شاه دزد- (چند پارتی ۷۱ تا ۸۵)
خب؛
در رابطه با این رمان چون که ی مدت خیلی طولانی ای بود که اصلا نزاشتمش و خیلی ازش درخواست داشتیم برای همین چند پست بعدی هم همین رمانو میزارم که سریع تر پیش بره بعد میریم سراغ رمانای بعدی💕
پس،
مایل به ادامه؟؛

دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۷۱
دستم توی کیفم خشک شده بود،اگه میفهمید بیشتر آزارم میداد همونطور که برای یه لقمه غذا جونم رو به لبم میرسوند.
وقتی جوابش رو ندادم با سگرمه های توی هم جلو اومد و غرید:
-با توام...قرص چی میخوای بخوری؟
آب دهنم رو قورت دادم و نگاهم به طرف کیفم رفت،اصلا نباید میفهمید ناراحتی قلبی دارم.
اما شاپور اون حرفا رو نمیفهمید،میخواست بدونه چی توی کیفم دارم .
دندون روی هم سابید و گفت:
-لالی مگه دختر!
و بعد خم شد و کیفم رو از دستم بیرون کشید.
باید یکاری میکردم ولی جون نداشتم.
میترسیدم اگه پافشاری کنم بیشتر حساس بشه.
اما برای یبار توی زندگیم شانس باهام یار بود
قبل از اینکه در کیف رو باز کنه تلفش زنگ خورد.
کیف هنوز توی دستش بود که تماس رو برقرار کرد:
-الو...سهیل؟ تا نیم ساعت دیگه میام...
چی ؟ تازه باهاش حرف زدم حالش خوب بود که
الان راه میفتم ...
حواست بهش باشه تا بیام
تلفن رو که قطع کرد اونقدر وحشی و عصبی به نظر میرسید که حتی میترسیدم نفس بکشم.
کیفم رو توی صورتم پرت کرد و رو به صادق گفت :
-ببرش تو اتاقش ،تا برمیگردم سر پاش کن شب باهاش کار دارم
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۷۲
صادق یه نگاه به منی که شبیه جنازه روی مبل افتاده بودم انداخت و دنبال شاپور راه افتاد:
-آقا...این دختره جون نداره
بهش رحم کن...میمیره اون وقت دست مون به جایی بند نیستا...
شاپور سوییچش رو از روی میز برداشت و پوزخند صداداری زد:
-اینی که در موردش حرف میزنی ت.وله فریدونه
هیچیش نمیشه ...
یه چند تا هم قرص تقویتی بده بهش
وقت نداریم باید زودتر ح.امله بشه تا چند روز دیگه
-آقا...حداقل بذارید دکتر خبر کنم دختره انگار...
-صادق زیادی حرف میزنی
کاری و که گفتم و کن...شب برگشتم باید خوب شده باشه.
دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریه هام بلند نشه
من دیگه طاقت نداشتم و کاش زودتر اون بازی تموم میشد.
وقتی صادق همراهش بیرون رفت فورا کیفم رو برداشتم و قرصم رو پیدا کردم.
یدونه رو از توی جلدش بیرون آوردم و بدون اب قورت دادم.
بسته قرص رو هم توی لباسم پنهون کردم تا صادق چیزی نفهمه.
کم کم نفسم بالا میاومد و درد قفسه سینه م کمتر میشد
ولی درد اصلی مال وقتی بود که شاپور برمیگشت.
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۷۳
تمام روز از ترس برگشتن شاپور به خودم لرزیده بودم،حتی تب هم داشتم.
میترسیدم دوباره برگرده و درد بهم بده.
اما اون شب از بخت خوبم برنگشت و من میتونستم با خیال راحت بخوابم.
درد قفسه سینه م کمتر شده و به لطف آمپول مسکنی که صادق بهم زد درد بدنم آزارم نمیداد.
حتی دستام رو بسته بود تا کب..ودیا دیده نشن.
اما توی خونه یه خبرایی بود.اینو حس میکردم.
