تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

عروس نحس- (چند پارتی ۳۶۱ تا ۳۷۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

اینم از قشنگ ترین رمان وبلاگم💕

(رک بگم این رمانو خیلی بیشتر از بقیه ی رمانا دوست دارم چون همه چیز از همین رمان شروع شد و کسایی ک از اول با این وبلاگ بودن اینو خیلی خوب میدونن😂❤️)

زیاد تایپ نمیکنم حتما بخونیدش❤️‍🔥

پس مایل به ادامه؟؛

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۶۱

#فصل_۲ 

 

 

فک توماج اونقدر تحت فشار بود که میترسیدم با یه فشار دیگه خرد بشه.

تک خنده ی پر حرصی کرد و رو بهم گفت:

-نگفته بودی برای خرید عروسی میای!

گلوم خشک شده بود و نمیدونستم دقیقا باید چی بگم.

تمام تنم میلرزید و باز معده م بهم می‌پیچید. 

مامان خنده دستپاچه ای کرد و گفت:

-برای چی باید به شما بگه آخه؟

دیگه امورات خاتون به شما ربطی نداره 

توماج سری تکون داد و قبل از اینکه حرفی بزنه آقا بهرام جلو اومد.

درست روبرو وایساد ،انگار می‌خواست قدرت نمایی کنه و بگه این دختر مال منه.

اما قد و قامت توماج کجا و قد آقا بهرام کجا.

با اینحال سینه به سینه ی توماج وایساد و محترمانه گفت :

-ببخشید، خرید ما ربطی به شما نداره

  انگار  فراموش کردید که برادرت فوت کرده

اجازه این خانوم الان دست خانواده خودش و منه که قراره زنم بشه

توماج به یقه ی آقا بهرام چنگ زد و توی صورتش غرید :

-میخوای ربطش و بهت نشون بدم؟

مشتش بالا رفت و توی صورت آقا بهرام فرود اومد.

یهو همه چیز بهم ریخت،انگار همه منتظر دعوا بودن  که دور مون شلوغ شد.

آقا بهرام که در برابر توماج زوری نداشت سکندری خورد و به عقب پرت شد .

اما این مامان بود که فورا خودش رو وسط انداخت، توماج رو به عقب هل داد و گفت:

-حد و حدودت و بدون پسرم

خاتون دیگه عروس شما نیست

این خبر به گوش آقاش برسه خون به پا میکنه

حالا هم برو شر و بخوابون مادر

ما برای امر خیر اومدیم نه شر و دعوا 

برو پسرم...

نذار به حاجی زنگ بزنم

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۶۲

#فصل_۲ 

 

 

توماج عصبی بود.

منم ترسیده و وحشت زده.

خبر به گوش بابام میرسید معلوم نبود چه بلایی سرم میاد.

توماج نفس پر حرصی کشید،ازش توقع عصبانیت و کار غیر معقول نداشتم.

چون همیشه با سیاست رفتار میکرد.

دستی به پیشونیش کشید و گفت:

-یه لحظه عصبی شدم،شرمنده!

رو به آقا بهرام ادامه داد:

-زن داداشم ناموس خودمه تا ابد

ببینم اشک شو در آوردی بلای بدتری سرت میارم

آقا بهرام خون دماغش رو پاک کرد و با همون آرامش گفت:

-به جای ۲ تا برادر فکر میکنم ۳ تا داره

شما هم یه فکری واسه اعصابت کن برادر من

توماج باز معذرت خواهی کرد و رفت.

بدون اینکه بهم‌ نگاه کنه.

انگار اتفاقی نیفتاده.

ولی خودم خوب میدونستم چه آتیشی توی وجودش انداختم.

آقا بهرام خودش رو زود جمع و جور کرد و دیگه حرفی در مورد توماج زده نشد اما مامان اون بازی رو قبول نکرده بود.

