دانشگاه دیوونه ها (چند پارتی)
سلااااااااااااااااااام
چطورید
اومدم با ادامه رمان
مایل به ادامه؟!
#پارت_51
نفسمو با صدا بیرون دادم..ب ساعت نگاه کردم..نیم ساعت دیگ میرسیم جزیره..
)ترمه(
واااای خدای من چ لحظات سختی بود..خدا نصیب کسی نکنه..
بعد رفتن استاد شاعر دکتر)ای جونم همه کارست(پری اومد پیشمو حالمو پرسید..
نیم ساعت بعد کشتی لب ساحل ایستاد..موقع پیاده شدن شروین کمکم کرد..ای بابا فلج
نشدم ک..هر چی گفتم نمیخواد گوش نکرد..کم مونده بود مثل گونی برنج منو بزاره رو
دوشش ببره..
میدونستم چون بابا منو ب اون سپرد و الانم ک من زخمیم عصبانیه..
ولی بیخود عصبانیه..مگ تقصیر اونه؟..یکی باید مراقب خودش باشه اصلا..
یادم باشه حتما ی دختر جنوبی براش جور کنم..
رفتیم هتل.. دوتا اتاق گرفتیم..ولی موندم منو شروین تو ی اتاق باشیم یا منو پری؟؟
اونام همینطور.. ۱ روز میخواستیم بمونیم دیگ..مثل این بدبختا چمدون ب دست جلو اتاق
وایساده بودیم..
یکی مارو میدید فکر میکرد حتما بلد نیستیم درو باز کنیم)قفلش ازاین کارتیا بود(
اخر من گفتم:بابا اتاقا ک کنار همه..یکیو منو پری میگیریم..اون یکیم شما..کارتونم داشتیم
ی مشت ب دیوارتون میزنیم..دیگ خودتون بفهمین..
با موافقت بچه ها ب سمت اتاقا رفتیم..
تخت دونفره..سرویس بهداشتی..قالیچه..تلوزیون..کمد لباس..اجزای اتاق بود..برا مدل اتاق
پسرا کنجکاو نباشین..اونجام همین مدلیه..
چمدونو ی گوشه گذاشتم..بعد تعویض لباس رو تخت ولو شدم..
ب لطف زخمم نمیتونستم دوش بگیرم..ولی پری رفت..الهی کوفتش شه..فقط اب گرم باز
شه..اب قطع شه اصلا..
من دلم دوش میخوادددد..
قرار شد یکم استراحت کنیم..بعد برنامه بریزیم ک کجاها بریم..
#پارت_52
چشمامو ک باز کردم..دوتا سوراخ دماغ جلو چشمم بود..
عین خرس قطبیه سفید .. ای تو روحت پری..کم مونده بیاد تو حلقم
بود چی این ؟؟ داریم هم ای دیگ رنگ قطبی خرس مگ ؟؟ خوابیده..جان
؟؟ گفتم من
از رو تخت پریدم پایین ک همون لحظه هرچی فحش بود ب خودم دادم..
زخمم سوزش گرفت...إی خدا ب جزیره نرسیده این بلا سرم اومد..حالا ک تو جزیرم قراره
چی بشه خدا میدونه..
رفتم سمت دیواری ک ب اتاق پسرا وصله..مشت ک چ عرض کنم عین گرُز)ی وسیله جنگی
قدیمی(کوبیدم ب دیوار..
کمی بعد صدای داد شروین بلند شد:چته وحشی؟؟ سَر اوردی؟
منم مثل خودش داد زدم:
بی شخصیت..داد نزن..فرهنگ هتل نشینی بلد نیستی؟؟
دیگ صداش نیومد..چند ثانیه بعد در اتاق زده شد..
میدونستم شروینه پس همونجور ک درو باز میکردم گفتم:هاا چیه؟؟ مزاحم کارمون
میشی؟؟
چپ چپ نگام کردو گفت:خیلی پرویی
ولی ب سرعت چشماشو درشت کردو گفت:مگ چیکار میکنین ک مزاحمتون شدم؟
من:کارای خوب خوب
-اگ کارای شما خوبه ک
خواست حرفشو ادامه بده ک همون لحظه پرستو از خواب بیدار شد..درحالی ک چشماشو
میمالوند اومد پیش منو گفت:چرا انقدر سروصدا میکنی؟ اومدی جزیره عین بومی ها داد
میزنی؟؟
#پارت_53
بعد به در نگاه کرد، شروینو دید ک داشت هیکلشو اسِکن میکرد..
