تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

ارباب سالار- (چند پارتی ۳۱ تا ۴۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

خب؛

سلام بعد ی مدت شاید طولانی..

دوستان این مدت واقعا درگیر بودم و اصلا وقت نکردم که رمانارو بزارم،میدونم که رمانا واقعا عقبن ولی از الان به بعد باز پر قدرت شروع میکنیم💕

عاشق تک تکتونم و این رمانم حتماااا بخونید😂💘

(امروز تا جایی که بتونم رمانارو میزارم و هرچی که موند از اول تا اخرو فردا براتون میزارم پس قراره کلی پارت داشته باشیم🤌🏻💞)

پس مایل به ادامه؟؛

#ارباب‌سالار

#پارت31

عماد خنده کنان گفت:

-چقد که تو پرویی دختر!!!

با سرتقی بهش توپیدم و گفتم:

+چرا مگه چه خطایی کردم که بخوام سرش خجالت بکشم؟!

جمشید عصبی تر غرید:

-بس کنید، همین که من گفتم، آخر همین هفته ام خطبه ی عقدتونو جاری میکنیم!!

با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:

+ی ی یعنی چی؟! من نمیخوام، من دلم نمیخواد با عماد ازدواج کنم...

عماد غرید:

-از سرتم زیادم دختره ی ه.رزه....

به گریه افتادم و برو بابایی نژارش کردم و با همون وضع دوییدم سمت در که مامانم بلند داد زد:

-آهو کجا میری؟!

بدون اینکه جوابشو بدم دوییدم و از در حیاط هم خارج شدم!!

اشکام بی وققه میبارید و نمیتونستم کنترلشون کنم!!!

بی هدف فقط می‌دویدم، به کجا رو نمی‌دونم، فقط دلم می‌خواست دیگه هیچ وقت برنگردم تو اون خونه!!!

 دلم نمی‌خواست دیگه با آدمای اون خونه روبه رو بشم!!!

 دلم نمی‌خواست با عماد ازدواج کنم...

همه این فکرا عین خوره جونمو می‌خورد...

جدا از همه اینا باورم نمی‌شد که عباس انقدر راحت پشتمو خالی کرده!!!

 باورم نمی‌شد که اومده و  پشت سرم هرچی که دروغ بود و گفته!!!

انقدر راه رفته بودم و تو فکر بودم که به خودم اومدم دیدم ناخودآگاه جای همیشگیمون هستم!!!

حالا جای همیشگیمون کجا بود؟!

 همونجایی که پاتوق قرارهای عاشقونم با عباس بود...

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت32

رفتم رو یه تیکه سنگ نشستم و زانوهامو تو خودم جمع کردم و عین ابر بهار گریه میکردم...

ازدواج با عماد یعنی پایان زندگیم، یعنی بدبخت شدنم!!!

اون به چشم خواهر هیچوقت بهم رحم نکرد بعد زنش بشم بهم رحم میکنه؟!

اون از آشغال بود و عوضی بودن اکبر و رفیقاش خبر داشت و باز منو فرستاد تو دل این گرگ صفتا...

اشکام و با حرص پس زدم و با هق هق گفتم:

+شده خودمو بکشم ولی تن به این ازدواج نمیدم!!!

-یه آهو کوچولو این دورو ورا داره گریه میکنه!!

با شنیدن صدای سالار با تعجب از جام بلند شدم و با آستینم فوری اشکامو پاک کردم و گفتم:

+شما اینجا چیکار میکنی؟!

شونه ای بالا انداخت و گفت:

-خودمم نمیدونم!!

بهت زده نگاهش کردم، انگاری منو تعقیب میکنه که هر جا میرم سر و کله اش پیدا میشه!!

سک‌سکه ای کردم و گفتم:

+یعنی چی که نمیدونید؟! منو تعقیب میکنید؟!

با خنده گفت:

-خودم که نه ولی فکر کنم قلبم تعقیبت میکنه!!!

