تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

سالیوان من- (چند پارتی ۲۰۱ تا ۲۱۵)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

توصیحاتش پست قبلی داده شده💘

(دوستان باید اینو یاد آور بشم که نمیتونم یهویی از پارت ۲۰۰ برم پارت ۶۰۰ رمان چون باید حتما پارت به پارت باشه ولی تا جایی که بتونم سعی میکنم زود به زود براتون بزارمش تا به اون پارتا برسیم ❤️)

پس مایل به ادامه؟؛

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت201

نیشم باز شد و گفتم:

+داری شوخی می کنی دیگه؟؟

کیهان از پشت تلفن تک خنده ای کرد و گفت:

- شوخی؟؟ مگه من با تو شوخی دارم بچه؟؟

از تو آینه دستشویی به خودم نگاه کردم و با خودم گفتم :

+خله؟!

صدرصد خله خل نبود که این حرفو نمیزد

حالا داره الکی میگه قشنگ تابلویه

همینجوری ساکت بودم که کیهان گفت:

- الو؟! رفتی؟!

فوری از فکر در اومدم و گفتم:

+ بله؟؟

نه نه هستم حواسم پرت شد یه لحظه..

شیطون گفت:

-پرت چیشد؟! پرت من نه؟!

ریز خندیدم که ادامه داد:

- پس من فردا گوشی رو برات میارم

دوباره به حالت التماس گفتم:

+نه تو رو خدا گوشی رو نیار، واسم دردسر میشه

خودم یه کاریش می کنم 

اصلا هر بار با گوشی مامانم بهت زنگ می زنم

ولی تو اگه گوشی بیاری واسم پیمان بفهمه اون موقع خیلی بد میشه واسم

کیهان عصبی شد و گفت:

- با گوشی مامانت میخوای بهم زنگ بزنی؟

چقدر میخوای زنگ بزنی؟!

روزی یه بار کمه من انقدر نمیخوام من میخوام که بیست و چهار ساعت با هم حرف بزنیم

بیست و چهار ساعتم نه حداقل چهار پنج ساعت در روز

اینکه بخوای با گوشی مامانت بهم زنگ بزنی کمه پناه...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت202

آهی کشیدم و گفتم:

+خب چیکار کنم؟!

راهی نیست باید همین کارو بکنیم دیگه.‌..

مکثی کرد و گفت:

-راه هست...

گوشیو میارم برات!!!

دوباره گفتم:

+نه میگم نمیشه!!

تو گوشی ام بیاری برام من نمیتونم زیاد باهات حرف بزنم چون پیمان میفهمه...

-شبا حرف میزنیم

وقتی که خوابه...

انگار حرف تو سرش نمیرفت من هرچی میگفتم اون یه چیز دیگه میگفت...

چاره ای نداشتم بهتر بود برای اینکه از سرمم بازش کنم قبول میکردم

ولی خب میدونم که شدنی نیست چون از شناختی که از پیمان دارم یه لحظه ام تنهام نمیزاره که کیهان بتونه گوشی و بهم بده...

مکثی کردم و گفتم:

+باشه هرچی تو بگی!

با خنده گفت:

-آفرین خانوم کوچولو...

خوبه که به حرف سالیوانت گوش میدی!!

لبخندی زدم و اومدم چیزی بگم که با صدای کوبیده شدن در دستشویی لال مونی گرفتم!!!

-پناه؟!

با شنیدن صدای پیمان آب دهنمو قورت دادم و تماس و قطع کردم فوری شماره کیهان و پاک کردم..

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت203

گوشی و داخل لباسم قایم کردم و آب و باز کردم و شروع به شستن دستام کردم که دوباره تقه ای به در زد و گفت:

-پناه با توام؟!

یه تای ابروهامو بالا دادم و رفتم تو قیافه و در دستشویی و باز کردم و گفتم:

-بله؟!

تو دستشوییم آسایش ندارم؟؟

عجیب نگاهم کرد و گفت:

+داشتی چیکار میکردی؟!

حق به جانب نگاهش کردم و گفتم:

+تو دستشویی چیکار میکنن؟؟

چشاشو ریز کرد و گفت؛

-انگار داشتی با یکی صحبت میکردی..

