سالیوان من- (چند پارتی ۱۱۶ تا ۱۳۰)
و اینم از رمان پر مخاطبمون😂💕
حتما حتمااااا بخونیدش به جاهای خیلی قشنگی رسیده و اینکه بهم بگید که موافقید عکس شخصیتای رمانو براتون بزارممممممم؟🤭(خودم که عاشقشون شدم)ا
اسپویل نمیکنم حتما بخونیدش تا لذت بیشتری ببرید💘
پس مایل به ادامه؟؛

#سالیوانمن🧸✨
#پارت116
از استرس زیاد دست و پام یخ زده بود و انگار خون تو رگام جریان نداشت!!!
صدای قدماش و پشت سرم میشنیدم و واقعا نمیخواستم باهاش رودرو بشم، پس بدون اجازه ناظم دوییدم سمت راهرو که خانوم عباسی با صدای بلند گفت:
-یاوریییی کجا؟! ای دختره ی خیره سر….
به کلاسمون که رسیدم دیگه توان راه رفتن نداشتم کنار در کلاس نشستم و چندتا نفس عمیق کشیدم که حالم جا بیاد!!!
با دست محکم سرمو نگه داشتم و با خودم گفتم:
+خدایاااا این چه حکمتیه؟؟ چطور ممکنه؟؟
کلافه پوفی کشیدم و از جام بلند شدم و انقدر حواسم پرت بود که بدون در زدن رفتم تو کلاس که معلممون عصبی گفت:
-بهت یاد ندادن در بزنی اول؟؟
بی حوصله رو بهش لب زدم؛
+ببخشید خانوم!!!
جوری که انگار نگرانم شده باشه قیافه اش منقلب شد و آروم گفت:
-یاوری چیزی شده؟؟
+نه خانوم، میشه برم بشینم!!
سری به نشونه ی تایید تکون داد و بعد رو به بچها گفت:
-خب میریم سر ادامه ی درسمون!!!
به محض نشستنم عسل آروم به پهلوم زد و گفت:
+پناه چیشده؟!
انقدر حالم بد بود که حتی حوصله ی جواب دادن به عسلم نداشتم!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت117
عسل نگران دوباره آروم لب زد:
-پناه میگم چیشده؟!
کلافه نگاهش کردم که معلممون با مداد کوبوند روی میز و گفت:
-صدای پچ پچ نشنوم!!!
عسل دیگه هیچی نگفت و منم الکی کتابم باز بود و در اصل هیچی از درس متوجه نمیشدم و فکرم جای دیگه بود...
با دیدن کیهان غم عالم رو سرم سوار شده بود و الان که متوجه شده بودم پسر ناظممونه بیشتر حالم بد بود!!!
خدایا حکمت اینا چیه؟! مگه میشه یه چیز انقدر به هم وصل باشه؟!
شکستن سر کیهان... بهونه گچ گرفتن پام... رفتن پیش عماد برای باز کردن گچ پاهام...جا موندن گوشیش پیشم...
از همه ی عجیب تر اینکه پسر ناظممونه!!!
انقدر توی فکر بودم تا بلاخره زنگ تفریح به صدا در اومد و همه ی بچه ها با کلمه ی خسته نباشید معلممونو بدرقه کردن!!!
عسل از جاش بلند شد و اومد سمتمو دوباره پرسید؛
-پناه یه چی بگو داری نگرانم میکنی!!!
پولم و از کیفم در آوردم تا از داخل بوفه یه چیز بخرم و همزمان از جام بلند شدم و دست عسل و گرفتم و گفتم:
+بیا بریم واست تعریف میکنم!!!
با احتیاط از راهرو به بیرون میرفتیم و همزمان داشتم ماجرا رو واسه عسل توضیح میدادم!!!
به در خروجی که رسیدیم خیالم راحت شد و خبری از کیهان و ناظممون نبود!!!
رفتیم داخل حیاط و داشتم به سمت بوفه میرفتم که یهو عسل سر جاش وایساد...
دو قدم جلوتر رفتم و برگشتم سمتشو گفتم:
+چرا وایسادی؟!
عسل مشکافانه نگاهم کرد و لب زد:
-پناه یه سوال....
