تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

سالیوان من- (چند پارتی ۲۹۱ تا ۳۰۰💘)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

اینم از ۳۰۰ امین پارت این رمان پرطرفدامون ❤️‍🔥

خیلی نازه این پارتاشو حتما بخونید🤌🏻

(توضیحات دو پست قبل رو بخونید😂)

دیگه زیاد تایپ نمیکنم،پسسسسس..

مایل به ادامه؟؛

سالیوان‌من🧸✨

#پارت291

حالا چی می‌شد؟!

بعد از رویارویی با مامان کیهان انتظار خیلی چیزا رو داشتم..

از بین رفتن اعتماد مامانم و پیمان نسبت بهم...

رفتن آبروم تو مدرسه...

اصلا شاید هم اخراج از مدرسه!

همه چیز ممکن بود..

زودتر از چیزی که فکرش رو می‌کردم به در نمایشگاه رسیدیم..

از استرس زیاد حتی جون راه رفتن نداشتم...

کیهان که متوجه سستیم شد؛ در و برام باز کرد و دوتایی باهم وارد نمایشگاه شدیم..

بدون اینکه فرصت نفس کشیدن بهم بده؛ مستقیم به سمت اتاق کارش رفتیم و بعد از باز کردن در تو اتاق رفتیم...

با خجالت سرم و بالا آوردم که دیدمش!!!

مامانش روی صندلی مدیریت نشسته بود و با برگه توی دستش مشغول بود که به محض شنیدن صدای سر سرش و بالا آورد و مارو کنار هم دید...

سعی کردم نامحسوس فاصله بین خودم و کیهان رو بیشتر کنم ولی اجازه نداد..

مامانش با اخم های درهم از جاش بلند شد و منتظر بهمون نگاه کرد .

به خاطر انداختنم تو این موقعیت؛ تو دلم ف‌حشی نمونده بود که به کیهان نداده باشم...

ناچار بدون نگاه کردن بهش با صدای ضعیفی گفتم :

- سلام خانوم...

مکثی کرد و بدون اینکه جواب سلامم رو بده؛ سرش رو به نشونه سلام تکون داد..

از حرکات دست و صورتش کاملا می‌شد فهمید که چقدر عصبیه...

چند لحظه ای تو همون حال گذشت که کیهان تک سرفه ای کرد و با تشر رو به مامانش گفت :

+ مامان؟!

پناه بهت سلام کرد...

مامانش از رو ناچاری آهی کشید و با بی میلی گفت :

+ سلام!!

سرم پایین بود و جرئت نداشتم باهاش چشم تو چشم بشم!!!

کیهان یکی از صندلی های دور میز و بیرون کشید و رو به من گفت :

+ بیا اینجا بشین...

سری تکون دادم و بدون حرف رفتم روی صندلی نشستم..

همچنان سرم پایین بود و داشتم با انگشتام بازی میکردم..

کیهان اومد کنارم نشست و گفت :

+ خب...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت292

مامان کیهان که معلوم بود عصبیه؛ پوفی کشید و عینکشو از روی میز برداشت و به چشماش زد و همزمان که به سمت ما می اومد گفت :

+ ما الان برای چی اینجاییم؟!

یا واضح تر بگم...

اشاره ای به منی که تقریبا چسبیده به کیهان نشسته بودم و فاصله ای بین‌مون وجود نداشت کرد و ادامه داد :

+ اینجا چخبره؟!

چشم هام و محکم روی هم فشار دادم و سرم و حدالامکان پایین انداختم...

روی نگاه کردن تو صورتش رو نداشتم!!!

این چه غلطی بود که کردم؟!

بعد از چند ثانیه وقتی دیدم سکوت بین‌مون داره طولانی می‌شه؛ نامحسوس با پام ضربه آرومی به پای کیهان زدم تا به خودش بیاد..

 خوشبختانه سریع متوجه منظورم شد و با تک سرفه ای گلوش و صاف کرد و گفت :

+ خب مامان من الان میخوام جواب سوالاتتو بدم ولی باید قول بدی که تا آخر حرف هام ساکت بمونی و فقط شنونده باشی!!!