نگاه های گاه و بیگاهش خط و نشون می‌کشید.

چند ساعتی تمام بازار رو گشتیم و بالاخره  مامان آقا بهرام گفت:

-مادر،منکه از پا افتادم

یه جا بریم ناهار بخوریم

دیگه من پیرزن و چرا آوردید 

خودتون می‌رفتید خرید 

فقط جلوی دست و پاتون و گرفتم

مامان چادرش رو مرتب کرد و گفت:

-نفرمایید حاج خانوم

بدون شما که صفا نداشت

روی صندلی های رستوران که جاگیر شدیم فاطمه کنار گوش مامان چیزی گفت و مادرم جواب داد:

-باشه مادر...فقط زودتر بیاید

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۶۳

#فصل_۲ 

 

 

فاطمه دستم رو گرفت و از پله ها پایین رفتیم.

منم احتیاج داشتم به بهونه دستشویی چند لحظه ای از اون جمع دور شم.

آقا بهرام بهم فضا نمی‌داد و سعی می‌کرد به هر بهونه ای بهم نزدیک بشه.

عذاب وجدان داشت خفه م میکرد،نمیدونستم چطور باید به همچین مرد محترمی بفهمونم دلم جای دیگه ست.

حتی اگه میگفتم و خاستگاری بهم می‌ریخت هم فایده نداشت.

چون پدرم یه مرد دیگه رو برام پیدا میکرد.

بی حوصله با فاطمه رفتم و وارد سرویس شدیم.

بازار قدیمی مثل پاساژ های تازه ساخت قسمت مردونه و زنونه ش جدا نبود.

فقط خداروشکرمیکردم که تمیز بود و بوی بدی نمیداد.

 اما هنوز وارد توالت نشده بودم که حضورش رو درست پشت‌ سرم حس کردم.

خودش بود.

توماج.

عطرش رو هم اگه نمی‌شناختم هیبت مردونه ش که روم سایه انداخته بود رو خوب میشناختم.

آب دهنم رو قورت دادم و فاطمه نگاهی به جفت مون انداخت و گفت:

-من چیزی ندیدم!

و بعد وارد یکی از توالت ها شد.

توماج هم بدون هیچ نرمشی بازوم رو گرفت و از پله ها بالا رفتیم.

و بعد داخل انباری کوچیکی که وسائل نظافت و نگهداری میکردن هلم دادم.

وارد اون فضای کوچیک شدیم.

وادارم کرد روبروش وایسم.

به موهام از روی شال چنگ زد و سرم رو با خشونت به طرف بالا گرفت.

فکم رو چنگ زد و غرید:

-به من نگاه کن !

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۶۴

#فصل_۲ 

 

 

قلبم براش تند و پر صدا میکوبید. 

برای قد بلندش. 

برای دستای مردونه ش که بند چونه م شده بود.

برای سگرمه های درهمش و فک منقبض شده ش. 

هر بار که میدیدمش عاشق تر میشدم.

وقتی امر کرد و چشمام رو بهش دوختم دندون روی هم سابید و سرش رو پایین آورد. 

درست روبروی صورتم غرید :

-من با تو چکار کنم دردسر؟

نمیدونستم چی تو خودم دیدم که پر از دلتنگی لب زدم:

-بغلم کن...

ابروهاش با تعجب بالا پرید،توقع همچین حرفی رو نداشت.

نیشخندی زد و گفت:

-بغلت کنم؟ 

الان باید رو زانوم خمت کنم و اونقدر ... تا بفهمی دنیا دست کیه!

