دانشگاه دیوونه ها (چند پارتی)
سلام خوبید
اومدم با ادامه رمان
و
و
و
و
و
و
یه خبر دارم براتون🤨
یه رمان جدید هم قراره بارگذاری بشه 😁🥳
اسمش؟
خب چیزه
چیز
قول بده نخندی😁
قول دادیااااااا 🤨
اسمش <<مگس>>
میدونم
میدونم
اسمش یه جوریه
ولی خیلییییییییییییییی رمان باحالیه 😆
توصیه میکنم حتما بخونید
خب خب
حالا بریم سراغ رمانمون
مایل به ادامه؟!
#پارت_41
بیسیمو ب دست گرفتم اینبار شروع کردم ب خوندن اهنگ)با من میرقصی..تهُی-سامی
بیگی(
من: اومدی تو زندگیم منم برات کم نزاشتم
نیمه گمشدمی چشم ازروت برنداشتم
چشمات اسمونه بغضت ابره اشکات بارونه حتی باشه ی قطره
ی صورت فرشته با چشمای شیطون
میگی منو میخوای منم میگم ای جون ای جون شیطون
با من میرقصی وقتی میرقصی من ازت خوشم میاد ب دلم نشستی
بامن میرقصی ی جوری میرقصی من ازت خوشم میاد ب دلم نشستی
باورش سخته فوق العادس دارن نشون میدن هرلحظه مارو بادست
باورش سخته ما چقدر تکمیلیم خیلی وقته تو ی تقدیریم
دلو بده دلو بده تو بغلم قرو بده
برقص ب سازم اون کمرو عقب جلو بده
)همه با جیغو دست همراهیم میکردن..خودمم موقع خوندن میرقصیدم کمی..شروین داشت
فیلم میگرفت(
داره میره داره میره قلبم پیشش گیره
هرجا بره مال منه پس مهم نیست کی پیشش میره
بعد از تموم شدن این اهنگ خواستم بازم بخونم ک خلبان گفت ب فرودگاه نزدیک میشیم.
منم بعد تشکر بابت همراهیه همه رفتم سرجام.
شروین:دختر تو بینظیری..فکرشم نمیکردم بتونی
پرستو:تو دیوونه ای ترمه همین
سهراب:من ک ی پسرم گاهی اوقات ب اندازه تو دلو جرئت ندارم.
در جواب حرفاشون لبخندی زدمو گفتم:ما اینیم دیگ
#پارت_42
شروین:فکر کن این فیلمو زنعمو ببینه چیکارت میکنه؟
-من میگم پیشنهاد تو بود دیگ
-عه پس فیلمو نشون میدیم بعد فرار میکنیم.
بعد از اینک تو فرودگاه بندرعباس پیاده شدیم خیلی از ادمای تو هواپیما اومدن سمتم و
هرکدوم ی جمله گفتن:
دختر خیلی باحالی
کارت درسته
ایول خیلی خوش گذشت
ایکاش بیشتر بود
اگ باز همو ببینیم خوبه
دستت طلا خاطره خوبی شد
منم در جواب حرفاشون با لبخند ازشون خداخافظی کردم.
با پرسوجو ب سمت بندر رفتیم تا اونجا با کشتی ب کیش بریم.
ب پیشنهاد من ی کشتی کوچیک گرفتیم تا خودمون راحت باشیم. اگ کشتی اروم میرفت
ی سه ساعتی طول میکشد تا جزیره ک ماگفتیم اروم برونه.
چهار نفر تو کشتی بودن:
ملبان..اشپز..کمک ملبان..خدمتکار ک اسمش قباده ی پسر سیاه پوست همسن
شروین..خیلی لحجش بانمکه..
خدارو شکر عادت نداشتم ک دریا زده بشم..پس با خیال راحت رفتم لبه کشتی ب تماشای
دریا ایستادم..
کمی بعد حضور کسیو احساس کردم..رومو برگردوندم..
سهراب بود...
#پارت_43
بدون اینک چیزی بگم دوباره ب دریا نگاه کردم.
سهراب:خوب خودتو تو هواپیما نشون دادی واس جلب توجه.
-چی؟ تو فکر کردی من همچین ادمیم؟
-بااینکارت مطمئن شدم.
-بفهم داری چی میگی
-دروغ میگم؟دختری ک بین ۶۰۰ نفر ادم میرقصه،کار دیگ ای ب غیر جلب توجه میشه
اسمشو گذاشت؟
ساکت شدم..راستش ب این فکرنکردم ک چندنفر ممکنه مثل سهراب فکر کنن.
من:فکر کردم تو این مدت منو شناختی..میدونی ک دختری نیستم ک محتاج نگاه پسرا
باشم.
-پس چرا اونکارا کردی؟خیلی ها راجبت جور دیگ ای فکر میکنن.
-اولا ب خاطر شرط شروین بود..دوما من ب حرف مردم اهمیت نمیدم..سوما اینکار فقط
برای سرگرمی بود...
دهنشو بازکرد چیزی بگ ک گفتم:هیچی نگو..انتظار نداشتم تو راجبم اینطوری فکر
کنی..من اگ میخواستم جلب توجه کنم خیلی موقعیت های بهتر وجود داشت..واقعا ک..