اون خوابه تکراری و که گفته بودی بازم دیدی؟!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت118
یه لحظه مات شدم، چرا تا حالا خودم به این موضوع فکر نکرده بودم؟!
واقعا دیگه خوابشو ندیده بودم!!!
نگاهی به عسل انداختم و گفتم:
+نه ندیدم، اصلا دقت نکرده بودم به این موضوع،بنظرت به کیهان ربطی داره؟!
عسل شونه ای بالا انداخت و دوباره به راه افتاد همزمان گفت:
-نمیدونم ولی حس میکنم یه ربطایی داشته باشه!
دنبالش رفتم و فوری خودمو بهش رسوندم و گفتم:
+یعنی چی؟!
-نمیدونم ولی میگم شاید یه نشونه بوده که تو خواب دیدی و کیهان اومده تو زندگیت!!
تلخندی زدم و گفتم:
+چی میگی عسل؟!
اون که واسه همیشه با من خداحافظی کرده!!
عسل سری تکون داد و گفت:
-عهههه خداحافظی کرده؟!
یکم به اتفاقایی که بعد اون افتاده توجه کن!!
نگاه پسر ناظممونم هست!!
همه چی انگار دست به دست هم داده!!!
بدون اینکه چیزی بگم فقط نگاهش کردم که ادامه داد:
+شک نکن بازم میبینیش!!!
بازم چیزی نگفتم ولی ناخودآگاه لبخندی روی لبام نقش بست...
حتی اگه هیچوقت نبینمش این حرف عسل کلی امیدواری داخلش بود!!!
کاش باز ببینمش...
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت119
دوهفته بعد:
روزها تکراری میگذشتن و من دیگه از اون روز کیهان و ندیدم...
با واسطه گری مامان بلاخره چند روزی بود که با پیمان آشتی کرده بودم ولی عقده ی اون ساعت هنوز رو دلم بود!!
روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف خیره شده بودم که گوشیم زنگ خورد...
کلافه از کنارم برداشتم و با دیدن شماره ی عسل تماس و وصل کردم:
+جانم؟!
-سلام پناه خوبی؟!
+خوبم عشقم تو چطوری؟!
چه خبر!؟
-سلامتی خبری نیست!!
زنگ زدم بگم میای بریم کافه؟!
+کیا هستن؟!
-منو نسترن و فاطمه...
منم حوصله ام تو خونه سررفته بود و کافه رفتن پیشنهاد خوبی بود!!!
مکثی کردم و گفتم:
+باشه میام!!
-خب اوکیه پس ما سر خیابونتون منتظر میمونیم
نسترن ماشینشم داره میاره...
+عه خوبه پس من برم آماده شم فعلا!!
-فعلا!!!
قبل اینکه قطع کنه فوری گفتم:
+ راستی عسل؟!فقط کدوم کافه؟!
-نمیدونم نسترن خودش گفت یه جا سراغ داره!!
+خب باشه خدا حافط!!
با خنده گفت:
-فعلا جیگرررمممم!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت120
بعد از خداحافظی با عسل فوری از جام بلند شدم تا آماده بشم!!!
حوصله ی آرایش کردن و تیپ زدن و نداشته زیاد برای همین یه شلوار بگ با یه شومیز سفید پوشیدم و موهامم دم اسبی بستم و کیف و از رو تخت برداشتم و از اتاق زدم بیرون!!
مامان تو پذیرایی نبود و اونم حتما حوصله اش سر رفته و زده بیرون از خونه!!
همونطور که داشتم بادی اسپلش و رو خودم خالی میکردم شماره اشو گرفتم که هرچی بوق خورد جواب نداد!!!
بیخیال شونه ای بالا انداختم و حرفی که میخواستم بهش بگم و براش پیامک کردم تا وقتی اومد خونه و دید من نیستم الکی نگران نشه!!!
به دور اطرافم نگاهی انداختم، خداروشکر خبری از پیمان هم نبود و قرار نیست بیست سوالی پس بدم!!
از در اومدم بیرون و داشتم رو پله ها کتونیمو میپوشیدم که با شنیدن صدای پیمان چشمام و با حرص بستم:
-کجا به سلامتی؟!
انگار موهاشو آتیش زده بودن... الان اگه پول بود نمی اومد!!!
