تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

سالیوان من- (چند پارتی ۱۷۱ تا ۱۸۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

به زودی میرسیم پارت ۲۰۰ تای این رمان این هفته🤌🏻💘

خب اینم از این حتما بخونیدش که خیلی قشنگه گرچه میدونم همتون میدونید😂❤️

خلاصه که بازم حتما برام دعا کنید چون صبح امتحان مستمر دارم 🥲💕

پس مایل به ادامه؟؛

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت171

به خودم اومدم و دیدم انقدر گریه کردم و اشکام روی نامه ریخته که کل کاغذ خیس شده بود...

آروم تاش کردم تا پاره نشه و با کلی احتیاط گذاشتمش داخل جیبم!!

آهی کشیدم از جام بلند شدم و همزمان با خودم گفتم:

+تو غلط میکنی منو تنها بزاری عسل خانوم!!

با گام های بلند به سمت داخل بیمارستان حرکت کردم که هنوز به در ورودی نرسیده بودم که خانوم مدیر هراسون اومد بیرون و با دیدنم با ترس گفت:

-کجایی تو دختر؟!

شوکه آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

+چ چ چیزی شده؟!

چادرشو رو سرش جا به جا کرد و گفت:

-وضعیتش خیلی بده باید معدش و شست و شو بدن!!

باباش کجاس؟! داره میاد؟!

از بغض فکم لرزید و گفتم:

+ز ز زنگ زدم د د دارن میان!!

مدیرمون دستپاچه بود و معلوم نبود میخواد چیکار کنه فقط آروم زیر لب گفت:

-خدا نجاتش بده!!!

دوباره باهم دیگه وارد بیمارستان شدیم و روی صندلی انتظار نشستیم!!!

یه ۲۰دقیقه گذشته بود که مامانم و بابای عسل با استرس وارد بیمارستان شدن که به محض دیدنشون از جام بلند شدم و با گریه دوییدم سمت مامان و بغلش کردم و بابای عسلم رفت سمت مدیرمون باهاش صحبت میکرد که مامان بوسه ای روی سرم زد و با گریه گفت:

-عسل کجاست؟!

هقی زدم و گفتم:

+دارن معده اشو شست و شو میدن!!!

مامان محکم تر بغلم کرد و سرشو سمت آسمون گرفت و گفت:

-خدایا خودت کمک کن!!

این بچه زندگی نکرد، خودت بهش رحم کن..

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت172

همراه مامان به سمت بقیه حرکت کردیم و روی صندلی انتظار نشستیم!!

مامانم تسبیح و از داخل کیفش در آورد و شروع کرد به ذکر گفتن!!

نیم نگاهی به پدر عسل انداختم که معلوم بود وضعیت خوبی نداره، هرچی باشه بچه اشه بزرگش کرده، نمیدونم چرا ولی دلم براش سوخت!!

گریه نمیکرد ولی حال خیلی بدی داشت هر از چند گاهی آهی میکشید و از استرس دستاش جوری میلرزید که هی سعی میکرد کنترلشون کنه اما نمیتونست!!

حس و حال همه بد بود فضا یه طوری سنگین بود که نمیتونستم توصیفش کنم و تنها چیزی که به گوشم میرسید و آرومم میکرد زمزمه زمزمه های ذکر مامانم بود!!

حدودا نزدیک 2ساعت طول کشید که بلاخره در اتاق باز شد و دکتر اومد بیرون!!

همه هراسون به سمتش رفتیم که بابای عسل به لکنت گفت:

-آقای دکتر حال دخترم خوبه؟!

دکتر مکثی کرد و نگاهی به هممون کرد که بعد رو به پدر عسل گفت:

-نمیدونم چطوری بگم!!!

به حالت التماس زار زدم:

+آقای دکتر تورو خدا بگید که حالش خوبه...

دکتر سرشو پایین انداخت و آهی کشید و گفت:

-همه تلاشمونو کردیم، متاسفانه سم به کل بدنش نفوذ کرده بود ، نمیشد نجاتش داد!!!

مکثی کرد و سرشو بلند کرد و نگاهی بهمون انداخت و گفت:

-خودتونم میدونید، به ندرت پیش میاد کسی بتونه نجات پیدا کنه...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت173

یه لحظه انگار دنیا رو سرم خراب شده بود!!

