ارباب سالار- (چند پارتی ۲۱ تا ۳۰)
بالاخره این رمان زیبا به درخواست شما💕
خیلی خیلی رمان باحالیه..ولی درعین حال دردناکه
حتما بخونیدش که عاشقش میشید💞
چون بعد ی مدت گذاشتمش اسپویل نمیکنم حتما بخونیدش 🤌🏻🫀
پس مایل به ادامه؟؛

#اربابسالار
#پارت21
من و روی زمین پرت کردن و اکبر با خنده گفت:
-این بچه سوسول دیگه کیه؟!
اصغر تک خنده ای کرد و چاقوشو بیرون کشید و گفت:
-نمیدونم ولی هرکی هست یه گوش مالی لازم داره!!!
بی جون با چشمایی که از اشک تار میدید به فرشته ی نجاتم نگاه کردم و بهت زده با خودم گفتم: این اینکه همون پسره اس، سالار....
اون دست تنها بود و اینا دونفر ، اون هیچ سلاحی نداشت و اینا دوتا چاقو داشتن، ولی ولی هیچ نشونه ای از ترس تو چشماش پیدا نبود!!
با جیغ گفتم:
+لطفا برید ، اینا شمارو میکشن!!
پوزخندی رو صورتش نقش بست و با تهدید گفت:
-شماهایی که من دماغتونو بگیرم نفستون میره برای من چاقو میکشید؟؟
اکبر خمار لب زد:
-اینو باش!!! چه ک..شر تلاوت میکنه!!
سالار قبل اینکه باهاشون درگیر بشه بلند داد زد:
-آهو بلند شو فرار کن!!
با جیغ گفتم:
+نمیتونمممم!!! بلایی سرتون میارن!!!
بلند تر و عصبی تر غرید:
-گفتم برووو!!!
با ترید از جام بلند شدم و دوییدم تا از اونجا دور بشم!!
وسطای راه قلبم طاقت نیاورد و پشت یه تکه سنگ قایم شدم که اگه بلایی سرش بیاد من شاهد باشم!!
اکبر با نعره بهش حمله کرد و از سمت دیگه اصغر چاقو رو فرو کرد تو کتفش که اون لحظه حس کردم قلبم درد گرفت!!
اکبر و اصغر با هم دیگه زدن زیر خنده و گفتن:
-پاشو دیگه!! چرا موش شدی؟!
نمیتونستم،طاقت نداشتم ببینم یکی بخاطر من داره آسیب میبینه!!!
با گریه دوییدم سمتشون و با التماس گفتم:
+تورو خدا ولش کنید، اصلا هر بلایی میخوایید سر من بیارید!!
رو به سالار زجه زدم:
+آقا تورو خدا بیا از اینجا برو!!!
.
.
#اربابسالار
#پارت22
با صورتی که از درد جمع شده بود فقط نگاهم کرد که دوباره با التماس حرفمو تکرار کردم:
+آقا میشنوید صدامو؟!
هیچی نمیگفت و فقط هر از گاهی نفس حبس شده اشو به سختی بیرون میداد!!
با گریه گفتم:
+بخاطر من داره ازتون خون میره!!!
اکبر عصبی داد زد :
- اصغر،کار اون مردک و تموم کن!!
اومد سمتمو محکم بازومو چنگ زد و غرید:
-منم این ه.رزه رو میبرم داخل خونه!!
انگار اون لحظه جون خودمو ندید گرفته بودم و فقط به سالار فکر میکردم، موهامو میکشیدم و التماسشون میکردم که ولش کنن، اما انگار نه انگار،هیچ اهمیتی به من نمیدادن!!!
اصغر با لگد های پی در پی بدن سالار و هدف میگرفت و بی رحمانه بهش ضربه میزد...
اکبر هم منو خرمان خرمان به سمت داخل خونه میکشید..
با دست به سنگ ریزها چنگ میزدم و گریه میکردم تا یدفعه با صدای شلیک گلوله ای نفسم تو سینه حبس شد...
اکبر و اصغر مات سر جاشون وایساده بود و به دور اطرافشون نگاه میکردن که سالار دستشو بالا آورد و با درد داد زد:
-مادرشونو ب..ا جلال!!!
چند ثانیه نگذشته بود که دونفر از اعماق تاریکی جلو اومدن و با دیدن قیافه ی یکیشون که میدونستم جلاله لبخندی از سر رضایت زدم و زیر لب آروم گفتم: خدایا شکرت!!