بند کتونیمو محکم بستم و برگشتم سمتشو گفتم:
+بله؟!
دستشو به بغلش زد و گفت:
-میگم کجا؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
+دارم با دوستام میرم کافه!!!
پوزخندی زد که بی توجه بهش از بغلش رد شدم و اومدم از حیاط برم بیرون که با صدای بلند گفت:
-امیدوارم اینبار دیگه با ساعت برنگردی خونه چون ایندفعه جای ساعت استخوناتو میشکنم!!
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت122
ماشین به حرکت در اومد و فاطمه همزمان گفت:
-یه کافهِ نایس سراغ دارم میریم اونجا!!!
فاطمه جلو نشسته بود و منو عسل عقب نشسته بودیم و با آهنگ بلند میخونیدم و دست میزدیم و خلاصه داشتیم کیف دنیارو میکردیم!!!
درسته دائمی نبود ولی همین چند ساعتم بتونم از دنیای اطرافم دور باشم خیلی خوبه!!!
همچنان غرق تو آهنگ بودیم و بلند میخوندم که فاطمه ولوم و کم کرد و گفت:
-خب بچها رسیدیم!!
شالمو سرم کردم و به همراه بچها از ماشین پیاده شدیم و با دیدن ساختمون روبه روم دوباره یاد کیهان تو دلم زنده شد...
آه عمیقی کشیدم و به حالت زار گفتم:
+حالا چرا اینجا آخه؟!
نسترن بهت زده نگاهم کرد و گفت:
-چرا مگه چیه؟!
کلافه لب زدم:
+نمیشه بریم جای دیگه!؟
فاطمه بلند گفت:
-نه الان بخواییم بریم جای دیگه حداقل دوساعت باید تو ترافیک بمونیم!!!
یه روز اومدیم بیرون خرابش نکنید دیگه بیاید بریم!!
با اینکه ته دلم راضی نبود ولی سری تکون دادم و گفتم:
+باشه بریم!!!
نسترن و فاطمه جلوتر حرکت کردن و عسل اومد نزدیک تر و دستمو گرفت و گفت:
-پناه؟! چرا گفتی اینجا نه؟! چیزی شده؟!
هوفی کشیدم و گفتم:
+عسل این همون کافه س که با کیهان اومده بودیم!!!
عسل چشماش درشت شد و گفت:
-پشمام جدی میگی؟!
اومدم چیزی بگم که نسترن بلند گفت:
+بچها بیاید دیگه ، چرا اونجا موندین هنوز!!!
با عسل به سمتشون حرکت کردیم و همزمان رو به عسل گفتم:
+بله جدی!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت123
عسل بهت زده گفت:
-پشمام چقدر همه چی عجیب شده!!
چیزی نگفتم و فقط به تکون دادن سر اکتفا کردم و همراه بچه ها وارد کافه شدیم!!
کافه تقریبا شلوغ بود و دختر پسرا یا شکل کاپلی با اکیپی دور هم جمع شده بودن و یه عده هم یه گوشه داشتن مافیا بازی میکردن!!!
یکی از باریستا ها اومد سمتمون و با مهربونی گفت:
-سلام خوش اومدید!!!
بفرمایید از این طرف...
همه با هم ازش تشکر کردیم و دنبالش به راه افتادیم که از قضا دقیقا مارو به سمت همون میزی که با کیهان نشسته بودیم راهنمایی کرد!!!
مات شده به میز خیره شدم و بلند گفتم:
+عجیب ترم شد!!!
نسترن گفت:
-چیزی گفتی پناه؟!
فوری خودمو جمع کردم و گفتم:
+نه نه چیزی نیست!!!
فاطمه یه طوری نگاهم کرد و همزمان که داشت رد میز مینشست گفت:
-پناه کلا امروز خودشم عجیب غریب شده!!!
به زور لبخندی زدم و گفتم:
+ببخشید قول میدم دیگه دخمل خوبی باشم!!!
به سمت میز حرکت کردیم که عسل گفت:
-چی عجیبه؟!
