تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

سالیوان من- (چند پارتی ۲۷۱ تا ۲۸۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

خب،

اول بابت این چند روزی که نبودم عذرمیخوام میدونم خیلی منتظر پارت بودید ولی برگشتم برای جبران🥲❤️

یلدای گذشتتونم مبارک با اینکه یکم دیره❤️

پست بعدیم همین زمانه (امروز تا پارت ۳۰۰ میزارم و بعدش میریم سراغ آقای مهندس و ارباب سالار)

دیگه زیاد تایپ نمیکنم،

مایل به ادامه؟؛

سالیوان‌من🧸✨

#پارت271

پشیمون شدم، ساکت و مغموم نشستم تا شاید خودش بفهمه اضافیه و باید بلند شه که بره...

یه چند دقیقه ای بینمون سکوت بود که مهسا این سکوت و شکست و دستمو گرفت و با هیجان گفت :

+ راستی پناه؛ اگه بهت بر نمی‌خوره بگو ببینم...

از اون پسره چه خبر؟!

ای مارموز ؛ من که می‌دونستم قصد و نیتش از این سوالا چیه و می‌خواد به کجا برسه؟!

عمرا اگه دم به تله‌ش می‌دادم...

خندیدم و تیکه وار گفتم :

- باز می‌خوای بهت یه چیزی بگم ببری بزاری کف دست بقیه؟!

لباشو آویزون کرد و لوس گفت :

+ بخدا اون روز از قصد نبود!

آره ارواح عمه مرحومت...

منم که خر ، عر عر...

بر خلاف میل باطنیم سری تکون دادم و با لحن به ظاهر بیخیالی عادی گفتم :

- در هر صورت اون روز گذشت؛ دیگه واسم مهم نیست ولی در کل ؛

درس عبرت شد برام تا سفره دلم و پیش هر کس و ناکسی باز نکنم...

مهسا با ناراحتی و بغض گفت :

+ هرکس و ناکس چیه؟!

ناسلامتی ما دختر خاله ایم...

 معلومه هنوز ازم دلخوری ؛ ببخشید بخدا...

آره دلخور بودم...

خیلی ام دلخور بودم...

چطور میتونستم اون روز نحس و فراموش کنم؟!

از اون روز به بعد به کل دیده‌م نسبت بهش عوض شده بود!

جفت پا وسط حرف‌ش پریدم و جمله‌ش رو قطع کردم و بی حوصله گفتم :

- ول کن مهسا؛ واقعا دوست ندارم دیگه چیزی از اون روز بشنوم..

تموم شد رفت!

سرشو پایین انداخت و با شرمندگی گفت :

+ باشه...

ولی انگار تموم نشده!

رفتارت میگه که تموم نشده..

دختره کَنه!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

 

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت272

کلافه اومدم چیزی بگم و این بحث مسخره رو تموم کنم که در اتاق باز شد و این بار خاله اومد داخل...

به به؛ گل بود به سبزه نیز آراسته شد!

می‌گن مار از پونه بدش میاد در خونه‌ش سبز می‌شه واقعیه هااا...

چشمام و با حرص بستم و نفس عمیقی کشیدم تا عصبانیتمو کنترل کنم..

مادر و دختر به مزاحم بودن عادت داشتن انگار!

هرچند مهسا دست پرورده ی همین خالمه دیگه؛ توقع دیگه ای نمیشه داشت...

از روی اجبار و برای حفظ ادب آروم و زیر لب گفتم :

- سلام خاله..

برخلاف من خیلی گرم جوابمو داد :

+ سلام خاله جان؛

خوبی دخترم؟!

زیر لب تشکر کردم که خوشبختانه ادامه نداد و رو به مهسا گفت :

+ بلند شو باید بریم...

با حرفش ناخودآگاه لبخندی زدم...

انگار اومدنشم همچین بد نشد!

منتظر به مهسا نگاه کردم که از قیافه ناراضیش معلوم بود که انگار زیاد خوشش نیومده بود..

 فوری گفت:

+ کجا بریم؟!

خاله گنگ نگاهش کرد و گفت :

+ کجا چیه؟!

بریم خونه دیگه!

مهسا پوکر شد و با زاری گفت:

+ تازه اومدیم که!