یکیشون فوری به سمت سالار رفت و از رو زمین بلندش کرد... اما جلال...
جلوتر اومد و چرخشی به گردنش داد و رو به اکبر گفت:
-خب شما دوتا؟!
داشتید چه غلطی میکردید؟!
.
.
#اربابسالار
#پارت23
از ترس به تته پته افتاده بودن و هیچ راهی فراری واسشون نمونده بود...
جلال برگشت سمت سالار و گفت:
-آقا دستور چیه؟!
سالار با سر اشاره کرد که بره سمتش و در گوش جلال چیزهایی و گفت که راستش نفهمیدم!!!
با هزار درد از جام بلند شدم و خودمو به سالار رسوندم و دوباره با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:
+خیلی درد دارید مگه نه؟!
کسی که کنار سالار بود گفت:
-آقا من برم ماشین و بیارم، جلالم کار اینارو میسازه!!
سالار سری تکون داد و بعد رو به من لبخندی زد و گفت:
-زخم شمشیر نخوردم که بچه، یه خراش کوچیکه!!!
به جای چاقو نگاه کردم و با صدایی که از بغض میلرزید لب زدم:
+اما همین خراش کوچیک کل لباستونو خونه کرد!!
دستشو زیر چونه ام برد و گفت:
-کاری نداره که، تو برام پانسمانش کن!!
گنگ لب زدم:
+من؟! من که بلد نیستم!!
سالار اومد چیزی بگه که اکبر با التماس داد زد:
-آقااا التماست میکنم، گوه خوردم من نمیدونستم شما کی هستید!!
سالار عصبی رو به جلال غرید:
-جلال دهنشونو ببند، ببر داخل خونه اونجا کارایی که گفتم و بکن!!
اکبرو اصغر میزدن تو سرشونو التماس میکردن که جلال چشمی گفت و جفتشونو با تهدید تفنگ برد داخل خونه!!!
نگاهی به سالار کردم و گفتم:
+چیکارشون میکنید؟!
لبخند مهربونی زد و گفت:
-یکاری که تا عمر دارن تورو دیدن از ترس فرار کنن!!
با خنده گفتم:
+منو؟!
-بله شمارو!!
دوتایی باهم زدیم زیر خنده که همون زیر دستش که نمیدونستم اسمش چیه اومد سمتمونو گفت:
-آقا ماشین و یکم جلوتر گذاشتم!!
سالار سری تکون داد و گفت:
-برو الان میام!!!
خاک لباساشو تکون داد و بعد رو به من لب زد:
-خب خانوم کوچولو بلند شو میرسونمت!!!
فوری گفتم:
+نه نه ممنون من خودم میرم!!!
اخمی کرد و عصبی گفت:
-این وقت شب؟! تنها؟! نمیبینی هوا تاریکه؟!
میخوای بلای دیگه سرت بیارن؟؟
+آخه...
حرفمو قطع کرد و گفت:
-دنبالم بیا،سریع!!!
.
.
#اربابسالار
#پارت24
چاره ای نداشتم باید به حرفش گوش میدادم، هرچی که بود اون جونمو نجات داده بود!!
ولی عباس و چیکار میکردم؟؟ الان ساعت از 8هم گذشته و حتما خیلی منتظرم مونده!!
ولی عب نداره منو میرسونن بعد نمیرم داخل خونه و همونور میرم پیش عباس، آره این عالیه!!
روی صندلی عقب و کنار سالار نشسته بودم و هر از چندگاهی نگاه سنگینشو رو خودم حس میکردم!!!
سکوت عمیقی تو فضا حاکم بود و منم مشغول بازی کردن با گوشه ی شالم بودم و به این فکر میکردم از چه جهنمی نجات پیدا کردم!!!
تو همین فکرا بودم که با صدای سالار رشته ی افکارم پاره شد:
-گرسنه اته؟!
گنگ برگشتم سمتشو گفتم:
+من؟! نه...
لبخندی زد و گفت:
-ولی قاروغورای شکمت اینو نمیگن!!!
اخمی کردم و گفتم:
+گشنه ام نیست!!!
با دیدن اخمام تک خنده ای کرد و گفت:
-واسه من اخم میکنی؟!
حرصی شدم و با صدای بلند گفتم:
+حالا درسته جونمو نجات دادم بهتون مدیون شدم ولی لطفا حد خودتونو حفظ کنید..
من خوشم نمیاد آدما زیاد باهام صمیمی شن!!
