چشم عسلی- (چند پارتی ۲۶ تا ۳۱)
و بالاخررررررررره بعد مدتها این رمانم گذاشتم(واقعا این رمانو چند وقت بود نداشته بودم و خیلی خوشحالم که باز گذاشتمش امیدوارم بخونید و لذت ببرید🥲🎀)
پس..مایل به ادامه؟؛
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍26 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
مگه فکر کردین من به شما دروغ میگم؟
نریمان مردانه و آرام خندید دست به زیر چانه ی کوچکش سراند و سرش را به نرمی بالا کشید
-نه، دروغ نمیگی. اما این خجالتت نمیذاره که فکر کردم میخوای از دستم فرار کنی
انگشتش را به لبهایش کشید را کمی ورمش را پخش کند، شاید این گونه دیده
نمیشد!
-اما هنوز
حرفمم، تا نگی نریمان ولت نمیکنم...بار ،گفتی ازین به بعد هم میگی
گلین مضطرب نگاهش را اطراف باغ ،چرخاند هر آن ممکن بود بیبی از جایی سر
بکشد
-باشه باشه نریمان میشه ولم کنی؟
لبخند روی لبهای نریمان عمق گرفت و با بوسه ای پایانی به روی گونه ی نرم و سرخش که از هجوم خون گرم شده بود رهایش کرد:
-جان نریمان بفرما... ندویی ،میوفتی من نیستم باز بگیرمت
گلین با خجالت چارقدش را مرتب کرد و دامنش را با دست گرفت چرخید و سریع به سمت عمارت پا تند ،کرد نریمان هم که خیره نگاهش پی او بود، نقاب شیطنت از صورتش رخت بست و چشمان غمگینش نمایان شدند
-من چطوری از تو دست بکشم آخه عمر نریمان؟
از اینکه پیش خانزاده حرف از خواستگاری و غیره بزند شرمگین بود دلش نمیخواست طوری نشان دهد که انگار به دنبال طمع و مال اوست...
حتی وقتی خود نریمان حرفی از خواستگاری نزد با خود خیال کرد شاید قصدش غافلگیر کردنش است
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
.
.
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍27 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
بیا اینارو بردار ببر برا مهمونای خانوم ارباب....
با صدای بیبی سرش به سمتش چرخید سینی چای در آن استکانهای لب طلایی و
کمر باریک
قندانی که کنارش پولکیهای طلایی شده خودنمایی میکردند.
-مهموناش کیان بیبی آسیه؟
طاهره خاتون پرسید نگاه گلین هم کنجکاو به سمت بیبی ،چرخید همزمان که سینی را از دست بیبی میگرفت گوش به پیرزن داد
-خواهرشه فکر کنم، بادختراش، اومدن برای عروسی خانزاده تدارک ببینن!
مضطرب که شد لحظهای دستش شل شده، سینی کج شد. قبل از ریختن چای ها و پولکی ها، بیبی دستش را زیر سینی محکم کرد:
-چیکارمیکنی خیره سر؟ حواست کجاست؟
خجالت زده سربه زیر انداخت:
-ببخشید یه لحظه از دستم سرخورد!
سرریز چای ها درون سینی ریخته شده بود:
بذارش اونجا سینیو عوض کنیم، معلوم نیست فکر و خیالت کجاس عاشق شدی مگه مادر؟
لب گزید که طاهره خاتون خندید:
-بیبی چرا سرخ میکنی بچه رو؟ خودش کم قرمزه؟
لب هایش به خنده باز شد لبخندی ملیح که قرمزی همیشگی لبها و گونه هایش را
نمایش میداد:
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
.
.
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍28 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
چیکارش کنم طاهره؟ انگار صبح تا شب میزنیم تو گوشش از بس سرخه پوستش
سفیده تا دست بزنی قرمز شده!
از تعریفات دو پیرزن خجالت میکشید اینکه از سفیدی پوستش بگویند و مبادا کسی از بیرون گوشش را تیزه کرده باشد!
-خدا به داد شوهرت برسه ،دختر واسه غیر تشم که شده دست بهت نمیزنه مبادا خط
بیوفته روت!
بی بی آسیه به حرف طاهره خاتون خندید که گلین باز هم از شدت خجالت افسار زبانش پرید:
عه بی بی... زشته خب چرا اینجوری میگید. یکی گوشش اینجا باشه چی؟
بی بی و طاهره نگاهی به هم انداختند و بلندتر خندیدند:
-کسی گوشش اینجا نیست تو هم کم سرخ و سفید شو بیا تمیز کردم.... بیر دیگه نریزی چای هارو، آبرومونو ببری پیش مهمونا!
سینی را به سمتش گرفت اینبار بی معطلی با دقت گرفت و به سمت پله ها پرواز کرد وارد سالن که سد نگاه همه به سمتشان برگشت فیروزه بانو و نارین دخترش که کنار هم نشسته بودند با دیدنش اخم در هم کشیده رو گرفتند.