سری تکون داد و نشستیم روی میز که گوشیم و در آوردم و تو قسمت تایپ نوشتم" این همون میزه که منو کیهان روش نشسته بودیم"
گوشی و گرفتم سمت عسل که با خوندنش چشمام درشت شد و مثل همیشه گفت:
-پشمام!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت124
پوفی کشیدم که یه آقایی برای ثبت سفارش اومد و یهو بدون مکث فوری گفت:
-ای وای، شرمنده، بچها یادشون رفت میز و تمیز کنن!!
نگاهمو به سمت میز چرخوندم و با دیدن پاکت سیگار یهو لحظاتی که داخل ماشین کیهان بودم برام تداعی شد....
دقیقا ، دقیقا سیگاری که رو داشبورد ماشین بود همین بود!!!
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بغض کل وجودم و در بر گرفت...
سرمو پایین انداختم که یکی دیگه اومد سر میز و با شرمندگی لب زد:
-ببخشید بچها...
آقایی که قبل شما اینجا نشسته بودن مشتری ثابت ماست و مثل اینکه نرفته...
ما هم اطلاع نداشتیم و میزش و پر کردیم!!!
با عرض معذرت لطفا بلند شید تا شمارو به میز دیگه ای راهنمایی کنم!!!
نسترن حرصی شده بود اما چیزی نگفت و باهم دیگه بلند شدیم و داشتیم به سمت میز دیگه ای میرفتیم که وسطای راه حس کردم صدای کیهان و شنیدم:
-بلندشون نمیکردید ، من دیگه میخوام برم!!!
برای اینکه مطمئن شم با احتیاط برگشتم و نیم نگاهی به پشت سرم کردم و با دیدنش ضربان قلبم شدت گرفت!!!
فوری دوباره بهش پشت کردم و با خودم گفتم:واقعا کیهانه ، واقعا خودشه....
باورم نمیشه!!
خدایا حکمت چیه قربونت برم!؟
با ترس دوباره برگشتم فوری یه نگاه به سر تا پاش کردم، چقدر شکسته شده بود!!!
چقدر خسته به نظر می اومد....
کیهان سیگار و فندکش و برداشت و من دعا دعا میکردم که ازمون نخوان که دوباره برگردیم سر اون میز و کیهان منو ببینه!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت125
دست عسل و گرفتم و خودم بهش چسبوندم و آروم آروم حرکت میکردیم که عسل بهت زده گفت:
-پناه؟! چی شده؟!
+هیچی فقط برنگرد!!
عسل میخواست برگرده تا ببینه چیشده که محکم با آرنج زدم تو پهلوش و گفتم:
+احمق مگه نمیگم برنگرد!!!
-خب بگو چیشده کنجکام کردی!!
چشمام و با حرص بستم و گفتم:
+کیهان پشت سرمونه!!!
عسل با ترس آب دهنشو قورت داد و گفت:
-وای بدبخت شدیم، مخصوصا منو اگه منو ببینه حتما...
حرفشو قطع کردم و اومدم چیزی بگم که چیزی که شنیدم لال مونی گرفتم:
-خانوما بفرمایید سر جاتون بشینید ایشون دارن میرن!!
وای خاک بر سرم، بلاخره چیزی که ازش میترسیدم اتفاق افتاد، وای من نمیخوام ببینمش!!
ولی مگه چاره ای دارم!؟
تو همین فکرا بودم که عسل با ترس آروم بهم گفت:
-پناه تورو خدا یکاری کن من نمیخوام باهاش رو در رو بشم!!!
نفس عمیقی کشیدم و برای اینکه خودمو هم نجات بدم به سمت جلو حرکت کردیم که فاطمه فوری گفت:
-کجا میرید؟!
با دیدن تابلوی سرویس بهداشتی لبخندی زدم و گفتم:
+شما برید منو عسل تا دستشویی بریم بعد میایم!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت126
وارد دستشویی شدیم که دست عسل و ول کردم و نفسی از روی آسودگی کشیدم و گفتم:
+آخییی داشتیم به فنا میرفتیما!!!
عسلم پوفی کشید و گفت:
-تو چرا؟!
من وای اگه منو میدید خیلی بد میشد!!!
با خنده گفتم:
+ولش حالا مهم اینه مارو ندید!!
عسل شیر آب و باز کرد و الکی مشغول شستن دستاش شد و منم داخل آینه به خودم نگاه کردم و رژمو در آوردم و تمدیدش کردم!!!
