آقای مهندس- (چند پارتی ۹۱ تا ۱۰۰)
و بالاخره این رمان دلبر🙂🤌🏻💕
و بالاخره این رمانم به صد پارت رسید،به زودی منتظر سوپرایزش باشید🤌🏻🫀
اسپویل نمیکنم حتما بخونیدش،
پس مایل به ادامه؟؛

#آقای_مهندس ..💘
#پـارت_91
به بچه اشاره کردم
-مواظبش باش..
اومد داخل
شیشه شیر دستش بود، لبخندی زد و گفت
+خیلی خوشگلههه، ماشالا انقد تپلم هست!
بی حوصله سری تکون دادم
سیگارم و در آوردم
که با دیدن سیگار دستم اخم کرد
سریع گفت
+آقا اینجا بیمارستانه ، این یک ..دوم اینکه برا بچه خودتون ضرر داره ، حتی خونه بودینم نکشید
سیگار و خاموش کردم
اعصابم خورد بود
لعنت بهت المیرا لعنت به چشمات...
بچه آروم شده بود با خوردن شیر
دستاش و دور شیشه شیر سفت کردن بود
مک میزد
چقدر دوست داشتم دختر داشته باشم
از بچه چشم بر میدارم
رو به پرستار با اخم میگم
+از بچه خوب مراقبت کنید ، نیام ببینم ول کردی رفتی!
چشمی میگه .
از اون اتاق کوفتی میام بیرون
باید خودم و با کار گرم کنم
اره
بیرون از بیمارستان میرم..
.
.
آقای مـهندس..💘
#پـارت_92
#المیرا..
+جانم مامانی
سرمو بردم عقب و محکم آوردم سمت شکمش..
میخندید
جیغ و داد میکرد
سریع به قاشق فرنی داخل دهنش کردم
خورد
دوباره لپام و باد کردم و سمت شکمش آوردم
با خنده دست و پا میزد
+ ماما ..ماما
حرف میزد
ذوق داشتم
با چشمایی که درخششون معلوم بود لب زدم
_جان مامان؟
اصلا نمیخواستم اینطوری باشم
با این چهره منو یادش بمونه
باید دوباره ماسک میگرفتم از بیرون
همه جا ماسک میزدم
نمیخواستم ترحم کنه بهم کسی ..
دوباره خواستم بازی رو شروع کنم تا ادامه فرنی رو به خوردش بدم
که در باز شد
برگشتم عقب
با دیدن ایلیا هول شدم
فرنی افتاد زمین
صدای بدی ایجاد کرد
صدای جیغ آلما ام بلند شد همراهش...
گریه میکرد و جیغ میزد ..
.
.
آقای مـهندس..💘
#پـارت_93
سریع بلند شدم
ماسک؟ ماسکم کو...نمیخواستم ببینه
نمیخواستم تو ذهنش بد جلوه بشوم
چشمام تار شد ..
دستمو گرفتم سمت صورتم
یه دستم شکسته بود و اتل بسته بودن
اومد نزدیک
دستشو آورد سمت دستم ولی نزدیک دستم متوقف شد
دستشو کنار کشید
غرید
+ مرخص شدی!
قلبم از این نزدیکی تند تند میزد
بچه ، بچه ام گریه میکرد
جیغ و داد میکرد
برگشتم سمتش
بخوام رک بگم بچه بهونه نبود! بهونه من نگاه آتیش بار مردی بود که خیره شده بود بهم
با یه دست بغلش کردم
که یهو از بغلم کشیده شد
با چشمای گشاد نگاهش کردم
که از لایه دندونای چفت شده غرید
+ تازه از مرگ برگشتی ، بچه بغل میکنی؟
نگرانم بود؟
دوستم داشت؟
پس اون دختره چی؟
چشمای پر اشکمو دید و اهمیت نداد
قبلنا که میدید میگفت نمیزارم این چشمام هیچ وقت اشک ببارن و کجا بود نزدیک 2 سالی که گذشت ؟
کجا بود ببینه چشمام دیگه خالی از بارون نبودن
هر شب یه چشمم خون بود و یکی اشک...
+ اما گریه میکرد
با صدای ضعیف گفتم
.
.
آقای مـهندس..💘
#پـارت_94
آلما همین که بغل اون رفت آروم شد
بوی پدرش و میشناخت انگار..