حس میکردم گوشام کر شده و هیچی و نمیشنوم...

بابای عسل دستشو روی سرش گذاشت و روی زمین نشست و شروع کرد به گریه کردن و محکم میزد روی سرش!!

باورم نمیشد دیگه عسل و ندارم ، باورم نمیشد خودشو کشته!!

چی تو اون زندگی بهش میگذشت که حاضر شد جونشو نادیده بگیره!!!

اشکام و با حرص پس زدم و آروم آروم به سمت در خروجی حرکت کردم ، چند قدم جلوتر نرفته بودم که مامانم بلند صدام کرد:

-پناه؟!

بدون اینکه جوابشو بدم به راهم ادامه دادم که دوباره صدام کرد!!

باز بی اعنایی کردم که دویید دنبالم و بهم رسید و دستمو گرفت و سر جام نگهم داشت و اومد رو به رو وایساد و گفت:

-کجا میری مامان؟؟

بدون اینکه چیزی بگم بهش زل زدم که با گریه گفت:

-حرف بزن مامان جان فدات شم!!!

نمیتونستم٫انگار قدرت حرف زدن نداشتم هیچی نگفتم که مامان تکونم داد و ادامه داد:

-دردت به سرم حرف بزن!!

دستمو روی گلوم گذاشتم و لب زدم:

+دارم خفه میشم…

بزار برم!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت174

امروز چهلم عسل و تو این مدت هنوز باورم نشده که دیگه پیشم نیست!!

ساعت 7غروب و مراسمش تموم شده بود به دور اطرافم نگاه کردم هیچکس نبود تنها کسی که هنوز سر خاکش بود من بودم!!!

بغض کرده یه قطره اشکم روی سنگ قبره عسل ریخت و با خودم گفتم:

+چقدر تنها بودی عسلی!!

حتی خانوادتم دوساعت بیشتر سر خاکت نموندن!!!

یه شاخه گل از رو خاکش برداشتم و همونطور که دونه دونه پر پرش میکردم براش شعر خوندم:

+بگو بگم با کی حرفامو!؟ با همه کل شق بازیام بازم داشتی هوامو…

این دنیا بدونِ تو برام تیره و تاره

چه شبایی از غم نبودنت پاچیدم تا صبح!!

آروم نمیکنه حال منو مورفینو قرص

رفتنت توی آسمونم خورشیدو کُشت…

رفتی اما حواست نبود، با خودت قلبو جونمو بُردی به کل!!

کاشکی میشُد، کاشکی میشُد

نمیشه تحمل این زندگی عادی بی تو!!!

دیدن جای خالیت منو از پا انداخت

میزنم هرشب تو تنهاییام حرف با عکسات؛))

قبول نمیکنه رفتنتو قبلم

حتی بگذره صد سالَم باز…

ندارم این روزا نیازی به آدما

دوست دارم بگیرم یه بیماری لاعلاج

که بیام وَرِ دِلِت بمونم تا ابد پیشت

از این دنیایی که زیادی به ما نساخت…

هِی زنگ میزدی میرسوندم دیر خودمو بِت

الان با چشای خیس باید بیام سرِ خاکِت….

با دستای لرزون آخرین گلبرگ و هم روی سنگ قبرش گذاشتم که یهو با دیدن انگشتی که روی خاکش نشست و مشغول فاتحه دادن شد سرمو بلند کردم!!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت175

همونطور به آدمی که جلوم بود نگاه میکردم و از تعجب داشتم شاخ در میاوردم...

این اینجا چیکار میکرد؟!

انقدر بهش نگاه کردم که بلاخره فاتحه خوندش تموم شد و سرشو بالا آورد و نگاهمون به هم گره خورد!!

همینطوری بِر و بِر نگاهش میکردم که لبخندی زد و گفت:

-حالت چطوره؟!

با لکنت گفتم:

+ش ش شما اینجا چیکار میکنی؟! 

تلخندی زد و نگاهی به سنگ قبر عسل انداخت و گفت:

-اومدم سر خاک کسی که نشونه گیری دقیق داشت!!

