تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

فوتبالیست من- (چند پارتی ۷۲ تا ۸۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

بعد مدتها این رمان قشنگمممممم🥺🤌🏻

خیلی خیلی نازه 🥲💘

حتما بخونیدش که کلی پارت تو راهههههه💕

پس مایل به ادامه؟؛

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_72

‌‌

دست مجیدی که از دور پام برداشته شد تازه تونستم نفسی بکشم و اخمای در هم رفته ام از درد رو باز کنم..

مجیدی نگاهی به ورم پام انداخت و رو به یزدان لب زد :

-‌ حدستون درست بود آقای شکیبا..

مچ پاشون در رفته..

یزدان نیم نگاه متأسفی به من انداخت و گفت:

- خب...نیازِ برای درمان بریم بیمارستان؟!

منظورم اینه که از دست خودتون کاری بر نمیاد؟!

‌‌

ساکت نگاهم رو بین یزدان و مجیدی چرخوندم..

مجیدی دوباره نگاهشو به مچ پام انداخت :

- فکر نمیکنم نیـازی به بیمارستان داشته باشه..

پاشون رو که جا انداختم ، فقط بعدش خودتون رعایت کنید و حداقل سه روز کمترین فشار رو روی پاتون داشته باشید..

یزدان سری تکون داد که دکتر برای بار دوم دستش رو به سمت پام دراز کرد و که ناخودآگاه دستمو به سمت دستش بردم..

دکتر با خنده نگاهی به من و یزدان کرد و لب زد :

- ظاهراً نیاز به کمکتون دارم آقای شکیبا!!

خانومتون آستانه دردشون پایینه!!

یزدان تک خنده‌ای کرد ، من نگاهم رو گیج و با ترس بینشون چرخوندم..

‌‌

یزدان نزدیکم شد و بدون اینکه به بی‌محلی های من توجه بکنه ، دستش رو دور تنم حلقه کرد..

صورتش رو به سمت گوشم آورد و آروم کنار گوشم گفت :

- چرا انقدر ترسیدی کوچولو؟!

چپ چپ نگاهش کردم و با حرص ، آروم طوری که فقط خودش بشنوه گفتم :

- کوچولو خودتی!!

لبخند بدجنسی زد ، هرم نفساش روی گردنم وقتی حرف میزد ، باعث شده بود ناخودآگاه گردنم رو کج کنم :

- یه نگاه به قد و هیکل من بنداز ، تو با یه وجب قدت کوچولویی نه من..

نترس خانوم کوچولو..

یه کوچولو تحمل کنی دیگه درد نمی‌کشی!!

دردش یه لحظه‌اس!!

با دردی که توی پام پیچید نتونستم جواب یزدانو بدم..

صدای جیغم بلند شد و اشکام روی صورتم ریختن..

یزدان حلقه دستشو محکم تر کرد و همون‌طور که با دست آزادش دست دیگه ام رو نوازش میکرد ، زمزمه کرد :

‌‌

- هیـس..

تمـوم شد خوشگـلم..

جا انداخت پاتو..

دیگه درد نمی‌کشی..

تموم شد دورت بگردم..

هق هق پر دردی کردم و بی‌حال سرم رو به شونه یزدان تکیه دادم..

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌

.

.

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_73

‌‌

نوازش موهام و بو.سه گرم یزدان روی سرم ، اون هم جلوی دکتر باعث شده بود چشمام رو از خجالت ببندم..

یزدان عادت نداشت مقابل دیگران احساساتشو نشون بده..

دست مجیدی رو روی پام حس میکردم..

نمی‌دونم چقدر طول کشید که کارش تموم شد..

من اونقدر اشک ریخته بودم که جونی برای تشکر نداشتم..

انگار درد پام بهونه بود تا درد دلم رو بیرون بریزم..

یزدان آروم منو از خودش جدا کرد و کمکم کرد تا روی تخت بخوابم ، موهای ریخته شده تو صورتم رو کنار زد..