ای زهرمار پاشو گمشو برو دیگه...

خواستم دخالت کنم و حرفی بزنم ولی زودتر از من خاله لبخندی زد و با ذوق گفت :

+ نه و نو نیارا...

زود باید بریم!

سیامک از آمریکا برگشته‌..

با آوردن اسم سیامک مهسا عین برق از جاش پرید و با خوشحالی گفت:

+ وای جدییییی؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت273

خاله خوشحال سری تکون داد..

با بهت داشتم نگاهشون میکردم که مهسا برخلاف مقاومت اولیه‌ش؛ با خنده از جا بلند شد و گونه مامانش رو ب‌و‌سید..

+ خوش خبر باشی!

اینو از اول می‌گفتی خب...

خاله هم خندید و دست دخترش رو گرفت و بدون خداحافظی از اتاق بیرون رفتن...

نفسی از سر آسودگی کشیدم و روی تخت دراز کشیدم...

آخیش؛ راحت شدما...

سیمامک پسر عموی مهسا بود که سال های زیادی و آمریکا زندگی می‌کرد...

 تا حالا خودشو ندیده بودم ولی عکساشو که مهسا نشونم داده بود فهمیده بودم که خیلی خفن و جذابه!

به هرحال ازش ممنون بودم؛ ندیده و نشناخته واسم بانی خیر شده بود!

حالا شاید براتون سوال باشه که مهسا و خاله چرا انقدر خوشحال شدن؟!

چون خاله و مهسا برای سیامک تور پهن کردن تا گیرش بندازن...

هروقتم سیامک میاد ایران همینطوری ذوق می‌کنن و میرن سراغش ولی خوشبختانه هنوز موفق نشدن جوون ملتو بدبخت کنن..

خندیدم و با خودم گفتم :

- پشتکارشونو دوست دارم!

چند لحظه که گذشت و اعصابم نسبتا آروم شد؛ از جام بلند شدم و گوشیمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون تا ببینم چخبره؟!

مامان تو آشپزخونه بود و داشت ظرفارو می‌شست...

پاورچین پاورچیت سمتش رفتم و روی صندلی ناهار خوری نشستم...

هنوز متوجه ورود من نشده بود..

 تک سرفه ای کردم که فوری سرش و به طرفم چرخوند و تازه منو دید..

 با خنده کامل به طرفم اومد و رو به روم نشست..

مطمئنم مامان هم داره به همون چیزی که من فکر میکنم فکر می‌کنه!

خندیدم و تو همون حال ابرویی بالا انداختم و گفتم :

- سیامک؟!

مامان قهقهه ای زد و سری به نشونه ی تایید تکون داد!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت274

همونطور که می‌خندیدم گفتم:

- چی پیش خودشون فکر کردن؟!

پسره با اون دک و پز بیاد مهسارو بگیره؟!

مامان سری از روی تاسف تکون داد و با حالتی که می‌خواست خنده‌ش رو جمع کنه گفت :

+چی بگم والا!

چند سالیه درگیر سیامکن و با اومدنش ذوق می‌کنن..

فقط خدا می‌دونه آخر و عاقبتشون چی می‌شه!

پشت چشمی نازک کردم و با همون خنده گفتم :

- مامان یه حرفی میزنیااا..

تو این همه سال کاری از پیش نبردن که!

سیامک یه نگاه ساده هم به مهسا نمیکنه..

اعتماد به نفسشو دوست دارم ولی...

مامان سرشو به چپ و راست تکون داد و با افسوس گفت :

+ حالا شاید بالاخره موفق بشن...

ولشون کن مادر ؛ ما حرف خودمونو بزنیم!

نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم .

همزمان که سرم رو به نشونه تایید حرف هاش تکون می‌دادم؛ گفتم :

- انشاالله که بشه!

 ما که بخیل نیستیم...

خواستم از آشپزخونه بیرون برم که با شنیدن صدای مامان سر جام وایستادم .

+ از تو چه خبر؟!

متعجب برگشتم و نگاهش کردم...

با بهت خودم اشاره کردم و گفتم :

- من؟!

سری تکون داد و گفت:

+ اره!!!

یا بسملا.. 

باز چیشده؟!

