تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

عروس نحس- (چند پارتی ۳۰۱ تا ۳۱۲)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

بعد ی مدت رمان ناناصم 🥲💕

(به زودی برچسبش قرار میگیره که راحت تر بخونیدش)

اسپویل کوتاهههههه:(اهم پسر عزیزمون از سوال بانو شوکه میشه و در جواب بهش میگه که من وقتی که بچه بودم با چندتا پسر دوست میشم وقتی باباعلی تازه ورشکست شده بود ی روز تو کوچه داشتیم گل کوچیکه میزدیم که توپ میخوره ..)

ادامشو بخونید خیلی قشنگه 🤭🎀

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۰۱

#فصل_۲ 

 

 

با سوالم تکون سختی خورد‌ ، انگار تازه به خودش اومده بود.

از بالای سرشونه های پهنش بهم نگاه کرد:

-یعنی میخوای بگی منو یادت نمیاد؟

اینبار من بودم که کلی سوال توی ذهنم شکل گرفته بود.

بهت زده  عقب کشیدم و دستام رو از دورش باز کردم:

-نه...مگه کی هستی؟

کلافه دستی توی موهاش کشید و دوباره روی سکو نشست و اشاره زد که کنارش بشینم.

عطرش رو با یه نفس عمیق مهمون ریه هام کردم و درست چسبیده بهش نشستم.

از قصد بهش می‌چسبیدم.

تنش گرم بود،مثل پتو گلبافت.

از توی کیف پولش سنجاق سر قدیمی که طرح کفشدوزک داشت رو به طرفم گرفت و گفت:

-اون موقعا باباعلی تازه ورشکست شده بود و برای شروع دوباره اومدیم محله ی شما

کم کم پام به کوچه باز شد با چند تا پسر دوست شدم

رفیق بودیم و هر روز تو کوچه شون گل کوچیک میزدیم

یروز یه شوت محکم زدم و توپ خورد تو صورت یه جوجه کلاغ که جلوی در به بازی ما نگاه میکرد 

به اینجای حرفش که رسید چشماش مهربون شد،لبخند مردونه ای زد موهام رو که باد بهم ریخته بود رو زیر شال فرستاد:

-اره،دقیقا همینجوری نگاه میکرد

توی صورت سبزه ش چشمای سیاه و بزرگش بیشتر به چشم میومد 

موهاشم خیلی سیاه بود

یه دختر بچه ی سیاه سوخته که چشماش اونقدر درشت بود که آدم محوش میشد

انگشتش روی گونه م سُر خورد و نرم نوازشم کرد:

-اونجوری شد که دلم و برد

هر روز غروب که میشد واسه دیدن جوجه کلاغم میرفتم کوچه شون گل کوچیک بزنم و ببینمش که فضول فضول از لای در بهمون نگاه میکرد

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۰۲

#فصل_۲ 

 

 

دستش رو که روی گونه م گذاشت صورتم رو بهش چسبوندم و سر کج کردم. 

دلم قرص میشد به بودنش.

حرفاش مثل قصه ی شاه پریون بود،باورم نمیشد اون مرد تو خاطراتم گم شده:

-از اون محله که داشتیم میرفتیم هر دو بزرگ تر شده بودیم

من باید میرفتم سربازی اما میترسیدم از دست بدمش

نتونستم تحمل کنم

با خودم یه دو دو تا چهار تا کردم و اومدم و با برادرات حرف زدم

گفتم به بابات بگن  و اگه رضایت داد بیام خواستگاری 

بهشون گفتم نشون کرده م بمونه تا یکم بزرگ تر شه و منم برم سربازی و برگردم

اما ...یروز محمود اومد و اب پاکی رو ریخت رو دستم

گفت خاتون جواب رد داده و گفته دوستم نداره

گیج و سردرگم نگاهم چرخید تا اون خاطره رو از پستوی ذهنم بیرون بکشم.اما هیچی نبود.

هر چقدر فکر می‌کردم چیزی به ذهنم نمی‌رسید.

