تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

چشم عسلی- (چند پارتی ۱۶ تا ۲۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

زبون˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍16  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

_پس چیشده؟ چرا اخمات تو همه؟ 

نفس عمیقی کشید و پاهایش را جلو گذاشت. خم شده سعی کرد متاثر تر از قبل صحبت کند. همزمان گاهی نیم نگاهش به مادر و خواهرش برمیگشت.

فیروزه بانو با لبخند نگاهش روی دست دخترکش بود اما گوش هایش پی تک پسرش میرقصید:

_راجب خواستگاری گلین قرار بود زنم بشه باباخ....

خسروخان با خشم تسبیحش را به زمین مقابل نریمان کوبید و حرف را در نطفه ی پسرش خفه کرد.

از کنترل خشمش چشم بست تا چیزی خلاف میل پدرش به زبان نیاورد:

_ چی میگی پسر؟ بار چندمه داریم این بحثو میکنیم؟ منو ببین!

تحکم صدای خان وادارش کرد چشم بگشاید و خیره اش شود. ابروهای پرپشتش در هم کشیده شده بود و هر ان منتظر بود اتشی از چشمان تیره رنگ بیرون بجهد:

_باتوعم جواب منو بده...این رعیت چی داره که نگاهت پی شه؟

روی گلین غیرت داشت غیرتی که حتی نمیتوانست مقابل پدرش خود را کنترل کند. 

دستانش مشت شد و خشمگین زیرلب غرید:

_باباخان! گلین رو دوسست دارم.راجبش طوری حرف نزن که دلخورم کنی!

فیروزه بانو که تا ان لحظه خشکش زده بود از حرف ها و بحث های تکراری کمی خود را بالا کشید و دست پسرش را گرفت:

_پسرم...مادر فدات شه زن میخوای؟واشت میارن عین دسته گل خانم باوقار خانواده دار با اصل و نصب...چرا رفتی دست گذاشتی رو کلفت مطبخ

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

     

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍17  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

عصبی به سمت مادرش برگشت و انگشت اشاره اش را تکان داد

- باز دارین حرف خودتونو میزنید؟ من این دختر رو دوست دارم چرا نمیخواین

بفهمید؟

نارین که تا آن لحظه سکوت کرده بود زیرلبی گفت:

موندم این بی سر و پا چی داره ،اخه این همه دختر ،خوب همین افسانه جون چشه

مگه؟

با نگاه تیزی که نریمال به سویش روانه ،کرد فهمید که کمی بلند حرف زده بود خجالت زده و ترسیده از نریمان سر به زیر شد و به ادامهی گلدوزی اش پرداخت

فیروزه نگاه توبیخگری به دخترش انداخت و غریدد

سرت تو کار خودت باشه ،دختر تو هم بهتره این حال و هواتو عوض کنی واسه بساط زیر شکمت هوس زن کردی باشه زنت میدم ولی خیال نکن اجازه میدم باحیثیت خان بازی کنی رعیت رعیت میمونه من عروس رعیت نمیارم توی خاندان

با برداشتن تسبیح خان از مقابلش به سمتش خم شد و دست مقابل پدر دراز کرد. مادرش راضی نمیشد شاید پدرش را می توانست متقاعد کند.

-من چشمم جز گلین کسیو نمیبینه خانزاده باشه یا رعیت برام فرق نداره

صدایش رفته رفته بالاتر رفت

اون قراره زن من بشه منم با رعیت بودنش مشکلی ندارم

پدرش پوزخندی زد تسبیح را از دستش بیرون کشیده دوباره مشغول شمردن آن مهره های گرد و سبزرنگ با ذکرگویی شد.