جیغی کشید و پشت در قائم شد..حقم داشت..با اون لباسش..
اخه ی نیم متر پارچه توری،اونم سفید پوشیدن داره؟؟
مثلا لباس خواب پوشید..این سوسول بازیا چیه؟؟من اصلا از لباس خواب خوشم نمیاد..
شروین با شیطنت گفت:بله بالباس ایشون ب یقین رسیدم ک کارای خوب خوب میکردین..
نتیجش شد دوباره جیغ کشیدن پرستو..
با خنده گفتم:ایشاا..خدا از کارای خوب نصیب توهم کنه..
دستاشو برد بالای سرشو بلند گفت:ایشاا..ایشاا..
با لبخند رفت سمت اتاق خودش منم خواستم درو ببندم ک یادم اومد اصلا کار اصلیمو
بهش نگفتم..
من:هوی شروین؟؟
-جونم عزیز دلم؟؟
با تعجب نگاش کردم ک گفت:خب وقتی تو انقدر منو خوشگلو با احساس صدا میزنی توقع
داری چجوری جوابتو بدم؟
خندیدمو گفتم:انقدر حرف زدی ک یادم رفت بهت بگم،برین اماده شین ک بریم بیرون..
-باجه عجیجم..
بسرعت خم شدم صندلمو از پام دراوردم و سمتش پرت کردم..
قهقهه زدو در اتاقشو بست..
بیشعور میدونه من چقدر از اینک پسر این مدلی حرف بزنه بدم میاد..باز میگ..
ی نگاه ب راهرو کردم..کسی نبود..با همون تاپ شلوارک رفتم دم اتاقشونو صندلمو
برداشتم..
همین ک رو مو برگردوندم تو جفت چشم متعجب ک نگام میکرد روب رو شدم..این کجا
بود من ندیدمش؟؟
#پارت_54
یا گاد ابروم رفت..بدون توجه ب پسر رو ب روم،سر جیک ثانیه رفتم تو اتاق درو محکم
بستم..هوووفف
با اون سرو صدا و این وحشی بازی هامون پسره صددرصد مطمئن شد ک از امازون فرار
کردیم..
اماده شدم برای بیرون..ی شلوار سفید با مانتو نخی قرمز و شال سفیدو ی صندل خوشگل
پوشیدم.. حوصله ندارم لباس پریو توصیف کنم..مهم خودمم ک گفتم..عجب خود شیفته
ای..
عه وجدان ی چند روز نبودی گفتم تو سفر از دستت راحتماا..ن عزیزم مگ میشه تو ب ری
سفرو من باهات نیام؟..اره اگ بخوای میشه..من نوموخوام..بیشعور..
دست از سر کل کل با خودم برداشتمو با پری از اتاق خارج شدیم..
رفتیم پایین تو لابی منتظر پسرا شدیم..نگاه تورو خدا ما باید منتظرشون باشیم..حالا هی
بگین دخترا معطل میکنن..بعد ۶۰ مین تشریف فرما شدند..
با دیدن تیپ شروین زدم زیر خنده..روانی اخر کار خودشو کرد..همیشه میگفت من بخوام
شهری برم ک دریا داشته باشه ی تیپ میزنم دریا کشُشش...
ی شلوارک سبز با دمپایی شَستی..ی کلاه افتابی..ی رکابی سفیدو ی بلوز نخی زرد بالاش
پوشید..
همه با تعجب نگاش میکردن..طفلی سهراب..چجوری کنارش راه میاد..ب محض اینک
پیشمون رسیدن گفتم:شروین تو دیوونه ای..این چیه پوشیدی؟؟
حق ب جانب گفت:چیه مگ؟؟هوا گرمه منم دوست ندارم اپز شم..
چیزی نگفتم..چون فایده نداشت..از طرفی هروقت نگاش میکردم خندم میگرفت..
سهراب سری تکون دادو گفت:
تأخیرمون بخاطر بحث سر تیپ اقا بود..ک اخر ب حرف خودش رسید..
رفتیم ی ماشین کرایه کردیم..اول از همه لب ساحل رفتیم..چ دریای تمیزی بود..خیلی
قشنگ بود..کلی صدف جمع کردیم..البته منو پری فقط..سهرابو شروین ک ی بادبادک
خریدن داشتن هوا میکردن..
بعد از اون رفتیم سوار زیر دریایی شدیم..خریدو گذاشتیم برای فردا..
#پارت_55
وااای چقدر خندیدیم..ماهیاش خیلی خوشگل بود..ولی ما عجیب غریبا رو به هم نسبت
میدادیم..