همونطوری مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم :

- خبری نیست سلامتی…

مامان دستکش و از دستش در آورد و روی صندلی نشست و با لبخند گفت:

+ بعد از سلامتی…

از اوشون چخبر؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

‌.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت275

چشمام و ریز کردم و با دقت نگاهش کردم تا شاید متوجه منظورش بشم...

درمقابل مامان هم همین کارو کرد که خنده‌ام گرفت...

خندیدم و بعد چند ثانیه که ویندوزم بالا اومد و تازه فهمیدم چی می‌گه؛ آروم گفتم :

- اهاااا..

داری راجب کیهان حرف می‌زنی؟!

مامان نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی از نبود پیمان مطمئن شد؛ با احتیاط گفت:

+ آره...

هنوز حرف می‌زنید باهم؟!

با خجالت سری به نشونه ی تایید تکون دادم و دو دل گفتم :

- آره ولی دوستیم فقط...

اون چیزایی که تو فکر می‌کنی نیست..

مامان سری از روی تاسف تکون داد و به شوخی گفت :

+ حداقل یکم عرضه داشته باش...

شاید بتونی یه شوهر گیر بیاری رو دستم نمونی بترشی!

تک خنده ای کردم و با حرص دندون هام و روی هم سابیدم گفتم :

- ماماننننن مگه من چند سالمه که اینطوری میگی؟!

هنوز خیلی زوده..

بعدشم اون چیزایی که فکر می‌کنی بین من و کیهان نیست!

+ اولا که چیش زوده؟؟

من همسن تو بودم پیمان و باردار بودم...

دوما الانم چیزی بینتون نباشه اگه ارتباطتون ادامه دار بشه اون چیزی هم که باید به وجود میاد!

- خب اونموقع و شرایط شما فرق میکرد…

بعدشم ببینیم چی می‌شه؛ یطوری حرف می‌زنی انگار چهل سالمه و موندم رو دستت!

بین صحبتم خندیدم و با پرویی ادامه دادم :

- حالا من سعیمو می‌کنم مخشو بزنم!

اگه گردن نگرفت دیگه تقصیر من نیستاااا...

بعد نگی نگفتی...

مامان خندید و خواست چیزی بگه که با بلند شدن صدای زنگ گوشیش، حرفش ناتموم موند...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت276

خندید و با تاسف سری واسم تکون داد و دیگه چیزی نگفت..

از جاش بلند شد و به سمت گوشیش رفت...

خب خداروشکر مثل اینکه ولم کرد!

منم که دیدم مامان رفت بلند شدم و یه چایی برای خودم ریختم...

از روی میز یه شکلات برداشتم و با لیوان چایی تو دستم سمت اتاقم رفتم...

یکی از خوبی هایی که خونمون داشت این بود که چایی همیشه به راه بود!

منم زیاد چای خور نبودم ولی نمی‌دونم چرا امروز حسابی تشنه‌م شده بود..

وارد اتاقم شدم و روی تخت نشستم و گوشیم و برداشتم..

هیچ پیامی از کسی نداشتم و برای اینکه حوصله ام سر نره؛ ترجیح دادم فیلم ببینم...

از اونجایی که هیچ فیلمی مدنظرم نبود تو گوگل سرچ کردم :

"عاشقانه ترین فیلم 2024"

چند لحظه که گذشت، چندتا لیست بلند بالا برام بالا اومد...

چون چون حوصله ی خوندن اون همه اسم و نداشتم، برای همین ترجیح دادم همون اولی و ببینم...

وارد سایتش شدم و روی تماشای آنلاین کلیک کردم..

گوشی و داخل دست راستم نگه داشتم و با دست چپم جرعه جرعه چاییم رو خوردم..

حدودا نیم ساعتی گذشته بود و فیلم هیچ محتوای جذابی نداشت..

پوفی کشیدم و با خودم گفتم :

- چه فیلم چرتیه.. 

این کجاش عاشقانه ترین فیلم ساله؟؟

ریز خندیدم و به شوخی مثل دیوونه ها با خودم ادامه دادم :

- والا رابطه ی منو کیهان با اون یخی بودنش از این عاشقانه تره...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت277

صفحه ی گوشی و خاموش کردم و کلافه روی تخت دراز کشیدم...