سوالی نگاهش کردم که با همون خنده ادامه داد:

-بیخیال اینا حالا، نگفتی چرا گریه میکنی؟!

چشمام و ریز کردم و گفتم:

+فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه!!!

سری تکون داد و گفت:

-آها درسته!!!

با اعصبانیت بهش توپیدم و گفتم:

+دیگه دورو ور منم پیدات نشه!!!

انگشت اشاره امو سمتش گرفتم و ادامه دادم:

-اونوقت بد میبینی!!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت33

با خنده دستشو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت:

-باشه باشه دیگه دورو ورت پیدام نمیشه ولی به یه شرط...

+چه شرطی؟!

اومد نزدیک تر و دستمو گرفت و گفت:

-بشین تا بگم!!!

سر جام نشستم و اونم کنارم نشست و ادامه داد:

-باید دلیل گریه هاتو واسم توضیح بدی!!!

یه تای ابرومو بالا انداختم و گفتم:

+زندگی من به شما چه مربوطه آقای محترم!؟

سری تکون داد و لب زد:

-باشه نگو هر طور راحتی، ولی از فردا هرطرفو نگاه کنی منو میبینی!!!

به حالت زار انگشت کوچیکمو سمتش گرفتم و گفتم:

+قول میدی دیگه از فردا نبینمت؟!

با انگشت کوچیکش انگشتم و گرفت و گفت:

-قول میدم دیگه منو به عنوان غریبه نبینی!!!

برای اینکه از شرش خلاص شم و بیشتر از این واسم دردسر درست نکنه شروع کردم به گفتن همه ماجرا!!!

همونطور که واسش تعریف میکردم گریه هام شر شر میریخت که وسطاش به سرفه افتادم و نتونستم ادامه بدم که سالار دستمو گرفت و منو تو آغوشش کشید و آروم گفت:

-گریه نکن!!

درست میشه ، تو با عماد ازدواج نمیکنی!!

با همون هق هق گفتم:

+تو خانواده ی منو نمیشناسی، پدرم به زور منو به عقدش در میاره!!!

دستی روی موهام کشید و بعد منو از خودش جدا کرد و صورتمو با دستش قاب گرفت و با انگشت شصتش اشکامو پاک کرد و گفت:

-نمیزارم با اون ازدواج کنی ، بهت قول میدم!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت34

تو چشماش زل زدم و تو دلم گفتم: چی میگه واسه خودش؟! چطور میخواد مانع ازدواج من شه؟!

هرکی به تور من میخوره به نوبه خودش خل وضعه!!!

برای اینکه زودتر از شرش خلاص شم لبخندی زدم و گفتم:

+ممنون ولی از دست شما کاری بر نمیاد!!!

از جاش بلند شد و همزمان چشمکی زد و گفت:

-باشه، نشونت میدم!!

بهت زده نگاهش کردم، چقدر مسمم حرف میزد، ولی آخه چطوری میخواست اجازه نده؟!

تو همین فکرا بودم که اصلا نفهمیدم کی رفت...

پوفی کشیدم و تصمیم گرفتم برم خونه و حداقل اونجا به ادامه ی عزاداریم برسم!!!

++++++++++++++++++++++

#چندروزبعد:

امروز پنج شنه اس و قراره فردا منو به عقد عماد در بیارن!!

این چند روز خودمو تو اتاق حبس کرده بودم و با هیچکسم حرف نزدم، کارم شده بود شب و روز گریه کردن اما هیچکس دلش برام نمیسوخت....

پوزخندی زدم و با خودم گفتم: سالار چیشدی پس؟! مگه قرار نبود نزاری من بدبخت بشم؟!

ضربه ای به پیشونیم زدم و با خودم ادامه دادم: آخه چقدر تو خری آهو، آدم به حرفی که سرجمع 1هفته نمیشناستش اعتماد میکنه؟!

