اشتباه لذیذ من- (چند پارتی ۲۱ تا ۳۰)
اینم از رمانی که میدنم خیلیاتون دوستش دارید🤌🏻💘
(به زودی چندتا رمان جدید و زیبا تو راهه حتما وبلاگو چک کنید💋)
خلاصه که این رمانم بخونید،پس مایل به ادامه؟؛

``اشــــتبــــاه لــــــــذیــــــذ مـــــن...!🍕❤️``
#PArt_21
درحالی که دستم رو بالا برده بودم تا از ضربه قوطی به صورتم دفاع کنم با خنده جواب دادم
_از بس که دلت پاکه
حالا بگو ببینم چجوری میخوای بتمنم بشی؟
چپ چپ نگاهم کرد
_الان میخوای چیکار کنی با اون دوتا عجوز مجوز؟
بازدمم رو با تاسف بیرون فرستادم
_بنظرت منه بی دست و پا میتونم کاری کنم؟
ابرو بالا انداخت
_میخوای واسه عقدشونم ساقدوش شو ها؟
دختر میخوای وایسی نگاشون کنی؟
نزدی تو دهن پسره؟
تازه بهت گفت بی دست و پا توهم لابد وایسادی نگاش کردی اره؟
دستی تو هوا تکون دادم
_نه بابا خیالت راحت
همونجا که بهم گفت بی دست و پا با پام محکم زدم تو جایی که نباید میزدم
چشم گرد کرد و خودش رو عقب کشید
_بروسلی
منو بگو گول چشای مظلومتو خوردم
بنده خدا دیگه بچش نمیشه
نیش باز کردم و فاصله ای که عقب کشیده بود سر جلو بردم و با چشمای ریز شده پرسیدم
_داری ازش دفاع میکنی؟
جعبه پیتزا رو روی پاش گذاشت و دستاش رو به معنای تسلیم بالا برد
_نه به حضرت عباس
خدا هرچی ممدِ خیانت کاره تبدیل به سگ کنه
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●
.
.
``اشــــتبــــاه لــــــــذیــــــذ مـــــن...!🍕❤️``
#PArt_22
خیره به قیافهی سکتهایش با چشمای ریز شده سر عقب کشیدم
_بالاخره میگی چی تو مغز نداشتته یا نه؟
گلویی صاف کرد و جعبه پیتزا رو از روی پا برداشت
حالا انگار یک تیکه کارتن چقدر محکمه که جلوی ضربه من ازش دفاع کنه!
_خب من شاید بتونم کمکت کنم
به چشمایِ پر هیجانم خیره شد و سریع اضافه کرد:
_گفتم کمک لیا
نگفتم میریم ترورشون کنیم!
سر کج کردم و مظلوم نگاهش کردم
_مگه خواستهی من ازت اینه؟
اصلا فکر کردی دل کوچیک من توانایی دیدن ترور شدنِ عشق سابقمو داره؟
من فقط دلم میخواد با ساطور از وسط نصفشون کنیم، همین!
خواستهی زیادیه؟
خنده ناباوری کرد
_نه والا
کی گفته خواسته زیادیه؟
پاشو بریم ساطورو ورداریم بریم دم خونشون
حیف ماشین ندارم
وگرنه تو راه یه محسن لرستانی هم پلی میکردیم و میزدیم به دل جاده
درگیر تصور و حلاجی حرف های ذبیح بودم که ضربه ای به شونم زد و با وحشت داد زد
_دختر مگه سرت خورده به سنگ؟
خونسرد دستی تو هوا تکون دادم
_چقدر ترسویی ذبیح ازت توقع نداشتم
بازوهات هم وزن منه چرا عین دخترا جیغ جیغ میکنی؟
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●
.
.
``اشــــتبــــاه لــــــــذیــــــذ مـــــن...!🍕❤️``
#PArt_23
چشم هاش رنگ غرور به خودش گرفت
با فیگور خاصی تقریبا بازوهاش رو توی چشمام فرو کرد
_میبینی بر و بازو رو؟
واسه اینا چندسال زحمت کشیدما
با اینا حال میده یه مشت محکم بزنی تو دهن اون ممدِ بی لیاقتِ خاکتوسر .