نکنه فکر کردی بی غیرتم که هِلِک و تِلِک بلند شدی اومدی خرید عروسی؟

بغض که تو گلوم نشست و دیدم تار شد چند بار پلک زدم و پرسیدم:

-خب میگی چکار کنم؟

چاره دیگه ای دارم؟

-بذار بیام خاستگاری 

یا خودت فرار کن

بیا خونه خودم تا کارای رفتن اوکی شه

چونه م رو از دستش بیرون آوردم و به گوشه شالم چنگ زدم:

-دلت خوشه یا متوجه موقعیت مون نیستی؟

بیای خاستگاری؟

مامانت مگه همون اول بعد از مراسم داریوش  واسه بابام خط و نشون نکشید 

مگه بهش نگفت راضی نیست من عروس تون بشم؟

تنها هم بیای که بابام رات نمیده!

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۶۵

#فصل_۲ 

 

 

حرفام قلب خودم رو به درد می‌آورد.

من دلم می‌خواست زنش بشم.

دلم می‌خواست مثل داریوش با خانواده  بیاد خاستگاری.

بیاد پیش بابام و بگه که دخترت و میخوام.

اما مادرش اولین مانع بود.

بعدش، تیپ  و قیافه و طرز فکر خود توماج دومین مانع.

بابام به مرد جین پوش و امروزی دختر نمیداد.

به قول خودش قرتی جماعت زن نگه دار نیستن.

واسم شوهری مثل داریوش و آقا بهرام می‌پسندید.که مرد خانواده باشن.

موانع سر راه مون یکی دو تا که نبود.

نفس لرزونی کشیدم و اینبار پر بغض گفتم:

-اگه فرار کنمم بابام پیدام میکنه

اونقدر دوست و آشنا تو جاهای مختلف داره که ۳ سوت میفتی پشت میله های زندان

تو هنوز بابام و نشناختی

دوستاش از خودش خطرناک ترن

هر کدوم به یه جایی وصلن

میفهمی چی میگم؟

ترس و دلهره هام که یکی ۲ تا نیست

من نمیخوام بلایی سرت بیاد

توماج دستاش و توی هوا تکون داد و گفت:

-آخرش که چی؟

باید فرار کنی یا نه؟ اون موقع میفهمن

-آخرش فرار میکنم ولی وقتی کارای رفتن جور بشه

از ایران که رفتیم بعدش اگه بفهمن مهم نیست چون دست شون نه به تو میرسه 

نه به من

برای همین تا لحظه آخر تحمل میکنم

در ضمن...

سر جلو کشیدم و با حرص ادامه دادم:

- اگه به آقا بهرام چیزی بگی و دیگه نیاد خاستگاری بابام یکی دیگه رو برام پیدا میکنه

البته بعد از یه کتک مفصل و زندانی شدن

پس کله خرابی نکن

لطفا بذار این چند روزه بی دردسر بگذره!

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۶۶

#فصل_۲ 

 

 

با فاصله یه پلک زدن،یه دم گرفتن،یه ضربان نیمه جون  فرو رفتم توی بغلش.

اونقدر سریع دست انداخت تو گودی کمرم و من رو چنان تو آغوش گرفت که فرصتی برای کاری نداشتم.

انگار نمیشد ما رو از هم جدا کرد.

دست دیگه ش رو پشت گردنم گذاشت و سرم رو به قفسه سینه ش چسبوند:

-میشنوی؟ 

واسه تو اینجوری میزنه 

واسه توئه دردسر 

وای به اون روزی که مال کس دیگه ای شی

به جون خودت که میخوام دنیاش نباشه خون به پا میکنم 

بغضم وسط لبخندی که روی لبم نقش بسته بود شکست.

چقدر عزیز بود.

چقدر میخواستمش:

-یعنی میشه یروز بهم برسیم؟

دلم برات تنگ میشه

مخصوصا شبا که...

هق زدم و حرف زدم.

اشک ریختم و دلتنگی کردم.

نم اشک نشست رو گونه هام و براش از غصه هام گفتم.

دستش که زیر چونه م نشست و سرم رو بالا گرفت نفسم میون سینه م به تقلا افتاد.

