عروس نحس- (چند پارتی ۳۴۴ تا ۳۶۰)
و بالاخره این رمان نازم🥲💘
بچها این رمان تاخیری زیاد داشت واقعا معذرت میخوام بابتش و اینکه خیلی قشنگه کلا ی جاهایی هم محدودیت پارتی داره که سعی میکنم هرچه زودتر براتون قرار بدم پس امیدوارم که ناراحت نشید❤️
عاشق تک تکتونم و به علت تاخیر اسپویل نمیکنم ولی به جاهای خیلی حساس رسیده پس حتما بخونیدش-
پس مایل به ادامه؟؛

(دوستان تا پارت ۳۵۲ به علت فیلترینگ جداگانه به زودی در (my novel) قرار میگیره❤️)
.
.
بخاطر فیل.ینگ قسمتای وانش.ت توی چنل گذاشته نمیشه
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۵۲
#فصل_۲
تنم هنوز بوی تن توماج رو میداد،خودم برگشته بودم خونه اما فکر و ذهنم هنوز توی اون خونه و توی بغل توماج جا مونده بود.
هنوز غرق بودم توی نوازش ها و بوسه هایی که روی صورت و موهام میزد.
وقتی بعد از رابطه برام یه کاسه بادوم زمینی آورد و دونه دونه توی دهنم گذاشت فکر میکردم اونجا آخر دنیاست.
گم شده بودم توی عطر بادوم زمینی.
با صدای فاطمه نگاه از تلویزیون گرفتم و اون دختر با لبخند گفت:
-آبجی...کی میرید واسه خرید حلقه؟
یهو انگار پرت شده بودم تو دنیای واقعی،توماج توی خونه ی خودش بود و من اصلا به بهرام و مراسم عقد مون فکر هم نکرده بودم.
زمزمه کردم:
-حلقه؟
-آره دیگه...آقا بهرام حلقه نمیگیره برات؟
آخه هنوز حلقه اون خدابیامرز دستته
سرم رو پایین انداختم و رینگ ظریف توی دستم رو لمس کردم.
اون رینگ ساده رو خودم برخلاف میل مادر شوهرم و داریوش انتخاب کرده بودم،اونا یه چیز مجلل و گرون میخواستن.
مامان از توی آشپزخونه سرش رو بیرون اورد و رو بهمون گفت:
-مادر آقا بهرام اتفاقا زنگ زده بود
یادم رفت بگم
برای اخر هفته قرار گذاشتیم بریم خرید
فاطمه جان...زنگ میزنم به مامانت اجازه تو میگیرم تو هم بیا مادر
فاطمه هنوز جواب نداده بود که احمد با فیشی که توی دستش بود وارد خونه شد و رو به مامان گفت:
-مامان...چرا پول تلفن این ماه اینقدر زیاد اومده؟
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۵۳
#فصل_۲
قلبم اومده بود توی دهنم،یادم نبود تو خونه ما هر چیزی حساب کتابی داره.
مخصوصا تلفن که همیشه چک میشد.
مامان دستاش رو با حوله خشک کرد و گفت:
-منکه کسی و ندارم باهاش حرف بزنم مامان جان
مثل همیشه فقط با خاله ت حرف میزنم
احمد به طرفم چرخید و مشکوک پرسید:
-با کی حرف زدی این همه پول تلفن اومده؟
هنوز توی شوک بودم و دستام شروع کرده به لرزیدن،اگه پرینت تلفن رو میگرفتن بدبخت میشدم.
اما فاطمه فرشته نجاتم شد.
با خجالت تای روسری ساتنش رو لمس کرد و گفت:
-فکر کنم منو محمود این ماه زیاده روی کردیم...
شرمنده...نمیدونستم اینجوری میشه...
نگاه پر از تشکرم رو بهش دوختم و احمد فیش رو روی میز تلفن گذاشت و گفت:
-دشمنت شرمنده زنداداش
این حرفا چیه!
شوهر جونت که از جیب داد میفهمه تا صبح نامزد بازی نکنه
فاطمه نخودی خندید و گفت :
-یکی دو ماهم تحمل مون کنید از شرمون خلاص میشید
احمد با خنده جواب داد:
- ما از این شانسا نداریم
میبینی بعد از عروسیم اینجا باید هزینه هاتون و بدیم
اونا شوخی میکردم اما مامان با حرص گفت:
-زشته احمد...ناراحت نشی فاطمه جان
فاطمه در حالیکه جواب مامان رو میداد به طرفم چرخید و آروم و با شیطنت گفت:
-شیطون بلا ...با آقا بهرام نامزد بازی میکردی؟
بدون اینکه جوابش رو بدم دستم رو دورش انداختم و محکم بغلش کردم،گونه ش رو بوسیدم و گفتم:
-این لطف تو هیچ وقت فراموش نمیکنم
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۵۴
#فصل_۲
مامان هماهنگ کننده خوبی بود.
