تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

ارباب سالار- (چند پارتی ۱۱۱ تا ۱۲۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

اینم از رمانی که منتظرش بودید😂🎀

توضیحات پست قبل خوانده شه-

حتما بخونیدش به جاهای خیلی حساسی رسیده(مدیونید اگه فکر کنید خودمم دارم میخونمش و از کنجکاوی دارم میمیرم که ادامش چی میشه💔)

پسسسسس،

مایل به ادامه؟؛

#ارباب‌سالار

#پارت111

مامان دستشو پشت کمر سما گذاشت و اونو به سمت مبل حرکت داد و با همدیگه روی مبل نشستن

من کنار شوهر خاله نشسته بودم و مشغول صحبت باهاش بودم

سنگینی نگاه سما رو خیلی خوب می‌تونستم حس کنم اما اصلاً توجهی بهش نمی‌کردم

سما از اون دخترایی بود که اگه بهش رو می‌دادم روی سرم سوار می‌شد پس ترجیح دادم که با بی‌تفاوتی باهاش رفتار کنم

کمی که گذشت بابا هم رسید و‌ بعد از سلام احوالپرسی با همه به سمت دستشویی رفت تا دست و صورتش رو بشوره

چند دقیقه بعد بابا اومد و کنار شوهرخاله نشست و شروع کرد باهاش به صحبت کردن

وای خدا رو شکر با اومدن بابا شوهر خاله منو ول کرده بود و شروع کرد به صحبت کردن با بابا

بعد از خوردن کمی میوه و شیرینی که حتی ضعفمو نگرفته بود بالاخره وقت شام شد

خدمتکارا که سفره رو چیده بودند مامان رو صدا کردند تا بریم سر میز

همه از روی مبل بلند شدیم و به سمت میز رفتیم

مامان جوری تنظیم کرده بود که من و سما کنار هم بشینیم از این حرکتش خیلی عصبانی شده بودم

اما نمی‌تونستم بهش چیزی بگم ،  خاله هم مدام به سما اشاره می‌زد و یه چیزایی زیر لب می‌گفت که نمی‌فهمیدم چیه

توجهی به هیچ کدومشون نکردم و مشغول خوردن شامم شدم

حرکات سما به حدی برام فول بود که حتی عشوه های خرکیشم‌ نمیتونسم تحمل کنم

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت112

واسه اینکه دوست داشتم با آهو  غذا بخورم به خاطر همین باید یه بشقاب می‌خوردم

کمی برای خودم برنج کشیدم و خواستم خورشت بردارم که سما پیش دستی کرد و چند قاشق خورشت روی برنجم ریخت و گفت:

+من برات ریختم بخور نوش جونت

با این کارش اخمی کردم و شروع کردم به خوردن غذام

بعد از اینکه غذا تموم شد از سر میز بلند شدم به سمت آشپزخانه رفتم

مریم خدمتکاری که خیلی وقت بود اینجا کار می‌کرد به دستور من سینی بزرگی آماده کرد و اندازه دو نفر غذا داخلش ریخت

سینی و برداشتم و به سمت پذیرایی رفتم مامان با دیدنم پرسید

_ سالار جان این غذا را برای کی می‌بری؟؟

نگاهی به غذا کردم و گفتم:

+ برای جمال می‌برم 

مامان که می‌دونست غذا رو دارم برای آهو می‌برم اخمی کرد اما من بهش توجهی نکردم

لبخندی به مامان زدم و گفتم:

+ با اجازه زود میام

به سمت در رفتم و با هزار زحمت درو باز کردم داشتم به سمت اتاق آهو می‌گرفتم که دیدم جمال

همون نزدیکیاست و در حال کشیدن سیگاره با دیدنم انگار که هول شده باشه گفت:

_سلام

+ علیک سلام اینجا چیکار می‌کنی جمال؟؟

_هیچی حوصلم سر رفته بود گفتم بیام تا ته باغ

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت113

+خیلی خوب برو به کارت برس راستی شام خوردی؟؟؟

_ نه هنوز نخوردم

سینی رو به جمال دادم و دستمو کردم داخل جیبم و دو تا تراول ۲۰۰ تومنی از توش درآوردم و گذاشتم داخل جیب پیراهن جمال 

و بهش گفتم:

+ بیا برو بیرون برای خودت غذا بخور

جمال با دیدن پولا چشماش برقی زد و گفت:

_ مرسی دستت درد نکنه

سینی رو ازش گرفتم و به سمت اتاق آهو رفتم منتظر موندم تا جمال از اونجا دور بشه

جمال که کاملاً دور شد آهو رو صدا کردم تا بیاد درو باز کنه.....

+آهو بیا درو باز کن

بعد از چند دقیقه آهو درو باز کرد و با دیدن غذایی که توی دستم بود دستشو روی شکمش گذاشت و گفت:

_ آه خوب شد اومدی داشتم از گشنگی میمردم

لبخندی بهش زدم و گفتم:

+ برو کنار بذار رد شم 

آهو از کنار در اومد کنار و رفتم داخل اتاق ، سینیو روی میز گذاشتم و  گفتم:

+ بیا بخوریم که از دهن افتاد

آهو تند تند به سمتم اومد و کنارم نشست‌، بشقابی برداشت و کمی برنج برای خودش ریخت و قورمه سبزی رو هم روش ریختو شروع کرد به خوردن

انقدر که با اشتها می‌خورد منم هوس افتاده بودم

قاشق و چنگانمو برداشتم و شروع کردم به خوردن شاممون که تموم شد.

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت114

آهو خواست ظرفا رو بشوره که گفتم :

+نمی‌خواد بشوری همینجوری می‌برم خودشون می‌شورن

_نه بابا می‌شورم دیگه کاری نداره که

آهو ظرفا رو داخل سینی گذاشت و بعد از اینکه ظرفا رو شست با دستمال خشکشون کرد و ظرفا رو داخل سینی گذاشت

منم همونطوری مشغول نگاه کردنش بودم

آهو نگاهی بهم انداخت و گفت:

_ خب اینم تموم شد

+باشه خسته نباشی، من میرم این ظرف‌ها رو بذارم نیم ساعت دیگه میام پیشت نمی‌ترسی که!!

_ نه یکم تلویزیون می‌بینم تا بیای

+باشه پس فعلاً تا نیم ساعت دیگه 

از اتاق خارج شدم و به سمت عمارت رفتم‌، مامان با دیدنم مریم رو صدا کرد تا بیاد سینی رو ازم بگیره و اشاره کرد که کنارش بشینم

با کلافگی به سمت مامان رفتم و می‌دونستم الان می‌خواد موضوع ازدواج منو سما رو پیش بکشه

بابا در حال پوست گرفتن سیبی بود ترجیح دادم کنار بابا بشینم

مامان مشغول صحبت با خاله بود و خداروشکر حواسش به من نبود

خم شدم به سمت بابا در گوشش گفتم:

+بابا اگه میشه منو از دست این دختر نجات بده

بابا تک خنده کرد و سرشو تکون داد ، تنها کسی که منو درک می‌کرد بابا بود و می‌دونست که از ازدواج با سما اصلاً خوشحال نمی‌شم.