چشم توی حدقه چرخوندم
_بس کن ذبیح بازوهاتو از تو تخمم..چیز از تو تخم چشام درار عضله هات کورم کرد
دستاش رو پایین انداخت
_ممد جونتم ازین بازو ها داشت؟
متفکر گوشه ابروم رو خاروندم
_فععک نکنم
خنده پر تمسخری تحویلم داد
_از این مارمولاکای پشت کنتور بوده؟
دستی دور لبم کشیدم تا خندم رو مهار کنم و بعد با اخمی که تصنعی بودنش از صد فرسخی مشخص بود
ضربه نسبتا ارومی به بازوش زدم
_درموردش درست صحبت کن ذبیح
خیلیم پسر بامزه ای بود
سر بالا انداخت
_خدارحمتش کنه
جیغی کشیدم که صدای نفر سومی باعث شد تقریبا مثل قورباغه سمت ذبیح جهش پیدا کنم
_هوی
دختر مردمو نصف شبی اوردی از رو پل پرت کنی پایین؟
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●
.
.
``اشــــتبــــاه لــــــــذیــــــذ مـــــن...!🍕❤️``
#PArt_24
ذبیح با چشم های گرد شده نگاهش بین چشمام که توی فاصله چند سانتی متریش بود
و انگشتایی که یقه هودیش رو محکم چسبیده بود چرخید
و بعد رو به مردی که با سر و وضعی نامیزون رو به رومون ایستاده بود جواب داد
_عمو این منو نندازه پایین من نمیندازمش خیالت راحت
تیز برگشتم سمتش که نوک بینیم به کلاه کاسکت خورد و اخ دردناکی گفتم
_دروغ میگه واقعا داشت منو مینداخت پایین
قبل از اینکه بخوام به چشم های گشاد شدهی ذبیح بخندم
مرد قدمی جلو اومد و من بیشتر خودم رو سمت ذبیح کشیدم
نگاهم بین لباس های کهنه و موهای بلند و ژولیده مرد چرخید
بوی گند سیگار وقتی دهنش رو باز میکرد از صد کیلومتری ادم رو خفه میکرد!
با صدایی زمخت و لحنی کشیده جواب داد
_دختر بی پناه گیر اوردی؟ هان؟
ذبیح اخماش در هم رفت و اروم من رو کنار زد
از جا بلند شد و رو به روی مرد کوتاه قامت و لاغر اندام ایستاد
_سرت تو کار خودت باشه عموجون
یقیناً چیزی مصرف کرده بود که اینقدر شل و ول حرف میزد!
با چشم و ابرو به من اشاره زد
_دختره چی میگه؟
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●
.
.
``اشــــتبــــاه لــــــــذیــــــذ مـــــن...!🍕❤️``
#PArt_25
نگاه برزخی ذبیح که سمتم چرخید لبخند ملیحی زدم و چادرم رو زیر گلو سفت کردم
کنار ذبیح ایستادم و دستم رو دور بازوش حلقه کردم
با پشمای ریخته از گوشه چشم نگاهم کرد که لبخند پر محبتی تحویلش دادم
_والا یه بحث ساده بود حاج اقا شما برید تریاکتونو بک...چیز یعنی برید یوقت وقتتونو نگیریم توروخدا
داشتم شوخی میکردم
اخه شوهرم ذبیح...
اه جانسوزی کشیدم و نگاه مرد تریاک فروش پر ترحم شد
با افسوس ادامه دادم
_یکم چلمنگ میزنه
واسه همین خواستم یجورایی از شما بترسونمش
وگرنه که جونش به من وابستست
منو از این بالا بندازه پایین روحم ایندشو سیاه میکنه عینهو چشای پر کلاغیه سگ دارش!
_پس حلقتون کو؟
ذبیح دوباره خواست بهش حمله کنه که دستش رو محکم تر چسبیدم و تند جواب دادم
_گداییم نداشتیم بخریم
برو دیگه مردک
نوچی گفت و این بار ذبیح بازوش رو عقب کشید و با جدیتی که از سر شب تا الان ازش ندیده بودم
رو به مرد مواد فروش غرید
_دنبال اینی یه پولی چیزی بندازم جلوت خرج مواد امشبت جور شه تا بری پی کارت؟
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●
.