قبل اینکه خودش چیزی بگه زیر دستش گفت:
-هوی درست صحبت کن، تو میدونی اینکه پیشت نشسته کیه؟!
سالار عصبی گفت:
-ساکت شو اسد!!
با همون خشم داد زدم:
+چرا همه به اینجا میرسن ساکت میشن؟!
خب بگید کیه منم بدونم!!
.
.
#اربابسالار
#پارت25
اسد پوفی کشید و الله اکبری زیر لب گفت و پشت بندش غرید:
-آقا چرا نمیزارید بگیم؟! این دختره تا کی میخواد به شما....
سالار حرفشو قطع کرد و عصبی تر داد زد:
-گفتم ساکت باش اسد...
گیج شده بودم، به سالار نگاه کردم که اخماش تو هم رفته بود و عین برج زهرمار بود و جرئت نکردم حرفمو تکرار کنم...
برام سوال شده بود که این کیه؟! کیه که نمیزاره هویتش لو بره..
بافکر پلیدی که به سرم زدم با خودم گفتم: نکنه قاچاقچی یا دزدی چیزی باشه و میترسه خودشو لو بده؟!
دندون قروچه ای کردم و با خودم ادامه دادم: وای چی میگی آهو؟! یارو خلافکار باشه از دست دوتا معتاد نجاتت میده؟!
دهنم بد جور درگیر شده بود باید میفهمیدم کی و چیکارس وگرنه آروم نمیشدم!!!
تو همین فکرا بودم که با توقف ماشین فهمیدم که رسیدیم و وقت پیاده شدن و رفتن پیشِ دلداره....
لبخندی زدم و بدون اینکه چیزی بگم اومدم پیاده شم که سالار پرسید؛
-خونتون اینجاست دیگه؟!درسته؟! یعنی توام اینجا زندگی میکنی ؟!
دیگه ازش ترسی نداشتم، سری به نشونه ی تایید تکون دادم و از ته دلم گفتم:
+ بله همینجا زندگی میکنم!!!
فقط یه چیزی....نشد اونجور که باید ازتون تشکر کنم!!
شما زندگی منو نجات دادید تا عمر دارم مدیونتونم!!!
واسه زخمتونم مامانم یه معجون بلده معجزه میکنه اگه آدرس بدید فردا واستون میارم!!!
لبخندی زد و گفت:
-چیزی نیست من خوبم!!! نیازی به تشکر نیست!! وظیفه ام بوده.... هرکی بود اینکارو میکردم!!!
منم لبخندی زدم و جواب دادم:
+در هر صورت من مدیون شما شدم!!!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
-مشکلی نیست ، مدیون نمیمونی ،جبران میکنی!!!
سوالی نگاهش کردم و گفتم:
+چطوری!؟
به روبه روش خیره شد و لب زد:
-به وقتش میفهمی!!!
.
.
#اربابسالار
#پارت26
دیگه بحث و ادامه ندادم و فقط سری تکون دادم و بدون خداحافظی فوری از ماشین پیاده شدم!!!
کنار دیوار وایسادم تا وقتی که مطمئن شم که از اینجا دور شدن بعد برم سر وقت عباس!!
یه چند دقیقه ای اونجا موندم و بعد اومدم جلوتر و به ماشینشون نگاه کردم که به اندازه ی کافی ازم دور شده بودن!!!
فوری دوییدم تا خودمو به عباس برسونم و دروغ نگفته باشم برای کباب هم له له میزدم!!!
نزدیک به محل قرار همیشگمون که شدم قدم هامو آروم تر کردم و نفس نفس زنان خودمو بهش رسوندم و از اونجایی که همیشه عادت داشتم بپرم جلوشو بترسونمش گوشه ی دیوار وایسادم و یهو یه قدم جلوتر پریدم و بلند گفتم پخ!!
عباس روی یه تخته سنگ کوچیک نشسته بود و داشت گل داخل دستشو دونه دونه پر پر میکرد و هیچ ری اکشنی به رفتارم نشون نداد!!!
با تعجب جلوتر رفتم و با خنده گفتم:
+سلام سلام!!!
سرشو بلند کرد که با دیدن قیافه عصبی و اخمالوش خنده رو لبام خشک شد و گفتم:
+عباس؟!
چیزی شده؟!
با همون اخم گفت:
-قرارمون ساعت چند بود؟!
+مثل همیشه 8دیگه!!
-خب الان ساعت چنده؟!
+نمیدونم ساعت ندارم!! چنده؟!
