تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

نجوای طوفان- (چند پارتی ۲۶ تا ۳۵)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

اول اینکه سلام به تک تکتون بعد از چند روز🫂💕

بلاخره حالم یکم بهتره و تصمیم گرفتم که رمانارو براتون بزارم💋🎀

و دوم اینکه بچها من این رمانو از خیلی وقت پیش ادامه ندادم ولی الان تصمیم گرفتم که ادامش بدم چون واقعا رمان قشنگیه به زودی برچسبشو براتون میزارم که بخونیدو لذت ببرید💕

دیگه زیاد تایپ نمیکنم پس مایل به ادامه؟؛

⎠نَجــوایِ طــوفان..🌪😈 ⎛

━─━──── 🪻 ────━─━

#𝒑𝒂𝒓𝒕_26

 

نگاه خونسردم کافی بود که قالب تهی کنن؛ عکس و سرجاش بزاره!!

کاوه نسبت به کیاوش ترسو تر بود.

با چشمای سرگردون لب زد

_همونه؟! 

انتظار نداشتم انقدر صریح بپرسه، یا انقدر براشون غیرقابل هضم باشه!!

میدونستم میخوان بپرسن؛ 

چطوری زنده نگهداشتم این دخترو؟!

ولی اینم میدونستن جوابی نمیگیرن؛ صندلی و از کنار میز بیرون و نشستم

_تو این مسئله، ذره ای دخالت... فضولی و... هرچیز دیگه ای! از سمت شما ببینم میفرستمتون جایی که خودتونم میدونید یه روز دووم نمیارید!!

لحن خونسردم هشدار مرگ بود.

اینو خوب میدونستن؛ که بی صدا سرشون پایین انداختن و گوش دادن

_الانم میرید پایین، یک پله سمت این طبقه بردارید... همونجا چالتون میکنم!!!

چرخیدن یهویی گردنشون یعنی تو مغزشون رفت!!

_گمشید بیرون...

سر ثانیه نشد که صدای باز و بسته شدن در و شنیدم‌

چرخیدم تا بلند شم، ولی نگاهم به قاب عکس روی میز افتاد...

با اون لباس مشکی که رنگ خاص خودش بود، خم شده بود سمتم و گودی کمرش جایی بود که عکاس مانور داد بود...

نیشخندی زدم: آخر این قصه یادم میمونه یادگاری بزارم روی این کمر!!!!

با فکر بهشم روحم تازه میشد...

.

.

⎠نَجــوایِ طــوفان..🌪😈 ⎛

━─━──── 🪻 ────━─━

#𝒑𝒂𝒓𝒕_27

 

بدجور بی طاقت بودن واسه دریدن اون دزد کوچولو که یه زمانی معشوقم بود... 

بلاخره پیداش کردم و تو مشتم داشتم؛ کسی که بدترین خی انت و درحقم کرد!!!

میتونستم انقدر توی مشتم بازیش بدم که تاوان پس بده...

یه تاوان پر از لذت برای من!!

نیشخند زدم

وقتی رفت و فهمیدم تموم مدارک لو رفته؛ وقتی دشمنم از هم خ وابگی با پارتنرم برام تعریف کرد... 

قسم خوردم پیداش کنم! 

پیداش کنم و جوری عذابش بدم که بشه یه تاریخ دردناک برای مافیا...

بشه عبرت و عاقبت برای خیانتکار و جاسوس! 

و حالا پیداش کردم و اون زن تو اتاق همین خونه‌است!

زیر همین سقف و...

ولی من به این راحتی تمومش نمیکردم، قرار بود بازی شروع کنم!

یه آتیش بازی.

#نجوا

روی تخت تو خودم جمع شدم، تموم فکرم به گذشته بود

ولی ته خلافم دوست شدن با مهیار بود و دیگه هیچ چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسید!

از وقتی یادمه مادرم افسرده بود چون میگفت تو بیمارستان خواهر دوقلوم رو دزدیدن، ولی هیچکی این حرف و تایید نمیکرد و میگفتن مادرم دیوونه شده.

چون اون خواهر دوقلوم وقتی به دنیا اومد مرده بود... 

