آقای مهندس- (چند پارتی ۱۶۱ تا ۱۷۰)
سلام سلام 💕(بعد مدتها)
از همین تایم به بعد فعالیت کهکشان رمان به طور رسمی شروع میشه🌟
بابت تاخیر عذر میخوام میتونید اخبار تمام رمانارو فردا از قسمت پست ثابت لیست رمان ها دنبال کنید چون ی سریا ممکنه حذف و جایگزین بشن❤️
بابت دیر آپلود شدن این رمان هم خیلی شاکی بودید امشب علتشو توی کامنتاتون جواب میدم 💘
پس شما رو به خوندن این رمان زیبا دعوت میکنم،
مایل به ادامه؟؛

آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_161
- هست هست ..
دکتر نگاهش و با جدیت دوخت
+ دخترم اگه قهری برو بیارش ، پای جون بچه در میونه..
لب زدم
- اینجاست..
دکتر خشک شد
صدای پای ایلیا که با کفشش آروم رو زمین هم میکوبید متوقف شد
سرش و آورد بالا
با تای ابروی بالا رفته
دکتر با تعجب گفت
+ اینجاست؟
سرم و بالا پایین کردم و همزمان قطره اشکی روی صورتم اقتاد
- کیه؟
به ایلیا اشاره کردم
مات مونده بود
دکتر پرسید
+ شما پدرشین؟
ایلیا نگام کرد خیره ، دکتر دوباره پرسید
ناچار لب زد
- ن.اره ن نمیدونم اره..
گیج شده بود
حق داشت نداشت؟
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_162
برگشت سمت من
+ دختر کیه؟
ابن و پرسید
کلافه بود ، گیج بود ، سر در گم بود..
دوباره تاکیدی گفت
- با توام، میگم دختر کیه؟
اومد جلو
به قدم عقب رفتم
یه قطره اشکرو گونه ام ریخت
هق ریزی زدم
+ تو...
خندید
- الکی میگی
سرم و به نشونه ی نه تکون دادم
دکتر با تعجب نگاهمون میکرد ..
+ نمیگم
صدام میلرزید ..
دستای ایلیا هم میلرزید
خندید
عصبی ..
دکتر آخرش به حرف اومد و گفت
- نگفتین دختر کیه؟
برگشتم سمت دکتر
+ دختر همین آقاست آقای دکتر..
هق زدم
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_163
- دروغ میگه..
خندید ، با صدای بلند و محکم..
عصبی بود
داشت دیوونه میشد
دخترم جیغ میزد ، گریه میکرد
هق میزدم منم
اومد سمتم
دستم و کشید و کن و سمت خودش برگردوند
نفس نفس میزد
غرید
+ بگو دروغه بدو...
سرم و به طرفین تکون دادم
دروغ نبود..
- باباشی.
دیدم
دیدم یه چیزی توی نگاهش شکست
+ باباشم؟
دکتر رفت بیرون
من و اون تو اتاق تنها موندیم
آلما ام رو تخت بود
برگشت سمت آلما
تک خنده ای کرد
+ دخترمه؟
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_164
رفت سمت آلما ، خیره نگاهش کرد
+ به من شبیهه..اره دخترم.
دوباره خندید
ولی من میدونستم پشت این خنده ها چه خبره
هق زدم
سرم و پایین انداختم
بغلش کرد
جیغ میزد گریه میکرد
با بغض مردونه ای گفت
+ هیس بابا ، آروم باش..
بابا!
دستشو گذاشت پشت سر بچم و به خودش فشار داد
+ جان بابا ، آروم باش..
یه قطره اشکریخت رو صورتم
نمیدونستم
مصیبت تا کجا ؟
قرار بود چیکارم کنه ، میترسیدم از تصمیمش.. ؟
محکم بغلش کرده بود
آروم شد
آلما بغل باباش آروم شد و من چه ظلمی این همه مدت دادم به دخترم
گرسنه میشد گریه میکرد
منم گریه میکردم باهاش
چون چیزی نداشتم بدم بخوره..
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_165
من مادر بدی بودم براش
خودمم میدونستم
اما نمیخواستم هیچ موقع اینطوری شه
نمیخواستم بچه ام اذیت ببینه..
+ چیکار کردی باهامون المیرا ..
- من ، من نمیخواستم اینطوری بشه ..
بریده بریده گفتم
مردونه نالید
+ به بچه ام این همه مدت گفتم ح..ر...م......زا..ده
اشک از چشمم ریخت
از خودش جداش کرد
به چشمای اشکیش خیره شد ..
تک خنده کرد
+ چیکار کردی باهام که دارم آتیش میگیرم...
رفت عقب
خیلی عقب..
- باید تاوان بدی المیرا ، نمیکشم ..