صدای دور شدن قدم هاشو شنیدم اما نای باز کردن چشمام رو نداشتم..

نمی‌دونم چقدر تو اون حالت بودم که پلکام گرم شد و تو دنیای بی‌خبری فرو رفتم..

***

پنج روز از اون شب نحس گذشته بود..

شبی که من دست به کاری زده بودم که حتی فکر بهش هم خجالت زده‌ام میکرد..

اما یزدان..

یزدانی که توی این پنج روز حتی یکبار هم به روم نیاورده بود که چه دیوونه بازی در آورده بودم..

یزدانی که چند روز اول بخاطر وضعیت پام حتی اجازه نمی‌داد از رو تخت بلند شم..

با وجود اینکه بخاطر غیبت ناگهانیش توی بازی اون شب توبیخ شده بود ، اما دم نزد..

یزدانی که فوتبال جزوی از زندگیش بود و حالا بی‌نظمی میکرد؟!

باورش سخت بود برام..

یزدان توی این پنج روز درست مثل روزهای اول آشناییمون شده بود..

انگار که توی یک شب تمام موقعیت و شهرتش رو فراموش کرده بود و شده بود همون یزدان روز های اول ، کسی که مهم ترین چیز زندگیش خوشحال کردن من بود!!

‌‌

با شنیدن اسمم از زبون یزدان از فکر بیرون اومدم ، با کمک دیوار همونطور که سعی میکردم کمترین فشاری روی پای آسیب دیده‌ام بیارم به طرف آشپزخونه رفتم..

با ورودم به آشپزخونه چیزی که دیدم رو باور نکردم..

این..این یزدان بود که پیشبند بسته بود و تا کمر توی کابینت خم شده بود؟؟

لبخند رفته رفته روی لبم شکل گرفت..

چقدر دلتنگ این ورژن یزدان بودم..

یزدانی که خبری از فوتبال توی زندگی شخصیش نبود..

یزدانی که دنبال خوشحالی من بود..

دنبال رقم زدن لحظه‌های خوب توی زندگیمون!!

زندگیمون..

چقدر داشت خوب پیش می‌رفت همه چی..

بعد مدتها رنگ خوشی رو به خودش گرفته بود..‌

برای بار دوم بلندتر صدام کرد.

- سـاغــر..

کجا گذاشتی همـزنو..

کل کابینت ها رو زیر و رو کردم پیداش نمیکنم...

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌

.

.

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_74

وقتی بازم جواب نگرفت ، سرش رو از کابینت بیرون آورد و به طرفم چرخید..

‌نگاهش که به من افتاد ، تای ابروشو بالا داد و جدی گفت :

- به چی داری میخندی؟!

لبامو جمع کردم و چشمامو تو حدقه چرخوندم :

- وا کو من بخندم؟!

مکثی کردم و همون‌طور که به کابینت کنار دستش اشاره میزدم گفتم :

- همـزن تو همون کابینت کناریس..

همزن میخوای چیکار؟!

چرا خودتو این ریختی کردی؟!

با چشمای ریز شده نگاهم کرد.

‌در کابینت‌و باز کرد و تو همون حال گفت :

- مگـه ملکـه درخواست کیک نکرده بودن؟!

دارم دستورشونو اطاعت میکنم!!

همزنو بیرون آورد و نگاهش رو به صفحه گوشیش دوخت..

با قدمای آروم نزدیکش شدم و دکمه پاور گوشیش رو زدم :

- اینو ولکـن..

با دستور پخت من جلو برو ببین چه کیکی میشه!!

‌‌

با مظلوم ترین حالت ممکن نگاهش کردم و لوس ادامه دادم :

- اجازه میدید ملکه کمکتون کنه؟!

‌‌

صورتش رو مماس صورتم کرد و خیره به چشمام لب زد :

- پات اذیت نمیشه؟!