همونطور که سرم و پایین نگه داشته بودم از گوشه چشم نگاهی به مامانش انداختم که با دیدن اخم هاش که بیشتر از قبل توهم فرو رفت قالب تهی کردم...

 با جدیت و تا حدی عجول گفت :

+ چه سوالی؟!

چی داری می‌گی؟!

واضح تر حرف بزن...

کیهان ابرویی بالا انداخت و‌ با صدای رسا و محکمی گفت :

+ مگه نمی‌خواستی از رابطه ی منو پناه سر در بیاری؟!

مامانش سری به نشونه تایید تکون داد و عصبی تر از قبل گفت :

+ خب الان این دختره رو آوردی که چیو ثابت کنی؟!

چیزی که خودم می‌دونستمو؟!

کیهان تک خنده ای کرد و با ناباوری گفت :

+ نه!!

یعنی آره؛ تو جریان و میدونی ولی از درست و غلط بودنش خبری نداری...

کم کم‌ قلبم از استرس داشت بیرون میوفتاد..

چی می‌خواست به مامانش بگه؟!

منظورش از راست و دروغ چیه؟!

تو همین فکرا بودم که مامانش گفت :

+ خب ...

تو بگو که بدونم...

من منتظرم!!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت293

از استرس تمام بدنم می‌لرزید و دستام یخ زده بود…

ناخوداگاه سرمو بلند کردم و به ل‌ب های کیهان نگاه کردم و منتظر شنیدن جوابش شدم...

دعا دعا میکردم چیزی نگه که بر علیه من تموم شه!!!

حتی نمی‌تونستم حدس بزنم که اصلا چی تو سرشه؟!

وقتی کیهان همونطوری ساکت موند؛ ناخود آگاه ترسیده نگاهم سمت مامانش چرخید که با دیدن من با چندش روش و ازم برگردوند و همونطور که به کیهان نگاه می‌کرد با بی صبری گفت :

+ خب ادامش؟!

بگو دیگه..

نکنه حرفی نداری؟!

یا شایدم پشیمون شدی...

با استرس بی اراده به دست کیهان چنگ زدم که با دیدن این حرکت من متوجه شد که فاصله ای تا از هوش رفتن ندارم...

برای همین رضایت داد و بی مقدمه گفت :

+ می‌خوامش!!!

چند لحظه بدون پلک زدن یا حتی نفس کشیدن تو همون حال موندم...

درست شنیدم؟!

از تعجب چشم هام گرد شد و خیره بهش همزمان با مامانش بلند گفتیم :

- چیییییی؟!

کیهان نگاهی به قیافه ی متعجب من انداخت و بدون لبخند با جدیتی بیشتر از قبل گفت:

+ میخوامت!!!

می... خوا... مت!!!

رواله؟!

هنگ کرده بودم…

اصلا نمی‌دونستم باید چی بگم...

تو شوک اعتراف یهوییش بودم و از طرفی ترس از واکنش مامانش اجازه نمی‌داد به عمق حرفش فکر کنم!!!

شایدم به خاطر حفظ ظاهر این حرفو زده بود؛ نه؟!

الان اومده بود درست کنه؟!

اینطوری که بیشتر خراب کرده بود!!!

برای اینکه وضعیت از این خراب تر نشه؛ با صدای لرزونی گفتم :

- می‌فهمی اصلا چی داری می‌گی؟!

کیهان بدون تردید سری به نشونه تایید تکون داد و گفت :

+ بله خانوم کوچولو...

خیلی هم خوب می‌فهمم!!!

یعنی راستش و بخوای تا حالا تو عمرم به این واضحی چیزی رو نفهمیدم!!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت294

ناظممون چند قدم جلو تر اومد و تقریبا داد زد :

+ هیچ می‌فهمی داری چی میگی؟!

جمع کن خودتو کیهان!!!

شوخی کافیه...

کیهان برخلاف عز و جز مامانش خیلی خونسرد شونه ای بالا انداخت و با صدای آرومی لب زد :

+ الان مشکل کجاست مامان؟!

مگه کلید نکرده بودی بفهمی طرف کیه؟!