پدرم هم از حال مادرم وضع چندان خوبی نداشت و من تنها کسی بودم که شاید برای لحظه ای لبخند به لباشون میاوردم

.

.

⎠نَجــوایِ طــوفان..🌪😈 ⎛

━─━──── 🪻 ────━─━

#𝒑𝒂𝒓𝒕_28

 

با یادآوریشون اشکم چکید.

چقدر چشم به راهن... 

آروم از روی تخت بلند شدم، کیفی که دیشب همراهم بود... موبایلم اون تو بود!!

امیدی نداشتم ولی بازم هر در و دیواری بود گشتم .

نبود که نبود.. جز چند تیکه لباس به درد نخور و وسیله های غیرضروری اتاق؛ هیچ کوفت دیگه ای پیدا نمیشد

کلافه دور خودم چرخیدم...

چجوری میشه یه شبِ انقدر تو دردسر و بلا افتاد؟!

تقه ای به در خورد

انگار صاعقه از بدنم رد شد که جستی زدم سمت تخت، ملافه رو کشیدم تا گردنم و همون لحظه در باز شد

میدونستم اون مرد نیست، اون در نمیزد! 

مستقیم حمله میکرد...

اون دوتا پسر هم امکان نداشت جرعت کنن و بیان!!

و با ورود یه زن جوون تمام معادلاتم بهم ریخت!

_سلام خانوم... 

گردن خشک شده‌ام رو به زور تکون دادم

تصور میکردم یکی برای کشتنم بفرسته، بعید نبود...

ولی این زن شبیه جلاد نبود

_حالت خوبه؟!

بازم فقط نگاه کردم 

کتش رو دراورد:

_به نظر میرسه اصلا حوصله نداری

.

.

⎠نَجــوایِ طــوفان..🌪😈 ⎛

━─━──── 🪻 ────━─━

#𝒑𝒂𝒓𝒕_29

تازه نگاهم به جعبه کنار در جلب شد!

آروم تو جام نشستم و گفتم:

_من..میتونم برم؟!

چشماش گرد شد

_کجا؟! آقا گفتن امشب مهمونیه ولی به این زودی نیست که بری...

ماتم برد

مهمونی؟! من اینجا چه غلطی میکردم که مهمونی هم شرکت کنم؟!

موهاش رو آزاد کرد و گفت:

_اون جعبه هم لباسِ... منم قراره کمک کنم آماده شی!! دوش میگیری؟!

بلند شدم

دیگه داشتم به ته خط میرسیدم!

چه مهمونی؟! چه دوشی تو خونه یه مرد غریبه؟! 

با حرص گفتم

_من اینجا نمیمونم... 

شونه بالا انداخت؛ طوری که انگار از همه چی مطمئنه گفت:

_تا حالا یه حرف آقا زمین نیوفتاده، اینم نمیوفته!! مقاومت کنی خودت آسیب میبینی...

موهامو کنار زدم 

_ببین..من باید از اینجا برم! پدر و مادرم چشم به راهن... اینجا کسی رو نمیشناسم.

خیره نگاهم کرد؛ 

_ولی اینجا تورو خیلی میشناسن!!

.

.

⎠نَجــوایِ طــوفان..🌪😈 ⎛

━─━──── 🪻 ────━─━

#𝒑𝒂𝒓𝒕_30

دستمو روی سرم گزاشتم

_کی؟! از کجا میشناسید؟! بابا لعنتیا من باد این شهر هم به سرم نخورده بود چه برسه به آدماش...

تعجب ته نگاهش بود ولی آروم گفت:

_من بیشتر از این نمیتونم حرف بزنم!! لطفا سریع دوش بگیر که دیر نشه...

مردمک چشمام ثابت موند!

تا کِی؟!

لب زدم:

_بعد مهمونی میتونم برم؟! 

حتی به دروغ هم نگفت آره، رک و راست زمزمه کرد

_فکر نکنم آقا اجازه بده...

و زیرلب با صدای خیلی آرومی که نشنوم پچ زد:

_قبلا که جونش بهت وصل بود نمیزاشت؛ الان هم چون.. 

بقیه جملشو نشنیدم؛ مسخره بود! 

انگار همه دیوونه شده بودن...

حس میکردم حرفام فقط لب تکون دادنه، هیچ صدایی نداشتم که بشنون!!!

