سالیوان من- (چند پارتی ۱۱۱ تا ۱۱۵)
به دلیل درخواست بالاتون برای رمان تصمیم گرفتم قرارش بدم (فردا کلی پارت داریم🤭💕)
پس مایل به ادامه؟؛

#سالیوانمن🧸✨
#پارت111
مامان رفت پای آیفون که گفتم:
+عسله؟!
سری تکون داد و گفت:
-آره!!
+بگو الان میام!!
آیفون و برداشت و گفت:
-سلام عسل جان، پناه الان میاد!!
یه قلپ از چاییمو خوردم و از داغیش زبونم سوخت که آخی گفتم و فوری یه لقمه دیگه واسه خودم گرفتم و کوله ام برداشتم و با دهن پر گفتم:
+خب مامان جون دستت دردنکنه من دیگه برم!!!
مامان پوفی کشید و گفت:
-باز درست حسابی صبحونه نخوردی که!!
لقمه رو قورت دادم و گفتم:
+از فردا زودتر بلند میشم قول…
-باشه یواش تر چرا انقدر هولی؟!
مراقب خودت باش…
بازامروز با پای گچ گرفته نیای خونه!!!
باخنده گفتم:
+چششششممم
در حیاط و باز کردم و با صدای بلند رو به عسل گفتم:
+سلاممممم!!
زیر لب آروم جواب سلاممو داد و سرشو پایین انداخت...
عسلی که رو به روم وایساده بود همون عسل پر انرژی قبل نبودو معلومه بخاطر اتفاق قبلا شرمنده اس و روش نمیشه نگاهم کنه!!!
لبخندی زدم و رفتم کنارش و زدم رو شونه اش و گفتم:
+چطوری ستون؟!
عسل به زور لبخندی زد و گفت:
-من خوبم تو چطوری؟!
پناه من شرمنده ام، غلط کردم اون روز....
حرفش و قطع کردم و گفتم:
+ول کن عسلللل هر چی بود گذشت رفت!!
من اصلا ازت دلخور نیستم
محکم بوسش کردم و ادامه دادم:
+احمق به قول شایع تو بهترین رفیق منی!!!
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت112
لبخندی زد و محکم بغلم کرد و گفت:
- اصلا به قول خلوت: باید بخاطرت زد قید همه رو!!!
با خنده گفتم:
+خب شعر و شعربازی بسته بیا واست تعریف کنم چیا شد از اون روز!!
عسل با کنجکاوی فوری گفت:
-آره تعریف کن ببینم!!
باهم دیگه به سمت مدرسه حرکت میکردیم و من شروع کردم صفرتا صد ماجرا رو برای عسل تعریف کردن و اونم با کنجکاوی بهم گوش میکرد!!!
وسطش مکثی کردم و اومدم ادامه بدم که عسل با خنده گفت:
-پناه یه نفس بگیر حداقل، رفتی رو دور تند!!!
با خنده گفتم:
+آخه خیلی زیاده میخوام با جزئیات واست بگم!!
-باشه بگو!!!
دوباره شروع کردم از قرارمون و ساعتی که بهم هدیه داد و پیمان شکوندش و حتی از فرناز دوست دختر کیهانم واسش گفتم!!!
نزدیک در مدرسه شده بودیم که عسل نگاهم کرد و شیطون گفت:
-زدم سر یارو رو شکوندم همچین واست بد هم نشدااااا
مسبب خیر شدم عاشق شدی رفت....
سرمو پایین انداختم و با خجالت گفتم:
+عاشق که نه ولی حس خیلی خوبی بهش دارم!!
با هم دیگه وارد مدرسه شدیم که همه ی بچه ها سر صف بودن و همونطوری که نزدیکشون میشدیم به عسل گفتم:
+آها راستی اینو یادم رفت بهت بگم!!
کیهان گفت دیگه قرار نیست همو ببینیم!!!
عسل گنگ لب زد:
-یعنی چی؟!
+یعنی گفت آخرین قرارمون و دیگه قرار نیست همو ببینیم!!
سر صف وایسادیم که عسل با خنده و به حالت مسخره گفت:
-داستان عشقتون چه کوتاه بود پس!!
یدونه زدم رو شونه اشو با خنده گفتم:
+یعنی مسخره بازی در نیاری میمیری؟!
با خنده جوابمو داد:
-آره بخدا!!
اومد باز چیزی بگه که با صدای ناظممون ساکت شد:
-فلاحی ساکت، صف و شلوغ کردی!!
عسل سرشو پایین انداخت و گفت:
+ببخشید خانوم!!!
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت113
بعد از اینکه سخنرانی و قران خوندن سر صف تموم شد به ترتیب همه بچها وارد راهروی مدرسه شدیم و هر کدوم به سمت کلاس خودمون میرفتیم...
دست عسل و گرفته بودم و عین آدامس بهش چسبیده بودم، چون اولین روز مدرسه بود و کسی و نمیشناختم حس بدی داشتم!!
روی صندلی نشسته بودم کتابمو در آورده بودم و داشتم با خودکار روی صفحه ی اولش و خط خطی میکردم که یکی از بچها با صدای بلند گفت:
-یاوری کیه؟!
گنگ نگاهش کردم و از جام بلند شدم و گفتم:
+منم!!
سری تکون داد و گفت:
-آها،برو دفتر کارت دارن!!
برگشتم نیم نگاهی به عسل انداختم که انگار اونم خبر نداشت قراره چی بهم بگن!!!