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت115

خاله موزی از داخل ظرف میوه برداشت و رو به مامان گفت:

+ خوب خواهر به نظر من که عروس و داماد برن تو اتاق تا با هم صحبت کنند

با حرف خاله اخمام تو هم رفت و نگاهمو دوختم به سمت مامان.که اونم گفت:

_ آره منم موافقم سما جان بلند شو با سالار برو تو اتاق تا حرفاتونو با همدیگه بزنید

نه مثل اینکه اینا هم خودشون بریده بودن و هم خودشون دوخته بودن

اصلاً حالا که بحث به اینجا کشیده شد بهتر میرم داخل اتاق و حرفمو به سما می‌زنم و میگم که نمی‌خوامش

از سر جام بلند شدم که سما هم پشت سرم اومد با همدیگه وارد اتاق شدیم و در اتاق رو بستم 

روی تخت نشستم و سما هم کنارم نشست و چشم دوخت بهم و گفت:

_خیلی خوشحالم

پوزخندی به حرفش زدم و گفتم:

+ بابت؟؟

_خوب بابت اینکه داریم با همدیگه ازدواج می‌کنیم دیگه

توی دلم به حرفش خندیدم و از این همه سادگیش تاسف خوردم واقعاً چی با خودش فکر می‌کرد که انتظار داشت من با این  ازدواج کنم؟؟

درسته که سما دختر بدی نبود اما من ازش خوشم نمیومد و شاید اگه با شخص دیگه‌ای ازدواج می‌کرد با همدیگه خوشبخت بودن

به هر حال باید امشب حرفمو بهش بزنم تا دیگه بیشتر از این برای خودش تخیل سازی نکنه.

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت116

تو چشمای سما خیره شدم و گفتم:

+ می‌تونم یه سوال ازت بپرسم؟؟

سما لبخندی بهم زد و گفت:

_ آره چرا که نه دو تا سوال بپرس اصلاً

+ تو واقعاً منو دوست داری؟

سما خنده ای کرد و گفت:

_ این چه حرفیه که می‌زنی؟؟ معلومه که دوست دارم ، ولی نمی‌خواستم که خودم بیام سمتت اما از وقتی که خاله گفت که منو به عنوان عروسش انتخاب کرد و تو هم بهم یه حسایی داری از اون موقع واقعاً خیلی خوشحالم

+صبر کن ببینم مامانم گفته من بهت حسایی  دارم؟؟

_ آره خب از حرف‌های خاله اینجوری برداشت کردم.مثل اینکه می‌گفت تو هم به من علاقه داشتی و اما روت نمی‌شده که بیای بهم بگی

+عجب

_به هر حال الان خوشحالم که قراره به زودی نامزد کنیم

از دست این مامان معلوم نیست چه چیزایی به این دختر طفلی گفته که برای خودش خیال بافی کرده بود

دستی لای موهام کشیدم و گفتم :

+ببین سما من باید یه چیزی رو امشب بهت بگم...

خواستم بهش بگم که دوسش ندارم و تمام اینا نقشه مادرم بوده که در به صدا دراومد

چند تقه ای به در خورد و در باز شد و خاله سرش   انداخت داخل و گفت:

_سالار خاله پدرت کارت داره.

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت117

پوفی کشیدم و از جام بلند شدم اومدم برم که سما گفت؛

-حرفت نیمه تموم موند 

سری تکون دادم و گفتم:

+تو وقت مناسب بهت میگم الان برم ببینم بابام چیکارم داره 

سما سری تکون داد و اونم بلند شد و همراه من از اتاق رفتیم بیرون

به وسط های راهرو که رسیده بودیم مسیر سما از من جدا شد و اون به سمت پذیرایی رفت منم به سمت اتاق بابا

حدس می زدم که بابام چی قراره بهم بگه اما برای من هیچ اهمیتی نداره در هر صورت من فقط آهو رو میخوام

چند قدم جلوتر نرفته بودم که سما صدام کرد :

-سالار ؟؟

برگشتم سمتش سوالی نگاهش کردم که گفت:

+بعدا یعنی کی حرف می زنی؟؟

دلم براش می سوخت باید زودتر تکلیفشو مشخص می کردم 

مامان چیزایی گفته بود که اون به من امیدوار شده بود 

ولی نباید به من علاق مند باشه چون من واقعا دوسش ندارم و منم نمیخوام با احساساتش بازی کنم

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت118

سرمو پایین انداختم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:

