عروس نحس- (چند پارتی ۳۱۳ تا ۳۳۵)
سلاممممم😂💕
خب بابت چند وقت تاخیری عذر میخوام ولی واقعا سرم شلوغ بود
وبالاخرهههههه رمانو گذاشتم🥲🤌🏻
از اونجا ک پارتاش حساسه اسپویل نمیکنممم حتما بخونیدش😂❤️

(پارت ۳۱۳ به دلیل محدودیت جداگانه قرار میگیره 🥲💕)
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۱۴
#فصل_۲
از شنیدن خبر خاستگاری آقا بهرام خونش به جوش اومده بود.
جوری رگ گردنش بیرون زده بود که میترسیدم بلایی سرش بیاد.
مردا موقع عصبانیت کارای غیر معقول زیادی میکردن.
وقتی لیوان روی میز رو محکم به دیوار کوبید از صدای شکستنش پشتم لرزید.
برای آروم کردنش با احتیاط جلو رفتم و بازوی کلفتش رو نوازش کردم:
-داری الکی عصبی میشی عزیز من
یعنی...بهت حق میدم ولی منکه فقط تو رو دوست دارم
تا وقتی توماج رو دارم از چی باید بترسم اخه؟
اون همه چیز و ردیف میکنه
دستش که زیر گلوم نشست و تنم رو به دیوار پشت سرم چسبوند حس کردم توی وجودم یه چیزی مرد.
منتظر کمربند و کتک بودم.
منتظر اینکه زیر مشت و لگدش جون بدم.
اما سرش رو پایین آورد و نیشخند خطرناکی زد:
-میدونی این زبون ریختنا عواقب داره جوجه کلاغ؟
ماجرای من ،ماجرای اون آدمی بود که از ریسمان سیاه و سفید میترسید.
تمام مردای اطرافم جوری تن و بدنم رو مشت و مال میدادن که گاهی خودم رو شکل کیسه بوکسی میدیدم که برای آروم کردن خشم مردا آفریده شده.
اما توماج با همه ی عالم فرق داشت.
حتی وقتی بداخلاق و خشن هم میشد مهربون بود.
دستام رو دور گردنش حلقه کردم و خودم رو بالا کشیدم،مماس با لب هاش پچ زدم:
-نه...من تجربه ندارم
میشه عواقبش و بگی؟
.
.
(چند پارت به دلیل محدودیت جداگانه قرار میگیره واقعا متاسفم ولی امیدوارم که درک کنید خودمم میدونم نخوندم پارت پشت هم چقدر بده)
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۱۸
#فصل_۲
حالا نفس نداشتم.
نمیخواستم اون حس خوب رو خراب کنم ولی گذشته ام ،حالم رو به لجن میکشید.
نگاه به خون نشسته ش لالم میکرد.
کلمات از ذهنم فراری بود، به سختی هوا رو بلعیدم و جواب دادم:
-جا...جای کمربند و ترکه ست
ناباور یه قدم عقب رفت و لب زد:
-داریوش؟
-هم داریوش،هم بابا و داداشام
وقتی آب دهنش رو قورت داد سیبک گلوش به طرز جذابی بالا و پایین رفت.
دوباره فاصله رو پر کرد.
خم شد و روی تک تک زخم ها رو بوسید و دستاش رو دور شکمم پیچید.
تنم رو به شکم سفت و عضله ایش چسبوند و کنار گوشم گفت:
-منم یه عوضی وحشی شده بودم
بابت اون روزا تو خونه باغ هیچ وقت خودم و نمیبخشم
۳ تا کمربند زدم
۳۰ سال باید عذاب وجدان بکشم
چجوری برات جبران کنم
اصلا میتونی اون توماج و فراموش کنی؟
اون چمیدونست خیلی وقته که بخشیدم،اصلا مگه عاشق کارای معشوقش رو به دل میگیره؟
دل عاشق مثل آب روون بود،هیچی توش نمیموند.
گونه م رو به صورتش چسبوندم و تکیه دادم بهش.