بچه رو گذاشت
- نمیتونم ببخشمت
تیر آخر و بهم زد
مات و ناباور نگاهش کردم
+ ولی ..
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_166
نزاشت حرفم و کامل کنم
+ برو بیرون
این و بهم گفت
دل نازک دشه بودم ، حساس بودم
نمیدونم
حالم بد بود
یه قطره اشک از گوشت چشمم افتاد
لب زدم
+ نمیشه نرم؟
بدون نگاه کردن بهم گفت ،
- میخوام با دخترم تنها باشم
با دخترش میخواست تنها باشه
پس من چی؟
با بغض نگاهش کردم
+ من و نمیخوای؟
برگشت سمتم ، عصبی نگاهم کرد
- تو منو خواستی؟
لب زدم
+ لحظه به لحظه ، هر لحظه بیشتر عاشقت میشدم هرروز ، به خدا راست میگم..
اومد جلو
خیلی جلو
فکم و گرفت و آورد بالا
با چشمای سیاهش تو چشمام زل زد
غرید
- واقعا؟
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_167
اوهوم گفتم
که پوزخندی زد
کنار گوشم با نفسایی که پوستم و میسوزند لب زد
- فکر نکنم اینجور باشه
بعد فاصله گرفت
چرا
دقیقا اینجوری بود
به چی قسم میخوردم؟
لب زدم
- ایلیا باور کن ..
جهت نگاهشو عوض کرد
دستشو گرفتم
-ایلیا
کشیده صداش کردم
فقط نگاهش و میخواستم
نگاهش و فقط..
اخماش و کشید تو هم
- ببند دهنتو...
+ به چی قسم بخورم باورم کنی ایلیا؟ باور کن خواهش میکنم ..
پوزخندی زد
+ به جون دخترم قسم بخورم خوبه ؟ به جون دخترموون میترسیدم...
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_168
میخواست خودش و کنترل کنه
داد نکشه
بچه رو نترسونه که
آروم ولی پر فیض غرید
+ قسم نخور ، قسم نخور جون دخترمو احمق...
دخترم؟ عزیز شده بود براش در عرض چند دقیقه ای که فهمید پدرشه..
خیلی ام عزیز شده بود
من اما شده بودم احمق و خب احمق بودم
میدونستم
زنی که بچه اش و از شوهرش دور میکرد
بچه نق زد و ایلیا قوربون صدقه اش رفت..
من چه بدبخت بودم!
منم بچه بودم و بخدا بودم
نیاز به توجهی که داشتم از بچه کمتر نباشه بیشتر نبود
+جااانم ، جان دلم دخترم ، جون بابا دختر بابا..
چه قشنگ ناز میکشید
از من اینطوری ناز کشیده بود؟!
نه!
میدونستم عاشق بچه است ولی کاش عاشق منم بود
خسته بودم از بی توجهی همه
از اتاق زدم بیرون
بی سر و صدا
مردم بیرون با تعجب و گاه با دلسوزی و گاهی با چندش به زخم صورتم نگاه میکردن
انگار که خودم خواسته باشم صورتم این شکلی باشه..
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_169
من بریده بودم ، دیگه کشش نداشتم
واقعا میگم
کشش نداشتم
نمیخواستم دیگه این زندگی رو
زندگی که کسی نخواد تورو فقط اونایی که تنهان درک میکنن
باید فرار میکردم؟
نه
میمردم
اگه از دخترم خبری نمیگرقتم
میمردم
مجبور بود بسازم
مجبور بودم این مدت بمونم
بعدش
قلب دخترکم خوب میشد میرفتم
روی صندلی تو هوای سرد زمستون تهران ، روی نیمکت بیرون بیمارستان نشستم
سرم و انداختم پایین
نمیخواستم کسی ببینه دارم گریه میکنم
خورد میشدم
نمیخواستم منو اینطوری ببینن...
سرم و انداخته بودم پایین
دونه های اشک از چشمام میریخت رو گونه ام
لبم و تر گردم
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_170
زیر لب زمزمه کردم
+ خدایا این همه عذاب کشیدم بسمه ، خدایا خواهش میکنم بسه...
هق زدم
+ من که این روز و حال افتادم،. با این که کاری نکردم ، تو کمکم کن
اشکم روی دستم چکید
+ دخترم و سالم نگه دار..
بلند شدم
شالمو پیچیدم دور صورتم
نمیخواستم سوختگی صورتم مشخص باشه
باید زن باشی
باید دچار این درد بشی که همه چندششون میشه نگاهت کنن
تا بفهمی چی میگم
من داشتم نابود میشدم .
فقط دخترم مهم بود
تصور شوهرم ازم داغون بود..
نمیدونم چقدر راه رفتم
ولی خیلی راه رفته بودم
از پا افتاده بودم
دوباره برگشتم بیمارستان ..
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
(تقدیم به نگاهتون 💕)