صداهایی که از بیرون میاومد و پچ پچ آدماش نشون میداد یه اتفاقی افتاده.
دلم میخواست سر در بیارم و بفهمم چه خبره.
وقتی بی خوابی به سرم زد از جام بلند شدم و به طرف در حیاط رفتم.
صدای صادق رو شنیدم که گفت:
-چرت نگو مرد حسابی ...
شاپور حواسش به همه چیز هست
-صادق ...میفهمی چی میگم؟
میگم پلیسا ردش و تا بیمارستان زدن
اگه گیر بیفته چی؟
میدونی این دفعه حکم اعدام...
-هیش...ساکت ...بچه ها صدات و میشنون
هیچی نمیشه
-مننگران خودشم ...کم بدبختی نکشیدیم
کار امشبم که کنسل شد
چند ماهه نقشه ریخته بودیم
-دیر نمیشه
یه شب دیگه میریم
من آمار گرفتم تا آخر هفته رسایی دوبیه
-این دفعه کار خیلی بزرگه
گیر بیفتیم...
-الکی اسمم نشده شاه دزد!
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۷۴
با شنیدن صداش ضربان قلبم اوج گرفت،بهش میگفتن شاه دزد
حکم اعدام هم داشت.
پلیس هم دنبالش بود
اینا رو که کنار هم میچیدم وحشت تمام وجودم رو میگرفت.
اون مرد کی بود.
چه صنمی با فریدون داشت که اونجوری میخواست انتقام بگیره.
صدای پاهاش که نزدیک شد از ترس عقب رفتم
-صادق...بچه ها رو آماده کن راه میفتیم
-اما آقا...امشب که دیر
-فقط چشم بشنوم ...بجنب
با عجله راه رفته بود برگشتم و وارد اتاقم شدم.
در رو پشت سرم بستم و فورا روی تشک دراز کشیدم و ملحفه نازکی رو که صادق بهم داده بود رو روی سرم کشیدم.
از ترس میلرزیدم و کاش دیگه هیچ وقت نمیدیدمش، حتی برام مهم نبود اعدام بشه.
فقط اون هیولای وحشی رو میگرفتن و من ازاد میشدم کافی بود.
صدای در رو که شنیدم چشمام رو روی هم فشار دادم.
شاید اونجوری فکر میکرد خوابیدم و دست از سرم برمیداشت.
صدای پاهاش که نزدیک شد چیزی نمونده بود سکته کنم
حالا بیشتر از قبل ازش میترسیدم.
بهش میخورد یه قاتل زنجیره ای باشه.
لبه تشک نشست و صدای فندکش بلند شد:
-میدونم بیداری ماهی قرمز!
❥•∞---------------------------------༊
.
.
#شاه_دزد
#پارت_۷۵
#فصل_۱
صدای سوختن توتون و آتیش فندک جوری بود که انگار داشت گوشت و پوستم رو میسوزوند.
همه چیز اون مرد ترسناک بود،مخصوصا حالا که فهمیده بودم حکم اعدام هم داره و هر کاری از دستش برمیاد.
پوک عمیقی به سیگارش زد و گفت:
-میدونم حرفاشون و شنیدی
حالا که فهمیدی من چقدر خطرناکم بهتره که بازی رو شروع کنیم
امشب که نیستم
صداش به خاطر سیگار خش گرفته بود،اونقدر جذاب و گیرا حرف میزد که یادم میرفت یه دیوونه ی زنجیریه:
-ولی فردا شب حموم میکنی و آماده میشی تا بیام...
لوسیون شاین برات خریدم میخوام فردا شب رغبت کنم بکشمت زیرم
باید زودتر حا.. بشی...
-چرا ولم نمیکنی؟
من از هیولایی مثل تو بچه نمیخوام...