دیگ چیزی نگفت منم برگشتم ک برم اما طی ی فکر احمقانه برگشتم و سهرابو ک ب لبه
کشتی تکیه داده بود هُل دادم سمت اب..اونم ک غافلگیر شد بدون مقاومت افتاد تو
دریا..شالاپ صدای اب اومد..
دادزدم:این واس این بود ک دیگ فکرای بیخود دربارم نکنی..
از این بابت خیالم راحت بود ک غرق نمیشه..پرستو گفته بود شنا بلده..
بی توجه ب اینک وسط اب افتاده داره منو تهدید میکنه ب سمت داخل کشتی رفتم...الهٰی
کوسه بخورتت..یا عروس دریایی برقیت کنه..یا گیر هشتپا بیافتی...
تو یکی از اتاقا با گوشیم سرگرم بودم ک یهو در بازشد و شروین گفت:ترمه تو خجالت
نکشیدی؟
#پارت_44
اخه مگ بچه ای؟ این چ کاری بود؟
-راجب چی حرف میزنی؟
-خودت خوب میدونی..اخه چرا پرتش کردی تو اب؟
زدم زیر خنده گفتم:وای شروین نبودی قیافشو ببینی..عین اب هندوانه شده بود..لباسشم
قرمز بود..ولی حقش بود..با من بد حرف زد..
-من کاری ب حرفاتون ندارم..اگ غرق میشد چی؟
-چون میدونستم شنا بلده پس مشکلی نبود ک بندازمش..
خواست چیزی بگ ک گفتم:اووو چ عین مامان بزرگا نصیحت میکنه منو..حالا بابا گفت
مراقبم باش جَوگیر شدی..
-نخیرم..حداقل میزاشتی پامون ب جزیره باز شه بعد..الان هیچی نشده پسره رو از
مسافرت باما پشیمون کردی..
-از خداشم باشه..من ب هرکسی افتخار ازار و اذیت نمیدم.
خندیدو گفت:از دست تو.
رفتم بیرون ک دیدم لباساشو عوض کرده و باحوله سرشو خشک میکنه..نگاش ک ب من
افتاد با خشم ب من نگریست..خواستم زبون دربیارم ولی گفتم بیخیال یهو دیدی دنبالم
کرد..حالا کم مونده تو کشتی بدو بدو راه بندازیم.
)از زبون سهراب(
یک ساعتی از افتادنم تو دریا میگذشت...عه عه دختره..لا اله الله..فسقلی منو با این هیبت
انداخته تو اب...شیطونه میگ..چی میگ؟؟...شیطونه کجایی؟؟...بگو چی میگی یادم
رفت...بله مثل اینک از اتاق فرمان اشاره میکنن شیطونه جلو ترمه کم اورده..جلل خالق..
تو فکر بودم ک چ بلایی سرش بیارم تا ادب شه؟
نگاه توروخدا بااینکاراش باعث میشه منم عین بچه ها کارشو تلافی کنم..هرچند ی سرگرمی
هم برام محسوب میشه..با یاداوری کاراش لبخندی رو لبم نشست..چقدر اونروز ازاینک
جزومو دستکاری کرد عصبانی شدم..ولی کاری نکردم خب میدونم تلافی کار خودم بود ک
مانتوشو رنگی کردم...
#پارت_45
بعضی اوقات گیج میشم ازاینک چرا در برابرش تسلیم میشم؟؟ چرا دوس دارم بیشتر
باهاش برخورد داشته باشم؟حتی اگ با اذیتاش باشه..
اوه خدا اونروز ک از درخت افتاد پایین..قلبم رفت تو شرتم...ب سرعت بغلش کردم تا
اسیب نیفته ولی ازاونور خودم اذیت شدم..چون بزور خودمو کنترل کردم تا نبوسمش..برای
اینک شک نکنه بهش گفتم دستوپاچلفتی..
با یاداوری اونروز ی لبخند گنده زدم ک با صدای قبُاد از فکر بیرون اومدم:ها برا خودت ج ک
میگی میخندی؟بوگو مُنمُ بخندُم.
پسر خوبی بنظر میومد..
گفتم:ن قباد تو فکر بودم..اون چیه دستت؟
ب شیشه تو دستش ک انگار ی چیزی توش بود اشاره کردو گفت:ای خرچنگه...لب
ساحل بود..منم گرفتمش...قِشنگه نه؟؟
با دیدنش چشمام برق زد...فکری از ذهنم گذشت..میدونستم کارم ریسکه ولی خوب می
ارزید..
-این خرچنگ خوشگلتو بهم قرض میدی؟
با تعجب گفت:خرچنگ ب چ کارته؟!
-تو بده..باز بهت پس میدم..سالم سالم..
-باش بفرمو
شیشه رو از دستش گرفتم و یدونه از اون لبخند شیطانی ها زدم..ها ها ها
رفتم سمت اتاقی ک ترمه اونجا بود...اروم سرک کشیدم..بهله خانوم خواب تشریف
دارن..کرِمشو میریزه بعد اینک تخلیه انرژی شد میخوابه..
ب صورتش نگاه کردم..حتی توخوابم شیطنت از قیافش معلومه...نگام رفت پایینتر سمت
گردنو شونه هاش...هووووف دختر چرا تو کشتی با تاپ میخوابی اخه؟
پوست خوشرنگش بدجوری چشمک میزد برای...
سرمو تکون تا ازاین فکر بیرون بیام...بیخیال پسر...تو برای کار دیگ ای اینجایی..
خب خب چطور بود 🫂😆💕