خب منم که آوردمش و نشونت دادم!!!

الان دیگه حرفت چیه؟!

با دست بهم اشاره کرد و ادامه داد :

+ این همون دختریه که دوستش دارم...

وای وای...

 رسما کم مونده بود از خجالت بمیرم!!!

این پسره ی کله خراب چی داره میگه؟!

اصلا نمی‌تونستم بفهمم همه اینا شوخیه یا نه؟!

مامانش که دیگه واقعا فاصله ای تا همرنگ گوجه بودن نداشت؛ عصبی تر از قبل گفت :

+ چی داری میگی کیهان؟!

این همه آدم؛ چرا دانش آموز مدرسه ی من؟!

تو اصلا می‌دونی چندسال باهاش اختلاف سنی داری؟!

کیهان تک خنده ای کرد و گفت :

+ دله دیگه مامان!!!

گیر کرد پیش این خانوم!!!

سن و سال و دانش آموز مدرسه‌ی مامان حالیش نیست که...

وای خدایا...

یکی منو بگیره که الانه از سر خوشی غش کنم!!!

یعنی کیهان واقعا منو دوست داشت؟!

مامانش چند لحظه فقط نگاهش کرد و بعد انگار از روی ناچاری کوتاه اومده باشه؛ پوفی کشید و گفت :

+ نمی‌دونم چی بگم...

زبونم بند اومده!!!

اصلا چی می‌تونم بگم؟!

همزمان که پشت به ما کیفش رو بر می‌داشت بدون نگاه کردن بهمون گفت :

+ مارو برسون مدرسه...

تا همین الانشم به اندازه کافی دیر کردیم!!!

کیهان از جاش بلند شد و "چشم" کشداری گفت که منم به تقلید ازش با تردید از جام بلند شدم...

خدایا اگه این قضیه به خیر بگذره سور میدم...

قسم می‌خورم!!!

حالا با کدوم پول و چطوریشو نمی‌دونم...

منتظر بودم تا بقیه حرکت کنن و منم پشت سرشون برم ولی برخلاف تصورم کیهان جلوی چشم مامانش به طرفم اومد و ...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

‌.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت295

به طرفم اومد و دستم و گرفت و همراه با خودش به طرف ماشین برد..

مامانش زودترراز من در جلوی ماشین و باز کرد و نشست..

منم بدون حرف و مثل بچه های خوب پشت نشستم...

کیهان هم روی صندلی راننده جا گرفت و بعد از روشن کردن ماشین حرکت کرد..

از آینه نگاهی به خانوم ناظم انداختم؛ درسته عینک زده بود اما از پشت همون عینک هم می‌شد فهمید که چقدر عصبیه...

بخاطر معذب بودنم خودمو کامل به در چسبوندم تا در معرض دید هیچکدومشون نباشم…

دستام یخ زده بود و خودمم بدجور سردم بود…

چرا یهو اینطوری شده بودم؟!

شایدم بخاطر استرس زیادی که تحمل کرده بودم ؛ بود…

دستمو داخل جیبم بردم و سعی کردم خودمو گرم کنم که یهو با احساس خ‌ی‌سی ب‌ین پ‌اهام از ترس سر جام سیخ شدم…

وای وایییییی

خدااایاااا الان وقتش بود؟!

لب پایینم و از خجالت گ‌از گرفتم‌و با خودم گفتم

- هی واییییی؛حتما الان باید پ‌ری‌ود میشدم؟!

وای اگه ماشینشو‌ کثیف کنم همین نیمچه ابرومم میره..

از شدت فشار دیگه کم مونده بود فشارمم بیفته و از هوش برم...

باید یه کاری می‌کردم، باید زودتر از ماشین پیاده می‌شدم، اما چطوری؟!

خدایا خودت نجاتم بدهههه...

از داخل آینه نگاهی به کیهان انداختم که داشت به رو به روش نگاه میکرد…

همونطوری بهش خیره موندم که سنگینی نگاهم و حس کرد و اونم نگاهم کرد و باهم‌ چشم تو چشم شدیم …

به حالت التماس نگاهش می‌کردم که بی تفاوت چشمکی بهم زد و دوباره به رو به روش نگاه کرد...