با طلعت خانوم همه چیز رو به آرامش جلو میبردن و برنامه همه چیز رو میچیدن.
اول قرار بود بریم خرید.
بعد از اون منو بچه ها و آقا بهرام جمعه میرفتیم بیرون.
ناهار میخوردیم و وقت میگذروندیم.
میخواستن بچه ها باهام آشنا شن و کم کم به عنوان مادر قبول کنن.
اما از من نپرسیده بودن اصلا دلم با این ازدواج هست یا نه؟
میتونم بچه های اون مرد رو به عنوان بچه های خودم قبول کنم؟
همه چیز برام سخت میگذشت و جرات نداشتم هیچ کدوم از اون حرفا رو به توماج بگم.
میخواستم تمام تمرکزش روی رفتن باشه.
وقتی مامان با ظرف دلمه رفت جلوی در خونه عفت خانوم فورا سراغ تلفن رفتم.
هر وقت با یکی از همسایه ها مشغول حرف زدن میشد زمان از دستش در میرفت.
شماره توماج رو گرفتم و منتظر شدم.مثل همیشه انتظارم زیاد طول نکشید و صداش توی گوشم پیچید :
-جانم...خاتون جان؟
لبخندم کش میاومد و ته دلم گرم میشد وقتی با اون آهنگ اسمم رو صدا میزد اما وقت نداشتم.
باید میفهمیدم کار تا کجا پیش رفته.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
-میگم...چقدر دیگه طول میکشه کارا ردیف شه؟
یعنی چقدر دیگه میتونیم بریم؟
-اینقدر نگران نباش...منو بابا علی داریم تمام تلاش مون و میکنیم
بابا چند تا آشنا داره که قول دادن کمک کنن کارا بیفته رو غلتک
نفسی گرفتم تا سوال بعدی رو بپرسم اما صدای مامان باعث شد دستم دوباره شروع کنه به لرزیدن:
-با کی حرف میزنی مامان؟
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۵۵
#فصل_۲
جدیدا تا ناراحت و عصبی میشدم دستام شروع میکردن به لرزیدن.
هنوز توی شوک بودم،هیچ وقت نمیتونستم تو شرایط حساس درست فکر کنم اما توماج حواسش بهم بود.
آروم گفت:
-خاتون...بابا...نترسی
بگو اشتباه گرفته
حتی لحن صداش قوت قلبم میشد،کاش میتونستم صداش رو ببوسم.
با یه نفس عمیق به خودم مسلط شدم و همون طورکه گوشی رو میذاشتم گفتم:
-هیچکی ،اشتباه گرفته بود
مامان چشم غره ای بهم رفت و همون طورکه ظرف دست نخورده ی دلمه رو روی اپن میذاشت گفت:
-تو که میدونی بابا و داداشات حساسن
دست نزن به اون کوفتی
بذار این چند روز آخری شر درست نشه
اخمی کردم و اینبار دیگه نتونستم ساکت بمونم.
با حرص بلند شدم و گفتم:
-این حرف یعنی چی مامان؟
مگه من بچه م؟
یا قراره از پشت تلفن کسی منو بخوره؟
چرا بهشون اجازه میدی اختیار دار همه چی باشن؟
مامان لب گزید و با منطق همیشگیش گفت:
-خُبه...خُبه...صدات و بیار پایین
واسه من دُم درآورده
اونا خیر و صلاحت و میخوان
رفتی خونه شوهرت هر غلطی خواستی کن
صاحب اختیارت اونه
الان امانتی دست ما
لب هام رو روی هم فشار دادم و سعی کردم چیزی نگم.
اما نمیشد.
دیگه کارد به استخوانم رسیده بود:
-مگه من سگم که صاحبم شوهرم باشه؟
در ضمن الان ۱۸ سالمه
احتیاج به آقا بالاسر ندا...
پشت دستش که توی دهنم کوبیده شد حرفم نصفه موند و همون لحظه در خونه باز شد و محمود با چشمای ریز شده وارد خونه شد:
-اینجا چه خبره؟
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۵۶
#فصل_۲
روی صندلی نشستم و سعی کردم آروم باشم.
من عادت داشتم به رفتار خانواده م ولی تحمل نداشتم از برادرم باز کتک بخورم و دم نزنم.