لب هاش روی پلک های خیسم نشست و عمیق بوسیدم:

-یکم دیگه تحمل کنی مال خودم میشی

میبرمت یجا که دست هیچ کس بهت نرسه

انگشت کوچیکم رو بالا گرفتم و با لبای آویزون گفتم:

-قول؟

-قول!

انگشت کوچیکش که دور انگشتم پیچید و ...

بوسید،عمیق و دیوانه وار.

حتی صدای فاطمه هم نتونست جدامون کنه:

-آبجی ؟...بجنب شک میکننا

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۶۷

#فصل_۲ 

 

 

توماج اما دست بردار نبود.

به کارش ادامه داد،انگار خیلی دلتنگ بود .

سیرمونی هم نداشت.

لب های بیچاره م ...  و بعد... عمیقی روش میکاشت.

اگه به من بود تا ابد همونجا میموندم و اجازه میدادم همینجوری ادامه بده.

خیلی طول کشید تا بالاخره دست از . برداشت.

پیشونی به پیشونیم چسبوند و جذاب و مردونه تو گلو خندید:

-ببین مجبورم کردی کجا ببو.ت لعنتی!

تک خنده ای کردم و گردنش رو بوسیدم و دماغم رو به زیر چونه ش کشیدم:

-ما خاطره های زیادی داریم واسه بچه هامون تعریف کنیم

فاطمه دوباره به در کوبید و اینبار غر زد:

-آبجی من رفتما...دارید چکار میکنید؟

توماج پیشونیم رو بوسید و دستش به طرف دستگیره رفت و کنار گوشم زمزمه کرد:

-برو جوجه...برو به وقتش رفع دلتنگی میکنیم

برای آخرین بار دستام رو محکم دورش پیچیدم و دماغم رو زیر کت چرمیش فرو کردم.

عاشق عطر تنش بودم،عطری که با گرون ترین ادکلن های دنیا هم عوضش نمیکردم.

یه نفس عمیق کشیدم و با آرامش چشمام رو بستم.

اما نمیدونستم این آرامش موندگار نیست و آخرین باریه که توماجم رو میبینم.

نمیدونستم دست سرنوشت بازی دیگه ای برامون نوشته.

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۶۸

#فصل_۲ 

 

 

برگشتیم به رستوران و گارسون سفارش ها رو آورد.

ناهار رو توی سکوت خوردم.

مامان و طلعت خانوم  حرف میزدن،فاطمه و آقا بهرام هم گاهی چیزایی میگفتن فقط من بودم که بی میل بودم.

حرفی برای زدن نداشتم.

انگار توی حباب نازکی زندگی میکردم،نفس میکشیدم و  دلتنگی بهم هجوم می‌آورد.

دلم توماج رو میخواست.

دستام هنوز بوی عطرش رو میداد،کاش دانشمندا چیزی اختراع میکردن تا عطر تن رو هم میشد ذخیره کرد.

مثل انرژی خورشیدی.

برای روز مبادا.

برای روزی که دیگه نمیتونستم با دلتنگی  سر کنم.

بعد از ناهار دوباره خرید شروع شد.

لباس روز عقد رو کرمی انتخاب کردن اما خیلی با سلیقه من فرق داشت.

حتی مهم نبود چیزی رو برام خریدن دوست ندارم.

اما وقتی نوبت به خرید حلقه رسید جونم بالا اومد.

حلقه ی داریوش رو با اشاره مامان در آوردم ،تنها چیزی که ازش به یادگار داشتم.

توی کیفم گذاشتم و با چشم غره های مامان حلقه جدید نشست روی انگشتم.

اما انگار حلقه رو دور  گلوم بسته شده بود.

نمیتونستم نفس بکشم.

داشتم خفه میشدم.

اون انگشت باید حلقه ی توماج رو می انداختم نه هیچ مرد دیگه ای رو.

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۶۹

#فصل_۲ 

 

 

شب که به خونه برگشتیم مامان گزارش لحظه به لحظه بازارگردی و خرید رو به بابا داد جز قسمت توماج رو که ماهرانه سانسور کرد.