مات و مبهوت لب زدم:

-اما...اما اونا در موردت چیزی بهم نگفتن

اصلا از هیچ کدوم خاستگارام چیزی بهم نمی‌گفتن

فقط قضیه داریوش خیلی جدی شد و منو دادن بهش

من...من اصلا داریوش و نمیخواستم

ولی بابام گفت مصلحتم تو همینه

توماج شبیه کسی که سکته کرده،یا یه شوک بزرگ بهش وارد شده خودش رو عقب کشید و زیر لب غرید :

-اینا خانواده ن یا دشمن؟

چجور جوونورایی هستن؟

روزگارم میشد  عینهو جهنم وقتی هر بار بهم جواب رد میدادی

یهو انگار چیزی یادش اومده بود،با چشمای پر از خشم بهم نگاهی انداخت و گفت:

-من فکر میکردم میدونی چقدر میخوامت

واسه همین وقتی رفتی سر قرار با اون مردک و خبر حاملگیت اومد دیوونه شدم

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۰۳

#فصل_۲ 

 

 

دستای مشت شده ش که روی پاش فرود اومد میل به لمس کردنش توی وجودم جریان پیدا کرد.دلم می‌خواست وجب به وجب تنش رو نوازش کنم.

بعد از اون همه درگیری و دوری حالا دیگه نمیخواستم به چیزی جز خودمون فکر کنم.

انگشتام رو آروم روی مشتش کشیدم و خیره به رگ های برجسته ش لب زدم:

-رفته بودم که جواب منفی بدم

رفته بودم که بگم دلم یجای دیگه گیره

نفسی گرفتم و انگشتم رو روی رگ برجسته ی دستش کشیدم:

توماج؟

چرا رسیدن همیشه اینقدر سخته؟

بدون اینکه جواب بده دستش رو دور کمرم پیچید و به راحتی تنی که از شنیدن اون همه اعتراف گر گرفته  رو بلند کرد و روی پاهاش نشوند.

ضربان قلبم اوج گرفته بود،بوم بوم به قفسه سینه م میکوبید.

حتی قطره های بارونی که روی صورتم فرود میومد هم ‌تمرکزم رو از اون چشما نمیگرفت.

انگار نفس نمیکشیدم. یعنی، روح از تنم جدا شده بود.

خیره به لب هام، انگشتاش با خشونت گوشه ی لبم رو نوازش میکرد.

من میفهمیدم.

یه بوسه  میخواست .

نگاهش بی تاب بود.

و نفس هاش بوی دلتنگی میداد.

واقعا چرا هیچ وقت ازش نمیترسیدم؟

چرا اونقدر میخواستمش؟

صورتش که نزدیک اومد نفسم رفت.

آماده ی بوسیدن بودم.

اما او به جای لبهام  صورتم رو لمس کرد.

گرم.

بدون بوسه.

لبهایی که به نرمی روی گونه و کنار لبم کشیده میشد و قلبی که کند و کند تر میزد.

دستم بی اراده به لباسش چنگ زد و انگار قلبم داشت میمرد. 

بدون لمس لبهام، روی گونه ام پچ زد:

-چشم نداشتم با کس دیگه ببینمت

نمیبوسیدمت

  مال مردم خور نبودم 

حرومم میشد ولی حالا هر کاری میکنم که م...ال خود....م باشی

صورتش پایین تر اومد و ل.. هاش که مماس ل.. هام وایساد قلبم خاموش شد.

.

.

(پارت بعد به دلیل محدودیت جداگانه قرار میگیره)

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۰۵

#فصل_۲ 

 

حالا استرس رفتن به خونه داشت خفه م میکرد.اگه میفهمیدن توماج رو سر مزار دیدم اصلا اتفاق خوبی نمیافتاد‌.

بارون که شدید شد دستم رو گرفت و از بین قبر های خالی از قبرستون بیرون زدیم.

چند باری هم  روی زمین خیس سکندری خوردم و اگه توماج نبود حتما توی یکی از اون قبرهای بی سر و ته می‌افتادم.

بعد از طی کردن مسیر طولانی سوار ماشین شدیم و چند لحظه ی بعد توی مسیر خونه بودیم.

با وحشت به تاریکی اطراف نگاهی انداختم و گفتم:

-منو...منو جلوی یه آژانس پیاده کن

 خودم برمیگردم خونه

همونطور که بخاری رو روشن میکرد و دریچه ها رو به طرفم می‌گرفت تا زودتر گرم شم گفت:

-از سرت بیرون کن که بذارم این وقت شب و تو بارون تنها...

-توماج...بابام منو با تو ببینه سرم و میبره میذاره روی سینه م ،میفهمی؟

هنوز اخم داشت و بی توجه به جلز و ولز کردنم از توی داشبورد پاکتی رو بیرون اورد و به طرفم گرفت:

-تو الان ۱۸ ساله و بیوه ای

ارث زیادی هم از شوهرت بهت رسیده 

احتیاجی به اجازه پدرت نداری 

اگه بخوای همین الان میبرمت جایی که دست هیچکس بهت نرسه 

با هم ازدواج میکنیم و...