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

             

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍18  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

- انگار تو نمیفهمی ما چی میگیم ،پسر کاری نکن جور دیگه بنشونمت پای سفره عقد با دختر خان ده ،پایینی دیدیش خوش بر و رو خوش اخلاق و با حجب و حیام هست تازه با اصل و نسب و خانواده داره هم خودش هم خونوادهش صد برابر بهتر از اون رعیت دست و پا چلفتی

از جا برخاست و عصبی پیراهنش را صاف کرد:

- نمیتونی منو به کاری مجبور کنی ،باباخان نمیتونی منو سر سفره ای بذاری که قراره زنی جز گلین کنارم بشینه

پشت کرد تا از آنجا بیرون برود اما ضربه مهلک کلام ،خان همانند گرز رستم بر سرش کوبیده شد

- اگه با افسانه وصلت ،نکنی گلین پای سفرهای میشینه که تو دامادش نیستی

شوکه چرخید و خیره به چشمان پدرش شد میخواست ان نگاه ها را بخواند بفهمد که حقیقت است یا دروغ نمیخواست حتی ذره ای از آن را باور کند گلین زن شود به دست کسی دیگر؟ آتش میزد هر کس را که مسبب این اتفاق شود

- میدونی که میتونم عین ادم میشینی پای سفره و افسانه دختر خان بهت جواب بله میده وگرنه که عروسی بعدی این ،روستا عروسی اون رعیت میشه

مصمم بودن در نگاه پدرش آشکار بود چیزی نبود که بتواند انکار کند... قدرت مخالفت نداشت مدتهاست که در حال مخالفت و بحث است تا شاید راضی شوند به گلین اما...

همیشه همان آش بود و همان کاسه

بی هیچ جوابی از خانه بیرون زد باید ذهنش را خالی میکرد باید آرام میشد هر طور که شده، نیاز به آرامش داشت

به سمت اسطبل پا تند ،کرد تنها چیزی که خشمش را فرو میداد اسب سواری بود با سرعت در روستا میتاخت و جنگلهایش را رصد میکرد عطر طبیعت را به ریه میکشید و آنگاه شاید کمی آرام میشد و میتوانست تصمیمی بگیرد.

ریسمان اسب سیاهش را گرفت و از اسطبل بیرون ،کشید صدای اسب بخاطر تنگی ریسمان بلند شد لبخندی زد و با دستی که به سرش ،کشید ریسمانش را هم کمی

آزاد کرد.

سوار شد و از محیط کاری مزرعه بیرون رفت باغبان که او را دید میزد دستی برایش تکان داد و سر خم کرد توجهی نشان نداد هنوز در خشم به سر میبرد

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

                

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍19  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

با هدایتش سرعت اسب بیشتر ،شد هر لحظه خشمش را با سرعت دادن به پاهای اسب خالی میکرد

از میان درختان باغ که همانند جنگل در هم تنیده شده بودند میتاخت و به سمت رودخانه حرکت میکرد

 جایی که سکوتش با صدای رودخانه و جیک جیک پرندگان شکسته میشد .

بوی رودخانه را از همان دور حس کرد

 با کشیدن ریسمان اسب، شیهه کشید و سرعتش را ،کاست به آرامی نزدیک رودخانه شد

از اسب پایین پرید و دستی به یال های سیاهش کشید

-افرین بهت رعد پسر سیاه پوشم...

ریسمانش را به شاخه ی درختی که نزدیک بود بست و خودش به سمت رودخانه حرکت کرد ؛

 کنار تخت سنگ همیشگی که رسید نشست و نفس عمیقی از هوای طبیعیت به ریه کشید

قلبش تیر میکشید از حرفهای پدرش ازدواج میکرد تا معشوقش ازدواج نکند

ازدواج میکرد تا روستایش را نجات دهد و خان دههای دیگر به جانشان نیوفتند همه چیز برای خسروخان سیاست کاری بود.

حتی فیروزه بانو را هم در زمان ،خودشان با معامله ی زمینها خواستگاری کرده بود کسی نبود که این را نداند

با پسردار شدنش بود که عزیز خان خطابش کردند 

وگرنه که زن در آن روستا چه جایگاهی داشت؟ مگر آنکه پسر بزاید

نفس عمیق دیگری به ریه فرستاد و جریان آب و سنگهای گرد و صاف کم رودخانه را با چشم دنبال کرد تک و توک ماهیهای ریز و کوچکی در جریان آب دیده میشد!