+اگه امشب نشد حرف بزنی بهت پیام میدم آخر شب بهت پیام میدم و باهات حرف می زنم 

لبخندی زد و خوشحال گفت:

-باشه باشه پس من برم خداحافظ

خداحافظی کردم و به سمت اتاق بابام حرکت کردم و بعد از رسیدن تقه ای به در زدم و وارد اتاق شدم

 

بابام پشت میز مطالعش نشسته بود و مشغول خوندن کتاب بود که به محض دیدن من کتابو بست و عینکتو از چشماش درآورد و گفت:

-سلام بابا جان خوبی ؟؟

انقدر حواسم پرت بود که فراموش کرده بودم بهش سلام بگم 

لبخندی زدم و گفتم :

+شرمنده بابا جان سلام من خوبم شما خوبی کارم داشتی؟؟

با دست به صندلی اشاره کرد و گفت:

-اینجا بشینن حرف بزنیم

قبل اینکه برم روی صندلی بشینم ازش پرسیدم:

+درباره چیه صحبتتون؟؟

که من ببینم ارزششو داره که من بخوام به حرفاتون گوش بدم یا نه؟؟

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت119

بابا اخماش رو هم رفت و گفت:

-هنوز ازدواج نکرده احترام پدر مادر رو فراموش کردی؟؟

گفتم بیا روی صندلی بشین 

با اینکه سنش بالا رفته بود اما هنوز ابهتشو داشت حقیقتا جز چشم نمیتونستم چیز دیگه ای بگم 

سری تکون دادم و به سمت صندلی رفتم و روش نشستم

 

چند ثانیه ای سکوت بینمون جریان داشت که بالاخره بابام بدون هیچ مقدمه ای گفت:

- باید این دختره رو بفرستی بره خونشون

اینجا جای اون نیست..

اخمام تو هم رفت و گفتم:

+چی؟؟

آهورو بفرستم بره؟

فکرشم نکنید بابا اون دختر باید زن من بشه

با دست محکم کوبوند روی میز و بلند شد از جاش و گفت:

-تو باید یه دختر با اصل و نسب ببری نه اینو…

هنوز حرفش کامل نشده بود که داد زدم:

+با اصل و نسب مثلا کی؟؟

نکنه برادر زاده ی خودتو داری میگی؟؟

یا نه منظورت سماس؟؟

تک خنده ای کردم و گفتم:

+غیر مسقتیم چرا داری میگی؟؟

تعارف نداریم که

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت120

بابا پوفی کشید و گفت:

-رد کن بره فردا نبینمش

اخمام تو هم رفت و گفت:

+آهو قرار باشه تو این خونه نباشه منم اینجا نمیمونم

بابا محکم داد زد:

-سالا...

هنوز حرفش تموم نشده بود که بلند تر غریدم:

+من فقط آهو رو میخوام!!

هرجا اون باشه منم اونجام

انگشت اشاره امو سمتش گرفتم و ادامه دادم:

+نزارید با اون ازدواج کنم،با هیچکدوم از دخترای انتخابی شما ازدواج نمیکنم

-بچه،تو ندیدی خانواده اشو؟!

پوزخندی زدم و گفتم:

+مگه من میخوام با خانوادش ازدواج کنم؟؟

-ولی خانواده خیلی مهمه

دو فردای دیگه پشیمون میشی این دختره پول ببینه دست و پاشو گم میکنه!!

پوفی کشیدم و محکم نفس حبس شده امو بیرون دادم و غریدم:

+حرفم و تکرار نمیکنم بابا...

حرفم تموم نشده بود که بابا دستشو روی قلبش گذاشت و صورتش از درد انگار جمع شده بود

ترسیده بودم آروم لب زدم:

+بابا خوبی؟!

دستشو روی قلبش فشار داد و با درد لب زد:

-قرصم ،قرصمو بیار...

(به نظرتون ادامش چی میشه؟؛)