اخر شروین شد اختاپوس..سهراب اسب دریایی..پرستو عروس دریایی..منم گربه ماهی..
خسته و کوفته شدیم ولی از اونجا ک پوست کلفتیم با پیشنهاد من بلیط گرفتیم برا شو
شبهای کیش..
اون شب از خنده نترکیدیم ی معجزه بود...
همین ک ب هتل رسیدیم سریع رفتم تو اتاق..بدون هیچ وقفه ای پریدم رو تختو
خوابیدم..حتی لباسامم عوض نکردم..
صبح ساعت ۹ از خواب بیدارشدم..عین خروس بقیه روهم از خواب بیدار کردم..البته
خروس ساعت ۱صبح بیدار میکنه ولی من همین ساعت درتوانم بود..دیگ شرمنده..
بعد خوردن صبحانه رفتیم برای خرید..منو پری لباسای محلی،سوغاتی برا خانواده و هرچی
ک خوشمون اومد خریدیم..البته در حد توانمون..کلا ب پسرا بی توجه بودیم..اونا لباس
میخوان واس خودشون بخرن..چلاغ ک نیستن..الانم دارن تو پاساژ میچرن عه یعنی
میچرخن..
همونجور ک مغازه هارو نگاه میکردم چشمم خورد ب ی دختر ک لباس محلی پوشیده
۱۲ ساله باشه..زدم ب بازوی شروینو گفتم:شری بابا - بود..قیافه بانمکی داشت..میخورد ۱۱
سفارش کرد برات ی دختر جنوبی بگیرم،نگاه اون چ خوشگله.
نگاهمو دنبال کرد ک ب دختر رسید.با لبخند گفت:اره
خوشگله..ولی از اونجایی ک من دوس دارم دوماد سرخونه بشم و آبو هوای اینجا بهم
نمیسازه،پس بیخیال میشیم چون دوسال از ازدواجمون نگذشته من از گرما اپز میشم..اونم
میخورتم..نمیخوام.
-وااا -والا
-نکنه کسیو در نظر داری؟
خندید ک سریع گفتم:بگو بگوووو..من از فوضولی دق میکنم..اصلا نخود تو دهنت خیس
نمیخوره خودت بلاخره بهم میگی..وای من برا عروسیت چی بپوشم؟ باید لباسم خاص
باشه..ناسلامتی خواهر دامادم..همینجا میخریم اصلا..صبرکن ببینم..من بفهمم بعد
#پارت_56
ازدواجت توجهت ب من کم بشه..با ساطور دختره رو از وسط نصف میکنم..اصلا حق نداری
زن بگیری..
خواستم همینجور ادامه بدم ک با صدای خندشون ساکت شدم.
پرستو:وااای ترمه هیچی نشده نقشه کشیدی؟
لبامو اویزون کردم و رومو برگردوندم..بلافاصله با دیدن ویترین لباس خنده مثل چ سِ فیل
رو صورتم ترکید..
چ لباس خوشگلی بود..با ذوق سمت مغازه رفتم ک شروین فهمیدو گفت:ی درصد فکرکن
من بزارم اون لباسو بخری..
عین شکست خورده ها برگشتم گفتم:اخه چرااا؟؟
با اخم گفت:اون نیم متر پارچه لباسه اصلا؟؟هیچ جا نمیتونی بپوشیش.
-خب مجلسای زنونه میپوشم.
-گفتم ن..اگ عکس بگیرن ازت..پخش بشه اونوقت میخوای چیکار کنی؟
-اووو فکرت تا کجاها رفته..خوشگله من دلم میخواد.
-عمرا..میدونی ک عموهم نمیزاره.
دلم میخواست بگم ب ت چ؟؟
بازم لج کنم..ولی چیزی نگفتم..چون بچه ها بودن..باز میگفتن چقدر لوسم..هم اینک حق
با شروین بود..با تموم شوخی هایی ک باهم داریم همیشه احترام همو نگه میداریم..
با ی قیافه پوکر رفتم سمت بیرون پاساژ..دیگ حسو حال خریدم پرید..این بهونس،بگو
همه چی خریدم،دیگ چیزی نمونده..وجدان اعصاب ندارم ی چی میگم بهتااا..خبُ توهم..
لحظه اخر دیدم ک سهراب سمت همون مغازه رفت..
چیکار داشت؟ یعنی اون لباسو برا کی میخواست بخره؟؟
دوس دختر ک نداره..مطمئنم..اگ برا پریه ک اونم همراهش میرفت..واس سن مادرشم ک
خوب نیست..