ابروهامو بالا انداختم و گفتم :

- نوچ ، تو دیگه داری خیلی لوسم میکناا!!

پام خوب شده دیگه..

سری تکون داد و دکمه همزن رو زد..

هردومون انقدر غرق این لحظه ها بودیم که ساعت از دستمون در رفت.

صدای خنده هامون این یک ساعت تو کل خونه پیچیده بود..وقتی به خودمون اومدیم که تمام آشپزخونه بهم ریخته بود از سر و صورت هر دومون آرد می‌ریخت..

یزدان کیک رو توی فر گذاشت و من مشغول جمع کردن بودم..

آخرین ظرف رو توی ظرفشویی گذاشتم که دست یزدان دور کمرم حلقه شد..

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌

.

.

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_75

سرش رو روی شونه‌ام گذاشت..

حلقه دستاشو تنگ تر کرد...

سرشو توی گ...ردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید..

برخورد نفس گ...رمش با گ...رد....نم باعث شده بود ناخودآگاه شونه‌امو بالا بیارم..

‌گردنمو به سمتش چرخوندم که نگاهم تو نگاهش قفل شد..

با اخم کمرنگی نگاهم کرد..لبمو با زبون تر کردم و آروم گفتم :

- ایـن آرامش ، بعـد از اون همـه تنـش و بحـث داره منو میترسونه یزدان..

حس میکنم..حس میکنم یه چیزی سر جاش نیست...

همش ته دلم نگرانه..نگرانه یه اتفاق جدید بیوفته..یا..یا چمیدونم یه چیزی بشه که..

انگشت اشاره اش رو روی لبم گذاشت و به سکوت وادارم کرد..

‌با پشت دستش گونه‌ام رو نوازش کرد و لب زد :

- تا وقتی من کنـارتم..حق نداری از چیزی بتـرسی..

یـادت نره..

هر چیم که بشـه تو دخـتر منی..

دختر من میمونی..

همون دختر کوچولوی چشم زمردی..

کسی که از روز اول قلبمو به نام چشماش زد..

‌‌

دستمو دور گر...دنش حل...قه کردم و لبخـند کمرنگی زدم...با صدایی که بغض داشت گفتم :

- بهم یه قولی میدی یـزدان؟!

‌‌

کمرم رو به کابینت چسبوند...

موهای ریخته شده روی صورتم رو کنار زد و مثل خودم گفت :

- چـه قـولی؟!

‌‌

- بهم قول بده کـه مـواظبمـون باشی!!

مواظب منو بچمـون..

بهم قول بده که تا ابد ، مثل روز اول منو دوست داشته باشی..

بهم قول بده هیچ وقت...هیچ وقت به بی‌رحمی اون چند روز نباشی..

قول بده کنـار هم بمـونیم..تا آخرین نفسامون..

قول بده!!

رنگ نگاهش تغییر کرد..

این چه حسی بود توی نگاهش که نمیتونستم بخونم؟!

با صدای خش داری گفت :

- بهت قول میدم.. قول میدم که تا آخر عمرم ، مثل روز اول دوستت داشته باشم..

قول میدم تا آخرین نفس کنارت بمونم..

بالا پایین شدن سیبک گلوش به چشمم خورد..

چیزی که میخواست به زبون بیاره سخت بود براش؟!

منتظر نگاهش کردم که بلاخره ، بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش گفت:

- اگـه...اگه یه روز..زیر قولم زدم..

اگه یه روز پای قولام نموندم..

بدون دست خودم نبـوده..

بدون که مجبور بودم..

‌‌

اخم کردم و سوالی پرسیدم :

- مجبور..؟!

چی داری میگی یزدان...

داری میترسونیم..

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌

.

.

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_76

دستشو از دور کمرم باز کرد و پشت بهم کرد..

چنگی به موهاش زد و آروم گفت :

- نمیـدونم..شاید یه روز تونستم برات توضیح بدم..

قدمی به سمتش برداشتم..