پاکت رو ازش گرفتم و با دلخوری گفتم:

-ولی تو زن داری...من نمیتونم هووی...

-ندارم

همین یه کلمه کافی بود تا ته دلم قرص بشه،اما نمیتونستم خانواده م رو نا دیده بگیرم.

دختر بودم و احساساتی،دلم می‌خواست اونا خوشبختیم رو ببینن.

میخواستم با دعای خیر پدر و مادرم پا به خونه توماج بذارم ولی خودم بهتر از بقیه خانواده م رو میشناختم.

میترسیدم،از قدرتی که داشتن.

از کارایی که از دست شون برمیومد.

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۰۶

#فصل_۲ 

 

پاکت رو توی داشبورد برگردوندم،اگه مدارک رو توی کیفم پیدا میکردن همه چیز رو میفهمیدن.

 توماج خیره به تاریکی جاده به موهاش دست کشید و گفت:

-بعد از ازدواج تو و داریوش، مادرم هر روز تحت فشارم میذاشت که ازدواج کنم

خب،نمیشد،نمیتونستم

دل وامونده م گیر بود

 برای همین با انابل یکی از دوستای دانشگاهم حرف زدم و اون قبول کرد نقش همسرم رو بازی کنه تا خان جون دست از سرم برداره

نفس آسوده ای کشیدم و لبخندم تا بناگوش کش اومد.

 اما اونقدر استرس به جونم ریخته بودن که ازدواج توماج بی اهمیت ترین موضوع به حساب میومد. 

 دستم رو روی شکمم گذاشتم،باز اوضاع درهم و برهم زندگیم باعث شده بودن معده م بهم بریزه.

توماج خیره به جاده موهام رو نوازش کرد و با اون صدای خشدار گفت:

-بیا با من بریم،برنگرد خونه

منو بابا علی همه چیز و ردیف میکنیم

اونا نمیتونن اذیتت کنن

دست بزرگش رو توی دستام گرفتم و کفش رو بوسیدم:

-تو اونا رو نمیشناسی 

هرکاری از دست شون برمیاد 

بذار یکم بیشتر فکر کنیم و یه راهی پیدا کنیم

من دلم نمیخواد اتفاق بدی واست بیفته

توماج از بین دندونای کلید شده غرید:

-چرا اینقدر ازشون میترسی؟

اونا هیچ غلطی نمیتونن کنن

نیشخندی زدم و گونه م رو کف دستش مالیدم،اینکار ارومم میکرد:

-چون تو اونا رو به اندازه من نمیشناسی

جلوی یه آژانس نگه دار

نباید منو با تو ببینن

به سختی قانعش کردم و بی توجه به اخم های درهم و نا رضایتیش سوار آژانس شدم.

توماج حتی نمیدونست در مورد چی حرف میزنم.

اون خانواده منو نمیشناخت.

جلوی در وقتی از ماشین پیاده میشدم در خونه با شدت باز و محمود با صورت سرخ وارد کوچه شد.

با دیدنم پر از حرص و نفرت غرید:

-کدوم گوری بودی تا این موقع شب؟

.

.

(پارت بعد هم جداگانه قرار میگیره شرمنده بابتش)

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۰۸

#فصل_۲ 

 

 

وارد خونه که شدیم بابام تسبیح به دست وسط هال قدم میزد.

عادتش بود.

هر وقت عصبی میشد تند تند تسبیح میزد و زیر لب چیزی می‌گفت.

حالا هم معلوم بود بدجوری عصبیه.

محمود من رو به طرفش هل داد و گفت:

-اقا...خانوم خانوما از آژانس پیاده شد

فکر میکنه من خرم

بهشت زهرا آژانسش کجا بود؟

با چشمای بیرون زده به بابا خیره شدم،زبونم مثل چوب خشک شده و به زور ۲ تا کلمه گفتم:

-آقا...بخدا...

همیشه بابام رو آقا صدا میزدیم،بابا رو دوست نداشت.

انگار که ما هم زیر دستاش بودیم.

هنوز حرف از دهنم بیرون نیومده بود که تسبیح رو بلند کرد و محکم توی صورتم کوبید:

-ببند دهنت و بی حیا...

به موهام چنگ زد و منو طرف خودش کشید.

انگار نه انگار که بچه ی خودشم.

می‌خواست پوست سرم رو بکنه.

تقلا که کردم دوباره با تسبیح توی صورتم کوبید:

-کدوم گوری رفته بودی سلیطه؟

سرم رو با موهام تکون داد و فریاد زد:

-دست گذاشتی رو آبروی من؟ها؟

میخوای تو محل انگشت نمای دوست و دشمن شم؟

اشکام مثل سیل روی گونه م راه افتاد و هق زدم:

-آقا...بخدا رفته بودم قبرستون...