تک خنده ای کردم و از کنارش زد شدم و گفتم:

+برو بابا 

توهم زدی

مکثی کردم و ادامه دادم:

+حتما داشتم با جن ها صحبت میکردم!!!

مچ دستمو گرفت و منو کشید سمتشو گفت:

-واسه من بلبل زبونی نکنا

هنوز حرصتو دارم

پوزخندی زدم و صورتمو جلو بردم و گفتم:

+باشه داداش من بیا بزن

من که چوب خورم ملسه...

تهدید نکن میخوای بزنی بزن، این همه زدی بازم بزن...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت204

پوفی کشید و دستم و ول کرد...

خوب تونسته بودم همه چیو به نفع خودم تغییر بدم!!

اول از همه فوری به سمت آشپز خونه رفتم و آروم گوشی مامان و از لباسم در آوردم و سر جای همیشگیش گذاشتم...

برای اینکه همه چیو عادی جلوه بدم در یخچال و باز کردم یه دونه سیب برداشتم و مشغول خوردنش شدم...

یه جوری ریلکس کرده بودم که خودم از حرکتای خودم خندم میگرفت

انگار نه انگار که همین یکی دو ساعت پیش جنگ خون راه افتاده بود اینجا..

روی میز ناهار خوری نشسته بودم و به یه نقطه ی نامعلوم خیره بودم و داشتم به این فکر میکردم که کیهان قراره فردا چیکار کنه!!

همونطور که توفکر بودم پیمان وارد آشپزخونه شد و رفت سمت یخچال و اونم یه سیب برداشت

مشکوک به دور و ورش نگاه کرد و انگار دنبال یه چی بود که بار به پر و پام بپیچه..

اصلا بودنش برام مهم نبود و اصلا توجه نمیکردم بهش!!!

انقدر تو آشپزخونه موند که بلاخره من پوفی کشیدم و رفتم بیرون...

رفتم داخل اتاق و مامانم هنوز اونجا بود با دیدنم از جاش بلند شد و گفت:

-حرف زدی؟!

لبخندی زدم و گفتم:

+اهوم!!

دستشو جلو آورد و گفت:

-خب گوشی؟!

+پیمان پیداش شده بود گوشیتو رو اپن گذاشتم!!

مامان ترسیده گفت:

-ندیدت که؟!

با خنده گفتم:

+نه نه خیالت راحت!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت205

مامان پوفی کشید و گوشی و از دستم گرفت و گفت:

-خیلی مراقب باش

سر میز شامم نیا خودم برات میارم

فعلا دو رو ور پیمان آفتابی نشو

نمیدونم چرا حالم انقدر خوب بود، انگار بی حس شده بودم، چیزی برام مهم نبود..

تک خنده ای کردم و گفتم:

+باشه مامان جان 

حواسم هست…

مامان اومد بره بیرون که پرسیدم:

+حالا شام چی هست؟!

مامان سری از تاسف تکون داد و گفت:

-هرچی باشه 

بخور خداتو شکر کن!!!

با خنده گفتم:

+تورو خدا بگو چیه؟!

مکثی کرد و گفت:

-فسنجون از نهار امروز مونده همونو میخوریم!!

سری تکون دادم و گفتم:

+آها باشه!!

بعد از رفتن مامان خودمو روی تخت پرت کردم و به سقف خیره شدم..

همچنان به فردا فکر میکردم، حتی اگه یه درصدم بتونم گوشی و ازش بگیرم بعد چطوری باهاش حرف بزنم؟! پیمان که خبر مرگش همیشه خونه اس

پوفی کشیدم و همونطوری به سقف خیره موندم که اصلا نفهمیدم کی خوابم برد...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت206

خمیازه ای کشیدم و چشمام رو به سقف باز شد...

امروز پر انرژی از خواب بیدار شده بودم!!

کش و قوسی به بدنم دادم و پتورو کنار زدم و از تخت اومدم پایین!!

اول از همه باید طبق روال همیشه صورتمو میشستم...

از اتاق رفتم بیرون و نگاهی به پذیرایی انداختم!!

مامان تو آشپز خونه بود اما خبری از پیمان نبود

یعنی میشه یادش رفته باشه؟!

یعنی میشه بیخیال شده باشه؟!

آهی کشیدم و به سمت دستشویی حرکت کردم!!