حوصله ام خیلی سر رفته بود و نمی‌دونستم چیکارکنم ...

فیلم دیدنم به من نیومده!

بی هدف به سقف زل زده بودم که صدای نوتیف گوشیم بلند شد..

از اونجایی که فکر کردم کیهانِ فوری برداشتم و قفلشو باز کردم ولی با دیدن پیام رها با تعجب متن پیامو خوندم :

+ پناه خوبی؟!

زبان و خوندی؟!

من هرچی میخونم نمی‌فهمم!!

می‌تونی کمکم کنی؟!

با دیدن پیامش محکم کوبوندم رو پیشونیم و بلند گفتم :

- وای ما امتحان زبان داشتیم؟!

خاک تو سرم من که اصلا یادم نبود...

فوری جواب دادم :

- وای نه اصلا نخوندم!

زیاده؟!

توروخدا بگو نههه...

رها پوکر فرستاد برام و پشت بندش نوشت :

+ دروغ؟!

هنوز نخوندی؟!

چیکار می‌خوای بکنی پس؟!

گفته این امتحانه خیلی مهمه و هرکی نمره ی کم بگیره میره دفتر...

با شنیدن اسم دفتر لرزه به جونم افتاد!!!

اصلا هرچی که به مامان کیهان ختم میشه باعث میشه یه لحظه از حالت عادی خارج شم...

من که همینطوریش باید فردا باهاش روبه رو می‌شدم؛ پس نباید با پایین شدن نمره ی زبانم دوباره برم دفتر و بهونه دستش بدم...

بدون اینکه جواب رها رو بدم از تخت پریدم پایین و به سمت کتابام رفتم و زبان و برداشتم...

انقدم زبانم ضعیف بود که فکر نمی‌کردم تو این تایم کم بتونم یاد بگیریم اصلا...

با حرص چشمام و بستم و با خودم گفتم :

- ریدی پناه!

خسته نباشی واقعا

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت278

کلافه کف دست هام رو به صورتم کشیدم و آب دهنم و قورت دادم...

الان باید چیکار می‌کردم؟! 

یه دور سرسری نگاهی به کتاب انداختم و فهمیدم که طبق معمول حتی یک کلمه هم بلد نیستم...

همونطور بی اعصاب کتاب و ورق می‌زدم و به خودم ف‌حش می‌دادم!

بعد از گذشت چند دقیقه که مطمئن شدم حتی اگه خودم و پاره کنم هم چیزی نمی‌فهمم؛ سرم رو روی بالشت گذاشتم و ادای گریه کردن رو در آوردم...

بی حوصله دوباره گوشیمو برداشتم و به رها اس ام اس دادم :

- من که هیچی نمیفهمم؛

تو چیزی بلدی؟!

بعد از چند دقیقه جواب داد :

-یه چیزایی و میدونم فقط..

اونطوری که باید بلد نیستم!

ایموجی گریه براش فرستادم و نوشتم :

- وای بدبخت شدیم؛ حالا چیکار کنیم؟!

ایموجی خنده داد و مثل همیشه بیخیال گفت :

+ هیچی!

تهش اینه خراب میکنیم دیگه...

واسه رها خراب کردن امتحان به اون راحتی بود!

اون که نمی‌دونست من تو چه باتلاقی گیر افتادم...

با زاری گفتم :

- وای نه من بدبخت میشم...

نمیبینی خانوم ناظم چقدر با من بده؟!

رها با کنایه گفت :

+ بله یادم نبود!

با اون گندی که تو زدی بایدم بد باشه باهات...

بلافاصله جواب دادم :

- وایییی تورو خدا یادم نیار ...

ترسیده بودم نفهمیدم چیکار می‌کنم!

با تاخیر جواب داد :

+ آره ولش...

بریم بخونیم بهتر از هیچیه!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت279

از لحنش مشخص بود که تمایلی به چت کردن نداره، به خاطر همین منم دیگه جوابشو ندادم...

حق داشت از دستم عصبی باشه شاید اگه منم جای اون بودم واکنش بدتری نشون می‌دادم..

ولی خب واقعا وقتی تو اون شرایط قرار گرفتم مغزم به هیچ چیز دیگه ای دستور نداد!

