تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

بند انگشتی من- (چند پارتی ۴۱ تا ۵۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

اینم از این رمان جذابم بعد ی مدت🤌🏻💕

حتما حتما بخونیدشو ازش نهایت لذتو ببرید 💘

(امروز کلی پارت داریما🤭❤️‍🔥)

پس مایل به ادامه؟؛

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_41

یکم خودمو تکون دادم که متوجه منظورم شد و سریع خودشو کشید عقب..

+ همین خلاصه.. من برم..خودت ردیفش کن گل دختر!

راستینم یه چند ساعتی بود خیلی پسرخاله شده بودا.. ولی خب رفیق اون بوزینه اس.. من چی بگم بهش!

حتما سامان گفته یکم صمیمی تر با ساراگل رفتار کن مواذب نباشه.

به هر حال..

همینجور روی میز لم دادم و افتادم توی گوشیم، بقیه هم واسه خودشون ورزش میکردن..

خوشبختانه همشون به پا مربی بودن واسه خودشون و کمبود سامان زیاد حس نمیشد که زاااارت...

یه ثبت نامی اومد

یه پسر با یه ته ریش ضایع تازه به بلوغ رسیده همراه با مامانش اومد داخل..

- سلام .. برای ثبت نام پسرم اومدم!!

کلافه هووفی کشیدم و دفترو از زیرمیز اوردم بیرون.

- بله در خدمتم..

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

.: ֹ  ֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹ

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_42

مادر پسره حتی نمیذاشت خودش حرف بزنه بکوب زر زر میکرد

بعد گرفتن و ثبت کردن مشخصات پسر تنه لشش خیلی چندشانه گفت:

- ببخشید مدیر این مجموعه کجا هستند؟ باهاشون یه صحبتی داشتم..

تکیه دادم به میز و اون پامو انداختم روی اون یکی پام: خودم هستم بفرمایید.

زنه درجا جا خورد و شوکه لب زد

- ا...ای واای.. ببخشید.. شما مدیر اینجایید!؟ فکر کردم منشی هستید..

- عرضتونو بگید خانم.

- اوم.. میخاستم بگم که..

خم شد روی میز و اروم جلوم لب زد: 

پسر من یکم حساسه.. اگه میشه زیاد بهش سخت نگیرید.. البته که شما!!

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

.: ֹ ᮫  ֹֹֹֹֹֹֹ

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_43

حرصی نگاش کردم، من چی زنیکه ج..دع؟ من اندازه یه بند انگشتم؟ 

به خودم مربوطه توام اگه میتونی وزن 210 کیلوییتو بیار روی 40 کیلو..

خاک برسر..کاش میتونستم تو روش این حرفارو بزنم ولی حیف که..

به باش! ای اکتفا کردم و بهشون گفتم از فردا میتونن بیان برای تمرین.

اصن با کی قرار بود تمرین کنه؟ ای خدا.. عجب گیری کردم..

ولش میدمش بین همین گولاخا با یکیشون بالاخره ابش تو یه جوب میره.

نگاه به ساعتم کردم، کم کم دیگه داشت شب میشد.. با کلافگی از پای میز پاشدم و رو به بقیه لب زدم...

- سانسا تمومه، وسایلتونو جمع کنید میخام درو ببندم.

همینو که گفتم سریع یاسین از اونسر باشگاه دویید سمتم و کنارم که رسید خودشیرینانه گفت: 

+ تو برو ابجی.. من خودم اینجارو میبندم. خسته هم هستی!

- نه خسته نیستم من ...

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

.: ֹ ᮫  ֹֹֹֹֹֹֹ

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_44

وسط حرفم پرید و جوری که کاملا مشخص بود میخاست خودشو برام پسر خوب و متینی جلوه بده لب زد

+ خوشم نمیاد ناموس داداشم اینموقع شب بیرون بمونه ... تا شب نشده برگرد خونه.

منم که از خدام بود..

سریع گرم کنم و پوشیدم و رفتم سمت در.. همینکه پام به بیرون باشگاه رسید یه ماشین که انگار از ته کوچه روشن شد اومد سمتم.