خیالم راحت بود.حالا تکیه گاه داشتم.
انگار دارم باهاش توی بهشت قدم میزنم.
تو کوچه باغای یه روستای آروم توی پاییز،وقتی رو برگای زرد و نارنجی قدم میذاشتیم خش خش صدا میداد.
لبخندی از ته دل زدم و گفتم:
-۳ تایی که تو زدی واسه من یه شوخی بود
مطمئن باش اگه فراموش نمیکردم الان اینجا نبودم
بدجور دلم به دلت گره خورده
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۲۶
#فصل_۲
قدم هام رو میشمردم،میخواستم بدونم چند قدم باهاش فاصله دارم و اگه برگردم چند ثانیه طول میکشه تا محو شم توی بغلش.
روی سنگفرش های داخل پارک تمرکز کرده بودم،عادتی که از بچگی داشتم.
اگه یه سنگفرش رو اشتباهی رد میکردم یا پام رو توش میذاشتم دیگه همه چیز توی ذهنم بهم میریخت.
شاید اون سنگفرش های رنگی رنگی میتونست کاری کنه که توماج رو فراموش کنم.
حتی شده برای چند لحظه.
تا یادم بره قلبم رو قبل از پیاده شدن بین بازوهاش جا گذاشتم.
وارد کوچه که شدم مامان و عفت خانوم رو دیدم که جلوی در حرف ما میزدن.
جلوتر که رفتم مامان نگاهی بهم انداخت و گفت:
-کجا رفته بودی مامان جان؟
کتاب رو یکم از خودم جدا کردم و گفتم:
-دلم تنگ شده بود
رفتم کتابخونه چند تا کتاب گرفتم بخونم
مامان گوشه چادرش رو بین دندوناش گرفت همون طورکه دسته کلید رو به طرفم میگرفت گفت:
-جای اینکارا میومدی خونه منیر خانوم یه دلی سبک میکردی
اینقدر امروز مجلسش قشنگ شده بود
یه حال و هوای دیگه ای داشت
قربون امام حسین برم
عفت خانوم که کتابا رو توی دستم دید سری تکون داد و گفت:
-بچه های این دوره زمونه ن دیگه
بجای اینکه به فکر چهار رکعت نماز و روزه باشن به فکر این قرتی بازیان
مامان با تاسف سری تکون داد و در جواب عفت خانوم گفت:
-به فکر اون دنیاشون نیستن دیگه
چمیدونن فقط امام حسین و ائمه سر پل صراط شفاعت شون و میکنن نه این کتابای به درد نخور
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۲۷
#فصل_۲
سرکوفتای مامان و این خاله خان باجیای روضه ای و سفره ای هیچ وقت تمومی نداشت.
آدمایی که کتاب رو قرتی بازی میدونستن و گریه و زاری و توی سرشون کوبیدن رو شفاعت اون دنیاشون.
جوابی بهشون ندادم.
چون جماعت خرافاتی رو چه به روشن فکری و کتاب.
حرفی هم میزدم متهم میشدم به کافر بودن و هزاران حرف و حدیث بعدش.
وارد خونه که شدیم مامان فورا بساط چایی رو به راه کرد و همون طورکه لقمه نون و حلوای نذری رو به طرفم میگرفت شروع کرد به تعریف کردن از اینکه روی ظرف حلوا اسم امام حسین افتاده و معجزات امام.
لقمه رو هنوز توی دهنم نذاشته بودم که تلفن زنگ خورد.
مامان همون طورکه نشسته بود گوشی رو برداشت و با شنیدن صدای پشت گوشی گل از گلش شکفت.
انگار طلعت خانوم بود.
مادر آقا بهرام.