لعنتی!!!

با حرص آروم ضربه ای به پیشونیم زدم و باز از داخل آینه نگاهش کردم تا نگاهم کنه و بهش بفهمونم ماشین و نگه داره…

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت296

چند دقیقه تو بحرانی ترین حالم نگاهش کردم ولی هیچی به هیچی...

داشتم حرص می‌خوردم که حس کردم خ‌ی‌سی ب‌ی‌ن پ‌اهام داره بیشتر میشه...

از روی ناچاری فوری گوشیم و از کوله ام در آوردم و همونطور که حواسم بود صدای تایپم بلند نشه سریع بهش مسیج دادم :

- میشه ماشین و نگه داری من پیاده شم؟!

با بلند شدن صدای نوتیف گوشیش لبخندی زدم و منتظر موندم پیام و بخونه...

کیهان نگاهی به گوشیش که روی داشبورد بود انداخت ولی برش نداشت!!!

حرصی با درد چشم‌ هام و بستم و دوباره براش نوشتم :

- کیهانننننن؟!

محض احتیاط چندتا پیام دیگه هم فرستادم تا شاید افتخار بده و ی نگاهی به گوشیش بندازه...

برای بار چندم که صدای نوتیف گوشیش بلند شد بالاخره باعث شد تا گوشیش و برداره و ببینه که کی بهش پیام داده..

قفل گوشیش و باز کرد و با دیدن پیام من از داخل آینه نگاهم کرد!!!

سری به نشونه ی اینکه وایسه تکون دادم که با صدای بلند جلوی مامانش خطاب به من گفت :

+ وایسم؟! چرا؟!

ناخودآگاه محکم ضربه ای به پیشونیم زدم و برای اینکه جمع کنم اوضاع رو فوری گفتم :

- چی؟!

از چی حرف می‌زنی؟!

مامان کیهان کنجکاو از مکالمه ی ما عینکشو در آورد و پرسید :

+ چیزی شده؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت297

آب دهنمو قورت دادم و چپ چپ نگاهی به کیهان انداختم و اونم خیر سرش خواست جمعش کنه گفت :

+ چی؟!

 من چیزی گفتم؟!

مامانش بهت زده نگاهی بهش انداخت و گفت :

+ گفتی چرا وایسم!!!

 منظورت چی بود؟!

چرا انقد شوتی مادر؟!

به سختی جلوی خودم و گرفتم تا تو این هیری ویری از خنده نترکم...

شوت؟!

خانوم ناظم و این لفظا؟!

با دستی که جلوی دهنم گرفته بودم منتظر به کیهان نگاه کردم که بعد از چند ثانیه سکوت سرشو خاروند و گفت : 

+ آها لابد بازم داشتم بلند بلند فکر می‌کردم...

ای بابا...

مامانش سری از روی تاسف تکون داد و گفت :

+ ده بار گفتم از این آهنگای بی معنی گوش نده... عقلتم از دست دادی!!!

کیهان نگاهی از داخل آینه بهم انداخت و چشمکی ریزی بهم زد و خطاب به مامانش گفت :

+ چشم آسیه خانوم چشممم...

ولی ما عقلمون و سر یه چیز دیگه از دست دادیم!!!

ای خدا باز شروع کرد...

با اینکه از حرفاش قند تو دلم آب می‌شد ولی جلوی مامانش راحت نبودم!!!

کلافه هوفی کشیدم و شروع به جوییدن ناخونم کردم...

هر لحظه وضعیتم بدتر از قبل می‌شد...

با ناچاری دوباره برای کیهان نوشتم :

- پ‌ری‌ود شدم...

هر چه سریع تر نگه دار وگرنه ماشینت بفنا میره!!!

کیهان نگاهی به گوشیش انداخت و با دیدن پیامم فوری برام نوشت :

+ ای وای باشه دورت بگردم...

فقط بلند ازم بخواه که هرجا دستشویی دیدم نگه دارم تا مامانم شک نکنه!!!

کم کم داشت دلمم درد میگرفت!!!

داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم برای اینکه بگم یا نه؟!