ته صداش یه بغض خاصی بود و ادامه داد:

-چقدر حیف شد که رفت...

دوباره گریه ام گرفت و با فک لرزون گفتم:

+راحت شد...

کیهان اومد کنارمو دستمو گرفت و گفت:

-ولی دختر کوچولوی مارو تنها گذاشت!!!

با حرفش لبخندی زدم که گفت:

-پاشو پاشو هوا داره تاریک میشه!!

من خودم میرسونمت...

از جام بلند شدم و خاک لباسمو تکون دادم و همزمان گفتم:

+نه ممنون به شما زحمت نمیدم خودم میرم

اخمی کرد و گفت:

-همین که گفتم میرسونمت..

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت176

تحکم خاصی تو صداش بود که ناخودآگاه مجبورم کرد دیگه روی حرفش حرف نزنم  

 

باهم از سرخاک بلند شدیم و روبهم گفت:

_ لباست خاکی شده!! اون سمت شیر آب هست بریم تمیزش کن

+ باشه 

باهم دیگه به سمت شیر آب رفتیم و بعد از اینکه خاک لباسامو تمیز کردم پشت سرش راه افتادم 

در جلویی ماشینو برام باز کرد و انگار یه جورایی داشت وادارم میکرد که کنارش بشینم

حرفی نزدم و نشستم ، بعد از بستن کمربندم ماشینو استارت زد و حرکت کرد

انگاری که دلش میخواست باهام حرف بزنه چون همش سوالای تکراری و بیخود میپرسید 

_ اگه گرمته کولر بزنم؟!

+ نه ممنون همینجوری خوبه

_ باشه 

کمی که گذشت دوباره گفت:

_ داشبوردو باز کن

+ برای چی؟!

+ بازش کن بهت میگم

با تردید در داشبورد و باز کردم که بیشتر بازار شام بود 

_ اون گوشه یه آب میوه هست بردار بخور 

+ ممنون میل ندارم

_ بخور خُنکه

انقد اشک ریخته بودم احساس میکردم آب بدنم خشک شده و واقعا تشنمه

دستمو به سمت آب میوه دراز کردم و برداشتمش..

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت177

هنوز یه قلپ ازش نخورده بودم که کیهان گفت:

-حواسم بهت بود...

یخورده از آبمیوه پرید توی گلوم و تک سرفه ای کردم و گفتم:

+بله؟!

برگشت سمتمو مهربون نگاهم کرد و گفت:

-دیدم از همه بیشتر سر خاک عسل گریه میکردی!!

با بغض سری به نشونه ی تایید تکون دادم که ادامه داد:

-خودم مراقبتم تا حالت خوب شه!!!

تلخندی زدم و گفتم:

+جای خالیه عسل تا آخر عمرم توی زندگی من درد میکنه!!

کیهان همونطوری که به رو به روش خیره بود سری تکون داد و گفت:

-نگفتم کاری میکنم فراموشش کنی..

مکثی کرد و ادامه داد:

-کاری میکنم که کمتر اذیت شی!!

شونه ای بالا انداختم و مشغول خوردن ادامه ی آبمیوه ام شدم که کیهان باز گفت:

-خودم جاشو میگیرم!!

میشیم سالیوان و مایک دیگه، مگه نه؟!

این روزا شدیدا به یکی نیاز داشتم که کنارم باشه باهاش حرف بزنم درد و دل کنم، من به جز عسل دوست دیگه ای نداشتم و الان که رفته بود خیلی تنها شده بودم...

حالا که کیهان پیشنهاد داده رفاقتمون صمیمی تر بشه بهتره قبول کنم...

با حرفش لبخندی زدم و گفتم:

+آره،موافقم!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت178

کیهان لبخند گشادی زد و ماشین و بغل خیابون نگه داشت و گفت:

-همینجا بمون تا بیام...

بدون اینکه چیزی بگم به حرفش گوش دادم و بقیه ی آبمیوه امو خوردم...

همونطوری داشتم به روبه روم نگاه میکردم که صدای زنگ گوشی کیهان بلند شد

ناخواسته نگاهم سمت گوشیش که روی صندلیش بود افتاد اسمش یه جوری خاصی سیو شده بود و نتونستم بفهمم کیه...