آب سرد و باز کردم و قشنگ صورتمو باهاش شستم و به محض باز کردن در با قیافه ی خواب آلود و نحس پیمان که به کنار در دستشویی تکیه داده بود روبه رو شدم...

ابرویی بالا انداختم و پوفی کشیدم و اومدم برم که گفت:

-خودم میرسونمت یادت که نرفته؟!

برگشتم نیم نگاهی بهش کردم و گفتم:

+اوکی فقط زود دیرم شده!!

خندید و گفت:

-خودت که هنو آماده نیستی..

تازه به خودم اومدم و هول شده گفتم:

+کلا میگم!!

منظورم اینه منتظرم نزاری!!

پوزخندی گوشه ی لباش نقش بست و گفت:

-برو آماده شو!!

سری تکون دادم و ازش به سمت اتاقم رفتم تا زودتر آماده شم...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ𝅄

 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت207

جلوی آینه وایسادم و با وسواس موهامو شونه کردم وطبق عادت همیشه بافتمشون...

لباس مدرسه امو که اتو کرده بودم و برداشتمش و پوشیدم و ادکلن ورساچه امو که مامان برای تولدم خریده بود و روی لباسم خالی کردم!!

مقنعه رو سرم کردم و با براش ابروهامو شونه کردم و یه ذره تینت هم به لب و گونه هام زدم!!!

بعد از اینکه مطمئن شدم همه چی اوکیه کوله  امو از رو تخت برداشتم و از اتاق زدم بیرون...

مامان و پیمان روی میز نشسته بودن و مشغول خوردن صبحانه بودم!!

به ساعت روی دیوار اشاره کردم و بلند گفتم:

+داره دیرم میشه!!

مامان با تعجب نگاهم کرد و با دهن پر گفت:

-وا ساعت هنوز ۷:۳۰هم نشده

چی چی دیرت شده؟

پیمان آخرین لقمه رو برای خودش گرفت و همزمان بلند شد و گفت:

-مرسی مامان جان!!

مامان نگاهی به پیمان انداخت و گفت:

-هنوز چیزی نخوردی که!!

پیمان پوزخندی زد و گفت:

+نه پناه خانوم دیرش شده باید برسونمش

مامان پوفی کشید و سری از تاسف تکون داد و گفت:

-برید مراقب خودتون باشید

قبل از اینکه پیمان بیاد من جلوتر از خونه رفتم بیرون و توی کوچه منتظر موندم تا با موتورش از پارکینگ‌بیاد بیرون!!

چند دقیقه بیشتر طول نکشید که پیمان اومد و با سر بهم اشاره کرد که بشینم...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت209

پیمان به زور جلوی خندشو گرفت و گفت:

- به نظرت چیزی جا نذاشتی؟؟

 نگاهی به موتورش کردم و گفتم:

+ نه 

چی باید جا بذارم؟؟

 دیگه نتونست جلوی خندشو بگیره و تک خنده ای کرد و به کوله پشتی اشاره کرد و گفت:

- بدون کیف می خواستی بری داخل مدرسه؟؟

 محکم ضربه به پیشونیم زدم و گفتم:

+ آخ راست میگی اصلا حواسم نبود 

به سمتش رفتم و کولمو از دستش گرفتم و باهاش خداحافظی کردم و وارد مدرسه شدم

 کنار در وایستادم تا مطمئن شم پیمان میره و بعد رفتنش بیام بیرون یه سر گوشی آب بدم که ببینم خبری از کیهان هست یا نه!!

یه مدتی پشت در وایسادم و گوشام و تیز کردم که صدای موتورو پیمان و بشنوم

اما نه انگار قصد رفتن نداشت!!

باز موندم ولی نه انگار نه انگار...

کلافه پوفی کشیدم و میدونستم تا وقتی در مدرسه رو کامل نبندن نمیره

چاره ای نداشتم در فاصله گرفتم و به سمت کلاسمون حرکت کردم

امروز چون هوا یکم سرد بود بچها رو تو صف نگه نداشتن و حیاط خلوت بود و همه سز کلاسشون بودن!!!

