تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

آقای مهندس- (چند پارتی ۱۵۱ تا ۱۶۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

و بالاخره این رمان زیبا🤌🏻🌟

حتما بخونیدش که خیلی قشنگه💕

برای فعالیتای کم واقعا معذرت میخوام این مدت یکم سرم شلوغ بود❤️

ولی از الان بازم با قدرت ادامه میدیم،دیگه زیاد تایپ نمیکنم باهم بریم ادامه؟؛

آقای مـهندس..🧑‍💼🚭

#پـارت_151

بغض کردم 

شوهرم و با احترام به اونجا دعوت میکردن

برای رفتنش اونجا ذوق میکردن و به زنش اینجوری تهمت میزدن.

تهمت دزدی.

سر پایین انداختم

حالم داغون بود

گوشی رو گذاشتم زمین 

ولی جونم اروم نگرفت 

داشت نیرفت اونجا

با کی قرار داشت؟

پوزخند رو لبم اومد‌.

عوضی شده بود ایلیا، من و الما رو جا میزاشت و میرفت؟

چقدر نامرد بود!

به من نگفت کجا شیره 

حالم ازش به هم میخورد

سرم و پایین انداختم

با انگشتام بازی کردم

خوابیده بود، حتی دیگه نمیتونستم خودم و با الما سر گرم کنم.

بلندش کردم 

گداشتم زمین 

روی بچم یه پتو انداختم.

خودم سمت سرویس حرکت کردم.

وارد سرویس شدم

 ┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈

.

.

آقای مـهندس..🧑‍💼🚭

#پـارت_152

تگیه دادم به دیوار 

نگاا کردم 

به همه جا 

دلم داشت اتیش میگرفت ، حسود نبودم

یهنی حسودی تو ذات زنا بود

ولی من حسود نبودم

اما الان‌

کدوم زنی ببینه شوهرش خونه کسی رفته که ازش تحقیر دیده اروم میشینه

به بچم 

به بچم گفته بود حر ....و م 

و واااای به حالشون 

وای به حالشون میشد که اگه یه درصد شک میکرد ایلیا بچه خودشه 

اتیش میکشیدشون

کاری میکرد که به گریه بیوفتن و من‌اینو از باب ایلیا مطمعن بودم

ولی نه 

برای من نه، شاید برای من حتی ازشون تشکرم میکرد

تکیه ام و از در برداشتم

جلو رفتم

جلوی شیر اب و اینه

به صورتم نگاه کردم

زشت بودم 

نمیخواستم زندگی کنم.

تموم یه زن به زیبایی و ناز و عشوه اشه.

شبیه زنای پیر چند دهه پیش شده بودم

┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈

.

.

آقای مـهندس..🧑‍💼🚭

#پـارت_153

با صدای جیغ بلند آلما هول شدم 

نفهمیدم چجوری در سرویس و باز کردم

خودم و انداختم بیرون

بدو بدو سمتش دوییدم

جیغ میکشید

بلند

پشت سر هم 

رسیدم بهش 

سریع بغلش کردم ، لب زدم

- جان ، جان دختر مامان ،مامان اینجاست بچم..

جیغ میزد

دستم و گذاشتم روی قلبش

که با تپش غیر عادیش رو به رو شدم 

رنگم پرید.

سریع دوییدم تو اتاق 

یه شال انداختم رو سرم و نمی‌دونم چی بود کشیدم روی تابم..

کجا میرفتم؟

پول نداشتم ، کدوم بیمارستانی بدون پول راهم میدادن؟

خودش بود

باید میرفتم پیش ایلیا 

اون باید من و بچه رو میبرد دکتر 

اون پول داشت..

اون خونه

چجوری باید میرفتم اون خونه..

┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈

.

.

آقای مـهندس..🧑‍💼🚭

#پـارت_154

دوییدم تو خیابون 

با یه بچه تو بغلم 

میدوییدم 

یهو یکی بوق زد 

+ خانوم کجا میری برسونمت؟

وایسادم 

پیرمرد بود 

با بغض نگاهش کردم

- پول ندارم.بچت ام مریضه..

دستی به ریش سفیدش کشید و اشاره کرد برم بالا

+ بیا بالا ،بیا بالا دخترم

سریع رفتم بالا

سوار ماشینش شدم..

- کجا میخوای بری ؟

آدرس خونه رو دادم

بالا شهر بود ، پیرمرد بقیه راه و اخم کرد

حق داشت 

الان می‌گفت این‌چجور نداریه که این جور جاها رفت و آمد داره

نمی‌دونستی خدمتکار بودم اینجا 

نمی‌دونستی بدبختی کشیدم تو این خونه ها

زخم صورتمم وقت نکردم بپوشونم

انقد هول شده بودم 

الان میرفتم تو برای ایلیا بد نمیشد؟

شخصیتش پایین‌نمی اومد؟

┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈

.

.

آقای مـهندس..🧑‍💼🚭

#پـارت_155

جلوی خونه وایساد

پیاده شدم

با هول‌

کم مونده بود بیوفتم زمین

حتی یادم شد در تاکسی رو ببندم..

فقط دوییدم سمت خونه

خونه ای که صدای آهنگش بالا بود

رفتم داخل

همه شیک و پیک داشتم میگفتن میخندیدن..