پوفی کشیدم و از تخت بلند شدم و رفتم کنار پنجره وایسادم که یهو صدای با شور و شوق جمشید حواسم و پرت کرد!!!

برای اینکه صداشو بهتر بشنوم به سمت در اتاق رفتم و گوشم و بهش چسبوندم و صداشو واضح شنیدم که با ذوق گفت:

-بیاید همگی بیاید شیرینی بخورید!!

مامانم آروم گفت:

-چیشده کبکت خروس میخونه جمشید خان؟!

جمشید خندان گفت:

-قراره برای دخترم خجسته خاستگار بیاد امشب، اونم چه خاستگارییییییی!!!

مامانم مهربون لب زد:

-بسلامتی، چه یهو بیخبر!!!

جمشید با همون ذوق گفت:

-اینارو ول کن هاجر، بگو خاستگار کیه فقط...

مامانم گفت:

-کیه؟!

جمشید با صدای بلند داد زد:

-پسره اربابه ، اربابببببببب!!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت35

با تعجب به نقطه ی نا معلوم خیره شدم و با خودم گفتم: پسر ارباب میخواد بیاد خاستگاری خجسته؟!

کجا دید خجسته رو اصلا؟! چه شانسی آورده این دختر‌...

هرچند شاید ازدواج اینا باعث شه حواس جمشید از ازدواج منو عماد پرت شه!!

تو همین فکرا بودم که با صدای بلند جمشید که خجسته رو صدا کرد حواسم پرت شد:

-خجسته؟! بیا کارت دارم بابا!!!

دیگه ادامه ی حرفشون واسم بی اهمیت بود و برگشتم اومدم رو تخت دراز کشیدم تا بتونم بخوابم!!!

چشمام و بستم و سعی میکردم بخوابم که یهو در محکم باز شد که با ترس سر جام نشستم و با دیدن خجسته کلافه گفتم:

+چیه؟! چیشده؟!

خجسته با ذوق اومد کنارم و گفت:

-بابا بهم پول داد برم برای امشب لباس بخرم، گفت توام باهامون بیای!!!

خودم و بی خبر نشون دادم و گفتم:

+امشب؟! مگه امشب چه خبره؟!

خوشحال گفت:

-مگه نمیدونی؟! قراره برام خاستگار بیاد!!!

به زور لبخندی زدم و گفتم:

+آها بسلامتی!!

پتو رو از روم کنار زد و گفت:

-یالا یالا پاشو بریم تا مامانتو و بابا جمشید دادشون در نیومده!!

حوصله نداشتم اگه مخالفت میکردم کلی دعوا و درگیری پیش می اومد!!

کلافه از جام بلند شدم و گفتم:

+باشه الان آماده میشم!!!

خجسته بدون اینکه دیگه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون منم چون لباس زیادی برای پوشیدن نداشتم همون مانتو شلواری که جمشید ۲سال پیش برام خریده بود و پوشیدم و منتظر موندم تا خجسته بیاد و بریم خرید!!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت36

در عرض دوساعت همه ی خریدا تموم شد و برگشتیم خونه...

حین خرید لباس برای خجسته مامانم چند باری به جمشید گفت که برای منم لباس بخره ، اما هیچ اعتنایی نکرد و فقط برای خجسته لباس خرید!!

توی اتاقم نشسته بودم و ترجیح دادم توی این خاستگاری شرکت نکنم و بلاخره یه جا باهام موافقت کردن....

غم اینکه بعد از خجسته قراره منو به عقد عماد در بیارن آزارم میداد...

من نباید تن به این خواسته میدادم، باید امشب که سرشون گرمه از خونه فرار کنم، ولی خب کجا برم؟! 

پیش کی برم؟!

تنها امید روزای سختم عباس بود که اونم دیگه منو نمیخواد!!!

آه عمیقی کشیدم و به ساعت نگاه کردم، هول و هوشه هشت شب بود و الاناس که خاستگارا بیان!!

