چشم عسلی- (چند پارتی ۵۱ تا ۶۰)
و بالاخره این رمان زیبا تقدیم به نگاهتون💕
البته نا گفته نمونه که چقد ماجراهاش جذابه و واقعا غرقش میشید (واقعاااااا😂💕)
حتما و حتما بخونیدش که داره به نقطه ی حساسش میرسه پس مایل به ادامه؟؛

˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍51 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
مادر من قصدت چیه؟ تو که میدونی از
اون افسانه برای من زن در نمیاد
چشمان فیروزه بانو از تعجب درشت
شد کمی خودش را عقب کشید و
دستی در هوا تکان داد
وا پسرم.... افسانه به اون خوشگلی و ظریفی؟ چی کم داره که زن نباشه برات؟
مگه ندیدیش تو؟ میدونی چند تا خواستگارو رد کردن بخاطر تو؟
دستی به صورتش کشید و خشمگین لب زد
خب اشتباه کرد فیروزه بانو اشتباه کرد عزیز من من نمیتونم برای اون شوهر
بشم.... اینو در نظر بگیر قراره اسم یکی دیگه رو به نامم بزنی، اما صاحب قلبم یکی دیگه س
خشمگین رو گرفت و به سمت عمارت با تند کرد فیروزه بانو با اخم نگاهش را
اطراف چرخاند کلافه بود و باید آن
دخترک مزاحم را به شکلی دور میکرد.
مهره ی مار داشت انگار یکبار به پسرش
و بار دیگر هم به خواهرش طناب
میبست انگار جادو میکرد پسرش از
عشق و عاشقی میگفت مگر آنها که
چندین بچه دارند عشق و عاشقی
داشتند؟
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
.
.
(پارت ۵۲ به دلیل محدودیت جداگانه قرار میگیره)
.
.
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍53 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
پشت چشمی به افکارش نازک کرد و به سمت ماشین رفت راننده پیاده شد تا در
را
برایش با کند، پسر جوانتر بیبی آسیه بود باید فکری هم برای این بی بی
میکرد زیادی برای پسرش ادای مادری در می آورد
ملاقه را در آش چرخاند آش دوغ و بوی نان تازه در مطبخ پیچیده بود لبخند از لبانش
پاک شده بود گویا حتی بیبی هم پرسید که چه شده اما جوابی نگرفت فقط توانست خشک لبخند بزند و بگوید:
هیچی نیست بیبی با اجازه من اینارو ببرم برای مهمونا
بی بی سری تکان داد سینی آش دوغ را برداشت و صدای بی بی تشر گونه پشت سرش راهی اش کرد
دردسر نسازی باز پات به جایی گیر نکنه پهن زمین شی
لبخندی نمادین زد و در دل با خود گفت: کاش میشد پهن زمین شم و بمیرم اما اینکا رو نکنم
مهمانی بود دعوت خانواده ی نو عروس نو عروس نامش بود اما هنوز جلسه ی دوم خواستگاری بود.
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
.
.
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍54 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
چند شب پیش که نریمان و خانواده اش برای خواستگاری به روستای پدر افسانه رفتند قرار شد یک شب دعوت شوند
به عمارت
و فیروزه بانو از همان ابتدا دستور داد پذیرایی باید با گلین باشد قصد آزارش را
داشت به پدرش نامه رسانده بود میخواست برگردد به خانه یشان اما هنوز جوابی نگرفته بود.
بذارشون اینجا برو سفره رو پهن کن
سینی را با اشاره ی کتایون دختر
خاله ی نریمان بالای پله ها گذاشت
دست نزنید خانم میام میبرم...
کتایون با لبخند خم شد و سینی را برداشت بیا تو پیشمون باش عروسو ببین...
اخم در هم کشیدنش دست خودش نبود قبل از آنکه کتابون برداشت بدی از خلق تنگش کند گفت:
نه خانم جای من اونجا چیکار داره اخه برید خونوادگی با هم باشید، منم سفره رو تو پذیرایی میچینم
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
.
.
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍55 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
کتایون متعجب به رفتن گلین خیره شد این دو تا یه چیزیشون هست.....
سارا. الف
سفره را پهن کرد و با کمک یکی دیگر
از دخترهای مطبخ وسایل را منظم
پشتی ها را مرتب کردند و جای خان
را مشخص
وقتی تمام شد و غذاها وسط
چیده شدند عقب کشید که برود اما مردی جوان مقابلش ظاهر شد.
متعجب قدمی عقب رفت و سر
پایین انداخت
ببخشید بفرمایید.....
مرد نگاهش سر تا پایش را چرخاند
و محجوب لبخندی زد ممنون خانوم.....
گلین لب گزید مکث مرد یعنی نامش
را میخواست به ارامی لب زد
گلین، امانتی بیبی آسیه.....
لبخند مرد پررنگ شد چشمانش برق زد کمی عقب رفت تا بهتر او را ببیند
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
.
.
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍56 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
پس گلین خانم شمایید. انتظار
دیدنتونو نداشتم خانم ببخشید زود اومدم گفتم تا
قبل از اینکه بقیه بیان چند لحظه ای
توسکوت باشم شلوغی سرمو دردمیاره
گلین سری تکان داد
راحت باشید من میرم.....
قدم برداشت برود که صدای
مرد متوقفش مرد
منم محمدم پسر حاجیه سلطان
نگاهش با مکث روی مرد چرخید خوش قد و قواره بود لاغر اندام و
کشیده موهای منظم و
بالا زده شده با صورت سه تیغ و چشمانی که مژه های بلند و سیاهش سایه می انداخت.
خوشبختم آقا... شب بخیر!