نکنه خودش میخواد بپوشتش؟؟ اروم خندیدمو تو دلم گفتم:فکرکن سهراب بااون هیکل
دکلته مشکی براق با گیپور سفید تا رون بپوشه..اگ بپوشه خودم میرم خواستگار یش..
#پارت_57
اصلا از کجا معلوم میخواد اونو بخره؟؟ هوووففف
منم بیکارمااا..دوساعت وایسادم اینجا فکر میکنم..
نهار رفتیم ب ی رستوران و ی غذای دریایی خوردیم..
چقدر سرغذا خندیدیم..شروین هی مسخره بازی درمیاورد میگفت:من این میگو هارو
نمیخورم..اینا همون سوسکن..فقط ورژِن بزرگترشن..
اخرشم تهَ بشقابو دراورد..
شب ب هتل برگشتیم..حدودای ساعت ۱بود ولی من خوابم نمیومد..اروم از تخت پایین
اومدم..رفتم سمت محوطه پشت هتل..
آخیشش چ هوای خنکی داره شبها..کمی اونجا وایسادم ک صدای خِش خِش
شنیدم..بسرعت برگشتم..ترسیدم باز مثل اوندفعه ارَژَنگی)سگ سهراب(چیزی باشه..
سهراب بود..با ی نایلکس تو دستش..اینم ک هروقت من تنها هستم سرو کلش پیدا
میشه..
سهراب:اینجا چیکار میکنی؟
-ب همون دلیل ک تو اینجایی.
-راستش من بی خوابی بسرم نزده..ولی دیدم فرصت خوبیه برا عذر خواهی.
-عذر خواهی بابت چی؟
چیزی نگفت..کمی فکر کردم..بعد گفتم:اون خرچنگ کارتو بود؟
-باور کن قصدم فقط ترسوندنت بود..نمیخواستم اسیب ببینی.
قدمی ب سمتش برداشتم ک با لحن بانمکی گفت:تورو خدا منو نخور.
خندیدمو گفتم:چون پسر خوبی بودی و ب کارت اعتراف کردی،حالاهم ک اومدی برا عذر
خواهی میبخشمت.
با لبخند گفت:اینهمه لطافت ازتو بعیده.
خودمم متعجبم ک چرا ارومم؟
-ببین خودت تنت میخاره هاا،ی بلا سرت بیارم خوبه؟
#پارت_58
دستاشو برد بالا گفت:ن جون من ن..دیگ بیخیال تلافی شو.
چیزی نگفتم بجاش با پرویی تمام نایلکسو از دستش گرفتمو گفتم:مال منه دیگ؟؟
-اینجوری ک تو پرسیدی جرئت دارم بگم ن؟
با خنده داخل نایلسکو نگاه کردم..وای خدا جون..همون لباسه بود..
اومدم تشکر کنم ک بایاد اوری اینک نمیتونم جایی بپوشمش آه بلندی کشیدم.
-چیشد؟ خوشت نیومد؟
-ن اتفاقا خیلی قشنگه..ولی نمیتونم جایی بپوشمش..باید بشینم فقط نگاش کنم.
با خنده گفت:خبُ برا اقاتون بپوش.
بااخم لبخند زدم..چند ثانیه سکوت کردیم ک گفت:البته میدونی من مدل تشکرو
عذرخواهی کردنم متفاوته..ولی براتو هدیه خریدم..
با تعجب گفتم:یعنی میخواستی یجور دیگ عذر خواهی کنی ازَم؟
-اوهوم -چجوری؟
-دوس داری بدونی؟
باکنجکاوی نگاش کردم..بهم نزدیک شد وقبل ازاینک فکرکنم میخواد چیکارکنه
لباشو رو لبام گذاشت...
از تعجب خشُک شده بودم..نمیدونستم چیکار کنم..حتی در توانم نبود ک بخوام هلش
بدم..ی حس خوب بود انگار..
اروم لباشو رو لبام حرکت میداد و بوسه های ریز میزد..
دستاش دور کمرم حلقه شد..ولی من همونجور با چشمای بازو دستای افتاده عین منگلا
وایساده بودم..
خب اولین بارمه..تازه اونم یهویی..چیکار میتونم بکنم؟
چند ثانیه بعد ازم جداشد..
خواست چیزی بگ ک تازه موقعیتو درک کردم و دویدم از کنارش رد شدم، ب سمت هتل
رفتم...