شونه ای بالا انداختم و از کلاس رفتم بیرون و با گام های بلند به سمت دفتر حرکت کردم!!
پشت در وایسادم و نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در زدم و رفتم داخل و آروم گفتم:
+سلام، یاوری ام با من کار داشتید؟!
معلم ها از جاشون بلند شدن و هر کدومشون با گفتن کلمه ی با اجازه از دفتر رفتن بیرون که خانوم ناظم که هنوز اسمشو نمیدونستم لبخندی زد و گفت:
-خب یاوری حالت چطوره؟! پاهات بهتره؟!
با این حرفش یهو کلی از استرسم کم شد و با لبخند گفتم:
+بله خانوم بهترم!!
سری تکون داد و عینکش و از رو میز برداشت و به چشماش زد و گفت:
-خب دخترم برگه ی گواهی پزشکیت کو؟!
هول شده گفتم:
+گواهی پزشکی؟!
مگه مامانم بهتون زنگ نزد اطلاع نداد؟!
-بله زنگ زد ولی گواهی الزامیه!!
وایییی یعنی باید دوباره برم سراغ عماد؟! خدایاااا من دلم نمیخواد اونو ببینم دیگه!! کاش همون روز ازش میگرفتم!!
تو همین فکرا بودم که صدای خانومی که سمت راستم روی صندلی نشسته بود و معلم بود مدیر مدرسه اس و داشت چایی و شیرینی میخورد رشته افکارمو پاره کرد:
-فردا بدون گواهی مدرسه نمیای!!
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت114
اومدم چیزی بگم که با صدای تقه در سکوت کردم که ایندفعه مستخدم مدرسه اومد داخل و نفس نفس زنان رو به ناظممون گفت:
-خانوم عباسی پسرتون اومده دم در کارتون داره!!
ناظممون که الان فهمیده بودم فامیلش عباسیه رو به مستخدم لب زد:
-کدومشون؟!
همچنان که داشت نفس نفس میزد گفت:
-آقا کیهان!!
خانوم عباسی پوفی کشید و گفت:
-باشه بهش بگو چند دقیقه وایسه الان میام!!
مستخدم چشمی گفت و در و بست و رفت....
با شنیدن اسم پسرش ناخودآگاه ذهنم رفت سمت کیهان و دوباره بعض بدی به گلوم چنگ زد و با خودم گفتم: انگار همه چی دست به دست هم دادن من و یاد اون بندازن!!
سرم و پایین انداختم که ناظممون خطاب به من گفت:
-برو سر کلاست فرداهم با گواهی بیا!!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
+چشم!!
از در دفتر اومدم بیرون و آروم آروم شل و ول به سمت کلاس حرکت میکردم و تو این فکر بودم که چطوری این گواهی و بپیچونم!!
زیاد حال و احوالم اوکی نبود و تصمیم گرفتم قبل اینکه برم تو کلاس یه آبی به دست صورتم بزنم!!
شیر آب و باز کردم و وقتی کاملا سرد شد دستمو پر آب کردم و ریختم رو صورتم که حالم جا اومد و چند بار اینکارو تکرار کردم و بعد با دستمال کاغذی صورتمو خشک کردم و اومدم دیگه برم سر کلاس که یهو نگاهم سمت در حیاط چرخید و با دیدن کسی که اصلا توقع دیدنشو نداشتم مات شدم....
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت115
با دیدن کیهان انگار یه پارچ آب سرد ریختن روم ، این اینجا چیکارمیکرد؟؟؟
وایییی نکنه اومده منو ببینه؟ اه نه احمق نشو پناه!!!
آخه اون از کجا میدونه مدرسه من کجاست؟!
داشتم توی ذهنم دنبال جواب میگفتم که یهو با یادآوری حرف حرف مستخدم که به خانوم عباسی گفت پسرش دم در منتظرشه ناخودآگاه ضربان قلبم شدت گرفت!!!
یعنی کیهان پسره خانوم عباسیه؟؟ یعنی ایت کیهان همون کیهان بود؟!
باورش خیلی برام سخت بود اصلا ، چطور میشد؟؟؟
کیهان نگاهی به ساعتش انداخت و چند قدم تو جاش جا به جا شد که فوری به سمت آبخوری برگشتم و خودمو مشغول نشون دادم!!!
وای خدایا یه وقت نبینه منو، اونم تو لباس مدرسه و با این قیافه ی داغون!!
کف دستم و روی صورتم گذاشتم تا قیافه ام معلوم نشه و بدو بدو اومدم برم سر کلاس که همین چند قدم اول محکم به یکی برخورد کردم و با صدای عصبیش فهمیدم که خانوم عباسیه:
-یاوری دختر، تو اینجا چیکار میکنی؟! چرا هنوز نرفتی سر کلاست؟!
هول شده با خجالت گفتم:
+خانوم چیزه، اومدم تا دستشویی، الان میرم!!
اومد چیزی بگه که با صدای کیهان که از دور صداش میکرو حرفش قطع شد:
-مامان، زودتر بیا باید برم!!
خانوم عباسی چیزی نگفت و فقط با دست بهش اشاره کرد که بیاد اینجا!!
با این حرکتش استرسم بیشتر شد و آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
+خانوم میشه من برم؟!
اخمی کرد و گفت:
-نه همین گوشه بمون ، بعد بریم دفتر کارت دارم!!!
وحشت زده نگاهش کردم و حس میکردم کیهان هر لحظه داره بهمون نزدیک تر میشه...
باید یکاری میکردم ، کیهان نباید منو ببینه...
(بچم پناه🥺)