دستش رو که روی کمرم کشید حرفام رو قورت دادم،دستش آروم آروم پایین رفت و گفت:
-... و که خودم افتتاح کردم
میخوام ... افتتاح کنم
نظرت در مورد یه ... سر پایی چیه؟
وحشت زده توی جام پریدم و گوشه ی دیوار توی خودم جمع شدم:
-تو رو خدا...من...من نمیتونم
چرا اینقدر بی رحمی؟
بی توجه به ترسم مچ پام رو گرفت و به طرف خودش کشید:
-زیاد حرف میزنی عاصی
وادارم میکنی به زور ساکتت کنم
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۷۶
به تقلا افتاده بودم اما زور اون کجا و زور من کجا.
با خشونت منو جلو کشید و جوری به موهام چنگ زد که صدای جیغم بلند شد.
جیغ و گریه هامم روش اثر نداشت.
دستش که بهم نزدیک شد چنگ زدم و گفتم:
-باشه...باشه...ببخشید آقا
همون طورکه موهام توی مشتش بود سرم رو به طرف خودش کشید و گفت:
-چی ؟ نشنیدم صداتو ؟
-ببخشید...دیگه تکرار نمیشه
با دست دیگه سیلی محکمی رو بازوم کوبید:
-عادت کردی تا روزی ۲ وعده کتک نخوری آدم نمیشی
بغض دار بهش نگاه میکردم و اون بدون هیچ ترحمی دوباره بهم سیلی زد:
-آدم میشم...قول میدم
سرش رو جلو آورد و وقتی کنار گوشم شروع کرد به حرف زدن نفسم از ترس قطع شده بود:
-آخر هفته قراره جایی بریم پس دلم نمیخواد دوباره سیاه و کبودت کنم
ولی اگه باز جفتک بندازی بلدم جور دیگه ای ادبت کنم...
نیاز نبود بهم بگه که میخواد چیکار کنه.
بالاخره نفسم رو که حبس کرده بودم رو بیرون فرستادم و گفتم:
-تو...تو.. کی هستی؟
فقط اینو بگو
-اینش دیگه به تو مربوط نیست
سعی کن دختر خوبی باشی که مجبور نشم بندازمت تو قفس سگا
برات غذا آوردم همینو میخوری که فردا زیر غش نکنی
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۷۷
وقتی حرف میزد تنم میلرزید
من قرار بود بچه آدمی رو به دنیا بیارم که بویی از انسانیت نبرده بود.
بالاخره ولم کرد و تونستم یه نفس راحت بکشم.
گوشه تشک توی خودم جمع شدم و دستام رو دورم پیچیدم.
تحمل درد جدید رو نداشتم.
از جاش بلند شد و در حالیکه بوی سیگارش مشامم رو پر کرده بود گفت:
-امشب سگا تو حیاط ازادن
حواست باشه دست از پا خطا نکنی چون اونا مثل من فقط به چند تا زخم و کبودی راضی نمیشن
-منکه بالاخره یروزی از اینجا میرم،دیگه دستت بهم نمیرسه
-۷ ماه تحمل کنی خودم میبرمت ماهی قرمز
زیادی خونسرد و آروم حرف میزد اما توی چشماش شرارت پیدا بود.
نیشخندی زد و به طرفم خم شد.
موهای بلندم رو پشت گوشم فرستاد و درست همونجا پچ زد:
-بزودی از اینجا میری ولی بعدش آرزو میکنی کاش همینجا میموندی
-میخوای...باهام چکار کنی؟
-گونه م رو به نرمی ب..وسید و ته ريشش پوستم رو قلقلک داد ،حس عجیبی که ته دلم وول میخورد با حرفاش پرید:
-اول ح.ام.ل.ه میشی...بعدش و بعدا میفهمی
فعلا تا همینجا کافیه که بدونی
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۷۸
شاپور رفته بود اما عطرش که با بوی سیگار قاطی شده بود هنوز توی اتاق حس میشد.
صدای بارون که بلند شد اون ۲ تا تیکه نون تست و کره بادوم زمینی که برام آورده بود رو برداشتم و لبه پنجره نشستم.
انگار ارتقا درجه پیدا کرده بودم
به جای نون خشک خالی نون تست و کره بادوم زمینی برام میآورد.
