شروع رمان هیجانیمون:ارباب سالار🫀💞
(چند پارتی ۱ تا ۱۰)
بعد مدتها برگشتم با رمان جدیددددد🥲🤌🏻
خودم ک عاشقشم امیدوارم شماهم بخونید و لذت ببرید
(حدود ی ساعت برای کاور این رمان وقت گذاشتمممم😬،ولی خودم ک عاشق کاوری که درست کردم شدم خود شیفته هم خودتی😂❤️)
اوکی چون شروع رمانه اسپویل نمیکنم حتما بخونیدش امیدوارم که به دلتون بشینه💞
اینم کاور این رمان زیبا:

پس مایل به ادامه؟؛
#Part1💞
با رویا مشغول لی لی بازی کردن داخل باغ مش اکبر بودیم که با صدای شلیک تفنگی جفتمون از ترس سر جامون میخکوب شدیم!!!
رویا با وحشت لب زد:
-ص ص صدای ت ت تفنگ ب ب بود آهو؟!
منم ترسیده بودم اما خونسرد آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
+آره دیگه پس صدای چی بود؟!
نگاهی به اطرافم انداختم و ادامه دادم:
+صدا از اون سمت اومد، تو همینجا بمون من برم یه سری گوشی آب بدم بیام!!!
اومدم برم که رویا دستمو کشید و با حالت التماس گفت:
-نه نه نرو تو رو قران ، یه بلایی سرت میاد، بیا فرار کنیم!!!
دستشو پس زدم و چندش نگاهش کردم و گفتم:
+خاک تو سر ترسوت بریزم حالا خوبه گفتم خودم میرم اینطوری ترسیدی اگه میگفتم توام باهام بیای فکر کنم....
حرفم تموم نشده بود که صدای بم و مردونه شخصی پشت سرم با ترس و لرز برگشتم:
-شما دوتا بچه، یه عقاب زخم خورده این دورو ور ندیدین؟!
با دیدن 3تا مرد روبه رومون که از سر وضعشون معلوم بود دزد و خلافکار و... نیستن یکم ترسم فروکش کرد و با پرویی داد زدم:
+شما کی هستین؟! به چی حقی بدون اجاز وارد باغ ما شدین ها؟!
رویا خودشو پشتم قایم کرد و با التماس گفت:
-آهو تورو قران سرتق بازی در نیار میزنن میکشن مارو بخدا...
ازپشت آروم با آرنجم کوبوندم تو شکم رویا و آهسته گفتم:
+یه لحظه خفه شو!!
دوباره بلند داد زدم:
+نشنیدم؟! میگم کی هستین؟؟
.
.
#Part2💞
مردی که از همه اشون عقب تر وایساده بود دندون قروچه ای کرد و با اعصبانیت یه قدم جلوتر اومد و رو به من غرید:
_دختره ی احمق تو با چه جرئتی اینطوری حرف میزنی؟!
به مردی که تفنگ دستش بود و از همه جلو تر وایساده یود اشاره کرد و ادامه داد:
_تو هیچ میدونی اینی که جلوت وایساده کیه؟! ایشون ...
حرفش تموم نشده بود که اون آقایی که معلوم بود رییسشونه با تشر گفت:
-ساکت شو جمال!!!
_آخه آقا...
-گفتم ساکت باش!!
_چشم آقا!!
مرد تفنگدار جلوتر اومد و تو یه قدمی من وایساد و خم شد تا به قد من برسه و تو چشمام زل زد که اخمی کردم و لبخندی زد و گفت:
-یه سوال پرسیدم ازت کوچولو انقدر داد و فریاد داره؟!
شدت اخمم و بیشتر کردم و گفتم:
+من به کسایی که دزدکی وارد خونه کسی بشن جواب نمیدم الانم راهتو بکش برو...
سری تکون داد و با خنده گفت:
- از دخترای چموش خوشم میاد!!!
چپ چپ نگاهش کردم و گفنم:
+میخوام صد سال سیاه خوشت نیاد مرتیکه!
یالا از باغمون برید بیرون!!!