به ساعت مچی داخل دستش اشاره کرد و گفت:
-ساعت 5دقیقه به 10 و تو تقریبا دوساعت منو اینجا کاشتی!!!
لبامو آویزون کردم و گفتم:
+ببخشید!!
دستی به شکمم کشیدم و ادامه دادم:
+حالا اون کباب و بده بخورم دارم از گرسنگی میمیرم!!
از جاش بلند شد و شاخه گل و محکم روی زمین کوبوند و ظرف کباب و انداخت اونطرف و داد زد:
-فکر میکنی نمیدونم چه غلطی کردی؟!
.
.
#اربابسالار
#پارت27
اخمام تو هم رفت و گفتم:
+چی داری میگی؟!
-اون ماشین برای کی بود ازش پیاده شدی ها؟!
به مِن مِن کردن افتادم و با لکنت گفتم:
+م م ماشین؟! کدوم ماشین؟! از چی حرف میزنی؟!
عباس تک خنده ای کرد و گفت:
-ها چیه؟! چرا هول کردی؟!
+عباس میفهمی داری چی میگی؟! میخوای بگی من بهت خیانت کردم؟!
اومد جلوتر و با نفرت به چشمام زل زد و گفت:.
-انقدر تشنه ی پول بودی؟!
حالا چقدر پول بابتت داد؟!
با حرفی که زد محکم زدم تو گوشش و با صدایی که از بغض میلرزید گفتم:
+خجالت بکش!!!
تو اصلا میدونی من امروز تو چه وضعی بودم؟!
چه خطری از بیخ گوشم رد شد؟!
من همه ی اینارو نادیده گرفتم و اومدم پیشت تا چیزی نگم بهت تورو نگران نکنم، بعد تو داری بهم تهمت میزنی؟!
اون ماشینی ام که داری ازش حرف میزنی منو از چنگ دوتا عوضی نجات داد....
جوری که حرفامو باور نکرده باشه قهقهه ای زد و گفت:
-تو چه وضعی بودی؟!
تو هر وضعیتی بودی پولشو گرفتی دیگه مگه نه؟!
به صورتش خیره شدم و بی اختیار قطره اشکی از گوشه ی چشمام چکید...
باورم نمیشد اینی که روبه روم وایساده و داره این تهمت هارو بهم میزنه عباس باشه!!
-ها چیه؟! جواب نداری؟! فکر نمیکردی مچتو بگیرم نه؟!
انگار لال شده بودم دهنم باز نمیشد حرف بزنم!!
اشکام پشت سرم هم روی صورتم سر میخورد!!!
بدون اینکه چیزی بگم اومدم برم که صدام زد:
-آهو؟!
.
.
#اربابسالار
#پارت28
بدون اینکه چیزی بگم فقط برگشتم نگاهش کردم که با همون نفرت ته چهره اش گفت:
-تا یسری چیزا مشخص شه، خاستگاری کنسله!!!
رمق حرف زدن نداشتم، اصلا اون لحظه هیچی برام مهم نبود...
سری به نشونه ی تایید تکون دادم و آروم آروم به سمت خونه حرکت کردم ، تو کل مسیر به این فکر میکردم واقعا اینی که رو به روم بود عباس بود؟! دوسال از خاطر خواهیم میگفت این بود؟!
چطور به خودش اجازه میداد این حرفارو بزنه بهم!؟
انقدر غرق شده بودم تو افکارم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم خونه!!!
یواشکی با احتیاط درو باز کردم تا کسی متوجه من نشه اما به محض پا گذاشتن داخل حیاط با قیافه ی نگران و درهم مامان روبه رو شدم که روی پله نشسته بود و مشغول ذکر گفتن بود!!
خجالت زده سرمو پایین انداختم که از جاش بلند شد و عصبی به سمتم اومد و آروم ولی عصبی گفت:
-کدوم گوری بودی ها؟!
دلم هزار راه رفت!!
هیچ جوابی نداشتم بهش بدم... اگه از اتفاقایی که امشب واسم افتاده بود میگفتم ممکن بود خیلی نگرانش کنم...
سکوت کرده بودم که با دست دو طرف شونه امو گرفت و تکونم داد و گفت:
-چرا ساکتی؟! میگم کجا بودی؟!
لباسات چرا خاکیه؟!
وای اصلا حواسم به لباسام نبود اگه چیزی نمیگفتم بدتر بهم شک میکرد پس فوری به خودم اومدم و گفتم:
+چیزهههه، اممممم، داشتم می اومدم چندتا سگ ولگرد افتادن دنبالم...