پوزخندی زدم و با خودم گفتم:ولی ملت چقدر شانس دارنا...

انگار هرچی آدم بدی باشی زندگی بیشتر به کامته!!!

اصلا پسر ارباب کی خجسته رو دید؟!

کجا دید؟!

تو همین فکرا بودم که صدای در رشته ی افکارمو پاره کرد!!!

از جام بلند شدم تا از پنجره بتونم ببینم کیا اومدن واصلا ارباب و پسرش چه شکلی ان؟!

عماد و جمشید و مادرم برای استقبال از مهمونا رفتن داخل حیاط و عماد رفت که در و باز کنه که یهو در اتاق من با شدت باز شد و خجسته اومد داخل!!!

ترسیده فوری از کنار پنجره اومدم اینور تر و گفتم:

+وای ترسیدم!!!

خجسته لباس های خوشگل پوشیده بود و یکم آرایش کرده بود!!!

هول بود و دستپاچه که لبخندی زدم و گفتم:

+چه خوشگل شدی!!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت37

با ذوق گفت:

-وایییی جدی میگی؟!

مرسی!!!

+خب اینجا چیکار میکنی؟!

هول شده گفت:

-نمیدونم!! کجا باید برم؟!

وای آهو من اولین خاستگارمه بلد نیستم که!!

با خنده گفتم:

+برو تو آشپزخونه!!

واست خاستگار اومده!!!

باید چایی ببری واسشون!!

دستمو گرفت و گفت:

-میشه توام بیای؟!

تورو خدا من تنهایی یه طوریمه!!

به لباسای کهنه ی تنم اشاره کردم و گفتم:

+راستش روم نمیشه با این لباس بیام جلوی مهمونا!!!

دوباره اون ذات بدجنس بودنش گل کرد و گفت:

-خاستگار تو نیست که خاستگار منه!!

نیاز نیست تو خودتو ترگل ورگل کنی...

آهی کشیدم و سری تکون دادم و رو تخت نشستم که با شنیدن صدای مهمونا که اومده بودن داخل خونه خجسته دستپاچه گفت:

-وای من چیکار کنم؟!

بی تفاوت گفتم:

+برو پیش مامان دیگه!!

همونجا بمون تا وقتی حرفاشون تموم شد،بهت بگن چایی ببری واسشون!!

خجسته اومد داخل آینه و خودش نگاه کرد و دستی به سر و روش کشید و از اتاق رفت بیرون!!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت38

صدای هم همه و خوش و بش مهمونا می اومد و اون وسط صدای آشنایی به گوشم میخورد اما نمیتونستم تشخیص بدم کیه!!

خیلی کنجکاو بودم که ارباب و پسرشو ببینم برای همین رفتم جلو تر و از سوراخ کلید نگاه کردم اما چیزی مشخص نبود...

روی زمین خم شدم تا ببینم از زیر در میتونم یه نگاهی بهشون بندازم که غیر از پاهاشون باز چیزی معلوم نبود!!

کلافه همونجا نشستم و گوش سپردم به حرفاشون!!

از مهریه گفتن ، از شیر بها و مال و ثروتی که بعد از ازدواج به خجسته میدن گفتن و ...

بلاخره بعد از کلی حرف زدن که جمشید بدون چون چرا همشو قبول کرد، البته نمیتونست که قبول نکنه!!!

یه لحظه همه جا سکوت شد که جمشید بلند گفت:

-دخترم چایی و بیار!!

از اونجایی که از سوراخ کلید میشد قشنگ داخل آشپزخونه رو دید فوری از جام بلند شدم تا ببینم خجسته چه شکلی داره چایی میبره!!!

چند لحظه متنظر موندم که بلاخره از در آشپزخونه اومد بیرون، یه چادر سفید با گل های آبی گذاشته بود سرش و انقد جلو آورده بودش که قیافه اشو پوشنده بود!!