ناخودآگاه حالم یه طوری شده، کی میتونست باشه؟! آدم اسم دوست دخترش و اینطوری سیو میکنه دیگه!!

انقدر به صفحه ی گوشیش نگاه کردم تا بلاخره قطع شد و بکگراند کیهان که عکس خودش بود بالا اومد!!!

دوباره به روم خیره شدم و که چند لحظه بیشتر نگذشته بود که کیهان اومدم داخل ماشین نشست و همزمان گفت:

-ببخشید منتظر موندی!!

لبخندی زدم ک گفتم:

+نه خواهش میکنم!!

فقط میشه بی زحمت زودتر بریم...

کیهان فوری سری تکون داد و ماشین و روشن کرد و با تمام سرعت روند سمت خونه ی ما!!!

یه یه ربعی تو راه بودیم که بلاخره این مسیر کوفتی سپری شد و رسیدیم!!

کیهان میخواست بره تو کوچه که با ترس گفتم:

+همینجا نگه دارید مرسی!!!

کیهان تک خنده ای کرد و گفت:

-اوه راست میگی حواسم نبود!!!

ماشین و کنار کوچه امون نگه داشت که گفتم:

+مرسی خیلی زحمت کشیدید..

اومدم درو باز کنم پیاده شم که گفت:

-یه لحظه وایسا...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت179

برگشتم سمتشو سوالی نگاهش کردم که لبخندی به قیافه ی متعجبم زد و گفت:

-دفعه بعد کی میبینمت؟!

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

+نمیدونم، هر وقت فرصتش پیش بیاد!!

ماشین و خاموش کرد و دستمو گرفت و محکم گفت؛

-نه دیگه نشد

فرصت پیش بیاد نه ، باید فرصت بسازی

میخوام زیاد ببینمت، خیلی زیاد…

لبخندی زدم و گفتم:

+باشه ببینم چی میشه!!

چشمکی بهم زد و خندون گفت؛

-برو مراقب خودت باش

شب زنگ میزنم بهت…

سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم و کیهان هم ماشین و روشن کرد و حرکت کرد

یه لحظه یاد اون روز افتادم که آخرین قرارمون بود دقیقا همینجا پیاده شدم و کیهان برای همیشه باهام خداحافظی کرد

چیشد الان که دوباره مسیرمون بهم خورده!!

نمیدونم چطوری توضیح بدم، انگار همه چی دست به دست هم داده بود که ما بهم نزدیک شیم!!

شما به سرنوشت های گره خورده اعتقاد دارید؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت180

تو همین فکرا بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد!!

فوری از فکر در اومدم و با تصور اینکه کیهان زنگ زده  گوشیم و از کیفم در آوردم و کاملا حدسم درست بود!!!

انگار همه چی داشت تکرار میشد اما اینبار با تفاوت اینکه برای همیشه ازم خدا حافظی نکرد...

فوری تماس و وصل کردم و جواب دادم:

+الو؟!

یه خنده ای همیشه ته صداش بود جوری که حرف زدنش و خیلی جذاب میکرد گفت:

-خانوم کوچولو باز که موندی!!

لبخندی زدم و گفتم:

+درسته، الان میرم خونه!!!

مهربون گفت:

-برو مراقب خودت باش!!

باشه ای زیر لب گفتم و اومدم خداحافظی کنم که گفت:

-شعر بخونم واست؟!

فوری بدون هیچ فکر و منطق بیخودی گفتم:

+آره میشه؟!

-معلومه که میشه!!

مکثی کرد و ادامه داد:

-خب تو برو سمت خونه که منم برات آهنگ بخونم!!

آروم آروم با تو کوچه قدم میزدم که کیهان تک سرفه ای کرد و شروع به خوندن آهنگ مورد علاقه ام کرد:

-نازتو میخرم تمام،میشه مگه انقدر همه بنظر نیان؟!

همه چیو میزنم رو هم، از نسخی یه نفر درام...

نازتو میخرم گرون، به عطرت میگم رو پیرهنم بمون

....

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

(اینم چند پارت زیبا تقدیم به نگاهتون🤌🏻❤️‍🔥)