سالیوان من- (چند پارتی ۱۳۱ تا ۱۴۰)
اینم چند پارت زیبا تقدیم به نگاهای جذابتون🤌🏻💕
حتما و حتمااااااا بخونیدش-
به زودی عکس شخصت هارو هم اگه بتونم میزارم💘
پس مایل به ادامه؟؛

سالیوانمن🧸✨
#پارت131
کلید انداختم در و که باز کردم با اولین نفری که رو به رو شدم پیمان بود!!!
خوشتیپ کرده بود و معلوم بود داره میره دیت چون کیفش کوک بود!!
با دیدنم خندون گفت:
-به خواهر خوشگلم چطوره؟!
خوشحال بودم ولی حوصله ی پیمان و نداشتم حقیقتشو بخوام بگم هنوز دلم باهاش صاف نشده بود...
لبخندی زدم و بدون اینکه چیزی بگم پله هارو بالا رفتم که یهو پیمان گفت:
-راستی پناه؟!
سرجام وایسادم و ناخودآگاه ترس بدی به جونم افتاد، یعنی چی میخواد بگه؟!
با ترید برگشتم سمتشو گفتم:
+جان؟!
چند قدم اومد جلوتر و گفت:
-تو مدرسه ی عفت میری دیگه آره؟!
کنجکاو نگاهش کردم و گفتم:
+آره چطور؟!
تک خنده ای کرد و گفت:
-ایول!!
بهت زده گفتم:
+چرا میپرسی؟!
با همون خنده ادامه داد:
-هیچی بیام خونه بهت میگم قراره با یکی آشنات کنم ، الان باید برم عجله دارم!!!
راستش اصلا کنجکاو نبودم، همین که کاری به کار من نداشته باشه کافیه...
سری تکون دادم و بدون اینکه چیزی بگم رفتم داخل خونه!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
سالیوانمن🧸✨
#پارت132
مامان داخل آشپزخونه روی میز نشسته بود و داشت چایی میخورد که با دیدن من لبخندی زد و فوری گفت:
- عه اومدی؟!
چایی بریزم؟!
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم و مستقیم راه اتاق و پیش گرفتم و رفتم!!
لباسامو در آوردم و روی تخت انداختم و انقدر خسته بودم که بدون اینکه آرایشمو پاک کنم خودمم همونطوری روش دراز کشیدم!!!
به سقف خیره شده بودم و به امروز فکر میکردم که یهو یاد پیام کیهان افتادم و سری ازجام بلند شدم و به سمت کیفم رفتم و گوشی و در آوردم تا جوابشو بدم....
قفلشو باز کردم که با دیدن یه پیام دیگه ازش چشمام از تعجب گرد شد:
-حالا دیگه جواب مارم نمیدی کوچولو؟!
آب دهنمو قورت دادم و با خودم گفتم:وای الان چی جوابشو بدم؟!
از استرس دست و پام شروع به لرزیدن کرد که تصمیم گرفتم به عسل زنگ بزنم و کمک بگیرم!!
با یه دست شماره ی عسل و گرفتم و با دست بعدیم پوست لبمو میکندم تا بتونم استرسمو کنترل کنم!!
چندتا بوق خورد که بلاخره جواب داد:
-جانم خانوم آبی بهت میاد؟!
با خنده گفتم:
+جان من مسخره بازی در نیار، زنگ زدم ازت کمک بگیرم!!
با خنده جواب داد:
-چه کمکی!!!
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
+کیهان باز پیام داد...
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت133
عسل با خوشحالی گفت:
-جدی میگی؟! خب چی گفت؟! تو چی جواب پیام قبلیشو دادی؟!
با استرس گفتم:
+نه من چیزی نگفتم هنوز ، بعد اینکه دید جوابشو ندادم دوباره پیام داد گفت" حالا دیگه جوابمم نمیدی" الان نمیدونم چی بگم!!!
عسل مکثی کرد و گفت:
-مطمئنی از منی که چندتا رابطه ی نا موفق داشتم کمک میخوای؟!
از حرفش خندم گرفت و گفتم:
+باز بهتر از منی که هیچ رابطه ای نداشتم!!!