#پارت_59
رو تخت دراز کشیده بودم و ب بوسه سهراب فکر میکردم..اخه اون چ کاری بود؟ معذرت
خواهی بخوره توسرت..
عه عه منو بگو عین ماست وایسادم فقط..چرا هیچکار نکردم؟ کشیده ای فحشی
چیزی...دفعه بعد میزنمش..مگ دفعه بعدی هم قراره بشه؟چ میدونم..حالا فردا با چ رویی
بهش نگاه کنم؟
اصلا من چرا خجالت بکشم؟اون بوسم کرد..باید عادی باشم تا پری و شروین شک نکنن..
با فکر ب همینا خوابم برد..
صبح با صدای پری بیدار شدم:ترمه ترمه بیدار شو دیگ..
با خمیازه تو جام نشستم ولی با یاداوری دیشب دوباره عین بدبختا خودمو انداختم رو
تخت..
پری: عه تو ک باز دراز کشیدی..امروز قراره بریم جنگل..اماده شو
من:مگ تهران خودمون جنگل نداره؟
-داره ولی جنگلای اینجا فرق داره..خیلی قشنگتره..حالا ببینی میفهمی..
بلند شدم ب سمت دستشویی رفتم و همونجور گفتم: ۳۰ مین دیگ امادم.
لباسمو پوشیدم ب سمت لابی رفتم..اونجا منتظرم بودن..سعی کردم ب سهراب نگاه
نکنم..سلام کردمو راه افتادیم..نیم ساعتی میشد ک توراه بودیم..
یهو یاد مامان بابا افتادم..نگاه توروخدا من زنگ نمیزنم اینا نمیگن بچم داره چیکار
میکنه؟کلا بیخیالن..
دارن از تمام فرصتهای نبودن من استفاده میکنن..بدون سرخر..
موبایلو برداشتم و شماره مامانو گرفتم..بعد دوبوق جواب داد:سلام ب دختر خوشگلم
-سلام به به میبینم ک من نیستم کیفتون کوکه..ی خبر نگیری از منااا
-وای ترمه باورکن سرم شلوغ بود نتونستم،ببخشید دخترم.
-میدونم مامی میدونم..تنها توخونه با اقاتون معلومه ک سرت شلوغه.
با این حرفم شروین زد زیر خنده ولی پرستو و سهراب با تعجب نگام کردن..
#پارت_60
-اواا دختر این چ حرفیه
-باش باش گوشی رو بده ب بابا
کمی هم با پدرم صحبت کردم..همین ک گوشیو قطع کردم پری گفت:وای ترمه چقدر با
مادرت راحتی..من ک روم نمیشه اینارو بهش بگم.
خندیدم ک شروین گفت:تازه این ک چیزی نیست..بچه بودیم بدتر ازاینا سوال پرسیدیم.
سهراب با کنجکاوی گفت:چ سوالی؟؟
ب ت چ؟؟ پسره هیز پررو..الکی مثلا منم از اون بوسه بدم اومده...
شروین:بچه بودیم..یعنی من راهنمایی بودم ترمه ابتدایی..تو علوم خوندم با تولید مثل بچه
ب دنیا میاد..ترمه هم گیر داده بود ک ن لک لکا بچه هارو برای مامان باباها میارن..بچه
بودیم دیگ..نمیدونستیم مراحل اصلیش چیه..
ادامه رو من با خنده تعریف کردم:اخر ی شب ک خونه عمو بودیم رفتیم تو جمع پرسیدیم
ک بچه هارو لک لکا میارن یا تولید مثل باعث میشه؟
شروین باحرص گفت:کجاش اینجوری گفتی؟ بچه پرو میره میگ شروین گفته بچه هارو
مامان باباها ک پیش همن میارن..اخرشم من کتک خوردم ک چرا این حرفارو میزنمو عیبه و
اینچیزا..
پری درحالی ک میخندید گفت:خب اخرش چیشد؟
من:هیچی دیگ..تهش عمو بهروز)پدر شروین(گفت زیاد فکرتونو درگیر نکنین..بزرگ
بشین خودتون میفهمین.
سهراب:الان فهمیدین دیگ؟
شروین:اووووه چجورم..من ک فول فولم..بخواین عملی هم نشونتون میدم..
همون لحظه پرستو کیفشو زد ب بازوی شروینو گفت:غلط کردی..
ادامه راه با خنده رسیدیم جنگل..واقعا جای قشنگی بود..
فوق العاده ترین قسمتش دریاچه و ابشارش بود..همون لحظه خدارو بابت این همه نعمت
زیبا شُکر کردم..
چطور بود؟!