مامان خنده ی دستپاچه ای کرد و گفت:
-هیچی مامان جان
داشتیم حرف میزدیم
چرا زود اومدی؟
محمود نگاه مشکوکی بهمون انداخت و همون طورکه به طرف اتاق میرفت جواب داد:
-اومدم لباس عوض کنم برم دنبال فاطمه
میخوام ببرمش خرید
-خوب کاری میکنی مامان جان
شب یلدا هم نزدیکه باید براش یلدایی ببریم
میخوام براش النگو بخرم
شاید فردا که رفتیم واسه خرید خواهرت واسش خریدم
مامان چشم غره ای بهم رفت و وارد آشپزخونه شد.
معده م درد میکرد و سوزشش داشت بیشتر میشد.
دیگه تحمل نداشتم کاش توماج دست میجنبوند.
اونشب بدون اینکه شام زیادی بخورم به اتاقم برگشتم.
اونقدر فکر و خیال کردم و به نتیجه نرسیدم تا خوابم برد.
اگه کارای رفتن دیر راست و ریست میشد مجبور بودم فرار کنم.
نمیخواستم سر سفره ی عقد آقا بهرام بشینم.
نمیدونم ساعت چند بود که با حالت تهوع وحشتناکی از خواب پریدم.
همونطور که جلوی دهنم رو گرفته بودم به طرف دستشویی دوییدم و بالا آوردم.
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۵۷
#فصل_۲
بی حال پای سفره صبحانه نشستم و مامان استکان چایی رو جلوم گذاشت و گفت:
-زودتر بخور و آماده شو
فاطمه که اومد کم کم باید راه بیفتیم
آقا بهرام میخواست بیاد دنبال مون گفتم داداشت تا بازار ما رو میرسونه این همه راه اسیر نشه تو این ترافیک
بغضم رو قورت دادم و با گوشه نون بازی کردم.
درمونده بودم و حال بدم دست خودم نبود.
بی نفس لب زدم:
-مامان...من آقا بهرام و دوست ندارم!
مامان با استکان خودش جلوی روم نشست و در حالیکه لقمه میگرفت گفت:
-این حرفا شگون نداره مامان جان
مگه من از اول اقات و دوست داشتم
سر سفره عقد یه نظر دیدمش مهرش به دلم افتاد
تو هم تازه شوهرت و از دست دادی
چهار صباح باهاش بگردی ازش خوشت میاد
لقمه رو توی دهنش گذاشت و یه قلوپ از چاییش رو خورد و ادامه داد:
-بچه زندگی رو گرم میکنه
درسته آقا بهرام ۳ تا بچه داره
ولی تو باید جای پات و سفت کنی
یکاری کنی دل مردت گرم بشه
بچه که بیاد
چهار بار که سرت و باهاش رو یه بالش بذاری میبینی که دیگه نمیتونی شبا بدون شوهرت بخوابی
چایی رو عقب کشیدم و اینبار با التماس گفتم:
-مامان...من میگم نره تو میگی بدوش
من دوسش ندارم میگی بچه بیار؟
مامان نفسی گرفت و بی حوصله گفت:
-پاشو...پاشو که دیر شد
الان داداشت میاد قشقرق راه میندازه آماده نباشیم
•
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۵۸
#فصل_۲
با غر غر های مامان مجبور شدم آرایش ملایمی کنم تا صورتم بی رنگ و شبیه مرده ها نباشه.
اما قلبم رو که نمیتونست رنگ و لعاب بماله و قالب مرد دیگه ای کنه.
من آقا بهرام رو نمیخواستم.
دوستش نداشتم.
هر بار که بهش نزدیک میشدم حسی جز یه مرد غریبه و محترم نداشتم.
فقط توماج رو میخواستم.
دلم بندِ دلش بود.
با صدای فاطمه چشم از بند کیفم که بین انگشتام فشرده میشد گرفتم،به چهره ی آروم و تپلش دادم:
-آبجی...شما هم بدید تاریخ عقد تون و تو حلقه تون حک کنن
مال منو محمود و خودم دادم
غمگین سر تکون دادم و به بیرون خیره شدم،چه دل خوشی داشت اون دختر.
مامان چادرش رو جلوتر کشید و گفت:
-اوناهاشن...جلوی در بازار وایسادن
نگاه ناامیدی بهم انداخت و با تاسف گفت:
-کاش تو هم یه چادر مینداختی سرت
آخه اون چیه پوشیدی
محمود به آیینه بغل نگاهی انداخت و حین پارک کردن گفت:
- شعور نداره این چیزا رو نمیفهمه مادر من
هنوز هوای بالا شهر تو سرشه
-مگه مانتوش چشه؟
به نظر من که خیلی قشنگ و شیکه!
