تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

دانشگاه دیوونه ها(چند پارتی)

| 𝔈𝔅𝔏ℑ𝔖

#پارت_2_3_4

 

 

خب مثل اینکه باید نهار مهمونش کنم ای ناکس خب میدونه کیِ بیاد برا شیرینی گرفتن...
آماده شدم و بدون خوردن صبحانه با اوشکول جانم بیرون رفتم. بزارید از خودم بگم من
ترمه راد 21سالمه تک بچه هستم و شروینم پسرعموم ک از برادر بهم نزدیکتره،از بچگی
باهم بزرگ شدیم و خیلی باهم راحتیم البته شروین دوسال از من بزرگتره و امسال
سربازیش تموم شده.وضع مالی خانواده هردوتامونم خوبه اونقدری هست ک یه لامبور
گینی بزاریم زیر پامون..خخخخخ شوخی کردم لامبورگینی باید تو خواب ببینم من هنوز تو
کف اون قول پدرمم ک گفت برام ۶۰۲ میخره..حالا کی؟ خدا داند.
توراه قدم میزدیم ک یهو یاد چیزی افتادم و پرسیدم:قضیه دانشگاه تو چیشد؟
-هیچی انتقالی گرفتم برا تهران..احتمالا تا چندروز دیگ میام دانشگاه وردل خودت
شروینم مثل من به گرافیک علاقه داره..راستی اونم تک بچس برا همین انقدر بهم نزدیکیم
-خوبه پس نگران این بودم ک تو نباشی کی سر کلاس دلقک بازی دربیاره حوصلم سرمیره
-پس استاد گرامی اون وسط چیکارس ک حوصلت میپوکه؟
با حالت شعر گفتم:کاش تخته مثل تو جالب بود..اقلا یه چیزی من حالیم بود
خندیدو گفت:حالا خوبه هنوز نرفتی از الان داری نقشه میکشی
-پس چی..من آینده نگرم - بر منکرش لعنت
اول خواستم برم سمت کبابی ک آقا فرمودن میخوان رستوران غذا میل کنن...ای کارد بخوره
ب اون شکمت..من ک میدونم تو چ فرصت طلبی هستی..خودم بزرگت کردم..
تو رستوران داشتم غذا نوش جان میکردم و شروینم داشت میلومبوند ک چشمم به یه دختر
افتاد..مانتو مشکی باشال زرد و ساپرت پلنگی..چ تیپی
با سر دختره رو ب شروین نشون دادم..اونم بعد از دیدن دختره درحالی ک طرف داشت از
کنار میزمون رد میشد جوری ک اون بشنوه گفت:
پلنگ پلنگ پلنگ پلنگ من عاشق پلنگم...
دختره اول اخم کرد ولی بعد با دیدن تیپو قیافه شروین جوری نیشش بازشد ک تا ته
حلقش معلوم شد...

شیطونه میگ بزنم کتلت شه ب دیوار ک دیگ داداشمو همچین نگاه نکنه...هرچند ک رم از
خودمون بود..
ولی شروینم خوشگله یه پسر چشم ابرو مشکی با دماغ خوش فرم و لبای قلوه ای ب رنگ
قهوه ای خیلی کمرنگ و هیکلشم خوبه باشگاه میره خودشو میسازه قدشم 180 سانت...
دختره ک دید شروین مگسم حسابش نمیکنه راشو کشید رفت...بعد از خوردن غذا و خالی
شدن جیب من رفتیم خونه و توراه برگشت ب شروین یادآوری کردم ک فردا برای رفتن ب
دانشگاه منتظرشم...
متاسفانه هیچکدوم از دوستای دبیرستانم باهام هم دانشگاهی نیستن و منم ب غیر شروین
کسیو ندارم اونجا...حالا برم دانشگاه ی رفیق فابریک پیدا میکنم... صبح با صدای ساعت
سریع بیدار شدم و رفتم ک حاضرشم..خب یه مانتو سرمه ای با جین مشکی و مقنعه
دانشجویی و چون معتقدم ک کیفوکفش باید ب همه لباسا بیاد همیشه مشکی
میخرم..کولی مشکیمو اماده کردم و رفتم جلو آینه..خدمتتون عرض کنم ک من یه دختر
باچشمای آبی مایل ب طوسی و لبای غنچه ای و بینی ک ازنیمرخ شبیه عملی هاست و
گونه هامم پره..هیکلم توپره یعنی لاغر استخونی نیستم..قدم 161
در کل از فیسم خوشم میاد و خداروشکرمیکنم بابت زیباییم..بعد اماده شدن رفتم ب
آشپزخونه و گفتم: سلام و گودمُرنیگ بر ددَی و مامیه خودم.
با لبخند جواب دادن ومنم بعد خوردن صبحانه خداحافظی کردم ک جوابشونو وقتی از هال
داشتم خارج میشدم شنیدم: ب سلامت...موفق باشی
شغل پدرم فرهنگیه و مادرم خونه دار،همچنین زنعموم
وعموم هم شرکت مخابرات کارمیکنه...
بادیدن شروین و تیپش ک یه تیشرت سفید با سیوشرت طوسی و جین مشکی بود گفتم:
روز اولی میخوای دخترارو تور کنی
-علیک سلام بانو- سلام شِری بریم ک استاد راهمون نمیده دیرکنیم
-کفتو شری، چ جوگیر شدی روز اولی کی ب کیه تِری
راه افتادم سمت دانشگاه...یکم استرس داشتم اخه دانشگاه ی محیط جدید برای
منه..بخصوص ک ترم اولی هارو مسخره میکنن دیگ بدتر...والا انگار خودشون از ترم دو
اومدن...شماهم مثل ما اوایل پخمه بودین دیگ..