مامان که مثل خودم رنگ به رخ نداشت ساده لوحانه گفت:

-حتما...حتما آژانس در اختیار گرفته بود؟

نه مامان جان؟

بابام که اصلا حرفای مامانم رو نشنیده بود غرشی کرد و گفت:

-آژانس از کجا اومد دختره ی دروغگو ؟

میگی چه غلطی کردی و تا الان کجا بودی یا بندازمت تو زیر زمین و بدمت دست دادا

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۰۹

#فصل_۲ 

 

 

پشتم از یاد اوری زیر زمین و کتک هایی که میخوردم لرزید.

یبار دیر از مدرسه برگشته بودم،هیچ وقت یادم نمیرفت،با بچه ها جلوی یه لوازم تحریری وایساده بودیم و کلاسور های فانتزی رو دید میزدیم.

هوا تاریک شده بود که برگشتم خونه.

احمد جوری سرم رو به لبه ی صندوقچه کوبیده بود که تا یه هفته چشمام تار میدید و مامان بعد از کلی نذر و نیاز و دکتر سر پام کرد.

شیفته ی مهر و محبت خواهر و برادری بین مون بودم.

حالا هم اگه درست و حسابی حرف نمیزدم همون شب جنازه م می‌افتاد کنار قبر داریوش.

به قصد کشت میزدن چون ناموس شون داشت ابرو و حیثیت شون رو می‌برد.

منو میکشتن و افتخار میکردن که لکه ننگ از دامن شون پاک شده.

فشار که بیشتر شد  دستم رو روی موهای چنگ شده م گذاشتم و بهترین دروغی که به ذهنم میرسید رو طوطی وار به زبون آوردم بلکه نجات پیدا کنم:

-اونجا بودم... که...که  بابا علی و مادر شوهرم اومدن فاتحه خونی...

اقا...بخدا راست میگم

تاریک شده بود... نذاشتن تنها بیام...

باباعلی منو تا یجایی رسوند 

با همون چند تا جمله نفسم دیگه بالا نمی‌اومد، انگار داشتن جونم رو میگرفتن:

-به ...به شهر که رسیدیم ...گفتم راه شون دور میشه 

منو جلوی آژانس پیاده کردن بقیه شو خودم اومدم

میخواید...زنگ بزنید بپرسید

بابا هنوز موهام رو می‌کشید، انگشتش رو جلوی صورتم تکون داد و گفت:

-به پهلوی شکسته ی فاطمه زهرا قسم

دست از پا خطا کنی سرت و میبرم  تو همین باغچه چال میکنم

یه دو هفته دندون رو جیگر بذار بهرام میاد خاستگاری 

زنش که شدی صاحب اختیارت اونه 

دیگه هر گهی خواستی با اجازه اون میخوری

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۱۰

#فصل_۲ 

 

 

دلم هری ریخت.

خواستگاری بهرام انگار واقعا داشت جدی میشد.

به خودم جرات دادم و با گریه گفتم:

-آقا...آخه اون ۳ تا بچه داره!

-داشته باشه 

تو واسشون مادری کن

گوشه قرآن غلط میشه بچه های بی مادر و بگیری زیر بال و پرت؟

لال شده بودم.

موهام رو که بالاخره ول کرد مامان فورا بازوم رو گرفت و برای رفع و رجوع کردن اوضاع منو به طرف اتاق هل داد و رو به بابا گفت :

-شما حرص نخور حاجی

واسه قلبت خوب نیست

من که گفتم رفته مزار

جایی نداره بره بچم 

محمود هنوز با چشمای وق زده نگاهم میکرد،حرفم رو باور نداشت.

بابا کنار بخاری نشست و تسبیح زنان گفت:

-این یکی دو هفته چهار چشمی مراقبش باش قبل محرم و صفر عقد شون میکنیم برن سر خونه و زندگی شون

همین فردا زنگ میزنم بهرام 

قول و قرار عروسی رو میذارم

میترسم این تحفه ت سر پیری بی ابروم کنه

قلبم به گمونم دیگه نمیزد.

قبل از محرم و صفر یعنی ده روز دیگه.

باید یه فکری برای فرار میکردم.