بعد از اینکه کارمون تموم شد عسل داشت دستشو با خشک کن خشک میکرد که گفتم:
+خب عسل تا الان باید رفته باشه!!!
دیگه بریم پیش بچها…
عسل بدون اینکه چیزی بگه سری به نشونه ی تایید تکون داد که دستشو گرفتم و دوتایی از سرویس بهداشتی خارج شدیم!!!
داخل کافه که شدیم یه لحظه سر جام وایسادم، عسل جلوتر از من راه میرفت و دیگه نزدیک میز بچها بود!!!
اما من هنوز ته دلم میترسیدم!!!
سرمو چرخوندم و با چشم همه جارو رصد کردم و بعد از اینکه خیالم راحت شد خبری از کیهان نیست دوباره به راه افتادم که یهو با شنیدن صداش سر جام میخکوب شدم:
-پناه؟! خودتی؟!
آب دهنمو قورت دادم و برگشتم سمتشو به زور لبخندی زدم و جوری که مثلا غافلگیر شدم گفتم:
+عه سلام شمایید؟!
اینجا چیکار میکنید؟! غافلگیر شدم!!!
لبخندی زد و دستی به ریشش کشید و گفت:
-یعنی میخوای بگی از من خودتو قایم نکردی؟!
هول شده گفتم:
+نه
برای چی؟! چرا باید قایم کنم؟!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت127
با لبخند سری تکون داد و گفت:
-باشه اوکیه!!!
نفهمیدم چیشد که ازش پرسیدم:
+شما اینجا چیکار میکنید؟!
لبخندی زد و گفت:
-بعد از اون روز که اینجا قرار داشتیم تقریبا این کافه شده پاتوقم،بیشتر وقتا اینجام!!!
+آها!!
-خب خانوم کوچولو خوشحال شدم از آشناییت!!
کاری با من نداری؟!
دوباره با گفتن این جمله(خانوم کوچولو) تمام حس خوبی که بهش داشتم فوران کرد و آروم لب زدم:
+منم خوشحال شدم، به سلامت!!!
عینکشو از بالای سرش برداشت و رو چشماش زد و بدون اینکه دیگه چیزی بگه ازم دور شد!!!
چند ثانیه ای به جای خالیش خیره شدم که با صدای عسل به خودم اومدم:
-وای رفت داشتم سکته میکردم!!!
بلاخره دید تورو...
آهی کشیدم و گفتم:
+آره دید!!
-چیا بهت گفت؟!
+هیچی حالمو پرسید!!!
-عه فقط همین؟!
پوفی کشیدم و با خنده ی مصنوعی گفتم:
+ولش اینارو بریم پیش بچها که بدجور دلم هوس نسکافه کرده!!!
عسل تک خنده ای کرد و گفت:
-ما که سفارشمونو دادیم!!
گنگ نگاهش کردم و گفتم:
+بدون من؟!
عسل یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:
-این همه سال رفیقتما یعنی سلیقه اتو نمیدونم؟!
با خنده گفتم:
+نسکافه سفارش دادی؟!
چشمکی زد و گفت:
-بعله بعلههههه!!!
لبخندی زدم و با هم دیگه به سمت میز رفتیم و کنار بچها نشستیم!!!
گوشیمو روی میز گذاشتم و نسکافه رو برداشتم و یه قلپ ازش خوردم که یهو صدای نوتیف گوشیم بلند شد...
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت128
هول شدم و یکم پرید ته گلوم و شروع کردم به سرفه کردن...
فوری گوشی و برداشتم و همونطور که دستمو جلو دهنم گرفته بودم و سرفه میکردم قفل گوشی و باز کردم و با دیدن پیامی که از سمت کیهان بود چشمام از تعجب درشت شد و به عسل نگاه کردم که اونم متعجب سرش و به معنی (چیشده؟!) تکون داد!!!
برام قابل باور نبود انگار داشتمخواب میدیدم...
برگشتم یه دور دیگه پیامشو خوندم:
-چقدر خوشگل تر شدی!!!
آبی خیلی بهت میاد...