نمی‌فهمیدم..

هیچکدوم از حرفاشو نمی‌فهمیدم..

دستمو روی شونه‌اش گذاشتم که به سمتم برگشت..

لب باز کردم تا چیزایی که تو ذهنم بود رو بپرسم که زودتر از من به حرف اومد :

- تا یه قهوه درست کنی ، کیک ساغر‌پزمون حاضر شده..

اینکه اینطور مستقیم بحث رو عوض کرد ، یعنی الان وقت ادامه بحث نیست..

هوفی کشیدم و بعد از درست کردن قهوه ها به سمت مبلی که یزدان روش نشسته بود رفتم..

کنارش جا گرفتم که دستش رو دورم حلقه کرد و من رو به خودش چسبوند..

سرمو به شونه اش تکیه داد..

با انگشتاش موهامو به بازی گرفت و آروم لب زد :

‌‌

- پسفـردا تمـرینم که تموم شد میام دنبالت که بریم دکتر..

همون‌طور که سرم رو شونه اش بود نگاهمو بهش دوختم و لب زدم :

- دکتر چـرا؟!

پام که خوب شده نیاز ندا..

موهامو پشت گوشم زد..

حرفم رو قطع کرد و گفت :

- برای پـات نـه..

برای اونی که تو شکمتـه!!

متعجب نگاهش کردم..

باورم نمیشد...

یعنی یزدان قبول کرده بود..

من فکر میکردم بخاطر شرایط روحی منه..

اما..

اما انگار اون قبول کرده بود که داره پدر میشه..

لبخندی زدم و آروم گفتم:

- منظورت از اونی که تو شکممه ، بچمونـه؟!

‌‌

دستاش از حرکت ایستاد و برای ثانیه‌ای نگاهش رو به چشمام دوخت..

چرا هر وقت حرف از بچمون میشد این حس تو نگاهش بیدار می‌شد..

حسی که نمیتونستم بفهمم چیه..

حرفی نزد و سرم رو به شونه اش گذاشت ، چشمامو بستم خودمو به نوازش دستاش سپردم..

چیزایی که توی ذهنم می‌گذشت باعث شده بود بر خلاف یزدان اون آرامش رو نداشته باشم..

‌‌

می‌ترسیدم..

می‌ترسیدم از آینده پیش روم..

از حرفایی که یزدان زده بود..

از این آرامش..

حسی بهم میگفت این آرامش قبل از طوفانه و کاش این حس درست نباشه..

‌آرزوم بود که این آرامش ابدی بمونه بیخبر از اینکه دست سرنوشت چه خوابی برام دیده بود..‌

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍

.

.

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_77

شالم رو مرتب کردم و از تو آینه نگاهی به خودم انداختم..

حتما بعد از معاینه باید یه دستی به سر و صورتم بکشم..

فندقم یه مامان افسرده نمی‌خواست..

با تک زنگی که روی گوشیم افتاد ، گوشیمو برداشتم و از خونه بیرون زدم..‌

‌‌

توی این دو روز یزدان بیشتر از بقیه وقت‌ها مواظب خودم و خورد و خوراکم بود..

‌تنها چیزی که آزارم میداد رفتارش بود..

یه چیزیش بود..

حس بدی به رفتارش داشتم...

دلشوره‌ عجیبی داشتم نسبت به کارهایی که میکرد..

نمیدونسـتم چیشده بود و چرا اینطوری شده بود..

اما مطمئن بودم چیزی هست که من ازش بیخبرم..

دکمه آسانسور و زدم..

نگاهم به چهره خودم تو آینه بود اما ذهنم مدام حول و هوش یزدان می‌چرخید..

‌یزدانی که هنوز نتونستم راجب اون دختر باهاش حرف بزنم..

هنوز نتونسته بودم  چیزی از اون مردی که ادعا میکرد داره خواسته های یزدان رو اجرا می‌کنه ، بپرسم .