مرد دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت:
-باشه باشه!!
جمال با خشم جلوتر اومد و گفت:
_آقا شما نمیخوایید به این زبون دراز چیزی بگید؟!
آقاهه تفنگ و رو شونه اش انداخت و با خنده گفت:
-مگه نشندین چی گفت؟! باید راهمونو بکشیم بریم!!
.
.
#Part3💞
جمال و مرد بعدی که نمیدونستم اسمش چیه با تعجب نگاهش میکردن و انگار انتظار رفتار دیگه ای داشتن و فقط به جمله ی چشم آقا اکتفا کردن!!
رویا اومد کنارم وایساد و گفت:
-آخیش دارن میرن!!! داشتم سکته میکردما...
داشتیم به رفتنشون نگاه میکردیم که یه لحظه سر جاشون وایسادن...
رویا با ترس گفت:
-وای آهو فکر کنم پشیمون شدن میخوان بکشن مارو دیدی دیدی؟!
+اه بابا یه دقیقه خفه شو میخواستن بلایی سرمون بیارن همون اول میاوردن...
رویا اومد چیزی بگه که همون آقا تفنگداره برگشت سمتمونو انگشت اشاره اشو سمتمون گرفت و گفت:
-راستی تو اسمت چیه؟!
چون ازمون فاصله داشت نتونستیم تشخیص بدیم با کیه پس رویا ترسیده به خودش اشاره کرد و گفت:
-م م من؟!
آقاهه گفت:
-تو نه بغل دستیت!!
رویا با التماس خطاب به من گفت:
-آهو تورو خدا مثل آدم جوابشو بده تموم شه بره!!
سری تکون دادم و گفتم:
+مثل آدم؟! باشه!!
بلند دادم زدم:
+به شما چه ربطی داره؟!
رویا با حرص یکی کوبوند تو پیشونیش و بلند گفت:
-اسمش آهوی آقا آهوووو!!!
.
.
#Part4💞
با آرنج چنان کوبوندم تو کتف رویا که از درد آخ بلندی گفت و با تشر بهش توپیدم:
+کی به تو گفت اسم منو بگی ها؟!
از درد صورتش جمع شده بود و با اعصبانیت گفت:
-با کی لج میکنی تو احمق، اگه مارو میکشتن چی؟!
یه اسم بود دیگه حالا چیشد مگه؟!
محکم کوبوندم تو پیشونیمو گفتم:
+اسکلی؟! اگه میخواست اسممو بفهمه بعدا بیاد سراغم چی؟!
رویا با ترس آب دهنشو قورت داد و گفت:
-وای راست میگی الان چیکار کنیم؟! وای عجب غلطی کردما....
برای اینکه بیشتر سر به سرش بزارم و سرگرم شم گفتم:
+دیگه کاری نمیشه کرد، دیگه اسممو میدونه ممکنه هر لحظه یه جا خفنم کنه و...
انگشت شصتمو مثل چاقو رو گردنم کشیدم و ادامه دادم:
+بکشتم!!
رویا از ترس صورتش شد گچ دیوار و زمزمه کرد:
-باید به پدر مادرامون بگیم...
تک خنده ای کردم و محکم زدم تو سرش و گفتم:
+داشتم اسکلت میکردم بابا، به اینا نمیخورد قاتل باشن، نترس!!
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
-کی قراره آدم شی تو؟!
لبخند ژکوندی زدم و با عشوه گفتم:
+عزیزم من فرشته ام، آدم نیستم که....
چندش نگاهم کرد و گفت:
-اره کاملا درسته فرشته ای ولی فرشته ی عزرائیل...
.
.
#Part5💞
با خنده خاک روی لباسمو تکون دادم و همزمان گفتم:
+خب بازی دیگه بسته بریم خونه وقت ناهاره گرسنه امه....
رویا از من جلوتر حرکت کرد و گفت:
-کاملا موافقم بریم!!
تند تند دوییدم و بهش رسیدم و دستشو گرفتم و دوتایی به سمت خونه حرکت کردیم!!!