دوباره مکثی کرد و گفت:
-خب پس بهش بگو " ببخشید متوجه ی پیامتون نشدم"
+همین؟!
-آره دیگه!!!
به حالت زار گفتم:
+عسل گفتم من دلم میخواد چتمون ادامه دار بشه اینو که بگم دیگه چیزی نمیگه!!
عسل ضربه ای به پیشونیش زد که صداش تا اینجا اومد و گفت:
-پناه چرا انقدر خنگی؟!
اون اگه دلش نمیخواست باهات حرف بزنه دوباره بهت پیام نمیداد پس اونم مثل تو دلش میخواد...
مطمئن باش بعد از این پیام میده بهت!!
داشتم از ذوق میمردم پس خودمو کنترل کردم و گفتم:
+پس رو ضمانت تو همین پیام و میدم!!!
عسل با خنده گفت:
-باشه ، هرچی ام گفت خبرشو بهم بده ، فعلا!!
+باشه آجی فعلا!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت134
بعد از خداحافظی با عسل نفس عمیقی کشیدم و پیامی که گفت و برای کیهان فرستادم!!!
از استرس زیاد گوشی و گذاشتم زیر بالشت و از اتاق رفتم بیرون...
مستقیم راه دستشویی و پیش گرفتم تا آرایش صورتمو بشورم ، از تو آینه به خودم نگاه کردم قیافه ای یه طوری شده بود،نمیتونستم خودمو کنترل کنم نمیدونم چرا انقدر اضطراب داشتم!!
نفس عمیقی کشیدم و بعد از شستن صورتم از دستشویی اومدم بیرون!!!
به سمت آشپزخونه رفتم و در یخچال و باز کردم و بطری آب و برداشتم و یسره سر کشیدم که یهو با صدای عصبی مامان آب پرید داخل گلومو به سرفه افتادم:
-صد دفعه بهت نگفتم با دهن آب نخور؟!
برای اینکه سرفه ام بند بیاد یه قلپ دیگه آب خوردم و گفتم:
+ببخشید حواسم نبود!!!
اومدم بطری آب و بزارم داخل یخچال که بلند تر داد زد:
-اون کوفتی و همونطوری نزار، بزار بیرون بشورمش!!!
بطری و زدی اپن گذاشنم و دستمو به معنی تسلیم بالا بردم و گفتم:
+چشم چشم ببخشید باز!!!
مامان چشم غره ای واسم رفت و بدون اینکه چیزی بگه بطری آب و برداشت و به سمت سینک رفت!!
حدودا 20دقیقه گذشته بود که با خودم گفتم: دیگه تصمیم گرفتم برم یه سر به گوشیم بزنم شاید پیام داده باشه!!!
ولی وای اگه نداده باشه چی؟!
اول از همه عسل و میکشم....
تند تند به سمت اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم و گوشیم و برداشتم و با ذکر بسم الله قفلشو باز کردم...
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت135
با دیدن نوتیف پیام کیهان چشمام برقی زد:
-حواست پیش کی بود؟!
دلم میخواست داد بزنم و بگم پیش تو، پیش تو بود، کل فکرم همیشه پیش تویه ولی براش نوشتم:
+پیش کسی نبود، ببخشید باز!!!
به دقیقه نکشید که جواب داد:
-اشکال نداره کوچولو!!
خب الان جوابشو چی بدم؟! چیزی نمیتونم بگم که، واییییی من میخواستم چتمون ادامه دار بشه ولی فکر کنم با جوابی که دادم گند زدم...
لبامو آویزون کردم و با بغض به عسل زدم...
چندتا بوق خورد که جواب داد:
-جانم؟!
با ناراحتی گفتم:
+عسل چت ادامه دار نشد....
-جوابتو نداد یعنی؟!
+چرا جواب داد بعد اینکه من...
حرفم تموم نشده بود که گوشیم ویبره خورد و فهمیدم پیام اومده ، فوری صفحه رو کشیدم پایین و با دیدن پیام کیهان با ذوق به عسل گفتم:
+واییییی الان پیام داد!!!
خب من برم کاری نداری؟!
عسل با خنده گفت:
-نکشی خودتو حالا، چی گفت؟!