اصلا به عاقبت و نتیجه حرفی که زدم فکر نکردم...

پوفی کشیدم و کتاب و بستم...

بسلامتی من که هیچی حالیم نیست؛ حالا چطوری فردا یه نمره ای بگیرم که پام به دفتر باز نشه؟!

با خوندن که به جایی نمی‌رسیدم باید راه بهتری پیدا میکردم..

راهی مثل تقلب...

کلاسمون ۳تا خرخون بیشتر نداشت؛ یکیش مهسا، یکی دیاناو اون یکی فاطی بود...

قسمت جالب قصه اینجا بود که از شانس بسیار زیبام هیچکدوم از این سه نفر باهام رفیق نبودن...

با حرص خندیدم و بلند گفتم :

- بدبخت شدنت مبارک پناه جون...

فردا دیگه حتما اخراجی!

از روی ناچاری دوباره کتاب و باز کردم...

هرطور که شده باید در حد پاس شدن می‌خوندمش...

دقیقا درسی و امتحان داشتیم که من سر کلاسش حاضر نبودم تا چیزی هم فهمیده باشم...

همونطوری مشغول خوندن بودم که صدای مامان رو شنیدم :

+ پناه پاشو بیا شام بخور...

انقدر استرس داشتم و غرق خوندن بودم که اصلا جوابشو ندادم..

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که در اتاقم با شدت باز شد و به دیوار خورد...

گیج نگاهمو سمت در چرخوندم که با دیدن مامان اونم درحالی که دستشو به کمرش زده بود و داشت نگاهم میکرد؛ ناخودآگاه خندم گرفت و گفتم :

- چیزی شده؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت280

با حرص و تاسف سری واسم تکون داد و با حالتی از نا امیدی نگاهم کرد و گفت :

+ مگه صدات نمیکنم می‌گم بیا شام بخور؟!

اگه با دیوار بودم زودتر به جواب می‌رسیدم!

آخ آخ گند زدم...

زود به کتابم اشاره کردم و با ناراحتی گفتم :

- ببخشید مامان...

 فردا امتحان دارم و هیچی نخوندم! 

اصلا وقت نمیکنم غذا بخورم هرطور که شده باید چند صفحه‌شو بخونم...

+ حالا 10 دقیقه غذاخوردن باعث میشه وقتت گرفته شه؟!

کسی با چند دقیقه بیشتر خوندن نابغه نشده ها...

سرم و دوباره تا ته کردم تو کتابو تو همون حال گفتم :

- مامان می‌شه بری بیرون؟!

من فعلا اشتها ندارم..

درسم تموم شه خودم میام می‌خورم...

مامان خواست چیزی بگه که حرفشو قطع کردم و فوری گفتم :

- توروخدا برو...

دیگه حرفی نزد و با همون اخم های درهم از اتاق بیرون رفت و درو محکم تر از قبل بست...

بیخیال ناراحتی مامان شدم و شروع کردم به درس خوندن...

بعدا می‌تونستم از دل مامان دربیارم..

 یکی دو ساعتی گذشته بود که سخت مشغول درس خوندن بودم..

با احساس خستگی بیش از حدی که سراغم اومده بود، خمیازه ای کشیدم و کتاب و بستم...

به ساعت اتاق نگاهی انداختم که دیدم عقربه ها از نیمه‌ شب گذشته..

بااینکه کلی درس خونده بودم ولی چون مغزم خسته شده بود حس می‌کردم بازم چیزی نمی‌فهمم...

کتاب و برداشتم و محکم پرتش کردم اونطرف و بلند گفتم :

- اه تف تو هرچی درس و مدرسه س بابا!!!

ول کن اصلا هرچی شد شد..

گوشیم و برداشتم تا ببینم کیهان پیامی چیزی داده که انگار نه انگار ...

 از اونم خبری نبود...

بااینکه شام نخورده بودم ولی گشنه‌م هم نبود..

البته ناگفته نماند انقدر حرص خورده بودم که سیر شده بودم...

پوفی کشیدم و خودمو روی تخت پرت کردم تا بخوابم...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

(به نظرتون ادامش چی میشه؟۰-۰)