سالیوان من- (چند پارتی ۱۹۱ تا ۲۰۰💘)
اینم از پر طرفدارترین رمان وبلاگ😂❤️🔥
(بچها ی چند پست احتمالا بعد این پست رو هم به همین رمان اختصاص میدم چون قرار بود هر روز ازش پارت بزارم و نذاشتم🤌🏻)
و توجه کردین چیشد؟این رمان جذابم ۲۰۰ پارتی شدددددددددددد💕💕💕💕💕
عاشقتونم حتما بخونیدش که خیلی قشنگه💞🫀
پس مایل به ادامه؟؛

#سالیوانمن🧸✨
#پارت191
با التماس به مامان نگاهی انداختم...
چی میتونست بگه؟! چیکار میتونست بکنه؟! راهی براش نذاشته بودم...
چطوری طرفمو میگرفت؟؟
منتظر یه حرف یه دعوا یا هرچیز دیگه ای از سمتش بودم اما نه!!!
هیچی نگفت!!!
نگاهی بهم انداخت و سری از تاسف تکون داد و از اتاق رفت بیرون!!
آبروم رفته بود هم پیش مامانم هم پیش داداشم..
چرا هر بار اینطوری می شد؟؟
چرا این کیهان هر وقت که وارد زندگیم میشه یه دردسر با خودش میاره؟؟
اون از دفعه قبل که ساعت بهم داد و اونطوری شد
اینم از الان که به زنگش همه چیو بهم ریخت!!
الان نه نگران گوشیم بودم، نه نگران اینکه حتی کتک بخورم!!
تنها چیزی که الان اذیتم میکرد این بود که مامان دیگه بهم اعتماد نداره…
سکوت آخرش، نگاه آخرش همه اش نا امیدم میکرد!!!
حالا تو اتاق من موندم و پیمان که مطمئن بودم حتی قابلیت اینو داره منو بکشه
آب دهنمو قورت دادم و فقط نگاهش کردم…
یه چند لحظه ای فقط تو چشمای هم زل زده بودیم که آخرش تسلیم شدم و با خجالت سرمو پایین انداختم!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت192
آب دهنمو قورت دادم و حس میکردم که داره بهم نزدیک میشه!!
قلبم تند تند میزد و دستم از استرس خیس عرق شده بود!!!
انقدر بهم نزدیک شده بود که با اینکه سرم پایین بود اما دستای مشت شده اشو میتونستم ببینم…
آماده ی هر اتفاقی بودم،آماده ی هر کاری که بخواد بکنه!!
چند لحظه ای تو سکوت گذشت که بلاخره لب باز کرد و گفت:
-کی بود؟؟
هیچی نگفتم یعنی چیزی برای گفتن نداشتم و فقط سکوت کرده بودم که یکم تن صداشو بالا تر برد و پرسید:
-میگم کی بود؟؟
باز چیزی نگفتم که اینبار با تمام قدرت داد زد:
-کرییی؟؟ میگم کی بود این بی ناموس؟!
نا خودآگاه زدم زیر گریه و گفتم:
+به تو چه ها؟؟
با دست چونه امو گرفت و محکم فشار داد که از درد صورتم جمع شد و غرید:
-این بیشرفت کی بود که داشتی خودنمایی میکردی براش؟!
با جیغ داد زدم:
-خفه شو خفه شوووو
اونطوری که فکر میکنی نیست
کور بودی؟؟
ندیدی پتو روم بود؟؟
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت193
پیمان چرخی تو اتاق زد و تک خنده ای کرد وگفت:
-آخیی راست میگی
خواهرم همه چیشو نشون نداده فعلا
حالا یه چند جا بوده دیگه مشکلی نداره که
میون دندون های کلید شده داد زدم:
+داری تیکه میندازی؟!
صدامو آروم تر کردم و گفتم:
+پیمان بخدا اونطوری که فکر میکنی نیست!!
پیمان خیلی خونسرد سری تکون داد و گفت:
-باشه خواهر گلم..
نامحسوس لبخندی زدم و نگاش کردم که پوزخندی زد و گفت:
-از فردا گوشی بی گوشی
خودم میبرمت مدرسه خودمم میام دنبالت
حق بیرون رفتن نداری
هرجا خواسی بری با خودم
بهت زده نگاهش میکردم که انگشت اشاره اشو سمتم گرفت و گفت:
-فهمیدی؟؟
راهی نداشتم همه چی خراب شده بود جز اینکه موافقت کنم هیچ کاری از دستم بر نمی اومد
سری به نشونه ی تایید تکون دادم که آروم گفت:
-خوبه…
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت194
سرم و پایین انداختم که پیمان همونطور که داشت از اتاق میرفت بیرون گفت:
-اون یارو هم پیداش میکنم!!
اینو گفت و در محکم پشت سرش بست...
انتظار نداشتم اینطوری رفتار کنه، حس میکردم یه جای سالم توی بدنم باقی نمیزاره ولی خب!!