توجهی به حرفم نکرد
پچ زد
_اماده شو میریم خونه!
لرزیدم از لفظ خونه ، حس میکردم روی کلمه ی خونه تاکید میکرد
آب دهنمو قورت دادم
لرزون گفتم
+ خونه ، خونه ی. خود خودمو میگی!
پوزخندی زد
_ خیلی دوست داری اون خرابه برگردی نه؟ بعدا برت میگردونم ولی وقتی که تاوان دادی
بعد بچه به بغل بیرون رفت
افت کردم
افتادم روی تخت
تاوان تاوان تاوان
این کلمه تو سرم میچرخید ..
چشمام تار شد ، میدونستم لایه اشکه که رو قرنیه چشمم سایه انداخته.
من مگه چیکار کرده بودم که لایق تاوان دادن باشم
مگه من اصلا کاری کرده بودم؟
نه
نباید گریه میکردم ، باید قوی باشم ، حداقل به خاطر دخترم ...
.
.
آقای مـهندس..💘
#پـارت_95
آماده شدم
با دست شکسته که اتل بسته بودنش سخت بود..
به زور
بدون اینکه مادری باشه ، مادری کنه برام تو این لحظه
بدون اینکه پدری داشته باشم که مثل کوه پشتم باشه
یا بدون شوهرم
خودم و خودم تک و تنها کارا رو انجام دادم
مانتومو پوشیدم
شلوار پوشیدم..
رفتم بیرون، حالا از کجا پیداش میکردم ؟
نکنه فهمیده باشه بچه خودشه
برده باشتش؟
سکته میکردم اینجوری .. خدا خدا میکردم اینطوری نباشه که اگه باشه نمیدونستم چیکار کنم
خدا صدامو شنید انگار
که دو قدم بعد هر دوشون و جلوی اطلاعات دیدم..
با قدمای کند سمتشون رفتم
چقدر آلما بغلش قشنگ بود
چقدر پدر دختری به هم می اومدن...
حیف بود این همه مدت جداشون کرده بودم
آلما سر گذاشته بود روی شونه های مردی که محرم تر از همه بود براش
با دیدن من گفت
+ ما..
یا این حرفش همه دردام یادم رفت
منو میشناخت
حتی با صورت زشتمم میشناخت
همین برام کافی بود
همین که منو میشناخت..
.
.
آقای مـهندس..💘
#پـارت_96
_ جان مامان
اینو زیر لب گفتم ، شنید ولی ..
پا تند کردم سمتشون
صورتم؟
نپوشونده بودمش
نگاه مردم و رو خودم و سوختگی صورتم حس میکردم
نگاهی که درد داشت
ترحم داشت
من از ترحم متنفر بودم
از اینکه کسی برام دلسوزی کنه بدم می اومد
برگشت نگاهم کرد
نیم نگاه
دوباره برگشت سمت اون زنه پشت اطلاعات..
خیره شدم بهش
دختر خوشگلی بود
لبای ژل زده و بینی عمل کرده
ایلیا رو بهش لبخند کجی زد
+ خیلی ممنون شکیبا
آب دهنم و قورت دادم
کی بود این شکیبا؟
اون از جلوی در شرکت اینم از این
نمیخواستم باور کنم که داره بهم خیانت میکنه
اهل خیانت نبود که بود؟
رسیدم بهش اما هنوز ام توجهی بهم نداشت
لب زدم
+ بریم
نگاه دختره با کنجکاوی روی من برگشت
ولی ایلیا بدون اینکه برگرده سمت من با اون خدافظی کرد
راه افتاد
دنبالش مثل یه جوجه اردک راه افتادم
.
.
آقای مـهندس..💘
#پـارت_97
قدماش و بلند برمیداشت
قدمای اون شبیه به دوییدنای من بود
پشت سرش می دوییدم تقریبا
خوب بود بچه بغلش بود
وگرنه من با این چلاغ ، پایی که ضرب دیده بود
با این سر باند پیچی شده
با این وضع خراب
نمیتونستم با یه بچه بهش برسم
سمت ماشینش رفت
همون ماشین. شاسی بلندش ..
در و باز کرد
با یه حرکت نشست توی ماشین...