وسطای مسیر بودیم و داشتیم حرف میزدیم و میخندیدیم که با شنیدن صدای عماد(داداش ناتنی م) چشمام و با درد بستم و سر جام وایسادم:
-تو باز عین زنای ه.ر.زه تو خیابونا ولی؟!
دست رویا رو ول کردم و رو بهش گفتم:
+تو اینجا منتظر من نمون برو خونتون!!!
رویا سری تکون داد و آروم زیر لب ازم خداحافظی کرد و هر چند قدم که راه میرفت برمیگشت عقب و نگران نگاهم میکرد!!
پوفی کشیدم و برگشتم سمت عماد، با همه سلیطه بازیام جرئت نداشتم بهش چیزی بگم چون میدونستم امکان داره تو همین خیابون اسـ..تخونامو زیر مشت و لـ..گداش خورد کنه...
فقط نگاهش میکردم و با مسخره گفت:
-چته لالی؟!
سرمو پایین انداختم و لب زدم:
+ببخشید!!
چندش سـ..رتاپـ..امو برانداز کرد و گوشه لباسمو گرفت و به سمت جلو هولم داد و گفت:
-یالا گمشو برو خونه!!
بغضمو قورت دادم و هنوز ده متر جلو تر نرفته بودم که گفت:
-راستی؟!
بدون اینکه نگاهش کنم سر جام وایسادم که با خنده گفت:
-لباسامم تو حموم بشور!!
مخصوصا لباس زیـ..رمو اونو قشنگ تمیز کن!!!
.
.
#Part6💞
دندون قروچه ای کردم و چنان دستامو مشت کردم که علامت ناخنام روی کف دستم افتاد و بدون اینکه چیزی بگم قدمامو تند کردم تا زودتر برسم به خراب شده ای که بهش میگفتم خونه!!
از وقتی آقام فوت کرده بود و مامانم با این پیری ازدواج کرد من دیگه رنگ خوش زندگی و ندیده بودم!!
آ:))هی کشیدم و درو باز کردم و رفتم داخل که طبق معمول مامانم مشغول جارو کردن بود و دختربزرگه ی جمشید(خجسته) هم یه آینه داشت و روی ایوون نشسته بود و به قر و فرش میرسید!!!
بی توجه بهشون اومدم برم بالا که مامانم گفت:
-آهو مادر بیا کمک کن این فرش و پهن کنیم من زورم نمیرسه!!
چندش نگاهی به خجسته انداختم و به سمت مامانم حرکت کردم که یواشکی یه چیز گفت که نشنیدم و لب زدم:
+چی میگی نمیشنوم!!
یکم تن صداشو بالاتر برد و گفت:
-فرش بهونه بود صدات کردم بیای اینجا بهت بگم غذا نیست بخوری مادر، منم نخوردم جمشید و بچهاش همرو خوردن!!!
با بغض سری تکون دادم و گفتم:
+اهوم باشه!!
از داخل جیبش چندتا بادوم درختی در آورد و گرفت سمتمو لب زد:
-اینو بگیر بخور یکم جلوی دلتو بگیره!!
لبخندی زدم و به دروغ گفتم:
+گشنم نیست خودت بخور من داخل باغ مش اکبر سیب خوردم سیرم!!
با شرمندگی سرشو پایین انداخت که بـ..وسه ای رو لپاش زدم و ازش دور شدم و رفتم داخل خونه!!!
.
.
#Part7💞
با دیدن جمشید شوهر مامانم به ناچار لبخندی زدم و زیر لب آروم گفتم:
+سلام!!
همونطور که وسط حال نشسته بود و داشت قلبون میکشید با سر جواب سلاممو داد و گفت:
-بیا اینجا کارت دارم!!!
رفتم کنارش و با کلافگی گفتم:
+بله؟! چیزی شده؟!
دسته ی قلیون و کنار گذاشت و همزمان گفت:
-میخوام دوباره بهت بگم...
بیا و لجبازی نکن و قبول کن!!
گنگ نگاهش کردم و گفتم:
+چیو؟!
-بچه جان با عماد من ازدواج کن!!!