مامان روسریش رو در اورد و گفت:
-بفرمایید... خونه خودتونه
فردا بعد از ظهر منتظر تونم
بچه ها رو هم بیارید
شام بمونید همینجا
آقا بهرام که از سر کار اومد شام بخورید و بعد برید
نه ،این حرفا چیه خونه خودتونه
تشریف بیارید
بعد از کلی تعارف تیکه و پاره کردن مامان گوشی رو گذاشت و با لبخند گفت:
-مادر زن آقا بهرام اومده به بچه ها سر بزنه گفته دلش میخواد تو رو ببینه
میخواد ببینه کی جای دختر خدا بیامرزش و میگیره
خیالش از بابت بچه ها راحت نیست
تو رو که یه نظر ببینه میفهمه چه دسته گلی قراره مادر نوه هاش بشه
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۲۸
#فصل_۲
ناهار رو که خوردیم مامان گوشه سفره رو تا زد و گفت:
-اینا رو جمع کن
آشپزخونه رو هم یه دست بکش تمیز شه من برم یه چرت بزنم تا اینا بیان
چایی رو از الان دم نکنی کهنه دم شه
یه نیم ساعت قبل از اومدن شون دم میکنیم
با اینکه دلم مثل سیر و سرکه میجوشید سری تکون دادم و خودم رو مشغول کردم.
مامان که رفت وارد اتاقم شدم و سراغ کیفم رفتم تا شماره توماج رو بردارم.
بابام و داداشام هیچ وقت برای ناهار نمیاومدن.
بابام میگفت نمیصرفه اون همه راه رو از بازار بکوبیم و بیایم خونه.
خستگی از تن مون در نرفته باید برگردیم.
از فرصت استفاده کردم و بعد از برداشتن شماره توماج وارد هال شدم و روی صندلی نشستم.
فقط شنیدن صداش میتونست قلبم رو آروم کنه.تا بتونم اومدن خانواده آقا بهرام رو تحمل کنم.
اما قرار نبود توماج چیزی از اومدن شون بدونه تا دلنگران بشه.
هنوز دومین بوق نخورده بود که صداش توی گوشم پیچید :
-جانم...خاتون تویی بابا ؟
لحنش چقدر قشنگ بود،چرا هیچ وقت قبلا اینجوری صدام نمیکرد که دلم براش بلرزه.
نفسی گرفتم و خیره به در اتاق پچ زدم:
-دلم برات تنگ شده بود زنگ زدم
چند لحظه سکوت شد،انگار داشت تجزیه و تحلیل میکرد و بالاخره گفت:
-چرا صدات میلرزه ؟
خودم که متوجه نشده بودم اما توماج همیشه به حالت های من توجه میکرد.
دوباره پرسید:
-چیزی شده؟
نکنه کتکت زدن؟ از ماجرای دیروز چیزی فهمیدن؟
آماده شو دارم میام دنبالت دیگه نمیذارم...
با اینکه دلم برای لحن نگرانش رفته بود ولی نمیخواستم تا روز رفتن اوضاع بدتر بشه.
برای همین فورا گفتم:
-نه...نه...بخدا خوبم
چرا شلوغش میکنی؟
فقط دلم تنگ شده بود
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۲۹
#فصل_۲
توماج عصبی بود و هیچ جوره نمیتونستم جلوش رو بگیرم،از پشت گوشی غرید :
-خاتون،دیوونه م نکن
پیش خودم باشی خیالم راحت تره
-بذار تو آرامش و یواشکی آماده رفتن شیم
اگه خانواده هامون بفهمن جنگ میشه
تو نمیتونی وسط اون همه مشکل روی رفتن تمرکز کنی
ولی اینجوری با خیال راحت میری دنبال کارامون
فقط باید یکم تحمل کنیم
کاش توماج هم حرفای منو میفهمید.
اگه خان جون و بابام حتی از ملاقات های ما بو میبردن اوضاع بدتر میشد.