منتظر من موند
من در سمت شاگرد و باز کردم
خواستم خودم و ازش بکشم بالا
ولی نمیتونستم
قدم نمیرسید
به هزار زور و زحمت سوار ماشینش شدم
همین که سوار شدم بچه رو سمتم گرفت
به دستی آلما رو بغل کردم
ماشین با سرعت از جا کنده شد
ترسیده آب دهنم و قورت دادم ، میترسیدم اینجوری که رانندگی میکنه به کشتن بده هر سه تامونو ..
برای همین با صدای خیلی آرومی و زمزمه مانند گفتم
+ سرعتتو...
نزاشت حرفمو کامل بگم
عربده کشید
_ خفه شو ، فقط خفه شو ، ببر صداتووووو نشنوم اون صدای ....تو
.
.
آقای مـهندس..💘
#پـارت_98
بیشتر روی گاز فشار داد پاهاشو
انگار تا اینجا فقط تحمل کرده بود و آستانه صبرش کم کم داشت تموم میشد
آب دهنمو قورت دادم
محکم دخترمو بغل گرفتم
دستمو جلوش گرفتم
رسیدیم
نمیشناختم این خونه رو
ماشین و برد تو
پیاده شد
همونجا وایساد و میدونم منتظر بود من پیاده شم
با ترس پیاده شدم
میترسیدم
انقدر ازش میترسیدم که قلبم تند تند میکوبید
همینجا چال میکرد
از چشمای سرخش مشخص بود
+ یالا راه بیوفت
صداش خش داشت
قدمام و نامیزون برمیدارم
سمت خونه اش که کم از ویلا نداره..
قلبم ضربانش کند و تند میشه
استرس به بچه ام منتقل میشه انگاری که بیدار میشه
جیغ میکشه و گریه میکنه
بلند بلند گریه میکنه
سعی دارم ارومش کنم
باید آروم بشه
میترسم عصبی بشه ایلیا و بلایی سرش بیاره
ولی یادم نیست این همون ایلیاییه که تار موم اگه کشیده میشد آتیش به پا میکرد
.
.
آقای مـهندس.. 💘
#پـارت_99
پا تو خونه اش گذاشتم
خونه ای که قرار بود من خانومش بشم
صدای بسته شدن در باعث شد به خودم بیام
برگشتم
رنگ سرخ تو چشماش ، انگار مهمون این روزاش بود
آب دهنمو قورت دادم
خیره نگاهم میکرد
نگاهش به زخم پوستم و دوست نداشتم
ولی تو چشمای اون ابداااا حس ترحم نبود
همین خوب بود!
من از ترحم کردن بدم می اومد
نمیخواستم کشی بهم ترحم کنه
اومد جلو
خیلی جلو
دقیقاا رو به روم وایساد
نگاهش از روی من سر خورد رو آلما
دوباره به چشمام خیره شد
+ کدوم گوری بودی این مدت!
لرزیدم
تن صداش و میشناختم ، مثل همون موقعی بود که پسر یکی از بچه های روستا نگاه چپ بهم انداخته بود و ایلیا انقدر کتکش زده بود که پاش شکسته بود و بیمارستان بردنش..
خواستم عقب برم
ولی بازومو گرفت تو دستش
کنار گوشم غرید
+ قدم از قدم بردار تا مرده زنده ات و بیارم جلو چشمت!!!
.
.
آقای مـهندس..💘
#پـارت_100
لرزون لب زدم
_ بچه میترسه نکن!
عربده کشید
+ من که فعلا کاریت ندارم نلرز، نلرززززز
فعلانی چه گفته بود روی مخم بود
بغض کرده لبمو کشیدم زیر دندونم
کتکم میزد؟ شاید حق داشت وای نه ! حق نداشت ..نداشت
ابدا نداشت
وقتی باعث و بانی همه چیز مادرش بود!
نمیتونست به من دست بزنه
بچه جیغ کشید
ترسیده بود
از دعوای باباش با مامانش میترسید
پاره دلم بود ..
قلبم تند شده بود
+ دعوا نکن جلوی بچه!
خندید
حرصی خندید ، با درد خندید
میفهمیدمش
قطره اشکی از گوشه چشمم پایین افتاد
_ به فکر بچتی؟ بچه ای که معلوم نیست مال کدوم ح ...رو...می...هد....منو به کی فروختی ها؟
هق زدم
کاش نگه
کاش ادامه نده ، به بچه ی خودش این انگا رو نچسبونه...
قرمز شده بود آلما از گریه!
(ولی این رمان..🤌🏻💕)