از حرص بغضم گرفته بود؛ من با مهیار هم بزور به مهمونی کذایی رفتم...

الان چرا باید قبول کنم؟!

_نمیام! هیچ مهمونی‌ای نمیام من...

.

.

⎠نَجــوایِ طــوفان..🌪😈 ⎛

━─━──── 🪻 ────━─━

#𝒑𝒂𝒓𝒕_31

 

کاملا بی تفاوت سری تکون داد؛ به در اشاره کرد

_اینو به اون آقا بگو؛ همونی که الان ببینتت یه گلوله حرومت میکنه!!!

هم از لحنش؛ از هم جملش... حالم بهم میخورد.

قطعا من با پای خودم نمیرفتم اونجا، پیش اون مرد که التماس کنم منِ فلک زده رو آزاد کنه!!

وسط اتاق ایستاده بودم‌. 

دختره دوباره به حرف اومد:

_من و معطل نکن؛ اگه نمیخوای برم دنبال کارم!!

عجیب بود که اول اونقدر محترمانه وارد شد و الان، انگار ارثی ازم طلب داشت!

اخم ریزی کردم 

_برو!

دست برد سمت وسایلش؛ همونطوری هم لب زد:

_من بودم بهتر بود تا دکتر بیاد!! 

حرفش بو دار بود

_یعنی چی؟!

_یعنی اینکه آقا بفهمه مخالفت کردی یه کاری میکنه دکتر لازم شی!!!

گفت و از اتاق بیرون رفت

هراتفاقی می افتاد من تن به بازی و مهمونی های اون عوضی نمیدادم!!

یا میمردم یا از اینجا میرفتم، راه دیگه ای برام نبود!!

 

با این فکرا سعی میکردم آروم باشم..

ولی طولی نکشید که در با شدت باز شد، جلاد معروف داخل شد

یه پیرهن مشکلی تنش بود که هیچ کدوم از دکمه هاش و نبسته بود!

علنا اون عضله و گردنبند سلیب بهم وحشت و القا میکرد!

به سمتم هجوم آورد که جیغ خفیفی کشیدم

.

.

‌⎠نَجــوایِ طــوفان..🌪😈 ⎛

━─━──── 🪻 ────━─━

#𝒑𝒂𝒓𝒕_32

 

عقب کشیدم ولی دست قدرتمندش دور بازوی ظریفم حلقه شد!!

محکم گرفت و کشید سمت در..

جوری قدم برمیداشت که من اگه میدوییدم هم نمیرسیدم، رسما پشت سرش کشیده میشدم

از ترس گریم میگرفت ولی وقتی هولم داد تو یه اتاق، نفسم بند اومد

نگاه ماتم بالا اومد

اول روی عکس بزرگی که تقریبا نصف دیوار رو گرفته بود؛ افتاد!!

قلبم نزد... 

اون دختری که لباس بشدت باز عکس قدیش روی دیوار بود؛ من بودم؟! 

چهره کپی من... 

رنگ پوست!! 

مو نمیزد، من بودم انگار.. ولی نبودم!!

گیج نگاهمو چرخوندم

جایی نفسم برید که اون عکس دونفره رو دیدم.

مثل همه عکسای زوج ها نبود.

ترکیبی از کلت و گلوله، با لباسای ست مشکی...

اون مرد جوری توی عکس نگاه میکرد که انگار عاشق ترین مرد دنیاست!! 

 

و اون دختر، بازم انگار من بودم.

سرم گیج رفت، دیگه گردن خشک شدم و نچرخوندم...

چشمامو بستم و با سست شدن زانوهام روی زمین افتادم

ضربه های آرومی به گونم میخورد ولی، ابدا نمیخواستم چشمامو باز کنم

صدای عربده های اون مرد هم باعث میشد محکمتر پلکامو فشار بدم

_ج .... ه خیال کرده با این ادا اصول میتونه از چنگم دربره؛ د بیناموس من خودم بزرگت کردم!! 

با من بود... 

منی که بازم هیچی از این اتفاقا نمیفهمیدم!!

با صدای زنونه فهمیدم اونی که به گونم میزد؛ زن بود

_آقا آروم باشید؛ غش کرد دختره!! 