فاطمه این رو گفت و با اخمای توهم رفته پیاده شد.
خوشحال بودم کا نمیتونن فاطمه رو مثل من آزار بدن.
آخه اون پدر و برادر هاش پشتش بودن،مثل من بی کس نبود.
محمود هم دندون قروچه ای کرد و به احترام آقا بهرام پیاده شد.
سلام و احوالپرسی کرد و رفت.
سر به زیر کنار مامان وایساده بودم که آقا بهرام بروم لبخندی پاشید و گفت:
-سلام عرض کردم خانوم خانوما!
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۵۹
#فصل_۲
خجالت زده شده بودم.
آقا بهرام مرد شریفی بود،اصلا دلم نمیخواست بازیش بدم.
یا وقتی فکر میکرد قراره زنش بشم قلب و ذهنم پیش مرد دیگه ای باشه.
اهل خیانت نبودم.
ولی من این وسط تقصیری نداشتم.
حتی اگه بزور هم عقدش میشدم دلم محرمش نمیشد.
گوشه ی شالم رو تا کردم و گفتم:
-سلام...خوبید شما؟
-از احوالپرسی های شما
حداقل سرت و بگیر بالا صورتت و ببینم دختر!
کاش مامان و فاطمه تنهامون نمیذاشتن، قلبم داشت میایستاد.
خجالت میکشیدم و نمیدونستم باید چطور رفتار کنم.
وقتی استرسم رو دید خنده تو گلویی کرد، دستش رو با فاصله روی کمرم نگه داشت و با دست دیگه به جلو اشاره کرد و گفت:
-بیا بریم
یکم دیگه اینجا بمونیم آب میشی میری تو موزاییکا
آب دهنم رو قورت دادم و راه افتادم.
کاش ازم فاصله میگرفت.
کاش میشد بهش بگم دل من صاحب داره بهم روی خوش نشون نده.
اما جرات نداشتم.
خدا رو شکر میکردم که فاطمه باهامون اومد و حواسش بهم بود.
دستم رو گرفت و با شوخی رو به آقا بهرام گفت:
-چند لحظه آبجی خانوم ما رو قرض میدید ؟
آقا بهرام با لبخند مردونه ای سر تکون داد و ازمون فاصله گرفت.
فاطمه که انگار استرس داشت گفت:
-آبجی...یه چی بگم فقط هول نکن!
سرم رو که بالا گرفتم با چشمای وحشت زده گفت:
-وارد بازار که شدیم یه آقایی داره دنبال مون میاد
همشم به تو نگاه میکنه!
ببین میشناسیش؟
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۶۰
#فصل_۲
رد نگاه فاطمه رو که گرفتم به مردی رسیدم که از چشماش آتیش بیرون میزد و منو میسوزوند .
توماج بود.
توماجی که حالا باز من رو با آقا بهرام و بقیه ی خانواده میدید.
غیرتش به جوش اومده بود و من وحشت داشتم همه چیز بهم بریزه.
آب دهنم رو پر صدا قورت دادم و سرم رو به علامت نه تکون دادم اما اون بی توجه به طرف مون میومد.
فاطمه تکونی بهم داد و گفت:
-چی شد آبجی
آقاهه کیه؟
انگار موقع مرگم بود.
نفسم بالا نمیومد و لب زدم:
-برادر شوهرمه
-خب ،اگه برادر شوهرته چرا اونجوری نگاهت میکنه؟
چی میگفتم بهش؟
میگفتم اون مرد عاشقمه و حالا رگ غیرتش زده بیرون.
میگفتم بارها گفته فرار کن و من میترسم از پدر و برادرام که پیدام کنن؟
قبل از اینکه حرفی بزنم مامان متوجه شد و توماج هم همون موقع بهمون رسید.
جو سنگین بود.
اما قبل از اینکه حرکتی کنه مامان دستپاچه گفت:
-اوا ...آقا توماج؟
شما اینجا چکار میکنی؟
آقا بهرام نگاه تندی به توماج انداخت،همون طورکه توماج وحشیانه بهش خیره بود و جواب مادرم رو داد:
-سلام حاج خانوم
اومدم به مغازه ها سر بزنم
نگاهش رو به سختی از مرد روبروش گرفت و اینبار مستقیم به مامانم نگاه کرد و پرسید:
-شما اینجا چکار میکنید ؟
مامان که از اونجا بودن توماج راضی به نظر نمیرسید گفت:
-اومدیم برای خرید عروسی خاتون و آقا بهرام
انشالله عروسی شما
(بمیرم برات خاتون🥲💔)