رفتم داخل کلاس و روی صندلیم نشستم ولبخندتلخی کنج لبام نشست و با خودم گفتم:

+چقدر جای عسل خالیه

الان اگه بود کلی راهکار میداد بهم

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت210

آهی کشیدم و سرم و روی میز گذاشتم و غرق در خاطراتمون شدم...

چقدر اذیتم میکرد،چقدر رو مخم میرفت، ولی بااین حال چقدر همو دوست داشتیم...

همونطوری سرم پایین بود که با صدای یکی از بچها سرمو بلند کردم:

-وای بچها یه پسره دم در مدرسه بود اصلا اوفففف کراشا دلم رفت واسش..

با دقت به حرفاشون گوش میدادم که دوستش گفت:

-نمیدونم اینجا چیکار میکرد

حتما اومده بود دوست دخترشو ببینه!!

 ریحانه گفت:

-خوشبحال پارتنرش ولی!!

میدونستم منظورشون پیمانه، هرجا میرفت همینطوری توجه ی دخترا رو جلب میکرد!!

خندیدم و از جام بلند شدم و گفتم:

+کیو میگید؟!

همین پسره که موتور سوار بود؟!

ریحانه محکم دستاشو بهم کوبید و گفت:

-آره پناه توام دیدیش؟!

خیلی خفن بود

لبخندی زدم و گفتم:

+اره خیلی خفنه!!

انگشت اشاره اشو سمتم گرفت و با خنده گفت:

-کراش نزنی روشا، مال منه!!

دستمو به نشونه ی تسلیم بالا بردم و گفتم:

+باشه ریحانه جان ولی یه سوتفاهمی شدها!!

ریحانه سوالی نگاهم کرد که ادامه دادم...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت211

ریحانه سوالی نگاهم کرد که ادامه دادم:

+اون آقا خوشتیپه که میگی داداشمه…

ریحانه با چشمای درست شده گفت:

-جدی میگی؟؟

یعنی اون پسر قد بلند و چشم رنگی که با موتور دم در بود داداش تویه؟!

با خنده گفتم:

+آره!!!

برگشت سمت بچها و گفت:

-وای بچه هااا

کراشم داداش پناهه

مغنه اشو درست کرد و عشوه ای اومد و ادامه داد:

-البته پناه که نمیشه گفت دیگه.

خواهر شوهر بنده هستن!!

با این حرفش قهقهه ای زدم و گفتم:

+دلتو خوش نکن

دوست دختر داره!!

اومد جلو تر و دستم و گرفت و گفت:

-واه پناه جون حرفا میزنیا!!

خب مگه تو دوست من نیستی؟! یکاری کن کات کنه دیگه!!

با این حرفش یهو وسط خنده های از ته دلم، قلبم درد گرفت...

این حرفش آشنا بود، بازم شنیده بودمش، از زبون عسل

اون روز تو راه مدرسه راجب همین حرف زده بودیم!!

همون روزی که از شانس بد یا خوبم با کیهان نزدیک بود تصادف کنم!!

تو فکر بودم که با صدای ریحانه به خودم اومدم:

-خواهر شوهر جونم؟!

کجایی؟!

چرا تو فکری داری عروسی من و داداشت و تصور میکنی؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت212

با حرفش زدم زیر خنده و گفتم:

+داداشم قصد ازدواج نداره خانوم محترم!!

لباشو آویزون کردو گفت:

-ای بابا ناراحت شدم که!!

لبخندی زدم و اومدم چیزی بگم که یکی از بچها نفس نفس زنان اومد تو کلاس و گفت:

-پناه پناه!!!

با ترس نگاهش کردم و گفتم:

+چیه رها؟؟

چیشده؟!

آب دهنشو قورت داد و یکم مکث کرد و گفت:

-بیا یه دقیقه بریم تا حیاط کارت دارم!!

ترسیده فوری به سمتش رفتم و گفتم:

+وای چی شده بگو دیگه!!

دستمو گرفت و با هم دیگه از کلاس خارج شدیم و به سمت حیاط مدرسه رفتیم!!

قبل اینکه به حیاط برسیم دستشو کشیدم و گفتم:

+وایسا ببینم کجا داریم میریم؟؟

دوباره دستم و کشید و گفت:

-چقدر حرف میزنی

بیا بریم بهت میگم دیگه

دستشو محکم تر نگه داشتم و گفتم:

+الان بگو تورو خدا استرس دارم...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت213

تک خنده ای کرد و گفت:

-راستش منم استرس دارم!!