نفس عمیقی کشیدم و با خوشحالی گفتم:
+پرسید تلگرام داری؟!
عسل با همون خنده گفت:
-خب برو باهاش چت کن خوشبگذره!!
+میخوام از خوشحالی بال در بیارم ، الان بش بگم تلگرام دارم یا نه؟!
عسل حرصی گفت:
-خودت چی فکر میکنی؟!
+باید بگم بعللللههههه!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت136
بعد از قطع کردن گوشی نفس عمیقی کشیدم و براش نوشتم:
+بله دارم چیزی شده؟!
انگار رو گوشی خوابیده بود که فوری جوابمو میداد:
-نه چیزی نشده، بیا تل!!
با خوشحالی وی پی انم و روشن کردم و رفتم داخل تلگرام ، کلی و گروه چنل داشتم که سین نزده بودم!!!
انقدر سینگل بودم که سال به سال تلگرام و باز نمیکردم!!!
با خنده داشتم از گروه و چنلا لف میدادم که یهو نوتیف پیامش اومد:
-سلام!!
با یه لبخند ملیح که از صورتم پاک نمیشد پیامشو باز کردم و نوشتم:
+سلام!!
-حال شما چطوره؟!
+ممنون خوبم!!
به حالت تیکه گفت:
-منم خوبم!!
چه خبرا؟! این مدت چیکارا کردی؟!
+خداروشکر همه چی خوبه:)) در گیر مدرسه و اینام دیگه!!
-شکر!!
خب وقتتو نمیگیرم خانوم کوچولو...
کاری نداری؟!
با دیدن پیامش یه لحظه خنده از رو لبام محو شد، همین بود گفت بیام تل؟! خب اینو تو پیامم میتونست بگه!!
بر خلاف میل باطنیم براش نوشتم:
+خواهش میکنم، نه خداحافظ
-فقط....
به تعجب به پیامش نگاه میکردم که دوباره درحال نوشتن شد و در ادامه اش گفت:
-دلم واست خیلی تنگ شده بود!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت137
دلش واسه من تنگ شده؟! خدایا نمیتونم باور کنم!! چطوری دلش واسم تنگ شده؟!
یعنی حسی که من بهش دارم اونم بهم داره؟!
زل زده بودم به پیامشو نمیدونستم چی بگم که خودش دوباره درحال نوشتن شد!!
برای اینکه ضایع نشه فوری از صفحه ی چتش اومدم بیرون و منتظر موندم که پیامشو بفرسته بعد بازش کنم!!!
چند لحظه ای گذشت که گفت:
-توچی؟!
بیشتر استرس گرفته بودم وای الان من جواب اینو چی باید بدم؟! اگه بگم نه که دروغ گفتم، اگه بگم آره هم که خیلی چیپه!!
پیامشو باز کردم و با اینکه نمیدونستم چی جوابشو بدم فقط یه ایموجی قلب براش فرستادم که سین زد و گفت:
-جوابمو نگرفتم!!!
+راستش تاحالا بهش فکر نکردم!!
-به چی؟!
+به اینکه دلم واستون تنگ شده یا نه!!
سین زد اما جوابی نداد، منتظر موندم تا ببینم چی میگه، چند دقیقه ای گذشت اما هیچ پیامی ازش نیومد!!
فکر کنم گند زده بودم...
فکر کنم بهش برخورده بود ، محکم کوبوندم رد پیشونیم و گفتم: همیشه همه چیو خراب میکنم...
آهی کشیدم و نت و خاموش کردم و گوشی و کنار بالشتم گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم تا بتونم بخوابم...
اما مگه فکرش میذاشت!؟
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت138
هرچی سعی کردم نتونستم بخوابم دوباره گوشیم و برداشتم و رفتم داخل تل و بدون اینکه نتو روشن کردم پیاماشو از اول خوندم...
کاش بهتر جوابشو میدادم، کاش یه جوری میگفتم که باز پی ام بده!!!
از صفحه ی چتش اومدم بیرون و نت و روشن کردم که در کمال تعجب و ناباوری پیام داده بود و یه عکس فرستاده بود...
تپش قلب گرفته بودم و دستام عرق کرده بود، سرجام نشستم و با پتو عرق دستمو پاک کردم و تا 3شمردم و پی ویش و باز کردم!!!