 

اوشکول جونم ی بار بدرد خرد از قبل درسامونا یکی گرفت...پس ماهم بعد پرسیدن شماره
کلاس ب سمت کلاس رفتیم.. تو راه رو بودیم که....
توراه رو بودیم که دیدم ی پسره داره باسرعت سمت کلاس انتهای راه رو میدوعه..از
اون ورم نمیدونم کی پوست موز باخودش اورده بود ک سریع انداخت جلو پای طرف اون
یاروهم نتونست ب موقع ترمز بگیره و شَپلَقَ با باسن مبارک روزمین فرود اومد..
اقا منو میگی این صحنه رو دیدم پِقی زدم زیر خنده،بقیم همراهیم کردن...چقدر ما
بیشخصیتیم ب
جای اینک ب طرف کمک کنیم داریم میخندیم..البته من داشتم عقده گشُایی میکردم..چند
ماه پیش ک پاچنه بلند پوشیده بودم تو بارون قدم میزدم ک یهو پام رفت توچاله و
افتادم..چندتا پسرم ک اونجا بودن دهنشونو عین اسب آبی باز کردن و خندیدن...
منم ب تلافی اونموقع دارم ب این بدبخت میخندم..خلاصه شروین با کنترل خندش خاست
بره سمت یارو ک دستشو گرفتم گفتم: ولش کن بیا بریم روز اولی دیر نکنیم..اونم مثل
کشِ تونبون دنبالم اومد..
وارد کلاس شدیم و خوشبختانه استاد نیومده بود رفتیم رو نیمکت خالی وسط کلاس
نشستیم..ده مین بعد استاد وارد کلاس شد...بادیدنش دهنم باز موند..
جلل خالق چ جیگریه..همش فکرمیکردم استاد خوشگلا فقط تو رمانن ولی ن مثل اینک
واقعیشم هست..خداجون دمت گرم اول صبحی سرحالمون کردی...ی پسره بور با لبای
گوشتی،چشمای سبز عسلی،بینی قلمی و هیکل ورزیده و قدبلند بود..درکل بنظ رم باید
مدلینگ میشد تا استاد..
ی نگاه ب لباسش کردم تازه ب عمق فاجعه پی بردم..لباس همون پسری بود ک افتاده بود
زمین...نه یعنی این همونه؟
ب شروین نگاه کردم ک دیدم اون قیافش ازمنم داغونتره...بدبختی اینجا بود ک ازاون
تعدادی ک داشتن بهش میخندیدن فقط ما دونفر تو کلاسش بودیم..حالا تلافی نکنه خوبه..
ی نگاه اجمالی ب کلاس انداخت و گلوشو صاف کرد:سلام من استاد این ترمتونم و اسمم
سهراب سپهریه
طبق معمول نتونستم جلو دهنم بگیرم و گفتم: واا استاد سهراب سپهری خدابیامرز
چندساله ک مرده..شما وِرژن جدیدشی؟

 

حمایت فراموش نشه:)