زبونم بند اومده بود قفل شده بودم رو صفحه ی گوشی و هیچ ری اکشنی نمیتونستم نشون بدم که نسترن با خنده گفت:
-وا پناه چته؟! چرا یهو اینطوری شدی!!
یه حس عجیبی داشتم، یه حس جدید انگار ضربان قلبم منظم شده بود، یه شادی و نشاط عمیقی و از ته دلم حس میکردم!!!
انگار عسل درست میگفت، انگار همه چی دست به دست هم داده تا منو کیهان و سر مسیر هم قرار بده....
جواب نسترن و ندادم که اینبار فاطمه پرسید:
-پناه؟!
از فکر در اومدم و لب زدم:
+جان چیشده؟!
با خنده گفت:
-کجایی دختر تو آسمونا سیر میکنی؟!
+ها چی؟!
دوباره همه باهم زدن زیر خنده و دیگه چیزی نگفتن و منم مشغول خوردن نسکافه ام شدم!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ ࣪
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت129
اون روز کلا تو این دنیا نبودم، خوشحال بودم خیلی خوشحال....
یه ساعتی از پیام دادنش میگذشت و من هنوز جوابشو نداده بودم!!!
تو ماشین نشسته بودیم و بچها با آهنگ میخوندن ولی من سرم و به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم و به بیرون نگاه میکردم و یه لبخند ملیحی ام رو لبام بود!!!
با ضربه های آروم به پهلوم سرمو بلند کردم و با دیدن عسل گفتم:
+جانم؟!
عسل آروم گفت:
-چیشده؟! کی پیام داده بود؟! کیهان؟!
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و با ذوق گوشیمو برداشتم و پیام کیهان و آوردم و بهش نشون دادم که عسل به حالت مسخره آروم گفت:
- اوففففف آبی بهت میاد؟!
حالا دفعه ی بعد شال زرد بزار ببین باز میگه بهت میاد یا نه!!!
با خنده آروم گفتم:
+مسخره بازی در نیار دیگه من دارم خر کیف میشم الان!!
عسل لبخندی زد و گفت:
-خب حالا چرا جوابشو ندادی؟!
+نمیدونم چی بگم...
عسل بهت زده نگاهم کردو گفت:
-اسکلی؟! تشکر کن ازش دیگه!!
لبامو آویزون کردم و گفتم:
+دلم میخواد یه چیز بگم چتمون ادامه دار باشه!!
اگه یه تشکر کنم که دیگه پیام نمیده!!
عسل اومد چیزی بگه که نسترن با خنده گفت:
-هوی شما دوتا، خیلی مشکوک میزنیداااا
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
.
.
سالیوانمن🧸✨
#پارت130
با خنده گفتم:
+نه بابا مشکوک چرا؟!
برای اینکه بیشتر سرک نکشن تو کارمون فوری باهاشون همراهی کردیم و آهنگ خوندیم!!!
بعد از اینکه به کوچه ی ما رسیدیم ، اومدم از ماشین پیاده شم که عسل گفت:
- رفتی خونه کال می!!
بهت زده نگاهش کردم و گفتم:
+چرا؟!
-چون فضولم!!
فاطمه لبخندی زد و گفت:
-میبینی نسترن یه چیزی هست که اینا به ما نمیگن!!!
با خنده بهشون نگاه کردم و گفتم:
+بابا شما این عسل و نمیشناسید؟!
زر زیاد میزنه!!!
من برم دیگه بچها فعلا...
باهاشون خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم و هنوز چند متر جلوتر نرفته بودم که صدای نوتیف گوشیم بلند شد...
با ذوق اینکه باز کیهان پیام داده فوری قفلشو باز کردم و با دیدن پیام عسل لبخند رو لبام خشک شد:
-زنگ بزنی بگی بهما وگرنه خوابم نمیبره!!
کلافه براش نوشتم:
+خا بزار جواب بدم حالا!!!
گوشیم و گذاشتم تو کیفم و بی حوصله به سمت خونه حرکت کردم!!
وسطای راه بودم که باز نوتیف گوشیم بلند شد که با فکر اینکه عسله بیخیالش شدم و دیگه نگاهی بهش ننداختم!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ ׄ
(چه پست پر برکتی بود ۱۵ پارت گذاشتمممم😂🎀)