از ترس دوباره خواستم برگردم توی باشگاه که با صدای اقا دکتر نظرم جلب شد..

من که دیگه اعتماد کاذبی به اقا دکتر کرده بودم سریع رفتم و بی چون و چرا نشستم توی ماشینش.

لبخند ملیحی بهم زد و حرکت کرد

توی راه انگار ذهنش مشغول شده بود که لب زد: اونجا چیکار میکردی!؟ 

- باشگاه داداشمه..

+ اهاا!!

خب این موقع شب توی باشگاه داداشت چیکار میکردی؟

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

.: ֹ ᮫  ֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹ

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_45

الان بگم به تو چه!! اخه چرا فضولی میکنی پسر خوب..

محض پیچوندن گفتم:

- همینجوری.. جریانی نداره.

+ اهاا!!

نگاه اخمویی بهش انداختم، حالا که اون فضولی کرده بود نوبت من بود بپرسم

- تو اینجا چیکار میکردی

این موقع شب..

+ مطب بودم، از مطب که برمیگشتم دیدمت سوارت کردم، بد کردم؟ 

- نه ممنون..

+ بستنی میخوری!؟ 

- هان!؟ 

یهو ماشین ایستاد نگاش کردم که دوباره سوالشو پرسید در جواب گفتم: توی این سرما کی بستنی میخوره..

+ من! میخای برات بگیرم یا نه؟ 

- نه مرسی..

دستام و زدم زیر بغلم که از ماشین پیاده شد و رفت توی بستنی فروشی..

خسته بودم دوست داشتم زودتر برم خونه.. نمیخاستمم کسی با ماشین دکتر منو جلوی در ببینه..

پیاده شدم و همینکه حواسش نبود اسنپ گرفتم و رفتم.

میدونم نگران میشد..

ولی چاره ای نبود، البته منم کسی نبودم که بخاد نگرانش بشه..

(فرهاد)

با دست پر سمت ماشین اومدم، دلم نیومد یدونه بگیرم و خودم تنهایی بخورم پس واسش یدونه نوشسدنی گرم گرفتم.

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_46

ولی با صحنه ای که دیدم جا خوردم

جا تر و بچه نبود..

با استرس محتویات توی دستم و روی سقف ماشین گذاشتم و دوییدم و اطراف و گشتم..

همه جارو گشتم ولی پیداش نبود.

نکنه... نکنه.. دزدیده باشنش.. کاش شمارشو داشتم لعنت بهت..

نگران نشستم پشت رول و یه راست روندم جلوی خونشون، خداکنه فقط حالش خوب باشه...

توی 5 دقیقه کجا رفت این دختره خنگ.

رسیدم جلوی خونش و پیاده شدم که همون لحظه یه ماشین شخصی وایساد و پیادش کرد.

عصبی رفتم سمتش و حرصی لب زدم

+ کجا رفته بودی؟ 

انگار انتظار دیدنمو نداشت که خیلی هول هولکی گفت: نمیخاستم بهتون زحمت بدم.. شما که رفتید داخل منم اسنپ گرفتم و اومدم..

+ نمیخاستی زحمت بدی؟؟ الان هم نگرانم کردی هم زحمت اینکه بیام تا در خونتون رو ...

سرشو انداخت پایین که یهو با نگاه کردن به سمت ماشین پوقی زد زیر خنده

- اونا..اونا چیه رو سقف ماشین!!

ریز ریز میخندید که برگشتم و به ماشین نگاه کردم

بنز GLS ام انگار یه عالمه عن کفتر ریخته بود روش داغون شده بود..

یهو با یاداوری بستنی و قهوه ای که روی سقف گذاشته بودم دستم و مشت کردم و کوبیدم توی سرم..

+ هیچی.. ولش..

برو داخل منم میرم شب بخیر.

اروم زیر لب گفت: ببخشید..

و رفت داخل.

لبخند رضایتمندی زدم، چقد خوب بلد بود با قلب مردی مثل من بازی کنه شیطون.