صدای پر از خشم و غرشش مو به تنم سیخ کرد

_شده با قیر داغ، آب یخ... به هوشش میاری و آمادش میکنی!!! غیر این باشه از همین پنجره آویزونش میکنم تا وقتی که خون تو مغزش بچکه!!

.

.

‌⎠نَجــوایِ طــوفان..🌪😈 ⎛

━─━──── 🪻 ────━─━

#𝒑𝒂𝒓𝒕_33

صداهای اطرافمو میشنیدم...

بی کم و کاست ولی، نای باز کردن پلکامو نداشتم!!

نای قبول کردن این زجر و نداشتم!

نای دفاع و مخالفت نداشتم...

با خیس شدن پرشدت صورتم، نفسم و رها کردم 

قبل اینکه بخوام حر‌کتی انجام بدم صدای اون زن تو گوشم پیچید و کم کم صورتش و واضح دیدم

_آروم و بیصدا پاشو!

طوری زمزمه وار گفت که اگه یکم فاصلش بیشتر بود عمرا میشنیدم

ولی گردنم با سرکشی چرخید و بازم بهت..

بازم تعجب!!

این عکسا من نبودم؛ بخدا که نبودم 

من حتی این لباسای مارک و این تیر و تفنگای براق و از نزدیک هم ندیده بودم، دروغ چرا تو فیلما هم منزجرم میکردن...

 

دستم و محکم به چشماش کشیدم

دوباره نگاه کردم، هیچی کم نمیشد از این صحنه عجیبِ زندگیم!!

زن بازوم و گرفت

_پاشو دختر، آقا رفت و تا یه ساعت دیگه آماده نباشی جنازتو هم اینجا یادگاری خاک میکنه!! 

 

با زور دستش بلند شدم

نگاهم لحظه آخر به عکس کنار در افتاد؛ تنها تفاوتم با این عکس رنگ موهام بود 

ولی حتی خال روی شونم هم تو این عکس خودنمایی میکرد

دستم کشیده شد و لحظه آخر دیدم که فقط یه عکس از جناق سینه و خال روی شونه بود!! 

انگار یکی جزو به جزوم و اینجا ثبت کرده بود!!!

نفس نفس میزدم، سرم سوت میکشید.

دستمو روی سرم گزاشتم که همون لحظه زن با حرص گفت

_نکن نکن.. آقا داره نگاه میکنه! وای زودباش... 

لرزون پشت سرش کشیده شدم، گردنم چرخید و اون اتاق پشت سرم جاموند!!

ولی ندیدم کسی نگاهم کنه

همین که وارد اتاق قبلی شدیم؛ با صدای پر لرزشی گفت:

_چرا حرف گوش نمیدی تو؟! 

اینجا هرچندتا اتاق، مخصوصا هم اتاق قبلیتون دوربین داره... 

مات و مبهوت وسط اتاق ایستاده بودم

حتی اینم میگفت اتاق قبلیتون!!!

مقابل چشمای سرگردونم چعبه لباس و باز کرد، بازم یه لباس مشکی!!

حالم از این رنگ بهم میخورد.

_اسمم شیرینه، دیگه اینو نباید میگفتم ولی خب... حس کردم باید یاداوری کنم!!

دلم میخواست موهامو بکشم.

_خب، سریع دوش بگیر که وقت تنگه... یک ثانیه دیر کنی..

ادامه جملشو با صدای گرفته گفتم

_جنازم میندازه اینجا!!

سر تکون داد

_آخه مهمونی خیلی مهمیه!!

شاخکام فعال شد، میتونستم از زیر زبونش حرف بکشم؟!

.

.

‌⎠نَجــوایِ طــوفان..🌪😈 ⎛

━─━──── 🪻 ────━─━

#𝒑𝒂𝒓𝒕_34

 

_چجور مهمونیه؟! 

_نرفتم که، خودتون یبار تعریف میکردید!!

از اینکه اینطوری حرف میزد حالم بهم میخورد 

خودتون!! مگه من چند نفرم؟! 

بعدم کی تعریف کردم؟!

پاک عقلشون از دست داده بودن، البته که با دیدن اون عکسا منم به خودم شک میکردم ولی...

یه جای کار می‌لنگید!!