انگار چاره ای نداشت.

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

                

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍20 ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

چاره ای جز پذیرش خواسته ی پدرش

خواسته، حتی تعبیر آن ،دستور به عنوان یک خواسته هم زیادی بود خان روستا پسرش را به اجبار سر سفرهای مینشاند که قرار بود کسی جز معشوقش همسرش شود

چشم بست و دستش را لابه لای موهای کوتاهش فرو برد پوست سرش را با انگشتانش فشرد و با خود لب زد

- نمیذارم... نمیذارم گلین رو ازم ،بگیرین شده صدتا زن ،میگیرم، اما نمیذارم گلین مال کس دیگه ای شه

( گلین )

دوان دوان پله ها را پایین ،رفت اگر یک روز مهمان در این عمارت را نمیزد آن روز شب

نمیشد!

نفس نفس زنان با گونههای گلگون شده اش دستی به چارقد فیروزه ایش کشید.

وارد مطبخ ،شد خدمتکاران دیگر هم مشغول کار بودند

 بیبی آسیه از دور، با دیدن گلین صدایش را بالا برد

- شربتارو رو بردی امانتی؟

یا امانتی صدایش میزد یا خیره ،سر گاهی هم دردسر

انگار گلین گفتن به زبانش نمی آمد

- بله بیبی بردم دیگه چیکار کنم؟

بی بی سری بالا انداخت

- کاری نیست الان ولی همین اطراف ،باش صدات زدم خودتو برسونی

لب هایش کش آمد و گونههایش در چارقد فشرده شد 

- چشم بیبی میرم ،باغ از پنجره صدام کنی میشنوم

بی بی آسیه که مشغول هم زدن آش بود سر بلند کرده با هول و ولا گفت

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

                 

(بچم گلین یعنی قراره چی ب سرش بیاد؟؛🥲)

چشم عسلی- (چند پارتی ۱۰ تا ۱۵)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍10  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

-هیس گلین تو قراره بشی خانوم این عمارت زن ارباب محرم من.... قلب و روحم

ترس باید تو تن اونایی بیوفته که نگاه چپ به زن ارباب بندازن

نمی فهمید...

نریمان خان بود او یک رعیت پاپتی

فازغ از خان بودنش مرد بود

مرد جماعت از آبرو ریزی بیمای نداشت.

او بود که انگشت نما میشد

او بود که اگر احدی از رابطه شان با هم باخبر میشد نامش جای گلین هرزه میشد وگرنه یک خال به تن نریمان نمینشست. او بود که داشت با زندگی اش قمار میکرد

نریمان که سکوتش را ،دید کمی فاصله گرفت و گفت

- وقتی حرف نمیزنی حالم از داشتن گوشهام به هم میخوره

لبخند که روی لب گلین نشست، قلبش آرام گرفت.

چه دلربا بود دلبر نازدارش

سر به سمت گلین کج کرده و هرم داغ نفسهایش پشت لب دخترک را بوسید. لب هایش آرام آرام جلو برد و از بناگوش تا کنج لبش را بوسه زد.

دست آزادش را بند چانه ی گلین کرد و پچ زد:

- چرا نگام نمیکنی؟

نگو این همه حرف زدم آب تو هاوون کوبیدن بوده؟!

گلین با تردید نگاهش را بالا ،کشید با دندان به جان لبهای کوچکش افتاد بود.

- الان بی بی آسیه میاد من برم؟

دستهای مرد بی پروا پستی بلندیهای تنش را لمس کرد نگاه خمارش روی استخوان ترقوهی گلین کوچکش نشست و لب زد.

- بیاد، فکر کردی میتونه کاریت کنه کوچولو خانم؟

بیا اینجا ،ببینمت چرا فاصله میگیری شما؟ هوم؟

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

                

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍11  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

نوک بینیاش را به پوست نازک گردن گلین مالید 

و دخترک با پافشاری صدای ناله اش

را پشت لبهای بسته اش قایم کرد.