.
``اشــــتبــــاه لــــــــذیــــــذ مـــــن...!🍕❤️``
#PArt_26
کلاه هودیش رو از پشت کشیدم
_بریم ذبیح
من از دعوا میترسم
اینو خدازده تو نزنش
از گوشه چشم نیم نگاهی سمتم انداخت و عقب کشید
جعبه خالی پیتزا رو به همراه قوطی برداشت و به من اشاره کرد بریم
اما قبل از اینکه قدم از قدم بردارم مرد خودش رو جلو کشید
_کجا هوی؟
وایسا زنگ بزنم پلیس بیاد تکلیفتونو روشن کنه
جوری گردن سمت مرد چرخوندم که لحظه ای شونه هاش بالا پرید
با لحن ارومی پچ زدم
_زنگ بزن
خودش رو نباخت
_پس چی که زنگ میزنم
خوی ارومم جاش رو به روحیه سلیطه گَرَم داد و صدای جیغم به هوا رفت
_دِ تو بوی گل و تریاکت کل محوطه رو گرفته مرتیکه زنگ بزن تا خشتکتو نکشیدم رو سرت! بزن دیگه
حالا اینبار ذبیح بود که پر چادرم رو سمت خودش میکشید
_ولش کن زن تشنج کرد از ترس
بیا بریم رحم کن هنوز جا داره زندگی کنه
دستم رو دنبال خودش کشید و من لحظه اخر چشمای گرد شدهی مرد رو دیدم
و به ژنی که از عمه های عزیزم به ارث برده بودم افتخار کردم
_دختر اون ممد خودشو از دستت نجات داده ها
خود ادراری گرفتم این چه صدایی بود از حنجرت تولید کردی؟
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●
.
.
``اشــــتبــــاه لــــــــذیــــــذ مـــــن...!🍕❤️``
#PArt_27
پشت پلکی نازک کردم و جلوتر از اون پله هارو تند تند پایین اومدم
_اختلاط مسالمت امیز حالیش نمیشد مرتیکه
انگار دو ساعت داشتم پشم شتر زیر پام لگد میکردم!
با چشمای پر خنده جعبه خالی پیتزا و قوطی رو داخل سطل زباله شهرداری انداخت
_هرچی زده بود با اون جیغی که تو کشیدی پرید
موتور رو جلوی در نگهداشت و گردن سمتم چرخوند
_بپر پایین ضعیفه
بدجور خوابم میاد
پیاده شدم و در حالی که با یک دست چادر رو گرفته بودم با دست ازادم کلید رو از جیب شلوار خونگیم بیرون کشیدم
_خونتون دوره ذبیح؟
نگاهش روی ساختمون خونه ما چرخید
_من بچه پایین بودم
هوندا داشتمو ادیداس
چشم توی حدقه چرخوندم
_میخواستم ببینم اگه خیلی دوره یه وقت وسط راه چرت نزنی بیفتی بمیری
چشماش به وضوح برق زد
_بیام خونتون شب بمونم؟
در حالی که کلید رو توی قفل میچرخوندم بهت زده سر سمتش چرخوندم
_اضافیت نکنه؟
سر بالا انداخت
_جون تو که اضافیم نمیکنه
یه شب پینترستی واست ساختم سیسی
نمیخوای دعوتم کنی؟
اگه پشت موتور خوابم ببره برم زیر تریلی هیجده چرخ چی؟
بقران که عذاب وجدانش یقتو ول نمیکنه
تازه دیگه نمیتونی انتقامتم از اون ممد چلمنگ بگیری
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●
.
.