منم از ترس یه جا قایم شدم و منتظر موندم تا برن بعد بیام خونه!!!
مامان جوری که انگار حرفامو باور کرده باشه پوفی کشید و گفت:
-انقدر سر به هوایی اصلا مراقب خودت نیستی...
برو لباساتو عوض کن منم غذاتو گرم میکنم بیا بخور!!!
+غذا نمیخورم گشنه ام نیست میرم بخوابم!!!
مامان عصبی گفت:
-یعنی چی نمیخورم؟! از صبح هیچی نخوردی!!!
کلافه گفتم:
+مامان جون تورو خدا گیر نده!!!
خسته ام خوابم میاد!!!
به کنایه ادامه دادم:
+امشب با چندتا سگ ولگرد سر و کله زدم...
.
.
#اربابسالار
#پارت29
مامان که فهمید واقعا خسته ام سری تکون داد و گفت:
-حداقل یه سیب بردار بخور، وگرنه دلم میمونه!!!
به سمت حوض رفتم و یه دونه سیب از داخل آب برداشتم و به زور گاز بزرگی بهش زدم و گفتم:
+خوب شد؟!
چیزی نگفت و فقط به یه لبخند اکتفا کرد که با تمام سرعت خودمو به اتاقم رسوندم و افتادم روی تخت و کپه ی مرگمو گذاشتم...
++++++++++++++++
صبح با شنیدن صدای مرغ و خروس ها چشمام و باز کردم!!!
آفتاب مستقیم به چشمام برخورد میکرد که دستمو جلوی چشمام گرفتم و سر جام نشستم!!!
خمیازه ای کشیدم و پتورو از رو خودم کنار کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم و با خودم گفتم: آخیش عجب خوابی کردما!!!
چقدر خسته بودم!!
از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون که کل خانواده تو پذیرایی بودن جز خجسته!!!
جمشید اخماش توهم بود و به زمین زل زده بود و عمادم هرچند لحظه یبار پوفی میکشید و آستین لباساشو بالا تر میبرد...
همونطور که داشتم موهای ژولیدم و میبستم آروم گفتم:
+سلام!!
هیچکدوم جواب سلاممو ندادن که به مامان نگاه کردم که لبشو به دندون گرفت و اشاره کرد برم بیرون!!!
بهت زده شونه ای بالا انداختم و اومدم برم دست و صورتمو بشورم که جمشید عصبی گفت:
-کجا؟!
.
.
#اربابسالار
#پارت30
برگشتم سمتش و گفتم:
+برم دست و صورتمو بشورم برم بعدش باید برم مدرسه!!!
اخم غلیظی کرد و گفت:
-لازم نکرده، دیگه مدرسه نمیری!!!
چشمام از تعجب گرد شد و گفتم:
+ی ی یعنی چی مدرسه نرم؟!
جمشید از جاش بلند شد و گفت:
-یعنی دیگه نمیشه کنترلت کرد، داری هرز میپری!!
کم مونده آبرومونو ببری، باید سری تر ازدواج کنی اونم با عماد...
اخمام توهم رفت و گفتم:
+یعنی چی؟! مگه شما خودتوننگفتید یه سال وقت دارم؟!
جمشید عصبی تر از من غرید:
-اونموقع هنوز آبرومونو نبرده بودی!!
نگاهی به مامانم انداختم و گفتم:
+تو این خونه چه خبره؟! اینا چی دارن میگن؟؟
ایندفعه عماد عصبی از جاش بلند شد و غرید:
-فکر نکن من عاشق چشم و ابروی توام!!
فقط به یه دلیل این ننگ و قبول میکنم تا شرفمون تو این روستا نره!!!
دیگه نمیتونستم این همه خفت و تحمل کنم اومدم چیزی بگم که در اتاق خجسته باز شد و با قیافه ی ژولیده گفت:
-چه خبرتونه سر صبحی؟!
باز سر این دختره بحثه؟!
بدون اینکه به خجسته توجهی کنم با قیض گفتم:
+اگه جام تو این خونه اضافه اس بهم بگید ، خودمو گم و گور میکنم جلو چشمتون نباشم!!!
جمشید بدون اینکه جواب منو بده بی مقدمه گفت:
-عباس اومده بود دم نونوایی یسری چیزا راجبت بهم گفت !!
ترسیده صدام شروع به لرزیدن کرد و گفتم:
+خب؟!
شمام باور کردید؟!
(وای خدا بچمو زجر کش کردن🥲!)