-نفس کلافه ای کشید و گفت:
- به بهونه کتابخونه بیا ببینمت
تا یه ربع دیگه اونجام
با نگرانی به در اتاق نگاهی انداختم و گفتم:
-الان نمیتونم بیام
مهمون داریم،مامانمم خوابیده
بذار فردا که میره روضه بیام
دندون قروچه ش رو شنیدم و بهم توپید:
-من یه پدری از توئه پدر سوخته در بیارم که اینجوری آواره م کردی
تو گلو خندیدم و گفتم:
-فعلا که دستت بهم نمیرسه
تا فردا هم خدا بزرگه
نخودی خندیدم:
- من برم مامانم الان بیدار میشه
گوشی رو که قطع کردم لبخندم اونقدر بزرگ بود که جمع نمیشد.
دستام رو روی گونه هام گذاشتم و قصد بلند شدن داشتم که تلفن زنگ خورد.
گوشی رو برداشتم:
-الو...بفرمایید
-تو چرا تلفن و جواب دادی؟
با کی ۳ ساعته حرف میزدی گوشی اشغال بود؟
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۳۰
#فصل_۲
چند لحظه ای سکوت کردم تا مغزم به کار بیفته.
تازه زندگی قبلیم رو داشتم به یاد میاوردم.
تو خونه ی ما دختر حق نداشت به تلفن جواب بده.
گناه کبیره بود و به غیرت و ناموس مردای خونه بر میخورد.
محدودیت که فقط قفس نبود.
آدمای عصر حجری با کلمات میتونست برات زندان بسازن.
نفس بی صدایی کشیدم و خیره به در اتاق مامان پچ زدم:
-سلام داداش...
عفت خانوم زنگ زده بود مامان خواب بود من جواب دادم
احمد کفری گفت:
-لازم نکرده تو جواب بدی
اگه یه نامحرم پشت خط بود چی؟
قبلا چجوری خانواده م رو تحمل میکردم؟
بی حوصله از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
-باشه...کاری داشتی زنگ زدی؟
-ببین چجوری حواس آدم و پرت میکنی!
زنگ زدم بگم بابا سپرده چند تا جعبه میوه بیارن خونه
تا چند دیقه دیگه میرسن
اگه واسه شامم چیزی نیاز داشتید زنگ بزنید
تلفن رو که قطع کردم سراغ آشپزخونه رفتم.
دلتنگ توماج بودم.
دلتنگ اون بغل بزرگ که برای من قد قفس قناری کوچیک و تنگ بود ولی فقط همونجا میتونستم نفس بکشم.
جوری دستاش رو دورم حلقه میکرد که حل میشدم توی سلول به سلول تنش.
انگار اون بازوها فیت بدنم ساخته شده بودن.
شاید فقط حرف زدن با توماج میتونست حالم رو اونقدر خوب کنه که اومدن خانواده آقا بهرام رو تحمل کنم.
وقتی زنگ در رو زدن لباسم رو مرتب کردم و با مامان برای خوش آمد گویی رفتم.
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۳۱
#فصل_۲
نگاه مادر زن آقا بهرام یه لحظه هم از روم برداشته نمیشد.
طلعت خانوم زن آروم و خوش قلبی به نظر میرسید ولی اون زن از نگاهش نفرت چکه میکرد.
شاید من رو رقیب دختر خدابیامرزش میدید و فکر میکرد نامادری بدجنسی برای نوه هاش میشم.
بچه ها اما بازم چسبیده بودن به طلعت خانوم و هیچ تمایلی نداشتن باهام وقت بگذرونن.
البته که این حس دو طرفه بود.
اگه توماجی توی زندگیم نبود براشون مادری میکردم.
با تمام وجودم.
بچه ها بیگناه ترین موجودات روی زمین بودن.
با صدای زنگ در مامان رو کرد بهم و گفت:
-برو در و باز کن مادر
حتما آقا بهرامه
مامانم انتظار داشت مثل یه زن عاشق پرواز کنم و برم در رو برای شوهرم باز کنم و خوش آمد بگم.
ولی من نمیخواستم.
نه آقا بهرامو،نه خانواده ش رو.
فقط توماج رو میخواستم.
با اشاره مامان شالم رو روی موهام مرتب کردم و با اعصابی که هر لحظه متشنج تر میشد از پله ها پایین رفتم.