الانم نمیدونستم خوشحال باشم بخاطر اینکه کاری باهام نداشت یا ناراحت باشم برای خیلی چیزای دیگه...
پوفی کشیدم و از جام بلند شدم و اولین کاری که کردم پوشیدن لباس بود..
یه تاپ و شلوارک از داخل کمد برداشتم و پوشیدم ، موهام بهم ریخته بود و کف سرم بخاطر کشیده شدن موهام درد میکرد!!
برس رو برداشتم و آروم آروم موهام و شونه کردم و گهگاهی دونه های برس به کف سرم برخورد میکرد که آخی از درد میگفتم...
همونطوری که داشتم موهامو شونه میکردم یهو ناخودآگاه دلم گرفت و زدم زیر گریه...
هی تو آینه نگاه میکردم و دلم برای خودم میسوخت و شدت گریه هام بیشتر میشد.
یه چند دقیقه گذشته بود که صدای تقه ی دراتاق بلند شد
فوری اشک چشمام و پاک کردم و بلند گفتم:
+بله؟؟
فکر میکردم پیمان باشه که بازم مثل همیشه عذاب وجدان گرفته و اومده معذرت خواهی ولی نه...
مامان بود
اومد داخل اتاق و در و پشت سرش بست
میدونستم الان باز میخواد بیست سوالی راه بندازه..
پوفی کشیدم که روی تخت نشست و صدام کرد؛
-پناه؟؟
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ𝅄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت195
سرمو پایین انداختم و آروم گفتم:
+جان؟!
-پیمان راست میگه؟!
بغض کرده گفتم:
+نه بخدا مامان اونجوری که فکر میکنی نیست!!
من فیس کال کردم ولی اونجوری نبود که بخوام بدنمو نشونش بدم
مامان اخماش تو هم رفت و گفت:
-پس چرا لباس تنت نبود؟!
دست از شونه کشیدن موهام برداشتم و محکم با کش بستم و گفتم:
+مامان تو که میدونی من عادت دارم همیشه گاهی وقتا لباس نمیپوشم
اینم یهو زنگ زد مجبور شدم جواب بدم
مامان پوفی کشید و گفت:
-کیه پسره؟!
بهتر بود به مامانم همه چیو بگم اینطوری بیشتر هوامو داشت حداقل..
مکثی کردم و گفتم:
+همون پسره که موقعی که پام شکسته بود منو تا خونه آورد یادته؟!
مامان چشاش از تعجب بزرگ شد و گفت:
-اوه اون؟! با تو؟!
ناخودآگاه لبخندی زدم و گفتم:
+از اون چیزا نه حالا
رفیقیم باهم
بخاطر عسل گفت یه مدت کنارتم تا حالت بهتر شه!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت196
مامان با خنده گفت:
-حالا یکم عرضه داشته باش به شوهر تبدیلش کن نترشی!!
با حرص و خنده گفتم:
+ماماننننننن
یعنی رو دستت موندم؟!
با خنده گفت:
-فعلا که نه ولی از الان اقدام کن که بعدا نمونی!!
چشم غره ای واسش رفتم و گفتم:
+چشششمممم
ولی..
-ولی چی؟!
به تیکه های گوشی اشاره کردم و گفتم:
+پسرت گوشیم و شکوند!!
کلا فکر کنم ارتباطم باهاش قطع شد دیگه!!
دامادت پر
در کمال ناباوری مامان گفت:
-میخوای با گوشی من یه زنگ بزن بهش بگو فعلا گوشی نداری که نگران نشه!!!
فکر خوبی بود ولی خب من که شماره اشو حفظ نبودم تا بخوام بهش زنگ بزنم!!
+شماره اشو حفظ نیستم!!
ولی میدونم محل کارش کجاست
مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-دیگه فکر نکن بزارم بری اونجا فقط اجازه ی یه زنگ و داشتی که اونم حفظ نیستی شماره اشو کنسله
یه چیزایی محوی از شمارش یادم می اومد و هی تو ذهنم مرور میکردم
بهتر بود گوشی مامان و بگیرم و حالا اون شماره هایی که تو ذهنمو زنگ بزنم و شاید درست بود!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت197
فوری به مامان گفتم:
+میشه گوشیتو بدی؟؟
مامان یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
-توکه گفتی حفظ نیستی شماره اشو
+الان که فکر میکنم یه چیزایی یادمه..
مامان سری تکون داد و گفت:
-باشه برو بردار تا پیمان نیومده زنگتو بزن!!
از جام بلند شدم و ماچ محکمی از لپاش کردم و فوری از اتاق رفتم بیرون!!!