حالا از شانس داغونم نت ضعیف بود و عکس باز نمیشد!!!
از برنامه اومدم بیرون و دوباره رفتم داخلش و بلاخره بعد از چند لحظه عکسه باز شد!!
یه عکس نوشته بود روی عکس سالیوان و بو که با دیدنش لبخندی زدم و با خوندش یه حال عجیبی پیدا کرده بودم:
-این سالیوان برای ادامه زندگی به یه دختر کوچولو مثل بو نیاز داره!!!
با اینکه داشتم از ذوق بال در میاوردم ولی فقط ایموجی خنده فرستادم و بعدش گفتم:
+من عاشق سالیوانم!!
کارتونشو دیدین؟!
آنلاین بود و فوری جواب داد:
-آره دیدم، اتفاقا منم عاشق اون دختر کوچولوام اسمش چی بود؟!
+بو!!
-اره بو!!
ایموجی لبخند فرستادم که یهو از صفحه ی چتمون اسکرین شات داد و ...
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت139
با دیدن اسمم که سیو کرده بود لبخندی زدم و گفتم:
+الان من مایکم؟!
-تو مایکی منم سالیوان که قراره بشیم بهترین دوستای هم،قبول؟!
مکثی کردم نوشتم:
+بله قبول!!
-خب عالیه!!
خانوم کوچولو الان با من کاری نداری؟!
خیلی دوست داشتم راجب فرناز ازش بپرسم ولی اگه میگفتم با خودش میگفت چقدر این دختره فضوله، پس ترجیح دادم دخالت نکنم و براش نوشتم:
+نه خداحافظ!!!
-فعلا مراقب خودت باش💜
دیگه جوابشو ندادم و نت گوشی و خاموش کردم و فوری به عسل پیام دادم:
+سلام!!
عسل سری جواب داد:
-سلام آبی خانوم!!!
با دیدن پیامش خندیدم و گفتم:
+ول کن تورو خدا!!!
عسل با خنده جواب داد:
-باشه، خب چه خبرا؟!
+هیچی دیگه یکم حرف زدیم باهم!!
-خب اسکل چی گفتین؟!
+حرف خاصی نزدیم!!
ولی اون خواست که رفیق صمیمی هم بشیم مثل مایک وسالیوان!!!
عسل ایموجی خنده داد که گفتم:
+چیه چرا میخندی؟!
-اولش رفیقید رفته رفته دیگه رفیق نیستید!!
بهت زده نوشتم:
+یعنی چی نمیفهمم؟!
باز ایموجی خنده داده و پشت بندش گفت:
-هیچی به مرور زمان خودت متوجه میشی...
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت140
بااینکه حرفای عسل و درست متوجه نشده بودم مکثی کردم و براش نوشتم:
+آهاباشه.
چند دقیقه گذشت و دیگه جوابمو نداد و از اونجایی که میدونستم مرغ تشریف داره فهمیدم که الان خوابیده!!
نفس عمیقی کشیدم و رو به پهلو خوابیدم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم و منم بخوابم تا فردا بتونم بیدار شم و برم مدرسه!!
هی این پهلو اون پهلو شدم و وول خوردم تو جام تا نفهمیدم چیشد که خوابم برد!!!
++++++++++++++++++++
باصدای مامان به سختی چشمام و باز کردم و خمیازه ای کشیدم و گفتم:
+بله؟!
-بله چیه؟! پاشو باید بری مدرسه!!
دوباره خمیازه ای کشیدم و به اون پهلو برگشتم و همزمان گفتم:
+یه 5دقیقه دیگه میام!!!
مامان با تن صدای بلند تر گفت:
-پاشو پناه میگه دیرت شده!!!
به حالت زار سر جام نشستم و با مشت محکم چندتا روی تخت کوبوندم و حرصی گفتم:
+وای ریدم تو این مدرسه ی کوفتی بابا!!!
مامان به سمت در رفت و همزمان گفت:
-5دقیقه دیگه سر میز صبحانه باشه!!
با همون حس خواب آلودگی که داشت بیهوشم میکرد گفتم:
+خا خا میام برو!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
(این رمان عشق منهههههههه)