انگار باید به خودم میومدم..

حالا که یزدان بچه رو قبول کرده بود باید به خودم میومدم..

باید جمع و جور میکردم خودمو..

از آسانسور بیرون اومدم و به سمت ماشین یزدان رفتم..

‌درو باز کردم و با لبخند سلام دادم..

صدای سلام آرومش که به گوشم خورد ، بیشتر از قبل مطمئن شدم یه خبری هست..

ماشین رو استارت زد و راه افتاد..

یزدان کلامی حرف نمی‌زد..

توی کل مسیر پشت دستش رو روی لباش میکشید..

کلافگی از تک تک حرکاتش مشخص بود..

‌‌

هوفی کشیدم و نگاهم رو به بیرون دوختم..

با دیدن اسم خیابون‌ها ابروهام بالا پرید..

یزدان این طرف ها برام دکتر گرفته بود؟!

چیزی توی مغزم داشت روشن میشد..

چیزی که نمی‌خواستم بهش بها بدم..

‌امکان نداشت..

امکان نداشت چیزی که توی فکرم بود درست باشه..

‌‌

با توقف ماشین به خودم اومدم..

هیچ تابلویی اون اطراف نبود و این یعنی..

‌یزدان..

یزدان نامرد..

باز هم از اعتمادم سوء‌استفاده کرده بود..

سرمو به طرفش چرخوندم و با بغض خیره‌اش شدم..

‌‌

- من..من فکر کردم تو پشیمون شدی..

فکر کردم..

فکر کردم همه چی درست شده..

فکر کردم تو قبولش کردی..

فکر کردم دوستش داری..

دوستمون داری..

‌‌

لبخند کمرنگی زدم..

لبخندی که بوی بغض میداد..

- بازم اشتباه فکر کردم نه؟!

بازم..

نتونستم..

بغض بهم اجازه نداد بیشتر از این حرف بزنم..

ساغر احمق..

باز هم گول خوردی..

صدای گرفته‌اش به گوشم خورد :

- این تنها راه نجات جونته..

من دارم زندگی تو رو نجات میدم..

این تصمیم برای هر دوتون بهتره..

درکم کن دورت بگردم..

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌

.

.

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_78

‌‌

حرفی نزدم..

بغض اجازه حرف زدن نمی‌داد..

کسی تو ذهنم مدام ساغر احمق درونم رو سرزنش میکرد..

سکوتمو که دید از ماشین پیاده شد و با قدم های آروم به طرف در سمت من اومد..

دستگیره در رو کشید و در و باز کرد.‌.

منتظر بود؟!

منتظر چی؟!

منتظر اینکه با پای خودم برم و بچمو نابود کنم؟!

‌بی‌حرکتی ام رو که دید ، دستش رو دور بازوم حلقه کرد و بازوم رو با احتیاط کشید..

- بیا پایین..

‌‌

تموم تنم منقبض شده بود..

انگار تکون خوردن سخت بود..

سخت و نشدنی..

حس میکردم تمام اعضای بدنم فلج شده..

لرزی که تو تنم نشست بود انقدر به چشم اومد که یزدان کنار گوشم لب زد :

- هیـسس..

هیچی نمیشه..

من کنارتم..

طرف کار بلده

سریع تمومش می‌کنه..

نه تو چیزی میفهمی و نه اون..

هیچیت نمیشه عزیزم..

کاش راه فرار داشتم..

کاش میتونستم خودمو بچه‌ام رو از این قتلگاه بیرون بکشم..

‌خدایا‌‌...

من الان ، جز تو کسی رو ندارم..

خودت کمکم کن..

خودت نجاتمون بده..

‌‌

بازومو از دستش بیرون کشیدم و با صدای لرزون گفتم :

- ولم کن..به من دست نزن..

به من نگو عزیزم..

من هیچی تو نیستم..

هیچی!!

تو یه قاتلی یزدان..

قاتل بچه خودت..