از آنجا بیرون زد دلیل رفتار مرد را ندانست در این عمارت کسی با
کسی تکی و یواشکی
حرف میزد نامش به بدکاره می افتاد اخراج میشد یا حتی ممکن بود فلک شود!
بی آبرویی بود دیگر چیزی که نمیشد روی آن سرپوش گذاشت، باید جواب
بی آبرویی را میدادند، خصوصا دخترها....
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
.
.
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍57 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
دیگر طبل رسوایی که صدا دهد
همین بود که میگفتند نباید در
خفا کاری کرد!
راه رفته ی گلین را با نگاهش دنبال
کرد کم کم که میگذشت خان و
خانواده اش هم به سالن پذیرایی
می آمدند برای صرف شام
خانواده ی افسانه هم بودند زنی زیبا و قد کشیده موهای بلند و لختی داشت سیاه و پرپشت وقتی میبافتش قد مچ دست قطور بود.
چشمان کشیده و داشت زیبا و دلبرانه
اما چیزی که باعث میشد به دل ترینان ننشیند زیادی نگاه کردنش بود زیاد زل میزد لبخند میزد، سعی میکرد دل ببرد!
در چیزی که ابدا ذره ای موفق نبود و نریمان فقط به اجبار و اخم های در
هم همراهی
اش میکرد چرا که فقط چشم غره
های پدرش و تهدیدهایش را میدید
چاره ای نداشت تا زمانی که خان
روستان پدرش بود همه زیر دستش
بودند.
از خودتون پذیرایی کنید این دختره
کجا غیبش زد؟ وا... کتایون خاله یه
توک پا میری رو پله ها گلینو صدا
کنی؟
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
.
.
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍58 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
کتایون سریع برخاست و چشمان
نریمان از خشم بسته شد سعی کرد خودش را کنترل کند اما دستان منقبض شده اش عیان بود.
اومدیم و یه چیزی خواستیم نباید یکی باشه؟ بیبی از کی انقدر بی مسئولیت شده؟
خسروخان نگاهی به نریمان انداخت میدانست قصد فیروزه همسرش از این کارها نشان دادن به گلین بود که به او بفهماند پسرش دیگر مرد زن دیگری میشود
ولش کن خانم غذا تو بخور چیزی خواستیم خودمون صدا میزنیم
هر چقدر هم از وصلت نریمان و آن دختر بی سر و نشان ناراضی باشد،
باز هم نریمان
پسرش بود نمیتوانست اینگونه آزار دادنش را ببیند کمی مراعات هم بد
نبود او که قبول
کرد تا کسی دیگر را بپذیرد آنها هم بهتر بود قبول کنند که گلین را آزار ندهند، نه؟
بذار بیاد ببینمش خسروخان کاش پدرش هم بود
صدای حاجیه سلطان بود مشخصاً
برای پسرش محمد میخواست اخم بر چهره ی
نریمان پررنگ تر شد فکر اینکه دختری
را که لب های سرخش را بوسیده بود همسر کسی
دیگر شود یا حتی اگر آن دستانش دست دیگری را میگرفت......
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
.
.
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍59 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
تنش از خشم له رعشه در می آمد نگاهی به پدرش انداخت و از جا
برخاست
با اجازه باباخان میرم به هوایی بخورم بیام...
پدرش حالش را فهمیده بود، اما پر ابهت لب زد:
بشین غذا تو بخور پسر هوا فرار نمیکنه
خیره در چشمان پدرش مکثی کرد
نگاهها سمت آنها بود و حس بدی
داشت از اینکه پدرش مقابل بقیه او
را آچمز کند.
ناچار سر جایش نشست که مادر
افسانه جیران گفت:
پسرتون مشخصه عجوله
خسروخان تحمل نشستن سر
سفره رو با ما نداره طبعش گرمه؟
همه خندیدند، اصولاً در مهمانیها
زن و مرد جداگانه می نشستند،
اما اینبار بخاطر نشان
دادن افسانه و نریمان به همدیگر قسمت پایین سفره زنان و قسمت بالایش مردها نشسته بودند.
*نگران طبع پسر ما نباش جیران خانم پسرم اگه از خسرو خانه، ماشاالله خستگی حالیش نمیشه**
خسروخان در جواب حرف فیروزه
بانو اخم کرد و به شوخی تشر زد:
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
.
.
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍60 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
زن اینجا جای این حرفاس؟
نریمان کلافه چشم چرخاند و نگاهش لحظه ای در چشمان افسونگر افسانه
گره خورد.
لبخند نرمی که روی لب های
گوشتی اش نشست وادارش کرد
نگاه بگیرد.
غذا را با هر تحملی که بود خورد نگاه های خیره ی افسانه و خانواده اش
آزار دهنده بود.
سعی میکرد با فکر به اینکه یک روز
همه ی اینها میگذرد و به گلینش میرسد تحمل کند.
غذا که تمام شد برای جمع کردن
ظرفها گلین نیامد هم خوشحال
بود هم دلخور از اینکه نمیتوانست ببیندش
از جا برخاست و وقتی دید کسی
متوجه او نیست و همه در حال
برگشتن به سالن مهمانی اند تا زنها کارشان را انجام دهند راهش را به
بیرون کج کرد.
گلین بی محلی میکرد و دلخور بود حق داشت و نمیتوانست خرده بگیرد خرده بگیرد چه میشود؟ میشود مردی مغرور
و خودخواه
که فقط به فکر خودش است. در قاموس نریمان خان نبود اینها در
شرف و مردانگی اش سو استفاده
از زنها نبودا
پایین پله ها با دیدن بی بی لبخندی زد
بی بی خسته نباشی!
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
(ولی گلین خیلی گناه داره🥲)