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
.
.
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍29 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
سر به زیر به سمتشان ،رفت استرس داشت و انگار که واقعا داشت چای خواستگاری اش را میچرخاند!
خواهر فیروزه بانو همان حاجیه سلطان سه دختر داشت و پنج پسر از خانواده ی کمال خان بودند خان و ارباب روستای غربی پدر فیروزه ،بانو که خسروخان برای منفعت او را خواستگاری کرده بود و حالا دو فرزند داشتند.
حاجیه سلطان که دو پسر و یک دخترش هنوز مجرد بودند چشم به سر تا پای گلین دوخت زیبایی و محجوب بودنش چشمش را گرفته بود.
وقتی گلین مقابلش خم شده سینی چای را با لبخند دلنشینش تعارف زد، لبخند به لب
زده دست جلو برد:
-ماشاالله دختر، اسمت چیه؟
اب دهانش را قورت داد:
-گلین، خانم!
-گلین بهت نمیاد از آدمای عمارت باشی!
استکانی برداشت و خودش ظرف پولکیها را هم روی میز کوچک میانشان قرار داد رو
به خانم ارباب رفت!
نه خانم، امانتیام... فعلا پیش بیبی آسیه موندگارم تا خدا چی بخواد!
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
.
.
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍30 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
پوزخند فیروزه بانو عیان ،بود متعجب شد اما چیزی نشان نداد... حاجیه سلطان با لبخندی معنادا قلوپی از چای سرخ و داغش را نوشید:
-امانتیهای قشنگی داری تو این عمارت فیروزه، خونوادهت کجان، گلین؟
انگار نام گلین به زبانش خوش آمده بود که هر چه میگفت یک گلین یا به سرش یا به تنگش میبست!
-شنیدی که آبجی حاجیه، امانتیه به زودی میره مگه نه دختر؟
گیج نگاهش را از چشمان فیروزه بانو گرفت و به خواهرش داد:
-ب..بله، مشخص نیست... خونوادم هم، پدرم پیش زمینهای کشاورزیشه بعد از فوت مادرم وقت رسیدگی به منو نداشت بی بی آسیه هم خالهی مادرمه، گه گاه میام پیشش!
چشمان نارین متعجب گرد شد دخترها گرد هم بودند دوتایی که یکیشان فرزندی یک ساله به آغوش داشت و دیگری داشت با طلاهای دستش ور میرفت اما نارین و دختر خاله ی کوچکش کنار هم بودند:
- پدرت زمین کشاورزی داره؟
از صدای نارین سر ،چرخاند نمیدانست چرا اینگونه رفتار میکنند، اما سری به تایید
تکان داد:
-بله با اجازه اگه کاری ندارین برم؟
حاجیه سلطان چشم ریز کرد:
چرا پیشمون نمیشینی، گلین؟
سینی را مقابل شکمش گرفت:
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
.
.
˒˒ چشــمعسلـــياربـــــاب😶🌫❤️🔥᯽ ࣪
╲ ִֶָ 𝖱︎𝗈𝗆︎𝖺𝗇︎ #𝖯︎𝖺𝗋𝗍31 ֛ ࣪
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
مزاحم شما نمیشم خانوم، پایین بیبی ممکنه کارم داشته باشه!
-گلین جان همونطور که میدونی نیرو کمه برای پذیرایی...
گلین که هر چه میشنید گیج ترش میکرد خیره به خانم ،ارباب منتظر باقی حرفش ماند:
میدونی که بیبی و طباخها سنشون بالاس تو جوونی بدو بدو ،میکنی میخوام برای مراسم خواستگاری ،پسرم تو کارا بهشون کمک کنی!
برای لحظه ای زمان ،ایستاد قلبش ،نزد نفس نکشید رنگ سرخ همیشگی لبهایش کمرنگ شد ذهنش جملات فیروزه بانو را هلاجی میکرد و امان که هلاجی نمیشد!
چند لحظه گذشت حاجیه سلطان کمی به جلو خم شد:
خوبی دخترجان؟
نگاهش با چندبار پلک زدن از فیروزه بانو گرفته شد به حاجیه سلطان نگاهی انداخت و
لبخندی به سختی به لبش نشست:
-ممنون، خوبم بله... چرا که نه تا هر موقع باشم کمک میکنم!
فیروزه که گویی میدانست چرا شوکه شده باشد لبخند کجی که به لبش نشست و
سری که بالا گرفت را بی هیچ آبایی نشان داد:
-خیله خب، میتونی بری!
گلین آب دهانش را قورت داد دو قدم عقب عقب رفت و سپس چرخید و رفت، حاجیه سلطان با لبخند لب زد:
ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ ᡣ𐭩 ִֶָ 𓂃 ִֶָ
(ولی من خیلی دلم برای گلین میسوزه🥺)