قاتل کسی که از خون خودته..

با اینکارت ، عذاب وجدان تا آخر عمرت ، ذره ذره جونتو میگیره..

‌‌

بستن چشماش و مشت شدن دستش رو دیدم..

- نمیتونی با حرفات منصرفم کنی..

من تا اینجا پیش رفتم ، دست از پشیمون کردن من بردار..

انقدر حرفای تکراری نزن..

من وقتی تصمیمی میگیرم ، دیگه کسی نمیتونه منو منصرف کنه‌‌..

حتی اگه اون آدم تو باشی..

تو جون منی ، من مجبورم برای نجات جونم قاتل همخونم بشم..

چون به جز تو هیچکس و هیچ چیز برام اهمیتی نداره!!

دستمو گرفت و به سمت در رفت..

دستش رو روی زنگ گذاشت و نگاهش رو به من دوخت..

چرا نمیتونستم کاری کنم..

چرا هر چقدر میجنگیدم باز کسی که بازنده بود من بودم؟!

‌‌چرا باید تقدیر من این میشد که تنها آدمای زندگیم رو هم از دست بدم؟!

با شنیدن صدای زنی ، ‌نگاهمو به در رو به رومون دوختم :

- کیه؟؟

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌

 

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_79

حرفشو زد و از اتاق بیرون رفت..

یزدان دوباره نگاهش رو به گوشیش دوخت و گفت :

- نشنیدی چی گفت؟؟

کاری که گفتو انجام بده ،  زود تموم شه بریم..

من عجله دارم ساغر..

لرزش چونه‌ام از کنترلم خارج شده بود..

صورتم خیس از اشک بود و انگار قطره های اشکم برای پایین اومدن از چشمام از هم سبقت میگرفتن...

نگاهم با تأسف به یزدان بود..

حالم ازش بهم میخورد..

دیگه حتی حاضر به دیدنش هم نبودم..

با صدای لرزون چیزایی که تو ذهنم بود رو به زبون آوردم..

- حالم ازت بهم میخوره..

ازت متنفرم..

چقدر..تو چقدر پستی یزدان..

تو...تو غرق شدی تو کثافت و لجن..

کاش بری به درک..کاش هیچ وقت..هیچ وقت باهات آشنا نمی‌شدم..

حتی..حتی حیوونا هم اینکارو با بچشون نمیکنن..

تو چقدر اشغال بودی و من خبر نداشتم یزدان..

‌‌

یزدان با شنیدن حرفام سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد..

قدماشو به سمتم برداشت و دستش رو ، روی آیکون قرمز گوشیش فشرد..

انگار داشت به کسی زنگ میزد..‌

نزدیک شد و همون‌طور که گوشیش رو تو جیبش میفرستاد بازومو تو دستش گرفت..

دستش به سمت دکمه های مانتوم رفت و با فک چفت شده‌اش غرید :

- بد قلقی نکن ساغر..

زود تموم میشه‌‌..

طوریت نمیشه..

دارو میزنه..

درد نمیکشی..

اونم درد نمیکشه..

تر نزن تو اعصاب من ، بخ...واب رو ت..خ...ت بزار کارشو کنه خلاص شیم بریم..

دستش که روی دکمه سوم لباسم نشست ، چنگی به مشتش زدم..

مطمئن بودم ناخنام سطح پوستش رو خراشیده بود..

با نفرتی که نسبت بهش پیدا کرده بودم جیغ زدم :

- ولـمم کـنن!!

آبروتو میبرم..

میگم قاتل بچه خودت بودی..

میگم چه کثافتی هستی..

میگم بچه خودتو کشتی‌..

به همه میگم چه آدم کثیفی هستی..

ازت شکایت میکنم یزدان..

به خاک سیاه میشونمت..

تاوان اینکارتو پس میدی..

چشماشو بسته بود و بلند نفس میکشید..

انگار که دیگه صبرش سر اومده باشه دستش رو بلند کرد که ترسیده هینی کشیدم و چشمامو بستم..