چون اگه اون عکسا فتوشاپ نب..

 

_باز که رفتی تو فکر..

سرمو بلند کردم، داشت به در اشاره میکرد که برم دوش بگیرم

دیگه مقاومت معنی نداشت، حداقل برای فهمیدن قضیه هم شده باید از این اتاق بیرون میرفتم

وارد حموم شدم و بعد از اطمینان اینکه در قفله، مشکوک تموم گوشه کنارشو نگاه کردم.

مسخره بود ولی حس میکردم اینجاهم دوربین داره.

لباسایی که شامل یه تاپ دو بند، ولی بلند بود رو دراوردم 

با یه شلوار جذب که شوکم میکرد؛ چطوری تو بیهوشی تنم کردن؟!

کی تنم کرده؟! 

با غم رو به روی آینه در حموم خودمو نگاه کردم

چی به روزم اومد یه شبه!!

کبودی های ریز بدنم بدجوری خودنمایی میکردن ولی... 

بغضم و پس میزدم و نمیخواستم قبول کنم.

بعد اینکه دوش گرفتم همون لباسا تنم کردم، عمرا با حوله بیرون میرفتم 

دیدم که شیرین کنار میز ارایش با وسایلی که به نسبت زیاد تر شده بودن منتظر ایستاده.

لباس و که پوشیدم پشت سرم ایستاد و بندش رو بست

مات هیکلم شده بودم 

تا حالا انقدر لباس باز و سنگینی نپوشیده بودم و عجیب بود برام 

با به به و چه چه شیرین هم حس خوبی نگرفتم 

روی صندلی نشوندتم و با مهارت شروع کرد به مرتب کردن موهام و آرایش ملیح صورتم...

یاد اون سیکس پک و تتوهای روی تن اون مرد، باعث میشد احساس کمبود کنم 

من قرار بود کنار همچین آدمی قدم بردارم؟! 

بخدا که قدم اول به دوم نرسیده پخش زمین میشدم..

لبمو تر کردم

_اسمش چیه؟! 

متعجب دسته ای از موهام رو گرفت و گفت

_اسم کی؟!

_همون مرده که شبیه آدم بدای فیلماس...

_آهان، آقا رو میگی؟! طوفان دیگه!!!

.

.

‌⎠نَجــوایِ طــوفان..🌪😈 ⎛

━─━──── 🪻 ────━─━

#𝒑𝒂𝒓𝒕_35

 

همین که عقب کشید و با رضایت لب زد

_ماه شدی، پوستت ولی شفاف تر از قبل شده ها.. خوشم اومد!!

دیگه داشتم به این باور میرسیدم که این زن مودیِ...

نفسمو بیرون فرستادم، حتی یک ثانیه تمایل نداشتم به اون مهمونی کذایی برم!!

چون از صدفرسخی مشخص بود چه بساط خرابیه.

با این لباسی که تنم کردن مشخص بود اوضاع جالبی در انتظارم نیست

مخصوصا منی که تنها یک بار تو مهمونی مختلط شرکت کرده بودم؛ و این بار...

_استرس داری؟!

سری به طرفین تکون دادم؛ با اخم گفتم:

_نه... عصبیم!! چون من هیچ دخلی به اینجا و آدماش و مهمونیای کوفتیش ندارم 

خواست حرفی بزنه ولی تا چشمش به ساعت روی دیوار افتاد، با هول و ولا گفت

_پاشو سریع، آقا گفت راس این ساعت پایین باشی..

چه دقیق!! 

بلند شدم؛ با تردید گفتم

_یه شال، یا شنلی... میشه بندازم رو شونم؟!

_کتت و میپوشی ولی موهات باز میمونه، اونجا هم کت و باید دربیاری

گفت و یه کت چرم مشکی سمتم گرفت!

حالم از این استایلی که شبیه عجوزه های شیطانی شده بودم؛ بهم میخورد

من دوست داشتم لباسای رنگی و عروسکی بپوشم!!

بغ کرده از در خارج شدم

شیرین کمکم کرد با اون پاشنه های نوک تیز از پله ها پایین برم

همه حواسم به قدم هام بود که سر نخورم، و حتی نگاهی به پایین ننداختم

(تقدیم به نگاهتون💘)