شما که خواهر برادر نیستید ازدواجتونم حلاله؛ اینطوری هم عروسم میشی هم دخترم!!
با گفتن موضوع تکراری که صدهابار جوابم منفی بود از جام بلندشدم و گفتم:
+ببخشید بابا جمشید ولی باز جواب من منفیه!!
خودشم میدونست که حرف زدن با من بی فایده است و سری تکون داد و گفت:
-لیاقت نداری... ولی اینم بدون بیشتر از ۱۵سال قرار نیست تو خونه ی من بمونی مفت مفت بخوری، همین امسال یه فکری برای خودت بکن ، وگرنه اونموقع مجبوری با عماد ازدواج کنی!!
با نفرت نگاهش کردم و گفتم:
+باشه ولی اونموقع حاضرم خودمو بکشم....
پوزخندی زد و گفت:
-چه فکر خوبی یه نون خور کمتر ،الانم گمشو از جلوی چشمام!!
بدون اینکه چیزی بگم رفتم داخل اتاق و در و بستم!!!
مامانم بعد از فوت آقام ازدواج کرد که فقط یه پناهگاه برامون فراهم کنه یه جای خواب برای خودش و من و داداش کوچیکم!!
وگرنه در اصل ما اینجا کلفتی بیش نیستیم!!!
بعد از ۱۰ دقیقه پوفی کشیدم و از جام بلند شدم و روسریمو از سرم درآوردم و از اتاق زدم بیرون...
جمشید پیدا نبود و مثل اینکه رفته بود بیرون...
شونه ای بالا انداختم و به سمت حموم رفتم تا لباسهای وامونده عمادو بشورم!!!
تشت و پر از آب کردم و دونه دونه لباساشو از روی زمین برداشتم و مشغول شستن شدم !!
شکمم از گشنگی زیاد به غار غور افتاده بود و دوست داشتم سریع تر لباسا تموم شن و برم بلکه از یه جایی یه چیز پیدا کنم و بخورم !!
بعد از اینکه تیشرت و شلوارشو شسته ام حالا نوبت رسیده بود به لباس زیر کثیفش!!
با چندش با نوک انگشتام شورتشو برداشتم و داخل آب انداختم...
اومدم اولین چنگ و بزنم که به محض خوردن دستم به قسمت کثیفش ناخودآگاه شروع به عوق زدن کردم!!!
حالم داشت به هم میخورد و هیچ جوره نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم!!
انقدر عوق زده بودم که از چشمام اشک میریخت و یهو در حموم با شدت باز شدو ..
.
.
#Part8💞
انقدر عوق زده بودم که از چشمام اشک میریخت و یهو در حموم با شدت باز شد و مامانم وحشت زده اومد داخل و بانگرانی گفت:
-آهو چیزی شده مادر؟! چرا انقدر عوق میزنی؟! حالت بده؟!
یه عوق دیگه زدم و به شرت داخل دستم اشاره کردم و آروم گفتم:
+این حالمو بهم زده... مامان من دیگه نمیکشم این مردک با ۲۷سال سن خجالت نمیکشه باز...
مامان حرفمو قطع کرد و با اعصبانیت گفت:
-باز این داده لباس زیرشو تو بشوری؟! پسره عوضی بچه ی منو مظلوم گیر آورده...
پوفی کشید و به لباسای شسته شده اشاره کرد و ادامه داد:
-برو این دوتا رو پهن کن، خودم این وامونده رو میشورم...
سری تکون دادم و شرت و پرت کردم رو زمین ...
دستمو با آب و صابون با وسواس تمیز کردم و لباسارو برداشتم و به سمت پشت بوم رفتم...
آب لباس رو میچلوندم رو طناب پهن میکردم که با صدای پیس پیس شخصی با دور اطرافم نگاه کردم اما کسی و ندیدم..
با فکر اینکه خیالاتی شدم ابرویی بالا انداختم و اومدم شلوار و هم رو طناب پهن کنم که اینبار با شندین صدای عباس با خوشحالی برگشتم:
-آهو جان من؟!
