تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

چشم عسلی- (چند پارتی ۷۱ تا ۸۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

و بالاخره این رمان نازم بعد مدتها🤌🏻❤️‍🔥

خیلی خفنو نازه حتما بخونیدش که حسابی ترکونده💘

پس مایل به ادامه؟؛

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍71  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

توله گربه مون تور بزرگی پهن کرده حواسش نیست خودش داره میوفته

 تو تله !

 

رو از اتاقک گرفت و به آرامی دست در آستین پیراهنش فرو برد شیشه ی کوچکی را از

 پشت کش آستینش بیرون کشید شیشه ی کوچکی با چوب پنبه ای که نقش سره را ایفا میکرد.

 

مایعی بی رنگ درونش بود پوزخند به لب زده با نگاهی شیطانی زمزمه کرد ببینیم تا کجا اربابت پشتتو میگیره

 توله گربه !

 

گلین مادر بیا اینارو ببر برا خسروخان

 و پسرش.... تو اتاق کارن !

 

سری تکان داد و سینی را گرفت وقتی میخواست اینجا را ترک کند باز هم مانعش

 شدند، بخاطر اتفاقی که دیروز افتاد سر قضیه ی خلیل آن بلای نحس که کسی نمی‌دانست حالا کجاست و چه کارش کردند.

 

چارقدش را محکم کرد و دوباره سینی

 را برداشته راه افتاد.

 

پشت در که ایستاد با انگشت آزادش در */زد صدای خان را که شنید سر به زیر در**

 را گشود

 و داخل شد. بی حرف سینی را مقابلشان روی میز قرار داد چرخید

 که بیرون برود اما خان مانع شد :

            ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

                 

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍72  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

 

وایسا دختر جان.

 

ایستاد و با مکث به سمتش برگشت

 

بله آقاخان؟

 

همه آقاخان صدایش می‌زدند گاهی خسروخان که بیشتر افراد قدیمی تر میگفتند.

نریمان و نارین هم به گفتن باباخان عادت داشتند

حالت بهتره؟

میخواست با احوال پرسی و مراقبت های عجیبشان قضیه ی دیروز را ماست مالی

 کنند؟ بی اراده پوزخندی زد سر به زیری اش و گونه های همیشه سرخش مانع دیده شدن تمسخر نگاهش شد:

 

بله اقاخان زیر سایه شما

 

خان نگاهی به نریمان انداخت که با دلتنگی داشت گلین را با چشمانش

 قورت میداد عصایش را منظور دار روی زمین کوبید باعث شد سر نریمان به سمتش بچرخد.

 

اخم های پدرش را که دید سر به زیر شد

 

            ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

                

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍73  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

 

چیزی احتیاج داشتی بهم بگو دختر.... بعد از بی ناموسی خلیل شرمنده ی پدرت شدیم، نمیخوام فکر کنه خیانت

 در امانت کردیم

 

گلین که لحن جدی خسروخان را می‌شناخت لب زد

 

ممنون آقاخان... چیزی نیاز ندارم فقط.....

 

مکث کرد نمی‌دانست در حضور نریمان گفتنش درست است یا نه اما باید این قائله ها ختم به خیر میکرد نمی‌توانست پنهانی با مردی باشد که به زودی زن دار خواهد شد

 

فقط چی؟ چیزی میخوای؟

 

زبان به لب های خشکش کشید لرزش دستانش را با چنگ زدن دامن چین دار

 و بلندش پنهان کرد

 

می‌خوام می‌خوام برگردم روستای خودمون پیش پدرم... اگه میشه.... شرایط شو برام فراهم کنید!

 

سکوت اتاق و خشم مشهود نریمان طولانی شد دستان مشت شده اش را کنترل میکرد و سر بلند نم یکرد تا مبادا با دیدن گلین خشمش فوران کند

 

            ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

                

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍74  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

باشه دختر.... و وسایلتو جمع کن فردا عصر میگم راننده برسونتت

 

با لبخندی لرزان تشکر کرد و از اتاق بیرون زد.

 

به مطبخ برگشت و ناچار از اتفاق دیروز که دیگر نمی گذاشتند تنهایی وارد باغ شود هم کنار بی بی نشست.

 

سینی برنج که مقابلش قرار گرفت ناچار مشغول پاک کردن شد. عقربه های ساعت می‌گذشت برنج پاک شد حتی لوبیا را هم بیبی آسیه داد تا پاک کند.

 

در همان میان صدای هیاهویی از بالا آمد.