دست هایش را محکم به تخت سینهی نریمان کوبید و خمار از لمس تنش مرد را صدا

زد

از اربابا

لبهای نریمان اینبار با خشونت بیشتری سر و صورتش را بوسید.

چرا اینقدر و اسم شیرینی دختر؟

تو چی داری تو وجودت که صد تا خوشگل تر و لوند تر از تو هم نتونستن این مردو از

یا بندازن

نوک انگشتهایش بند لباس گلین را کمی پایین ،

فرستاد ته ریش زبرش را به

سرشانه ی دخترک کشیده و ادامه داد

تو چی داری تو وجودت که این من سنگی رو اینطوری رام خودت میکنی؟ هوم؟

جواب بده جوجهم قربون زبونت بشم من!

کیلو کیلو قند در دلش آب میشد.

احساس غرور میکرد

تک

پسر ارباب روستا...

خان زاده مغرور و جذابشان او را دوست داشت.

گلین را ...

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

                

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍12  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

 یک رعیت ساده

دختر معمولی و فقیری که پدرش رعیت آنها بود و جز یک خانه کاهگلی ، 

چیزی از خودشان نداشتند .

در جواب ،نریمان لبخندی زد و با شرم زمزمه کرد:

_ارباب؟

نریمان کمی فاصله گرفت و نگاهش کرد. محبوب زیبایش را...

گلین گل روی اش...

گلین چندبار باید ازت بخوام توی خلوت نریمان صدام بزنی ؟

با لبخند سرش را پایین انداخت.

سختمه... شما اربابی و من رعیت شما.

سر خم کرد و پیشانی گلین را بوسید.

من عاشقم و تو معشوق من... من طالب و تو مطلوب من.... گلین من واسه تو نریمانم! کسی که عاشقته. کسی که لحظه شماری میکنه برای داشتنت.

نگاهش را به نریمان دوخت

چقدر دوستاش داشت...

چقدر عاشق این خانزاده عاشق بود.

ن نریمان

بلافاصله با عشق جواب داد:

جان و قلب نریمان

لبخندش وسیع تر و عمیق تر شد .

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

               

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍13  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

 سوال بپرسم... نمیشم بی حیا و یاغی؟

مردانه خندید.

گلین هنوز نفهمیده بود بد عالم هم شود نریمان جان میداد برایش

بی حیا و یاغی که چیزی نبود.

گونه نرماش را با انگشت نوازش کرد.

بپرس گل نریمان.

ترسیده نگاهش را پایین انداخت.

پوست لبش را بین دندانهایش کشید و با احتیاط پرسید.

گفتین.... گفتین میشم زن خانزاده.... میشه.... میشه بپرسم کی؟ یعنی... یعنی چند

وقت دیگه؟

لبخندش رفته رفته جمع شد و غم جای سرخوشیاش را گرفت.

نمیخواست گلین بداند که او بارها محسوس و نامحسوس موضوع ازدواج با او را نزد پدرش مطرح کرده و او هربار سرسختانه مخالفت کرده بود. 

نمی خواست بداند و ناراحت شود.

که قلب کوچکش بلرزد.

گلین نقطه ضعف او بود...

همه وجودش...

روا نداشت حتی خم به دو آبروی کمانش بیوفتد.

چانه گلین را بین دو انگشتش گرفت و صورتش را بالا آورد.

نگاهش را به چشمهای زیبایش دوخت و زمزمه کرد :

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

             

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍14  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

چانه گلین را بین دو انگشتش گرفت و صورتش را بالا آورد.

نگاهش را به چشم های زیبایش دوخت و زمزمه کرد:

_ صبوری کن دردت به جون نریمان. دیر و زود داره ولی ته  این قصه سرت روی سینه منه.

لبخندی که روی لب های غنچه‌اش نشست، دل بی تابش را آرام کرد.

گلین که می‌خندید ، غمی نبود...

فرهاد می‌شد و بیستون میکند برای داشتن‌اش

جدال با پدرش چیزی نبود.

بلاخره کوتاه می‌آمد...