با لبخند نگاهش کردم و با ترس به دور اطرافم نگاه کردم و گفتم:
+تو اینجا چیکار میکنی؟! برو الان یکی میبینه تورو...
چشماش و ریز کرد و گفت:
-اومدم زن آیندمو ببینم، نمیشه؟!
.
.
#Part9💞
انگشت اشاره امو رو دماغم گذاشتم و با ذوق گفتم:
+هیشششش الان یکی میشنوه!!
با عشق نگاهم کرد و آروم گفت:
-خب ولش اینارو، حالت چطوره؟!
آهی کشیدم و گفتم:
+اگه بگم خوبم دروغه، راستش دارم از گرسنگی میمیرم...
اخماش توهم رفت و با خشم گفت:
-باز برات غذا نذاشتن نه؟!
لبامو آویزون کردم که سیب داخل دستشو بوس کرد و پرتش کرد سمت منو گفت:
-اینو بخور ته دلتو بگیره، امشب هم یه طوری بهونه بگیر تا سر کوچه بیا برات کباب بیارم!!!
با شنیدن اسم کباب ناخودآگاه دهنم آب افتاد و گفتم:
+وایییی دلم میخواد ولی چطوری بیام آخه!؟
-بهونه اشو تو دیگه پیدا کن...
+آخه...
حرفمو قطع کرد و گفت:
-آخه و اما چرا نداریم امشب باید بیای...
الانم زود برو پایین تا این حسن کفتر باز نیومده رو پشت بوم و تورو با اون موهای قشنگت ندیده!!
لبخندی زدم و گفتم:
+خودتم به من نامحرمیاااا!!
تک خنده ای کرد و گفت:
-نامحرم چیهههه؟! همین تابستون قراره چراغ خونه ام بشی!!!
با ذوق و تعجب گفتم:
+وایییی جدی میگی؟!
-بلهههه که جدی میگم، حرفشم با ننه بابام زدم...
با با خوشحالی دستی زدم و گفتم:
+آخ جوننننن، اتفاقا جمشید هم امروز داشت...
حرفم تموم نشده بود که با شنیدن صدای مامانم فوری رو به عباس لب زدم:
+من برم بعدا واست تعریف میکنم!!!
با مهربونی گفت:
-منم برم سر زمین، برو مراقب خودت باش عروسکم...
.
.
#Part10💞
تند تند از پله ها پایین رفتم و گفتم:
+بله مامان من اینجام!!
مامان اخمی کرد و گفت:
-چرا انقدر طولش دادی؟! دوتا رخت پهن کردن انقدر کار داشت؟!
گاز بزرگی به سیب داخل دستم زدم و مامان چون از قضیه عباس خبر داشت آروم بهش گفتم:
+داشتم با عباس حرف میزدم...
مامان لب پایینشو محکم گاز گرفت و با تشرآروم گفت:
-مگه صد دفعه نگفتم اینکارو نکن آهو؟!
جمشید اگه ببینه جفتمونو از این خراب شده میندازه بیرون!!
با عشوه گفتم:
+دیگه مهم نیست مامان...
رفتم نزدیک تر و آهسته گفتم:
+عباس گفت با خانواده اش راجب من صحبت کرده، گفته زودی میاد خاستگاریم!!
مامان چشماش برقی زد اما خودش و کنترل کرد و عصبی گفت:
-هرچی، نبینم دیگه باهاش بالا پشت بوم صحبت کنیا...
لبامو آویزون کردم و گفتم:
+چشم!!
الان برو یه جارو بزن خونه رو من دیگه کمر برام نمونده یکم استراحت کنم!!
مهربون نگاهش کردم و جارو رو از کنار در برداشتم و رفتم داخل خونه و همونطور که داشتم جارو میکشیدم به این فکر میکردم امشب چه بهونه ای جور کنم که برم پیش عباس!!!
تو همین فکرا بودم که یه صداهایی از داخل اتاقم شنیدم و هر چی جلو تر میرفتم صدا واضح تر میشد!!!
(به نظرتون ادامش چی میشه؟👀🎀)