 

صدای فریاد خان که نام نریمان را داد میزد.

 

*همه شوکه و وحشت زده به راهرو هجوم بردند حتی گلین پشت سر همه جلو رفت و ایستاد تا ببیند چه شده**

 

مردها هیکل مردانه و درشت نریمان را کول کرده بودند و سعی داشتند از پله ها پایین ببرندش همه شو که بودند راه را باز کردند و صدای فریادها بلند شد.

 

خانزاده خانزاده... بیدار شو خانزاده.... تشنج کرده از دهنش کف میاد.... ماشینو خبر کنید!

 

            ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

               

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍75  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

 

قلبش در دهانش میکوبید و

 نمی دانست چه کند وحشت زده

 بود مهمان هایشان که از خان

 روستای دیگر بودند و در واقع

 خانواده ی افسانه بود هم از در بیرون آمده خیره ی معرکه بودند.

 

افسانه هم مقابل عمارت بود طوری نگران و با چشمان گریان خبره ی پیکر بیهوش نریمان

 بود که گلین حسادت را در سلولهای خونی اش حس کرد. این زن زیادی برای رقابت با او زیبا بود صد هیچ او را جلو میزد.

 

نگران یا به باغ گذاشت اما بی بی بازویش را چنگ زد

 

بریم تو... بالا باید فیروزه بانو رو اروم کنیم الان بنده خدا سکته میکنه

 

همه چیز سریع اتفاق افتاده بود نریمان را سوار بر ماشین به سرعت بردند تا به درمانگاه نزدیک شهر برسانند.

 

شهری که چندان چیز خاصی نداشت در آن زمان طوری که پولداران همان روستاییان بودند. خان و خانزاده هایی که ارباب و رعیت را جدا میکردند.

 

بدو دختر چرا وایسادی به لیوان آب بیار واسه افسانه بانو.... بدو!

 

با حرف بی بی نگاهش پی افسانه دوید کنار مادرش افتاده بود و بیهوش شده انگار شوک دیدن نریمان در آن حال این بلا را سرش آورده بود.

 

            ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

              

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍76   ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

 

هول شد و سریع داخل رفت سریع لیوان آب قندی برداشت و به سراغ افسانه رفت کنارش

 نشست و سعی کرد به آرامی در دهانش ببرد که مادرش با غیض از دستش کشید

 

بدش من ببینم.... برو کنار دختر مو سکته میدین شما ایل عجوج چقد تو نحسی اخه؟

 

با شوک عقب کشید اینکه او بی هیچ اطلاعی از چیزی سرزنش میشد برایش سنگین بود

 عادت به این همه توهین نداشت زمانی که با پدرش بود مثل پرنسس های اروپایی زندگی میکرد نازش را پدرش میخرید و از دست پختش تعریف میکرد.

 

موهایش را می‌بافت و سربر زانوی پدرش می‌گذاشت تا قصه ی آن روزش را برایش بازگو کند یا شاید خاطره ای از مادرش

 

هر لحظه با دیدن رفتارها و اتفاقات بیشتر برای برگشتن مصمم میشد. دیگر نمی‌خواست آنجا بماند حتما فردا بر میگشت

 دیدن این اوضاع قلبش را به درد

 می آورد. اینکه تحقیر و توهین بشنود

 و لب نزند.

 

دکتر با آن روپوش سفید و گشادش بالای سر نریمان ایستاد، گوشی را از گوشش برداشته رو یه خسروخان که عبوص و منتظر خیره اش بود گفت :

 

            ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

            

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍77  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

 

خانزاده مسموم شدن خسروخان معده شونو تخلیه کردیم اگه یکم دیرتر

 می رسیدند معلوم نبود چه بلایی سرشون میاد دشمن دارین...

 

 ببینید کار کی بوده براش چندتا دارو مینویسم مصرف کنید. مایعات بخوره تا معده ش کامل پاک بشه الانم مسکن

 

 بهشون تزریق کردیم تا کمی استراحت کنن وقتی بیدار شدن مرخصید که برید.....