چادرم رو روی سرم انداختم و پشت در نفسی گرفتم.
نمیدونستم باید چه رفتاری از خودم نشون بدم.
موهام رو زیر شال فرستادم و در رو باز کردم،اما آدمی که پشت در بود با اون صدای زنگدار و پر تهدید گفت:
-واسه زن من خاستگار آوردن؟
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۳۲
#فصل_۲
توماج با اون چشمای به خون نشسته اونجا بود.
کف دستش رو محکم به در کوبید و از بین دندونای کلید شده غرید:
-با توآم!
وحشت زده به عقب برگشتم،قلبم عینهو گنجشگی که زیر بارون مونده میلرزید.
میترسیدم مامانم بفهمه و دیگه نشه درستش کرد.
به خونه نگاهی انداختم و با لکنت گفتم :
-تو...توماج...ای...اینجا چکار میکنی؟
-گفتم واست خواستگار آوردن باز ؟
به سختی خودش رو کنترل میکرد تا صداش بالا نره والا میتونست تو اون لحظه خون بپا کنه.
اونم مردی که همیشه آروم و صبور بود.
سرم رو بالا انداختم و گفتم:
-نه بخدا...مادر زن و مادر آقا بهرام اومدن
مثل اینکه مادر بزرگ بچه ها میخواست منو ببینه...
چونه م که از بغض لرزید چنگ انداخت دورش و سرم رو بالا گرفت،دلم نمیخواست دعوام کنه.
سرش رو پایین آورد و کنار گوشم زمزمه کرد:
-به ولله قسم یه قطره اشک بریزی اینجا رو، رو سرشون خراب میکنم
لبم رو تر کردم و بی نفس گفتم:
-دعوام نکن
سرم رو تکون دادم به امید اینکه عقب بکشه،در و همسایه نباید ما رو تو اون حال میدیدن.
دندون روی هم سابید و گفت:
-دعواتم میکنم
وقتی میگم بیا پیش خودم واسه همچین چیزایی میگم
منِ بی ناموس باید وایسم ببینم واست خاستگار اومده؟
این چند سال کم کشیدم؟
ته دلم براش لرزید،چقدر از زندگی عقب افتاده بودیم.
خواستم حرفی بزنم که صدای آقا بهرام ما رو به خودمون آورد:
-اتفاقی افتاده خاتون خانوم ؟
این آقا مزاحمن؟
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۳۳
#فصل_۲
خودم رو که عقب کشیدم مشت شدن دست های توماج رو دیدم.
نفس تند و کشدارش نشون میداد در حال انفجاره.
میدونستم اتفاق خوبی در راه نیست اگه زودتر جلوش رو نگیرم.
قبل از اینکه واکنشی نشون بده چادرم رو باز کردم و طوری که آقا بهرام دید نداشته باشه مچ دستش رو چنگ زدم والا خون و خونریزی به پا میکرد.
تو همین مدت کم فهمیده بودم که چقدر روم حساسه.
لبخند دستپاچه ای زدم و رو به مردی که مشکوک نگاهش بین مون میچرخید گفتم :
-نه ...مشکلی نیست
ایشون برادر شوهرم هستن ،آقا توماج
و بعد رو به توماج ادامه دادم:
-ایشون هم آقا بهرام هستن
دو تا مرد نگاه کینه توزانه ای بهم انداختن و آقا بهرام سری تکون داد.
هر آن منتظر بودم مامانم بیاد بیرون و دیگه نشه کاری کرد.
رسوایی به بار میاومد.
خودم رو از جلوی در کنار کشیدم و گفتم:
-بفرمایید داخل
آقا بهرام از کنارم رد شد و درست پشت سرم وایساد.
انگار اون مرد قصد داشت یه شر بزرگ به پا کنه.
کاش میرفت داخل تا من بتونم توماج و آروم کنم ولی در عوض گفت:
-خوبیت نداره برادر شوهر سابق بیاد جلوی در
اگه حرفی هست بفرمایید داخل!