لبه پنجره نشستم و هوای تازه رو نفس کشیدم.
واقعا راست گفته بود ،سگا توی حیاط ول میگشتن.
یه تیکه نون تست رو روی زمین انداختم و گفتم:
-بیاید بچه ها...شما هم گرسنه اید؟
سگا که بوی غذا به مشام شون خورده بود جلو اومدن و اون یه تیکه رو سگ سیاه بزرگ خورد.
من ازشون میترسیدم اما میدونستم اونا هم مثل من گرسنه ان.
یه تیکه نون رو با کره خوردم و تیکه بعدی رو براشون انداختم روی زمین.
حیوونکیا از آدما بیشتر میفهمیدن.
مرام و معرفت داشتن.
نوبتی غذا میخوردن تا به همشون برسه.
وقتی تموم شد ظرف رو به طرف شون گرفتم و گفتم:
-تموم شد بچه ها...
دیگه نداریم
ولی اگه فردا واسم غذا آوردن براتون میارم
قول میدم
❥•∞-------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۷۹
دم دمای صبح بود که صدای ماشین بهم فهموند شاپور و دار و دسته اوباشش برگشتن.
صداهاشون اون شب عجیب خوشحال به نظر میرسید.
انگار اتفاق خوبی افتاده بود
خودم رو به خواب زدم تا اگه شاپور سراغم اومد بتونم از دستش فرار کنم.
اما ازش خبری نشد و تونستم چند ساعتی رو با خیال راحت بخوابم.
نمیدونم ساعت چند بود که صادق بالاخره اومد سراغم
بازم مثل روزای قبل یه تیکه نون و آب برام آورده بود تا از گرسنگی نمیره.
به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:
-زودتر صبونه تو بخور بریم بالا شاپور خان باهات کار داره
آب خالی رو به زور قورت دادم تا گلوم باز بشه و با وحشتی که کاملا توی صدام پیدا بود گفتم:
-چ...چرا...چیزی شده؟
-بیا خودت میفهمی ...فقط عجله کن میدونی که حوصله نداره!
-خودش و حوصله ش برن به درک!
این رو زیر لب گفتم و صادق هم چشم غره بدی برام رفت تا حواسم رو جمع کنم.
بعد از صبحانه از جام بلند شدم و همراه صادق به طبقه بالا رفتیم.
شاپور روی صندلی چرمش نشسته و در حالیکه سیگار ارزون قیمتش رو میکشید از پنجره به بیرون خیره نگاه میکرد.
با ورود مون بدون اینکه تغییر حالت بده گفت:
-برام قهوه بیار صادق ...
بعد ببین از طرف چه خبر،برگشته یا نه!
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۸۰
صادق زیر چشمی بهم نگاهی انداخت و بعد از مکث کوتاهی از اتاق بیرون رفت،انگار اون روز یه خبرایی بود.
همونجا وایسادم تا بالاخره شاپور به طرفم چرخید
حتی اگه کاری هم نمیکرد اون چشمای سیاهش ترس به جونم تزریق میکرد
وقتی سر تا پام رو برانداز میکرد هل میشدم.
همون طورکه با انگشتام بازی میکردم سرم رو پایین انداختم و گفتم:
-چرا گفتی بیام؟...
-بشین!
سرم رو به سرعت بالا آوردم و با تعجب گفتم:
-چی؟
-چرا هر حرفی رو باید ۲ بار برات تکرار کرد تا بفهمی؟
-من...من...آخه...
حرفم تموم نشده صادق با سینی قهوه وارد شد.
فنجون رو که روی میز گذاشت با اون لبخندی که حالا روی لبش نشسته بود گفت:
-اومده آقا...بلوایی به پا شده
میگن همه رو به خط کرده تا بفهمه کار کی بوده
شاپور سیگارش رو توی جا سیگاری خاموش کرد و گفت:
-حاضر بودم هر چی دارم بدم اون لحظه اونجا باشم و قیافه شو ببینم!