بعد از چند دقیقه مِن مِن کردن؛ بالاخره بلند گفتم:

- ببخشید...

 می‌شه لطفا هرجا دسشویی بود نگه دارید؟!

کیهان به حرفم آروم خندید که توی دلم کوفتی نثارش کردم...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت298

مادر کیهان بدون اینکه نگاهم کنه گفت :

+ یکم صبر کنی ی ربع دیگه می‌رسیم مدرسه...

وای خدایا نه!!!

اگه می‌تونستم صبر کنم جلوی تویِ عجوزه حرفشو می‌زدم اصلا؟!

چشمامو تو حدقه چرخوندم و از حرص لب‌مو محکم روی هم فشار دادم...

عجب زنیکه ی نفهمی بود...

اگه تا یه ربع من تو این ماشین بمونم که همه جا قرمز میشه...

به تو چه اصلا!!!

حتما یه مرگیم هست که میگم نگه داره دیگه...

همونطوری تو دلم داشتم جلز و ولز میکردم که خداروشکر کیهان یه تکونی به خودش داد و گفت :

+ طوری نیست!!!

 این نزدیکی ها یه مسجد هست اونجا نگه میدارم برو کارتو انجام بده و بیا...

چقدر دلم می‌خواست تو صورت مامانش پوزخند بزنم و بگم :

- هه خوردی؟!

حالا هستشو تف کن...

ولی حیف که جرعتشو نداشتم!!!

فقط لبخند پیروزمندانه ای زدم و منتظر موندم...

طولی نکشید که جلوی ی مسجد نگه داشت...

تشکری کردم و فوری از ماشین پیاده شدم... 

کیفمو روی دوشم تنظیم کردم و بعد از دیدن تابلوی سرویس بهداشتی زنانه به سمتش حرکت کردم...

همین که وارد یکی از دستشویی ها شدم کم مونده بود از بوی بدش بالا بیارم...

اما خب چاره ای نداشتم مجبور بودم!!!

با دیدن لباسم که خ‌ونی و کثیف شده بود کم مونده بود اشکم در بیاد!!!

با زاری و البته آروم گفتم :

- ولی این ش‌رت مورد علاقه ام بود...

پوفی کشیدم و فوری پد اضطراریمو از تو کیفم برداشتم و گذاشتمش...

تو آینه نگاهی به خودم انداختم و بعد از اینکه مطمئن شدم همه چی اوکیه از سرویس اومدم بیرون...

به محض بیرون اومدنم با قیافه ی نگران کیهان روبه رو شدم که پرسید :

+ خوبی؟!

 درد نداری؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت299

چون روز اول پ‌ر‌ی‌ودم بود؛ یکم گیج می‌زدم و به خاطر سرگیجه ای که داشتم خوب نمی‌شنیدم که چی می‌گه...

بخاطر همین گنگ نگاهش کردم و فقط گفتم :

- نه اوکیم!!!

لبخندی زد و گفت:

+ خب خداروشکر ...

پد همرات داشتی؟!

تازه می‌خواستم برم برات بگیرم...

از خجالت گونه هام گل انداخت که برای بیشتر ضایع نشدنم سرم و پایین انداختم...

خندید و با انگشت اشارش ضربه ای به گونه‌م زد و تو همون حال گفت :

+ خوب شد این دور و بر پارک بودااا...

وگرنه حسابی اذیت می‌شدی!!!

آب دهنمو قورت دادم و با خودم گفتم :

- وای خدایا...

نکنه ماشینشو کثیف کردم و بخاطر همین داره این سوالو ازم میپرسه؟!

از ترس شنیدن جوابش؛ جرئت پرسیدن سوالم رو نداشتم...

فقط مثل بچه ی آدم سرم و پایین انداختم و همراه کیهان به سمت ماشین حرکت کردم...

در ماشین و که باز کردم قبل از سوار شدن به صندلی نگاه کردم که ببینم یه وقت کثیف نشده باشه که خداروشکر نشده بود...

مثل اینکه یه بار شانس باهام یار بوده!!!

کیهان هم پشت رل نشست و ماشین و روشن کرد...