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

 ֹ ᮫  ֹֹֹֹֹֹֹ

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_47

سوار ماشین شدم و روندم سمت خونه..

کلافه کلیدارو انداختم و رفتم داخل، خوابم میومد و فردا یه سمینار مهم داشتم..

ولی قبلش باید یکاری میکردم، یکاری که اصلا خوشم نمیومد ولی بخاطر اون دختر کوچولو مجبور بودم..

رو به رو شدن با داداشش؛ 

(ساراگل)

با دیدنش جلوی خونه پنیک کردم ولی بعد ازینکه باهاش حرف زدم فهمیدم اقا دکترمون اصلا بلد نیست اخم کنه.

صورت نسبتا صافی داشت با ته ریش ملایم و ابروهای کشیده و همین حالت ابروهاش باعث میشد اصلا اخماش به چشم نیاد.

البته چشمای سبز خوش رنگش که ادم و مجذوب خودش میکرد هم بی تاثیر نبود.

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_48

اه.. چقد دارم ازین مردیکه تعریف میکنم.. مطمعنم خودشم نمیفهمه اینقد خوشگله که به چشمم من خوشگل اومده..

همینکه لباسام و در اوردم و لباس راحتی پوشیدم گوشیم زنگ خورد.

شماره ناشناس بود..

با استرس جواب دادم

- الو؟ 

+ سلام جوجه.. میگم در باشگاهو بستیم نگران نباش..

از تن صدای بم و کلفتش فهمیدم همون یارو گولاخه باشگاهه

- باشه ممنون

و گوشیو قطع کردم.

خدایا مارو باش! تا دیروزاا حتی فک و فامیلم شمارمونو نداشتن حالا به لطف اقا سامان کل محل مخصوصا «پسراش» شمارمو دارن.

باید یه خط بخرم مخصوص باشگاه و بعد ازینکه سامان اومد بندازمش دور!!

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

 ֹ ᮫  ֹֹֹֹֹֹֹ

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_49

رفتم پایین و عین قحطی زده ها سرم و فرو بردم تو یخچال

- مامان...

- ماااااااامااااان..

پیرزن فکرکنم خوابه.. اذیتش نکنم..

کلافه دوتا تخم مرغ و یکم خرما اوردم و خرما تخم مرغ واسه خودم درست کردم.

برای شب غذای سنگینیه ولی چون ظهرم هیچی کوفت نکرده بودم خیلی گشنم بود.

درست کردم و خوردم..

خوابیدم، فردا باید میرفتم واسه بیمه مامانم پول پرداخت میکردم.

خداروشکر هم پدرم و هم مادرم کارمند بودن و حقوق کارمندیشون کفاف زندگیمونو میداد...

لازم نبود من دیگه کار کنم.

با گرفتن معدم خم شدم و محکم انگشتمو روش فشار دادم..

کی از این درد لا علاج خلاص میشم، به سختی با چهارتا مسکن سرم و رو بالشت گذاشتم و خوابم برد ...

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

. ֹ ᮫  ֹֹֹֹֹֹֹ

.

.

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈 .

#PART_50

عصبی بلند داد زدم

دیگه دارین وسایل رو خراب میکنین!! چرا وزنه رو از بالا ول میکنین رو زمین؟ 

گولاخه اومد سمتم

+جوجه این راست کار ماست، تو دخالت نکن...

- اینجام باشگاه منه، دلم میخاد دخالت کنم.

راستین سریع خودشو بهمون رسوند و بازم خود شیرین کنان لب زد: بسه ابجی..

سیاوش خودش بلده چیکار کنه نگران نباش، تو که نمیتونی بیای مربی اعضای جدید بشی میتونی!؟ 

- نه ولی قرارم نیست به همین بهانه به وسایل خسارت بزنید..

دوباره یهو با گرفتن معدم صورتم خم شد.. نباید اعصابم خورد میشد وگرنه معدم باز اذیت میکرد.

•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•

 ֹ ᮫  ֹֹֹֹֹֹֹ

(تقدیم به نگاه زیباتون🤌🏻💕)