مهماندار هتل- (چند پارتی ۶۷ تا ۷۳)
این رمان قشنگمونم کم کم داره تعدادش بالا میره ها😂❤️
حتما بخونیدش خیلی ماجراش قشنگه و فقط کسایی که خوندنش درکش میکنن🤌🏻🫀؛
پسسسس
مایل به ادامه؟؛

مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_67
رسیدم به پایین
همینکه به دور و بر نگاه کردم دیدم یه جا ازدحام شلوغه
قلبم تند تند میکوبید
جلو رفتم
چهره ی کارن و اون مرتیکه ی هو ل مشخص شد
ضربان قلبم رو صد بود
رسیدم بهشون
با اخمای در هم کارن رو به رو شدم
تا منو دید اشاره کرد جلو برم
رو به جمعیت با صدای بلند و بم و مردونه ای گفت
-چـه خبره؟ همه سرکار.!!!! سریع
با گفتن این حرف جمعیت پراکنده شد
برگشت سمت من
-به چه حقی شما با مشتری وی آی پی اینجا بد حرف زدین؟
بغض کردم
صداش بلند بود
آدمای دور و برم متوجه شدن
-فکر کردی چون بهت توجه دارم میتونی این اجازه رو داشته باشی که با رفیقام هرجور میخوای رفتار کنی؟!
با گفتن این حرف انگار یه چیزی توی وجودم شکست
چشمام پر شد
بغض گلوم و گرفت
لبموگاز گرفتم تا جلوی همه نزنم زیر گریه
سرم و انداختم پایین
غرورم و شکسته بود.
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_68
-اخراجی!
با حرفی که زد شوکه شدم
ولی خوب شد ، با توهینی که کرد یه لحظه ام اینجا نمیموندم !
سرم و گرفتم بالا
تو چشماش خیره شدم ..
یه قطره اشک از چشمم ریخت پایین و من حس کردم نگاه در همشو..
صدام و بلند کردم
باید سلیطه میشدم ..
-فکر کردی کی هستی که به خودت اجازه میدی اینجوری صحبت کنی؟ معلومه یه دقیقه ام اینجا نمیموندم
این و گفتم
سریع سمت رختکن دوییدم
باید لباسام و عوض میکردم
سریع لباس عوض کردم ، تو رختکن یکم گریه کردم
شانس نداشتم
وقتی داشتم گریه میکردم نوک بینیم و گونه ام تا چند ساعت قرمز میشد
وسایلم و برداشتم
سمت بیرون حرکت کردم
سختم بود از جایی که چند سال کار کرده بودم و یه صاحب تازه به دوران رسیده اش تازه اومده بود اخراجم میکرد جدا شم
ولی چاره ای نبود
یه ثانیه ام نمیتونستم تحمل کنم!
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_69
از رختکن اومدم بیرون
همین که از راهرو پیچیدم با کارن رخ به رخ شدم
ازش متنفر بودم
روم و برگردوندم
خواستم برم که دستمو گرفت
برگشتم سمتش
با چشمای ریز شده صورتم و نگاه کرد
در این حین من هی دستمو میکشیدم ولم کنه ولی قدرت من کجا و قدرت اون کجا؟
ناچار با صدای بلندی گفتم
-ولم کن
صدام گرفته بود ، دندوناش و روی هم فشار داد و با اون یکی دستش موهاش و چنگ زد
-چرا؟
فهمیدم چی رو میپرسه
دوباره بغض کردم
زدم تخت سینش و با حرص جیغ زدم
- میزاشتم بهم دست بزنه؟؟؟؟
مات شدنش و حس کردم
ولی باور نمیکردم خودش نمیدونسته ..
خداروشکر کسی اون دور و برا نبود که ببینتونمون باهم
غرید
-چی گفتی؟
فقط دلخور نگاهش کردم
وقتی دید جواب نمیدم دستمو ول کرد
چونه ام محکم گرفت و دوباره خشن گفت :
- گفتم چی گفتی؟ یه بار دیگه تکرار من
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_70
پسش زدن
جلوی همه آبروم و برده بود
این که اینجا داشت سوال جوابمو میکرد بعد اینکه اخراجم کرده بود معنی نداشتم
- برو کنار
از کنارش رد شدم که پوفی کشید
خواست چیزی بگه
ولی اجازه ندادم
قدمام انقد تند بود که به دوییدن شباهت داشت
از شرکت زدم بیرون
نمیخواستم اسنپ بگیرم
یا با ماشین برم
دلم میخواست پیاده روی کنم
مخصوصا تو این هوا
هوا ابری بود مثل دل من ..