بلاخره قبول می‌کرد.

آن روز دیر نبود...

لباس‌هایش را درست کرد و از حمام بیرون رفت، هر آن بی‌بی می‌آمد و اگر در آن وضع او را می‌دید ، بی شک فلکش میکرد!

مشغول سر کردن روسری گل‌دارش بود که صدای درب حمام باعث شد ، هول زده و عجولانه بیرون برود ، دلش نمی‌خواست دوباره حس خجالتش سر باز کند، خانزاده زیادی طبعش گرم بود!

همینکه در را بست، بی‌بی از بالای پله‌ها نمایان شد ، هول شده دستی به روسری‌اش کشید که آسیه با نگاه پر از خشم به سمتش حواله شده سریع بازویش را کشید:

_ اینجا چیکار میکنی وزه؟ مگه نمیگم دستم امانتی تو؟ تو چرا حرف تو گوشت نمیره؟

بازوی دردناکش را با آخ گفتنی از میان انگشتان بی‌بی بیرون کشید:

_ آی ولم کن بی‌بی ، خودت گفتی بیام وسایل حموم خانزاده رو حاضر کنما...

بی‌بی آسیه با چشمان درشت، نیشگونی از بازویش گرفته به سمت پله‌ها هلش داد :

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

              

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍15  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

 درازی نکن خیره ،سر بدو سریع اون سینی مسقطی رو از مطبخ بردار بیار خان مهمون داره

ناچار دستی به بازوی دردناکش کشید و سر به زیر پله ها را پایین دوید ، 

پایین پله ها بازویش از پشت کشیده شد و شوکه هین بلندی از گلویش بیرون جهید .

متعجب به عقب برگشت دیدن خلیل ترس بر دلش ، انداخت ، بازویش را سریع از دستش بیرون کشیده عقب کشید

آقا خلیل... چیزی نیاز دارین؟

سر به زیر و بدون نگاه به چشمان مرد پرسید و خلیل با لبخند کریهش سر تا پایش را

از نظر گذراند

گلین ، خانم چی بخوایم از شما جز یه نیم نگاه؟

اب دهانش را قورت داد و یک پله ی دیگر بالا رفت اگه کاری ندارین لطفا برید ، کنار ، باید برم کار دارم

خلیل دست در جیبهایش فرو برد گلین خانم...

 مارو یه نگاه بنداز چشم میریم ،کنار میخوام یه چیزی بت بگم!

اخمهایش را در هم ،کشید اضطراب داشت و دوباره به جان ناخنهایش افتاده بود، میترسید که مبادا کسی او را اینگونه مقابل مردی دیگر ببیند و حرفی زده شود:

بفرمایید کنار ،اقا باید برم بی بی خانم کارم دارن

گلین نزدیک خانزاده شی یبار دیگه خب؟

به همه میگم نمیذارم آب خوش از گلوت پایین بره، فهمیدی یا نه؟

اب دهانش را به سختی قورت داد شوکه بود و ترسیده انتظار چنین چیزهایی نداشت اگر کسی میفهمید تمام زندگیاش به باد میرفت .

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

                (رمان خوبیه ولی چرا حس میکنم قراره کلیشه ای بشه؟:| )

چشم عسلی-(چندپارتی ۳ تا ۹)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

#چـشم‌عـسلی‌‌مــن🥵❤️‍🔥

#پـٰارت3

- آقا بذارین برم الان... الان بیبی خانم میاد ببینه با شما تنهام...منو... منو از مطبخ بیرون

میندازه..

اخم کرد و چانه دخترک را میان انگشتانش گرفت.

- من اینجا چیم پس؟ که بی اذن و اجازه من خدمه اخراج کنه؟

چشمان دخترک نی نی زد!

سکوت کرده بود.

- کسی جرعت نداره عزیز دردونه نریمان و اخراج کنه!

ل/بهای سرخ رنگ و توتی اش را به دهان کشید و خیره نریمان شد .

- اون طوری ل/بات و گاز نگیر قلب نریمان میخوای خ