دختره چی بود اسمش

آهان ساناز 

صاحب مهمونی و اون خونه

و صاحب کارم

همون که اخراجم کرد 

فورا نگاهش و به دور بر چرخوند‌و‌اومد پیشم

لباس زننده ای تنش بود

خیلی باز بود

خیلی..

رسید بهم 

با حرص گفت 

+ تو اینجا چه غلطی میکنی؟؟

دستم و گرفت بندازه بیرون که جیغ زدم

+ به ایلیا بگو بیاد..

┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈

.

 

.

آقای مـهندس..🧑‍💼🚭

#پـارت_156

 

با شنیدن اسم ایلیا چشماش گرد شد 

با تعجب گفت 

+ کی؟

صدای اهنگ‌قطع شد 

یهو ایلیا رو با سر و وضع اشفته‌که داشت‌ از پله ها می اومد پایین دیدم 

بغضم گرفت

با کی‌بود که اینطوری سر و وضعش آشفته‌بود؟

همین که سر بلند کرد نگاهش به من خورد

اول با تعجب بعد با اخمای در هم و قدمای بلند سمت در اومد

سر پایین انداختم

شاید خجالت می‌کشید

میترسیدم

میترسیدم الان تحقیرم کنه..

لب گزیدم

رسید به من 

دختره که اونجا بود و یهو کنار زد 

با نگرانی صدام کرد

+ المیرا

سر بلند کردم

اخماش تو هم بود ، اینم میتوسنت نشونه ی نگرانیش باشه ، آخه همیشه این‌شکلی نشون میداد نگرانشو 

+ المیرا؟

┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈

.

.

.آقای مـهندس..🧑‍💼🚭

#پـارت_157

بغض کردم

به بچه اشاره کردم

حتی نمی‌تونستم حرف بزنم

میترسیدم

میترسیدم حرف بزنم و تو بغلش بیوفتم از هق هق ..

بچه رو گرفت 

تو بغل باباش‌اروم شد 

با حرص بهم نگاه کرد

+ میگم چی شده دختره ی احمق؟

لوس شده بودم یا چی؟ 

جلوی بقیه با من حرف میزد اینطوری؟

من؟ 

منی نمونده بود البته

یه زن زشت..

هرروز هرروز ابنو‌با خودم تکرار میکردم

دیگه ایلیا علاقه ای بهم نداشت

مطمعنم

الان بچه مهم تر بود

حرف میزدم 

لب زدم 

+ دستتو ، دستتو بزار رو قلبش توروخدا..

دستشو گذاشت روی قلبش..

با اخم در هم نگام کرد

لب زد 

- چرا انقدر‌ نامنظم...

┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈

.

.

.آقای مـهندس..🧑‍💼🚭

#پـارت_158

هق زدم

+ درد می‌کنه حتما، وای بچه ام...

به بغلش فشار داد 

بعد تو همون وضعیت 

از اونجا زد بیرون

دوییدم سمت ماشینش

منم می دوییدم .. 

سریع سوار ماشین شد بچه رو داد دست من 

منم نشستم

استارت زد 

+ بریم..

هق میزدم

- خوب میشه؟ اره خوب میشه ایلیا ؟ آلما خوب مبشه؟

چشماش سرخ بود

ایلیا رو میگم

سرشو تکون داد

- خوب میشه آروم باش 

رسیدیم به بیمارستان

سریع پیاده شد 

بچه رو گرفت

دویید...اون میدویید من میدوییدم ..

جلوی پذیرش وایساد 

+ خانوم بچه قلبش نامنظمه.

┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈

.

.

آقای مـهندس..🧑‍💼🚭

#پـارت_159

سریع دکتر آوردن 

زجه میزدم 

دکتر داشت معاینه میکرد

معاینه میکرد تک‌دخترم و 

منم داشتم از حال میرفتم 

یه قطره اشک‌ دیگت ریخت از چشمم که سریع اومدم سمتم 

دستمو گرفت

سمت خودش کشید 

+ بچه گریه نکن چیزیش نمیشه

از کی اینطوری حرف نزده بود

دل تنگش بودم

دل تنگ بوسه ها و نوازش کردناش 

+ میترسم ..

-باید بستری بشه ، وضعیتش خیلی بده تا حالا دکتر بردینش..

کم مونده بود از هوش برم 

رنگ پرید 

- ار..اره..

+ خب چرا دارو هاش نخریدی

خجالت می‌کشیدم بگم گرون بود

┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈

.

.

آقای مـهندس..🧑‍💼🚭

#پـارت_160

دکتر برگشت سمت ایلیا

لب زد 

+ شما پدرشی؟ 

ایلیا اخم کرده بود

با صدایی که انگار به زور کنترل میکرد گفت 

- نه

هق زدم

داشتم میکردم ، داشتم نابود میشدم 

چجوری باید بهش میگفتم باباشه 

برگشت سمت من دکتر

+ پدرش و بگین بیاد باید ببینم گروه خونیشون میخوره

پدرش؟ 

قلبم ریخت

لب زدم لرزون

- باباش نباشه نمیشه..

سرش و به نشونه نه تکون داد 

+ نیستن در قید حیات؟ 

به ایلیا نگاه کردم

زمین و نگاه میکرد

با اخم های در هم

اعصاب نداشت

هق ریزی از دهنم بیرون پرید

┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈

(تقدیم به نگاه زیباتون 🤌🏻💕)