آروم شروع کردم به قدم زدن
بارون نم نم شدت گرفت و دونه هاش درشت تر شد
حالم و بهتر میکرد
نفس عمیقی کشیدم
زیر لب زمزمه کردم :
- خدایا شکرت
نمیدونم چرا این کلمه بهم آرامش میداد
تو تنها ترین لحظه ها حس میکردم خدا هست
اگه از اینجا به نام حق اخراج شدم یه کار دیگه جور میشد برام مگه نه؟
اینا سوالهایی بود که از خودم میپرسیدم
جواب نداشتم و داشتم
نگران بودم
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_71
یکم روی جدول کنار خیابون نشستم
حالم زیاد خوب نبود
تب و لرز داشتم
ساعت و نگاه کردم
هوا تاریک شده بود و ساعت داشت از 9 میگذشت
به دور و برم نگاه کردم
من اصلا نمیدونستم کجا اومدم
لبامو جمع کردم
بغض کرده به دور و برم نگاه کردم
هیچ ماشینی نبود
بلند شدم از جام
نمیترسیدم از شب ، با پاهای لرزون خودم و کشیدم
نمیدونم چقدر راه رفتم
فقط به اتوبان رسیدم
از کنارش رد میشدم
ماشینایی با پسرای جوون بوق میزدن برام
میخواستن وایسن
بهشون محل نمیدادم
کجا بود؟
پاهام درد گرفته بود
رد اشک روی صورتم خود نمایی میکرد
دیگه نمیتونستم راه برم
همونجا وایسادم
که این دفعه یه تاکسی جلوم وایساد
- بیا بالا برسونمت دخترم
سرمو آوردم بالا
یه راننده پیر بود
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
.
.
مهماندار هتل...🧞♂🚷^^
#PART_72
تشکری کردم و از ماشین رفتم بالا
قیافه اش یه جوری بود که خیالم و راحت میکرد
اونایی که خوب بودن از قیافه اشون مشخص بود
دید حال خرابمو که سوارم کرد
- این وقت شب تنها بیرون نباش بابا جان ، گرگ زیاده تو این جامعه
خجالت زده سر پایین انداختم
منظورش و گرفتم و لوازم قرمز شد ..
- کجا میری حالا باباجان؟
سرمو بردم بالا
اسم منطقه رو که گفتم چشماش گرد شد
- دو ساعت راهه!
پشمام ریخت
مگه چقدر راه رفته بودم که به اینجا رسیدم.
- میشه برسونیم منو؟
اره ای گفت
بعد دو ساعت رسیدم
جلوی در وایساد
کرایه ؟ کرایه نداشتم بدم ..
- آقا صبر میکنید برم از..
صدای عصبی کارن اومد
- تا این وقت شب کدوم گوری بودی
جلو اومد
قیافه اش ترسناک بود
چشماش قرمز شده بود
رگ کنار پیشونیش برجسته بود
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_73
ازش بدم می اومد
به خاطر رفتار اون بود که اینطوری حالم بد شد
رومو برگردوندم تا ادامه جمله ام و به پیرمرد راننده بگم ولی یهو کنار زده شدم
کارن دیوونه شده بود
با صورت سرخ شده از عصبانیت غرید :
- شما کی باشی تا این وقت شب با زن من
با شنیدن کلمه ی زن من شاخ در آوردم
انقدر عصبی بود که اجازه حرف نمیداد بهم
ترسیده از اینکه آبرو ریزی بشه دستشو گرفتم
- رانندس..
آروم اینو گفتم
پیرمرد لبخندی زد و گفت :
- مواظب زنت باش حالش خوب نیست
بعد رو به من گفت
- برو دخترم به سلامت
ماشین و روشن کرد و راه افتاد
برگشتم سمت کارن
عصبی بودیم دوتامون
اون نفس نفس میزد
صورتش سرخ بود
- برو خونه!
تن صداش و سعی میکرد پایین بیاره و به جاش دستشو مشت کرده بود
تک خنده ای کردم
- دستور نده
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
.
.
(منتظر ادامش باشیییید👀🤌🏻)