اونم خوب میدونست بابا اگه ماجرای توماج رو بفهمه اوضاع بهم میریزه.

دلم عجیب شور میزد و همین باعث میشد حالت تهوع بگیرم.

به بهونه خستگی بدون اینکه شام بخورم به اتاقم برگشتم و روی تخت دراز کشیدم.

دستام رو روی صورتم گذاشتم تا ته مونده عطر توماج رو نفس بکشم.فقط همون بوی نیمه جون می‌تونست ارومم کنه.

اونقدر دست هام رو نفس کشیدم که نفهمیدم کی خوابم برد.

توی خواب هم توماج رو میدیدم.

نزدیک بهم وایساده دستاش رو باز کرده بود،لبخند پر بغضی زدم و به طرفش دوییدم تا خودم رو توی بغلش پرت کنم اما هر قدمی که بهش نزدیک میشدم  اون دو قدم ازم دور تر میشد.

خواب آشفته میدیدم و دلم گواه خبر بد میداد.

حال اون روزام شبیه برزخ بود،شبیه جهنمی که توی ۱۸ سالگی تجربه میکردم. 

وقتی توماج از بلندی به طرف پایین پرت شد با جیغ خفه ای از خواب پریدم.

وحشت زده به اطراف نگاهی انداختم.

 توی اتاقم بودم،روی تخت خودم و همه ی اون چیزایی که دیدم خواب بود.

ولی چنان فشار عصبی بهم وارد می کرد که دلم پیچ میخورد.

با حالت تهوع وحشتناکی از تخت پایین پریدم ،از اتاق بیرون زدم و همون طورکه عق میزدم وارد توالت شدم.

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۷۰

#فصل_۲ 

 

 

عق زدم و عق زدم.

اون روزا چیز زیادی نمیتونستم بخورم اما همونم بالا میاوردم.

دیگه جونی توی تنم نمونده بود.

مامان ضربه ای به در زد و گفت:

-باز داری بالا میاری؟

دور دهنم رو با دست پاک کردم و بی جون جواب دادم:

-آره...

چند لحظه سکوت کرد و اینبار با لحنی که دلشوره توش موج میزد ضربه بلند تری به در زد:

-در و باز کن ببینم چه خاکی تو سرم شده

چشمام سیاهی می‌رفت، نفسی برای حرف زدن نداشتم، با اینحال گفتم:

-خوبم...الان میام

اما مامان دست بردار نبود، با عصبانیت دوباره به در کوبید:

-گفتم باز کن ببینم چه غلطی کردی

حرفاش عجیب بود.

این چند روزه که اصلا رفتار بدی باهام نداشت،نمیفهمیدم چی میگه.

به پاهای بی رمقم تکونی دادم و به کمک دیوار بلند شدم.

حتی توان بحث کردن باهاش رو نداشتم.

در رو که باز کردم داخل اومد و نگاهی به توالت خالی و تمیز انداخت و بعد نگاهش توی صورتم چرخید.

بازوم رو محکم گرفت، تکون شدیدی به بدن سستم داد و با دلشوره ی عجیبی گفت :

-چرا هر روز بالا میاری؟

راستش و بگو

روی لبام زبون کشیدم و ناباور گفتم:

-خب...گفتم که...معده م...

-حرف الکی نزن بچه جون

من خودم این درسا رو قبلا خوندم

حالا تو داری منو گول میزنی؟

نگاهم توی چشماش چرخید و در حالیکه چیزی از حرفاش نمیفهمیدم گفتم:

-چی میگی مامان؟

درس چی؟

-از اون پسره جواَلق حامله ای، اره؟

آره دیگه...والا وسط بازار اونجوری واست سینه چاک نمیداد

(خیلی دوست دارم زودتر ادامشو براتون بزارم..)