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۳۴
#فصل_۲
چشمای گرد شده م بالا اومد و روی فک منقبض شده توماج قفل شد.
اون مرد فکر میکرد واقعا شوهرم شده.
شایدم فرهنگ ما این اجازه رو بهش میداد تا در مورد بد و خوب من تصمیم بگیره.
نمونه یه مرد اصیل ایرانی.
مشت توماج که بالا اومد به سختی مچ دستش رو نگه داشتم و رو به آقا بهرام گفتم:
- شما بفرمایید داخل
مردم با ما کاری ندارن
دقیقا نمیدونستم باید چی بگم اما برای جمع کردن اوضاع رو به توماج گفتم :
-فردا خودم میرم دادگاه برای انحصار وراثت
ممنون که خبر دادید
توماج فکش رو محکم تر فشار داد و هنوز نگاهش روی آقا بهرام بود .
هر دو مرد بهم خیره بودن و حرفی نمیزدن.
یه دوئل بیکلام.
مستاصل شده بودم و میترسیدم مامانم یا برادرام سر برسن.
اون وقت بدبخت میشدم.
زیر لب که اسمش رو با درموندگی صدا کردم نفس پر حرصی کشید.
دستش رو با غیظ از دستم بیرون آورد و بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت:
-یادت نره فردا بری
صداش پر از حرص و عصبانیت بود و اگه تو شرایط بهتری بودیم آقا بهرام روی پاهاش نبود.
بلکه با صورت زخمی و خونی روی زمین میافتاد.
بالاخره نگاهش به طرف پایین لغزید.
درست روی چشمام قفل شد و چند ثانیه بهم خیره شد.
بعد بدون هیچ حرفی رفت.
رفت و ندید قلبم چجوری دنبالش بهونه گیری میکنه.
.
.
#عروس_نحس
#خاتون
#پارت_۳۳۵
#فصل_۲
با رفتن توماج قلبم کند میزد.
شاید هم نمیزد و توهم تپش قلب داشتم.
اون روزا خاتون از دست رفته بود.
در رو که بستم آقا بهرام نگاهی بهم انداخت و گفت:
-ببخشید ...نمیخوام دخالت کنم
ولی دادگاه برای چی؟
با اینکه مطمئن بودم کامل و واضح حرفای ما رو شنیده اما جوابش رو دادم.
چادرم رو بالا تر کشیدم و گفتم:
-بابت انحصار وراثت
ارثی که از شوهر مرحومم بهم رسیده هنوز منتقل نشده
آقا بهرام اخمی کرد،انگار داشت سبک و سنگین میکرد تا حرف بزنه.
بالاخره دستی توی موهاش کشید و گفت:
-نمیدونم زدن این حرف الان درسته یا نه
اما میگن جنگ اول به از صلح اخره
سرش رو بالا گرفت و اینبار مستقیم توی چشمام خیره شد:
-واقعیتش من ادم بی منطق و سختگیری نیستم
اما یه اصول و قواعد برای خودم دارم
خب...چجوری بگم
لبش رو داخل کشید و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
- اصلا دلم نمیخواد حتی یقرون از اموال اون خدا بیامرز بیاد تو خونه من
حالا که قراره ...یعنی قراره ازدواج کنیم بهتره بیخیال ارث بشید
تو خونه من نیازی بهش ندارید
هر چیزی بخواید خودم هستم
یه آب باریکه ای میاد خدا رو شکر که کفاف زندگی مون و میده
نگاه دقیقی بهش انداختم،اون مرد محترم بود و منطقی حرف میزد،برعکس خانواده خودم.
نه توهین میکرد،نه تندی.
هیکل و چهره ش اونقدرا جذاب و امروزی نبود،فقط موهای سفید روی شقیقه و کت و شلوار ساده ای که همیشه میپوشید ازش یه مرد خوشتیپ میساخت.
اما چجوری باید بهش میفهموندم با وجود توماج هیچ مردی به چشمم نمیاد؟
(به نظرتون ادامش چی میشه؟..)