 

سری برای دکتر تکان داد اتاق را که ترک کرد نگاهش را به راننده دوخت که تا اینجا همراهیشان کرده بود محمد هم بود پسر حاجیه سلطان

 

پیدا کنید اون دختره.... گلین اون سینی چای رو آورد. پیداش کنید حتما کار اونه

 

محمد گیج پرسید:

 

اما چرا اخه به دختر جوون بخواد

 خانزاده رو مسموم کنه؟ شاید کار اون نیست

 

خسروخان با چشمان سرخ از خشم نگاهش کرد

 

میخواست بره روستاشون انگار

 نمی دونست سم و دواش زود اثر

 می کنه میخواست فرار

 کنه می رید پیداش میکنید باید جواب اینکارشو بده.... آدمش میکنم دیروز با اون آبروریزی که راه انداخت و امروزم قصد جون پسرمو کرده

 

            ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

              

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍78  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

 

محمد گیج و حیران بود نمیدانست چه کار کند میدانست روی حرف خان حرف زدن

 عاقبت خوبی ندارد اما او که از آن عمارت نبود پدربزرگ خودش خانی بود برای خود

 

اما خسروخان هنوز هیچی معلوم *نیست شاید کار یکی دیگه باشه.**

 

عصایش را خشمگین به زمین کوبید و غرید

 

کی کار کی محمد؟ میری میگی به بیبی آسیه حاضرش کنه... برسم عمارت اول

 از به خدمت اون جوجه ی کثیف میرسم

 

نگران و بی خبر از همه جا با چشمان گریان مقابل همه جلوی پای خسروخان زانو زده بود

 

 اشک از چشمانش شره میکرد و نریمان نبود که نجاتش دهد میگفتند وقتی رسیده مستقیم به اتاقش رفته است.

 

شاید او هم باور کرده باور کرده که

 گلین چنین کاری با او کند، انگیزه که داشت

 

 نداشت؟ حسادتهای دخترانه شاید یا حس نفرت و دلخور از خیانت نفرت از خسرو خان و دلخور از نریمان

 

به حرمت بی بی آسیه که چهل ساله نون و آب این عمارتو خورده التماسم کرد فلکت نکنم به چه جرعتی پسرمو مسموم کردی بی آبرو؟

 

            ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

                

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍79  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

 

صدای گریه های فیروزه بانو هم می آمد نارین هم شوکه و ترسیده کنار مادرش با نفرت خیره ی گلین بود

 

من نکردم آقا... بخدا کار من نبوده من بی خبرم...

 

خفه شو!

 

فریاد خسروخان سکوت عمارت را برقرار کرد حتی دیگر صدای پچ پچ و گریه ی زن های

 عمارت هم شنیده نمیشد شانه های گلین هم بی صدا می لرزید، شاید به امید آنکه کسی نجاتش دهد صدایش را خفه میکرد.

 

با چه رویی دروغ میگی؟ خودم اونجا بودم که سینی رو آوردی، پاشو گمشو.... گمشو از این عمارت دیگه نبینمت.... میری و دیگه برنمی‌گردی همین امشب

 

سپس عصا کوبان از کنارش گذشت آن تنه ای که با عصایش هم نثارش کرد، باعث شد گلین از روی زانوهایش کج شده روی زمین بنشیند.

 

بیبی به سمتش دوید و قبل از رسیدن

 به گلین صدای فیروزه بانو بلند شد

 

خدا لعنتت کنه بخیل ،بدبخت

 بیچاره ی پاپتی... خدا بیچاره تر از

 اینت کنه

 

            ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

         

.

.

˒˒ چشــم‌عسلـــي‌اربـــــاب😶‍🌫❤️‍🔥᯽ ࣪

╲ ִֶָ 𝖱︎‌𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍80  ֛ ࣪

             ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

از جا برخاست و نگاه خشم الود و پر از نفرتش را نثار گلین کرد دست نارین را چنگ

 زده به داخل رفتند محیط که از افراد

 خلوت شد بیبی کنارش نشست و دستش را گرفت

 

پاشو دختر پاشو خیره سر.... امانت

 داری هم بلد نیستم شرمنده ی بابات شدم

 

حتی بیبی هم اشک میریخت با

 چشمان خیس به آسیه چشم دوخت

 

من نکردم بی بی.... بخدا کار من نبود خودت چای رو دادی دستم ببرم اتاق من کاری نکردم

 

نفس عمیق بی بی از روی غم و

 تاسفش بود دستش را فشرد و

 وادارش کرد برخیزد

 

میدونم گل سرخ... بریم لباساتو جمع کنی برگردی پیش پدرت خیلی بهتره.... حداقل خودش هواتو داره

 

دستی به چشمانش کشید اما بیبی باید خانزاده رو ببینم.... تو رو خدا باید بهش بگم کار من نبوده نمیخوام باور کنه...

 

بی بی اخم در هم کشید :

 

            ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ

                

(تقدیم به نگاه زیباتون 🤌🏻)