قبل اینکه دستش روی گونه‌ام بشینه صدای زنگ گوشیش بلند شد..

چشمامو که باز کردم دستش رو روی هوا مشت کرد و گوشیش رو از جیبش بیرون کشید..

‌‌

همون‌طور که قدمی دور میشد رو به من لب زد..

- برگشتمو ل...خت رو اون تخت نبودی ، کاری میکنم که نتونی سرتو تو جامعه بلند کنی!!

کاری میکنم تو دانشگاهت با انگشت نشونت بدن ساغر!!

فکر کردی میتونی اون بچه رو بدون من نگهداری؟؟

از گشنگی می‌میرید بدبخت..

تو کیو داری جز من؟؟

اون روی سگ منو بالا نیار.‌..کاری که گفتمو بکن

حرفشو زد و پشت به من جواب تماسش رو داد..

- الو شهریار؟؟ کجایی؟؟

هقی زدم و با دستای لرزون شروع به باز کردن دکمه های مانتوم کردم..

- گوش کن ببین چی میگم یه آدرس برات میفرستم..تا ده دقیقه دیگه اینجا باش..

با دست لرزونم مانتوم و از تنم بیرون کشیدم..

خدایا بس نبود؟؟

اصلا منو میبینی؟؟

اصلا حواست به من هست؟؟

من دارم ذره ذره جون میدم...

خودت نجاتم بده..

خودت منو از این جهنم نجات بده..

‌‌

╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌

.

.

#فوتبالیست_خشن_من🍸

#𝑷𝒂𝒓𝒕_80

یـزدان

‌‌

نگاهمو به ساعت گوشی انداختم..

شهریار لعنتی کجا موندی پس؟!

‌برگشتم و با دیدن ساغری که آماده ایستاده بود لب زدم..

- بشین تا بیاد..

سر پا واینستا!!

حتی نگاهمم نکرد..

با اومدن اون زن ، از اتاق بیرون اومدم..

چشمامو بستم و سعی کردم نسبت به صدای هق هق های ساغر..

به لرز تنش..

به چشمای پر نفرتش..

نسب به همشون بی‌تفاوت باشم..

 

کاش میتونستم همه چیزو براش بگم‌‌..

کاش هیچ وقت پام به اون مهمونی کوفتی باز نشده بود..

کاش هیچ وقت وارد بازی اون مرادی کثافت نمی‌شدم تا عزیز دردونم انقدر زجر نکشه..

برای چند ثانیه ، لحظه‌ای که میخواست خودش رو از تراس پایین بندازه جلوی چشمام نقش گرفت..

حتی فکر به کاری که میخواست بکنه هم لرز به تنم مینداخت..

اگه نگرفته بودمش الان...

صدای نوتیف گوشیم که بلند شد از فکر بیرون اومدم..

پیام امیر رو برای بار دوم خوندم..

" کجا موندی یزدان؟؟

چیزی تا شروع برنامه نمونده..باید گریم شی.. دیر نکن"

‌‌

صدای جیغ ساغر که بلند شد ، گوشی از دستم افتاد و نگاه ترسیده‌ام خیره به در بسته موند..

دندونامو روی هم فشردم و قدمی به سمت در رفتم..

اشتباه کرده بودم؟؟

مواظبت از ساغر در مقابل مرادی به تنهایی سخت بود..

با یه بچه چیکار میکردم؟؟ 

چنگی به موهام زدم و سعی کردم خودمو قانع کنم..

- میبخشه..

ساغر منو می‌بخشه...

اون درک می‌کنه برای حفاظت از خودش بوده..

بعد همه این داستانا‌‌ دوباره‌‌..

دوباره که بچه دار شدیم میبخشه‌..

اره می‌بخشه...

‌‌

صدای هق هق های ساغر از اینجا هم به گوشام می‌رسید...

(🥲💔💔💔💔)