مامان من رو داخل اتاق هل داد و نیشگون محکمی از بازوم گرفت:

-الهی ذلیل مرگ شی من راحت شم

نگفتم نرو؟

یبار دیگه تو دردسر بیفتی من نمیتونم نجاتت بدما

این دفعه یجوری میزننت خون بالا بیاری

قبل از خارج شدن از اتاق تیر خلاص رو زد و رفت:

-هر روز گوشت تنمون آب میشه از خبر رسوایی

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۱۱

#فصل_۲ 

 

با صدای مامان سرم رو از زیر پتو در آوردم و بی حوصله جواب دادم:

-چی شده مامان؟

-بیا تو پیچیدن دلمه ها کمکم کن میخوام برم ختم صلوات خونه منیر خانوم

مثل همیشه اگر غر نمیزد انگار روزش شب نمیشد:

- همش چپیدی تو اون اتاق 

بیا یه دو کلوم حرف بزنیم این دل بی صاحابم تو این خونه پوسید

دو روز از اون شب کذایی میگذشت و حتی دلم نمیخواست صدای خانواده م رو بشنوم.

۸ روز دیگه تا خاستگاری آقا بهرام  مونده بود و هنوز نمیدونستم باید چکار کنم.

نفسم رو با صدا بیرون فرستادم و بالاخره از زیر پتو بیرون اومدم.

کاش مامان میفهمید حوصله خودمم ندارم.چه برسه به حرفای اون.

از اتاق بیرون زدم و به طرف آشپزخونه راه افتادم اما صدای تلفن که بلند شد مامان از توی آشپزخونه گفت:

-اون تلفن و جواب بده من دستم بنده 

هر کی بود بگو خودم بعدا زنگ میزنم 

راهم رو به طرف صندلی مخصوص تلفن کج کردم.

روش نشستم و گوشی رو برداشتم:

-الو ...بفرمایید؟

-سر کوچه  منتظرم 

تا ده دقیقه دیگه یه بهونه ای بیار و بیا

به آشپزخونه نگاهی انداختم و آروم پچ زدم:

-توماج؟

-جانِ دلِ توماج

بپیچون بیا،میخوام یجا ببرمت

صدای مامان که از توی آشپزخونه بلند شد آب دهنم رو پر صدا قورت دادم:

-کی بود مادر؟

-صدا نمی‌اومد...قطع شد

دروغ گفته بودم،چون اگر میفهمید روزگارم سیاه میشد.

اینبار با صدای پایین تری پچ زدم:

-نمیتونم بیام...اگه بفهمن...

-اگه نیای خودم میام جلوی در

تو که اینو نمیخوای؟

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۱۲

#فصل_۲ 

 

 

خانواده م اونقدر استرس به جونم ریختن که باز معده م پیچ میخورد.

با هزار بدبختی و تو شرایطی که نمیتونستم راحت حرف بزنم  توماج رو راضی کرده بودم تا رفتن مامان صبر کنه.

برای دیدنش دل توی دلم نبود،جوری میخواستمش که حتی بیشتر از خودم دوستش داشتم.

بالاخره وقتی که مامان رفت به سرعت لباس پوشیدم و از خونه بیرون زدم. 

فقط ۲ ساعت زمان داشتم،برای رفع دلتنگی اصلا کافی نبود.

توماج یه کوچه پایین تر منتظرم بود ،تا رسیدن به ماشینش تمام تنم از استرس تیر می‌کشید. 

اگه کسی منو میدید بیچاره میشدم.

سوار ماشین شدم و توماج بلافاصله حرکت کرد.

حتی بهش سلام نکردم و مدام اطراف رو میپاییدم مبادا که برادرا و پدرم منو دیده باشن.

ترسی که ازشون داشتم رو هیچ کس درک نمیکرد.

بالاخره بعد از چند دقیقه که از کوچه پس کوچه ها گذشتیم وارد پارکینگ یه خونه شدیم.

با خیال راحت نفسی گرفتم و عطرش رو وارد ریه هام کردم.

تازه میفهمیدم چقدر دلتنگش هستم.

توماج بدون حرف پیاده شد.

در طرف من رو باز کرد و دستم رو گرفت:

-پیاده شو!

با کنجکاوی به اطراف نگاهی انداختم و پرسیدم:

-اینجا کجاست؟

جوابی نداد و من رو به طرف پله ها برد.

انگار عجله داشت.

مثل من که دیگه طاقت دوری نداشتم.

در خونه رو که باز کرد به کمرم چنگ زد و من رو داخل کشید.

در رو پشت سرمون بست، تنم رو به دیوار کوبید و لب هاش؛ ل.ب های تشنه م رو ...

.

.

(به جای دو پارت دارای محدودیت تا پارت ۳۱۲ آپلود شد امیدوارم لذت برده باشید🤭❤️)