفتم:
+نه از پسش برمیاد، نمیخوام منفی فکر کنم!!
تو همین فکرا بودم و نفهمیدم چیشد که خوابم برد...
+++++++++++++++++++++
#سالار
+همین که گفتم، من همین دخترو میخوام!!
مامان از جاش بلند شد و عصبی رو به خان بابا گفت:
-این چی داره میگه؟! خل شده؟!
مگه این نمیگفت من اصلا زن نمیگیرم؟!
چیشد الان؟! عاشق دختر رعیت شده؟!
خان بابا عصاشو محکم روی زمین کوبوند و گفت:
-چی داری میگی پسر؟!
یکم فکر کن...
چی دیدی از اون دختر که اینطوری خواهانش شدی؟!
پوفی کشید و ادامه داد:
-تو ارباب این روستایی احمق!!
اومد باز چیزی بگه که به سرفه افتاد و نتونست ادامه بده!!
از جام بلند شدم و گفتم:
+نمیتونید نظر منو عوض کنید...
من میخوامش
خبر بدید به خانوادش برای خاستگاری میریم..
دیگه منتظر هیچ حرفی ازشون نموندم بلند گفتم:
+فعلا!!
مامان با صدای بلند صدام کرد اما هیچ اعتنایی نکردم چون تصمیمم و گرفته بودم...
.
.
#اربابسالار
#پارت90
از عمارت زدم بیرون و نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم و با خودم گفتم:
+مال من میشی آهو خانوم!!
یه درصد فکر کن بزارم با اون بی سروپا ازدواج کنی
تند تند از پله ها اومدم پایین که به محض رسیدن به حیاط اسد صدام کرد:
-اربابب؟!.
سر جام وایسادم و برگشتم سمتش و سوالی نگاهش کردم که گفت:
+راجب اون دختر زبون دراز که گفتید...
حرفشو قطع کردم و اخمام توهم رفت و گفتم:
+اوه اوه بار اخرت باشها اینطوری میگی راجبش!!
اسد فوری خودش و جمع کرد و گفت:
-چشم ببخشید!!
+خب چیشد؟!
مکثی کرد و ادامه داد:
-فکر کنم دارن خیلی اذیتش میکنن ، مخصوصا برادرش...
پوفی کشیدم و گفتم:
+اسد یه کاری کن...
برو به پدرش خبر بده برای خاستگاری شب پنج شنبه میریم خونه اشون قبل اینکه پدرش اونو به عقد پسر بی غیرتش در بیاره!!
اسد فوری سری تکون داد و گفت:
-چشم همین الان انجام میشه!!
(تقدیم به نگاه زیباتون 🤌🏻)