نمیفهمیدم در مورد چی حرف میزنن اما هر چی که بود شک نداشتم مربوط میشد به شب قبل.
یه کاری کرده بودن،اما نمیدونستم چکار.
صادق که رفت و در رو پشت سرش بست شاپور دوباره به طرفم چرخید.
سیگاری که از جعبه روی میز برداشت این دفعه گرون قیمت بود.
فندک رو زیر سیگار گرفت و در حالیکه پوک میزد گفت:
-اماده شو ماهی قرمز
یه امروز گند نزن به اعصابم مثل بچه آدم کاری که میگم بکن تا سیاه و ک.ب.ودت نکردم
❥•∞---------------------------------༊
.
.
دِلـبَرَڪِ شـاه دُزد.. 🎭🚭
#پـارت_۸۱
شاپور هیچ وقت مثل آدم باهام رفتار نمیکرد.
شاید ماهی قرمز گفتنش قشنگ بود اما پشتش کلی حرف و تحقیر میخوابید.
به در اتاق نگاهی انداختم و گفتم:
-واسه چی اخه؟
میشه...
-نمیشه...اماده شو تا خودم نیومدم
وقتی توی جاش نیم خیز شد گفتم:
-باشه ...باشه...خودم اماده میشم
ولی...لطفا...سرت و برگردون...
نیشخند که زد قلبم به تقلا افتاد.
با ژست خاصی به سیگارش پوک زد و گفت:
-من دیدم دختر
کلت و از حفظم...
سعی کردم بهش توجه نکنم،چون هر چیزی که میگفتم اون میدونست چه جوابی بهم بده تا خوب له بشم.
از جاش بلند شد.
حس میکردم از خجالت سرخ شدم.
کاش حداقل یکم عقب میرفت اما همونجا بالای سرم وایساد و من به اجبار کاری که گفت رو کردم.
اینبار با رضایت سری تکون داد و به کاور پشت سرم اشاره کرد:
-حالا لباس تو کاور و بپوش
❥•∞---------------------------------༊
.
.
#شاه_دزد
#پارت_۸۲
#فصل_۱
کاور پشت سرم رو برداشتم و لباس قرمز بلندی که توش بود رو در آوردم.
برای پوشیدنش به کمک احتیاج نداشتم اما اونقدر باز به نظر میرسید که اگه چیزی نمیپوشیدم بهتر بود.
شاپور سری به رضایت تکون داد و دوباره سر جای خودش نشست و گفت:
-خوبه،بهت میاد
واقعا ماهی قرمز شدی
حالا در بیارش و همون طور ل بیا جلو
از حرفاش دود از سرم بلند میشد،به کند ترین حالت ممکن لباسی که چاکش تا روی زانو هام میرسید در آوردم و دوباره توی کاور برگردوندم .
از استرس و خجالت نوک انگشتام یخ زده بود.
شاپور همیشه تحقیرم میکرد و توی را.. وحشی و خشن بود،حالا که لخ بودم میدونستم آخرش قراره به کجا ختم بشه.
با قدمای کوتاه به طرفش رفتم و مقابلش که رسیدم پاهاش رو از هم باز کرد و با اشاره به زمین گفت:
-زا.. بزن
بدن لختم زیر نگاهش داشت داغ میشد.
حس خوبی به اون کار نداشتم،همیشه جوری دستور میداد که انگار من یه جنس بی ارزشم.
زیر پاهاش زانو زدم و سرم رو پایین انداختم.
من خجالت میکشیدم اما شاپور خیلی وقیحانه گفت:
-اول میخوام از اون دهن خوشگلت استفاده کنی و واسم س بزنی
خوب خی. کن چون امروز میخوام بهت رحم کنم و خشک خشک ..
.
.
#شاه_دزد
#پارت_۸۳
#فصل_۱
از شرم تنم داغ میشد و یهو یخ میزد.