با این حرفش ترسم ده برابر شد

تو چشاش زل زدم و گفتم:

+چیشده رها؟! داره میترسونی منو...

به دور اطرافش نگاهی انداخت و گفت:

-اینجا نمیتونم بگم که...

دوباره نگاهی به اطرافش انداخت و ادامه داد:

-بیا بریم سمت دستشویی اونجا بهت میگم

 

پوفی کشیدم و گفتم:

+مگه مواد داری حمل میکنی که انقد هولی!!

یه حرفه همینجا بزن دیگه

رها محکم با دست رو پیشونیش کوبید و گفت:

-فقط حرف نیست یه چیز دیگه ام هست

غر نزن بیا بریم تا زنگ کلاس نخورده

چاره ای نداشتم،با اینکه داشتم از استرس میمردم دنبالش رفتم!!!

نزدیک دستشویی شدیم که باز رها به اطرافش نگاه کرد و گفت:

-خب خبری از کسی نیست

بیا بریم تو دستشویی

با خنده گفتم:

+بریم دستشویی چیکار؟!

مسخره بازی در نیار...

خودشم خنده اش گرفت و گفت:

-بخدا مسخره بازی نیست

باید بریم تو دستشویی!! میدونی که مدرسه دوربین داره خطریه..

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت214

آب دهنمو قورت دادم و برای اینکه زودتر از قضیه با خبر بشم سری تکون دادم و با هم وارد یکی از دستشویی ها شدیم...

به محض وردمون بوی بدی به دماغمون خورد که جفتمون همزمان با هم گفتیم:

+اه اه اینجام که خفه میشه آدم!!!

با مقنعه جلوی دماغمون و گرفتیم تو فاصله ی نزدیک به هم وایسادیم که یهو با هم چشم تو چشم شدیم و زدیم زیر خنده...

دوباره سرمونو بالا آوردیم و دوباره باهم چشم تو چشم شدیم و باز از خنده منفجر شدیم!!

رها همونطوری که داشت از خنده ریسه میرفت گفت:

-خب بیا جدی باشیم 

منم که همونطوری میخندیدم گفتم:

+آره خفه شدیم بگو تورو خدا...

با آوردن اسم خدا لب گزیدم و گفتم:

+وای چرا گفتم خدا؟!

خدایا منو ببخش...

رها که دیگه از خنده زیاد اشکاش در اومده بود گفت:

-دوباره اسمشو بردی که!!

دوباره زدم زیر خنده که دست رها رو گرفتم و گفتم:

+وای دل درد گرفتم

بیا دیگه نخندیم باشه؟

رها به اطرافش نگاهی کرد و گفت:

-پناه فکر کنم بوی داخل این دستشویی خنده آوره

وگرنه انقدر جر خوردن طبیعی نیست!!

تند تند سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم:

+اینارو ولش حالا

چی میخواستی بم بدی؟؟

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت215

با حرفی که زد با هزار زحمت جلوی خودم و گرفتم تا خنده نکنم..

همونطوری داشتم زیر فشار له میشدم که با حرف ناظممون خنده رو لبام خشک شد:

-اونیکی کو؟!

رها فوری گفت:

-چی؟

با اعصانیت گفت:

-میگم اونیکی رفیقت کو؟!

رها با اضطراب گفت:

-خانوم من فقط تو دستشویی بودم،مگه میشه دو نفر باشیم!!

ناظممون یا همون مامان کیهان بی توجه بهش چندتا ضربه به در زد و گفت:

-با زبون خوش میگم بیا بیرون...

داشتم از ترس میمردم باید میرفتم بیرون، اگه اومده سراغمون پس حتما میدونسته که ما دوتا اینجاییم!!

آهی کشیدم و با استرس از دستشویی اومدم بیرون و با قیافه ی عصبی ناظممون روبه رو شدم...

سرمو پایین انداختم و آروم گفتم:

+سلام خانوم

با اعصبانیت گفت:

-سلام و زهر مار شما دوتا این تو چیکار میکردید ها؟؟

رها فوری گفت:

-خانوم بخدا هیچی...

‌┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

(بریم ادامه؟❤️‍🔥)