``اشــــتبــــاه لــــــــذیــــــذ مـــــن...!🍕❤️``
#PArt_28
چپ چپ نگاهش کردم و اون از اخرین تلاش هاش برای راضی کردنم دریغ نکرد
_وا
واقعا نمیخوای دعوتم کنی؟
اگه پشت موتور خوابم ببره برم زیر تریلی هیجده چرخ چی؟
بقران که عذاب وجدانش یقتو ول نمیکنه
تازه دیگه نمیتونی انتقامتم از اون ممد چلمنگ بگیری
سر به تاسف تکون دادم
_میشه دقیقا بگی چجوری ببرمت خونمون؟
اخه مردک
من خودمم بهشون گفتم شب خونه دوستم میمونم
حتی خودمم باید یواشکی برم داخل!
چشماش با شیطنت ریز شد
_خب منم ببر خونه دوستت دیگه
سه تایی بیشتر خوش میگذره!
قبل از اینکه دمپاییم رو از پا بیرون بکشم صدای گاز موتور بلند شد و بعد ذبیحی که دیگه نبود
بهت زده به دور شدنش خیره شدم
من..من که شمارش رو نداشتم
یعنی دیگه قرار نبود ببینمش؟
نه نه...اون ادرس خونه ام رو داشت
حتما دوباره می اومد
شاید هم از دکتر شماره اش رو میگرفتم
اما اگه پیک های مختلفی داشته باشه دکتر شماره این پیک رو چطور پیدا میکرد؟
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●
.
.
``اشــــتبــــاه لــــــــذیــــــذ مـــــن...!🍕❤️``
#PArt_29
قدم هایی که عین مارمولک به سمت اتاقم بر میداشتم وسط راه خشک شد
لبخندی که روی لبهام شکل گرفت از صد تا بغضِ یاکریم بدتر بود!
بزاق دهنم رو قورت دادم و سمتش برگشتم
با چادری سفید دست به کمر توی تاریکی ایستاده بود
مامانم بود دیگه نه؟
_چرا عین وزغ زل زدی به من؟
_اگه واقعا مامانمی پلک بزن
کلافه پوفی کشید
_داشتم نماز میخوندم لیا
کجا بودی؟
لبخند سکته ای زدم
_گفتم که میرم خونه رها اینا دیگه
مامان تو که دختر با حجب و حیای خودت رو میشناسی
معلوم نیست اون داداش عیاشش تا الان کجا بود یهو اومد خونه
منم که خجالتی و پر شرم و حیا!
برگشتم
ابرو هاش بالا پرید
_یعنی دعاهای سر نمازم برای شفا گرفتنت به این زودی حاجت گرفت؟
چپ چپ نگاهش کردم ک قبل از اینکه بخواد دوباره سوالی بپرسه به سمت اتاقم پرواز کردم
...
_یعنی ...میخوای بگی که...دکتر نظافت...برات پیتزا سفارش داد؟
و خودش هم پولشو حساب کرد؟
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●
.
.
``اشــــتبــــاه لــــــــذیــــــذ مـــــن...!🍕❤️``
#PArt_30
در حالی که یه چشمم به استاد بود و مثلا در حال یادداشت جزوه بودم
جواب رهای بهت زده رو با صدای ارومی دادم
_نظافت؟
ها اره..خودش سفارش داد
گفتی فامیلش نظافته؟
_اره
_ای
چپ چپ نگاهم کرد
_حالا کمکی بهت کرد؟
صدای خسته نباشید استاد که بلند شد نفسم رو اسوده بیرون فرستادم
و برگه ای که زیر دستم خط خطی کرده بودم رو مچاله کردم
_با یه پیک پیتزای جذاب آشنا شدم!
و میدونی بعدش پیتزایی که دکتر کثافت..چیز نظافت سفارش داده بود رو با ذبیح روی پل هوایی تقسیم کردیم
البته تقسیم که نه
اخه نصف بیشترشو اون خورد کوفتش شه ولی خب
رها طوری نگاهم میکرد که هر آن ممکن بود سکته کنه!
کتاب و جزوه هارو داخل کوله ام انداختم و در همون حال که زیپش رو میبستم
زیر چشمی نیم نگاهی به محمد که سمت نازنین می رفت انداختم
کاش قلم پات خورد شه ممد
قلبمو خورد کردی!
•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●•●
◜(آخی🥲💔)