بهت زده نگاهش کردم که بلاخره به سمت مهمونا رفت و از دید من خارج شد...

اگه میخواست قیافه اش معلوم نشه پس چرا آرایش کرد دیگه؟! پسر ارباب چیو باید ببینه؟!

هرچند پسر ارباب دیدنشو دیده و پسندیده دیگه نیاز نیست دوباره ببینه ، من باید به فکر خودم باشم که فردا روز مرگمه....

تو همین فکرا بودم که یهو همون صدای آشنا بلند گفت:

-شما فقط همین یه دختر و دارید؟!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت39

جمشید تک سرفه ای کرد و گفت:

-بله ارباب همین یه دختر و دارم که قراره کنیز شما بشه!!

ارباب خیلی جدی گفت:

-ولی من اون دختری که عاشقش شدم ایشون نیست،من عاشقه....

جمشید حرفشو قطع کرد و گفت:

-مشکلی پیش اومده؟! من همین یه دختر و دارم شماهم خبر دادید برای خاستگاری بیاید، مگه دختر منو ندیده بودید؟!

ارباب بی توجه به حرفای جمشید دوباره سوالشو تکرار کرد و گفت:

-یعنی این خونه دختر دیگه نداره؟!

جمشید خیلی جدی گفت:

-نه نداریم!!

چشمام و با حرص بستم و با خودم گفتم: نداره؟! پس من چیم؟! بوقم؟! برگ چغندرم؟!

پوفی کشیدم که ارباب گفت:

- امکان نداره، پس آهو...

جمشید دوباره حرفشو قطع کرد و گفت:

- آها چرا یه دختر دیگه هم هست که دختر زنمه، دختر من نیست!!

گنگ به یه نقطه نا معلوم خیره شدم و با خودم گفتم: اسم منو گفت؟! گفت آهو؟!

ارباب بهت زده گفت:

-خب کو کجاست؟! بگو بیاد...

مامانم اومد چیزی بگه که جمشید فوری با صدای بلند گفت:

-نیست ارباب،میخواست بره خونه مادربزرگش دیروز رفت!!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت40

نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم، یعنی چی این حرفش؟!

چرا گفت که من خونه نیستم؟! از چی ترسید؟!

اینکه ارباب دخترشو دوست نداره؟!

وای خدایا خودت بهم رحم کن...

الان که فهمیدن پسر ارباب خاستگار من بوده نه خجسته از فردا چه جهنمی برام بسازن خدا میدونه!!!

گوشام و تیز کردم که باز بهتر صداشونو بشنوم که ارباب گفت:

-کی بر میگرده خونه؟!

هرکلمه که حرف میزد من بیشتر فکر میکردم که این صدارو کجا شنیدم؟! خدایا چقدر صاحب این صدا واسم آشناست...

تو همین فکرا بودم که جمشید گفت:

-معلوم نیست ارباب!!!

الان من یکم گیج شدم ، یعنی شما واسه خاستگاری دختر من خجسته نیومده بودید؟!

ارباب اینبار عصبی گفت:

+اصلا من این دخترتو تا حالا ندیدم،دختری که من دنبالشم اسمش آهویه آهو!!

جمشید آروم گفت:

-ارباب آهو که نیست معلومم نیست کی برگرده، ولی دختر من از هر انگشتش یه هنر میباره، بخدا آشپزیش خونه داریش، کنیزیتونو میکنه....

آهو کلا کارش تو این خونه اللی تللیه، فکر زندگی نیست...

مامانم دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و گفت:

-جمشید خان درست نیست راجب دختر من...

جمشید با تشر حرفشو قطع کرد و گفت:

-تو چی میگی؟! گمشو برو تو آشپزخونه ببینم!!!

از سوراخ کلید مامانم و دیدم که ناراحت به سمت آشپزخونه میرفت که یهو با صدای ارباب سر جاش وایساد:

-صبر کن !!!

(به نظرتون ادامش قراره چیییی بشه؟😂👀)