طبق معمول گوشی مامان رو میز ناهار خوری بود که برداشتمش و دوییدم سمت دستشویی تا اونجا با کیهان صحبت کنم…
شماره هایی که تو ذهنم بود و گرفتم و دعا دعا میکردم که کیهان باشه…
چندتا بوق خورد که بلاخره یه خانومی جواب داد:
-الو؟؟
از اونجایی که کیهان نبود فوری استرسم و کنترل کردم و گفتم:
+سلام وقتتون بخیر
خانوم حاتمی؟؟
خانومه مکثی کرد و گفت:
-نه عزیزم اشتباه گرفتید…
فوری جواب دادم:
+اها ببخشید مزاحم شدم خداحافظ…
-خدانگه دار!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت198
تماس و قطع کردم و دوباره شماره رو با یکم تفاوت گرفتم..
اینبار بوق خورد اما کسی جواب نداد!!
برای اینکه مطمئنم بشم کیهان هست یا نه دوباره شماره رو گرفتم!!!
چند تا بوق خورد که ایندفعه یه آقا جواب داد که بازم صدای کیهان نبود...
باز به دروغ یه فامیلی اشتباه گفتم که آقاهه گفت:
-نه خانوم اشتباه گرفتید...
آهی کشیدم و گفتم:
+ممنون ببخشید مزاحم شدم خداحافظ
گوشی و قطع کردم و کم مونده بود گریه بیام دیگه..
از داخل آینه دستشویی به خودم نگاه کردم و گفتم:
+چقدر تو بدبختی آخه پناه!!!
نفس عمیقی کشیدم و ناامید اومدم از دستشویی بیام بیرون که گوشی مامانم زنگ خورد و همون شماره ای که بهش زنگ زده بودم داشت تماس میگرفت...
وای نکنه دوباره گند زدم..
الان این یارو هی مزاحم مامانم نشه!؟
وای چه غلطی کردم خدا...
تماس و فوری قطع کردم و دعا دعا میکردم که دیگه زنگ نزنه اما بازم زد!!!
ترسیده بودم آب دهنمو قورت دادم و دوباره قطعش کردم!!
از استرس دستم میلرزید...
اومدم شماره اشو بزارم تو لیست سیاه که یهو پیام داد:
-پناه؟! تویی؟؟
چشمام از تعجب درشت شد...
این کیه که منو میشناسه؟!
همونطوری به صفحه ی گوشی خیره بودم که دوباره زنگ خورد و فوری جواب دادم:
+الو؟!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت199
صدای کیهان پخش شد که ناخودآگاه از خوشحالی گریه م گرفت:
-پناه تویی؟!
هقی زدم و گفتم:
+سلام آره…
نگران گفت:
-خوبی؟! چرا داری گریه میکنی؟؟
چرا یهو رفتی؟ نمیگی من نگران میشم بچه؟؟
هیچی نگفتم که باز پرسید:
-پناه جان چیشده؟؟
خوبی؟! چرا گریه میکنی؟!
مکثی کردم و گفتم:
+داداشم دید دارم باهات حرف میزنم
فکرای بد کرد گرفت گوشیمو شکوند
کیهان با لحن عصبی گفت:
-دستم روت بلند کرد؟!
آب دهنمو قورت دادم و آروم گفتم:
+نه فقط گوشیم و شکوند
پوفی کشید و گفت:
-الان با گوشی کی زنگ زدی؟!
ناراحت نباشیا من واست گوشی میارم
فوری گفتم:
+این گوشی مامانمه
نه گوشی نمیخوام نیاری یه وقت واسم
عصبی دندون قروچه ای کرد و گفت:
-فردا میارم واست!!
هول شده گفتم:
+نه داداشم گفته از این به بعد همه جا باهامه
منو میبره مدرسه و میاره خونه
چطوری گوشی و بگیرم ازت!!
کیهان عصبی گفت:
-یعنی چی؟!
من چطوری حرف بزنم باهات پس؟؟
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
اینم از پارتی که خیلیا منتظرش بودن🤌🏻💕
#سالیوانمن🧸✨
#پارت200
مکثی کردم و گفتم:
+نمیشه فعلا..
نمیتونم!!!
-یعنی چی که نمیشه؟!
من فردا برات گوشی میارم..
اومدم چیزی بگم که حرفمو قطع کرد و گفت:
-حرفیم نباشه.
کاری نداری؟!
به حالت زار گفتم:
+اگه اینکارو کنی برای من دردسر میشه...
خیلی جدی گفت:
-نمیشه!!
حرصی گفتم:
+میشه میشه تو داداش منو نمیشناشی!!
حتی کمر بسته تورو هم پیدا کنه..
با این حرفم تک خنده ای کرد و گفت:
-منو پیدا کنه؟! که چی بشه؟!
نکنه میخواد کتکم بزنه؟! یا ادبم کنه هوم؟!
هیچی نگفتم که کیهان با همون خنده گفت:
-شماره اشو بفرست برام...
گنگ گفتم:
+شماره کیو؟! پیمان؟!
-آره، مگه نمیخواد منو پیدا کنه؟!
چرا سخت بگیریم بهش پس، زنگ میزنم یه کافه همو ببینیم...
حالا اگه خواست بزنه تو گوشم بخاطر تو اشکال نداره...
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ(تقدیم به نگاهتون،بریم ادامهی رمان؟؛😂❤️🔥)