حتی خجالت میکشیدم سرم رو بالا بگیرم و بهش نگاه کنم:
-پس منتظر چی هستی ؟
شروع کن...سرتم بگیر بالا میخوام تا وقتی تو چشماتو ببینم
دستام مشت شده بود و نفسم بالا نمیاومد، کاش یکم شرم و حیا سرش میشد.
اونقدر وقت تلف کرده بودم که بالاخره عصبانی شد.
به موهام چنگ زد و صورتم رو روی خشتکش فشار داد:
-نکنه زیاد بهت راحت گرفتم توله فریدون ؟
دستای لرزونم رو که بالا آوردم فشار رو روی سرم کمتر کرد:
-باشه...باشه ولم کن
سرم درد گرفت...
دود سیگار رو به طرفم فوت و توی سکوت خیره بهم نگاه کرد.
بوی سیگار اذیتم میکرد.
نفسم که تنگ میشد قلبم تیر میکشید ولی سعی میکردم آروم نفس بکشم تا دوباره به خس خس نیفتم.
.
.
#شاه_دزد
#پارت_۸۴
#فصل_۱
حرفاش ،تحقیراش،کتک هاش.
همه و همه من رو خورد میکرد.
انگار تنم رو گذاشته بود توی هاون و میکوبید.
صدای شکستن استخوان هام رو میشنیدم و دم نمیزدم.
دوباره به موهای بیچاره م چنگ زد و سرم رو نزدیک کشید و گفت:
-حالا مثل یه دختر کوچولوی خوب دهنت و باز کن و واسم ...
نفس لرزونی کشیدم و بغض تا چشمام بالا اومد:
-لطفا...بذار برم!
-بری؟ کجا بری؟
دیشب که نشد بیام سراغت ،ولی امروز در عوض قراره ... و خالی کنی
تا وقتی هستی دوست ندارم کسی رو رو بیارم تو ...
و بعد چونه م رو گرفت و مجبورم کرد دهنم رو باز کنم
وقتی تا ته حلقم برد و شروع کردم به رفلاکس خودش رو ثابت نگه داشت و گفت:
-باید یاد بگیری از دماغ نفس بکشی و عق نزنی
بد بزنی دوباره با کمربندم ملاقات میکنی، تو که دوست نداری دوباره کتک بخوری ،نه؟
دیگه نمیتونستم نفس بکشم و اون بالاخره اجازه داد از دهنم بیرون بیارمش.
اما فقط در حد چند ثانیه.
باز دوباره..
.
.
#شاه_دزد
#پارت_۸۵
#فصل_۱
تمام تلاشم رو کرده بودم تا راضیش کنم بلکه اون روز درد کمتری بکشم.
هر بار که مجبورم میکرد باهاش .. چیزی جز درد متوجه نمیشدم.
سیگارش که تموم شد تو یه حرکت بلندم کرد و روی میز کارش گذاشت.
قلدر و شارلاتان به نظر میرسید.
انگار همه رو از بالا نگاه میکرد.
به رونم سیلی زد و گفت:
-میخوام مثل یه .. تح. کنی
خودم رو عقب کشیدم و در حالیکه هوا برای تنفس نداشتم گفتم:
-ولی...من فاح.. نیستم
توی اون چشمای سیاهش انگار رعد و برق میزد.
به موهام چنگ زد و تنم رو جلو کشید.
به چونه م چنگ زد و در حالیکه فکم رو فشار میداد گفت:
-هر چیزی که من بگم هستی
اگه بخوام فا.. هم میشی
همین الان داشتی مثل یه ...
یادت که نرفته؟
فکم رو که ول کرد دو تا سیلی نه چندان محکم روی صورتم کوبید و گفت:
-حالا مثل یه دختر خوب کاری و که گفتم کن
تا من بشم خودت و یجوری ... که صدات که تح کنه وگرنه بد میبینی
اصلا براش مهم نبود من چه حسی دارم.
بزور ... رو از هم باز کرد و گفت
-واسه من نمیخورم و نکن و از ... نه و درد دارم و بلد نیستم، اصلا تعریف نشده ماهی قرمز!
(چقدر سر این پارتا حرص خوردم💔)