حدودا 20 دقیقه ای گذشته بود که بالاخره به مدرسه رسیدیم...

فوری خداحافظی و تشکر کردم و خواستم با دو به مدرسه برم که کیهان دور از چشم مامانش چشمکی بهم زد و بعد با چشمش به گوشیش اشاره کرد..

هان؟!

وقتی دید عین منگلا دارم نگاهش می‌کنم با همون خنده روی لبش سرشو به نشونه تاسف تکون داد و آروم لب زد :

+ بهت اس می‌دم!!!

جوابمو بده باید حرف بزنیم...

وقتی سنگینی نگاه مامانش رو حس کردم نتونستم مخالفت کنم و با تکون دادن سرم به نشونه باشه؛ با بیشترین سرعت از ماشین پیاده شدم...

انقدر خجالت می‌کشیدم و نمیتونستم تو روی مامانش نگاه کنم که قبل اینکه از ماشین پیاده شه دوییدم و از اونجا دور شدم..‌

حیاط مدرسه خلوت خلوت بود و همه ی بچه ها سر کلاس بودن...

فوری به سمت کلاس خودمون رفتم و از اونجایی که معلم داخل بود؛ نفس عمیقی کشیدم و ضربه ای به در زدم :

+ بفرمایید!!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

اینم از ۳۰۰ امین پارت 💘

حالا که تا اینجا خوندی ی لایک و کامنت به ما نمیرسه؟😂🤌🏻

سالیوان‌من🧸✨

#پارت300

با شنیدن صدای معلممون آب دهنمو قورت دادم و در و باز کردم و آروم گفتم :

- سلام...

از شانس بدم زنگ اول ریاضی داشتیم و معلمشم از اون سگ اخلاقا بود...

اخمی کرد و گفت :

+ الان چه وقت اومدنه؟!

سرمو پایین انداختم و با شرمندگی و برای خلاصی از دستش گفتم :

- ببخشید خانوم...

یه مشکلی پیش اومده بود؛ برای همین تا الان پیش خانوم ناظم بودم!!!

عصبی خودکارش و تو هوا تکون داد و گفت :

+ دروغم که می‌گی!

خانوم ناظم امروز اصلا مدرسه نیومده...

برو دفتر تا بیام تکلیفتو مشخص کنم!!!

ای بخشکی شانس...

نفس تندی کشیدم و به سختی گفتم :

- خانوم بخدا با خانوم ناظم بودم؛ تازه اومدیم!!!

اگرم که باور نمی‌کنید می‌تونید از خودشون بپرسید...

چشماش و ریز کرد و چند لحظه تو همون حال نگاهم کرد و بالاخره گفت :

+ الان بیا داخل...

زنگ تفریح می‌پرسم؛

اگه دروغ گفته باشی خیلی بد میشه ها...

نیشم باز شد و کشیده گفتم :

- چشـــم...

گوشه ای ترین نقطه کلاس که یه صندلی خالی داشت نشستم و بعد از بازکردن کیفم کتابم و برداشتم و روی میز گذاشتم...

بعد هم گوشیم و بین کتاب گذاشتم تا معلم نبینه!!!

با دیدن اس ام اسی از طرف کیهان؛ فوری نیشم باز شد و مشغول پیام دادن بهش شدم...

انقدری درگیر صحبت کردن و ریز ریز خندیدن بودم که اصلا متوجه گذر زمان نشدم...

زیاد از تایم اومدنم نگذشته بود که خوشبختانه زنگ تفریح به صدا در اومد...

بچه‌ها یکی یکی از کلاس می‌رفتن بیرون و منم بعد از جمع کردن وسایلم و برداشتن کتابم؛ گوشیم و خاموش کردم و تو کوله‌م انداختم و از کلاس بیرون رفتم...

با احساس گرسنگی که حس می‌کردم راهم و به طرف بوفه مدرسه کج کردم و تو مسیر به این فکر کردم که در جواب درخواست کیهان که ازم خواست باهاش برم بیرون چی باید بگم؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

(تقدیم به نگاهتون اونم ۳۰ پارت جذاب تو یک روزززززززز 😂💘)