شروع رمان پرطرفدارمون:بند انگشتی من
(چند پارتی ۱ تا ۱۰)
بچهاااااا این رمان خیلی قشنگه و واقعا دوست داشتنیه حتما بخونیدش🤌🏻🤌🏻🤌🏻🤌🏻🫀
(سریع بزن ادامه)
اینم کاور این رمان زیبا:

#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🍈🪴.
#PART_1
اسمون ابی و نم نمای بارون صورتم و خیس میکرد..
سرم و گرفتم بالا و هوای تازه رو استشمام کنم.
- تموم شد!؟ خیلی تاثیر گذار بود.
حالا برو داخل..
هووفی کشیدم و نگام و به مامان دادم و کسل لب زدم
- خسته نشدی اینقد منو از غرب تا شرق از شمال تا جنوب ، پیشه هزار متخصص بردی!؟
با بغض نگام کرد و کیفشو کوبوند توی سرم و خیلی سوزناک گفت: احمق تو دخترمی تو بچمی ، یه مادر مگه میتونه هرشب اه و ناله دخترشو تحمل کنه!؟
میدونم خسته شدی ولی این اخریشه..
باهم وارد مطب شدیم و از منشی نوبت گرفتیم، انقد مطب خلوت بود که همون لحظه نوبتمون شد.
همینم باعث شد خیال کنم این دکتره دیگه در پیت تر از همست و عمرا اگه چیزی جز یه نسخه ساده برام بپیچه.
بفرمایید داخل.. اقای دکتر منتظرتونن.
با شنیدن صدای منشی بلند شدیم
مامان تقه ای به در زد و وارد شد و منم پشتش با ناامیدی قدم برداشتم.
- سلام اقای دکتر خسته نباشید..
+ سلام خیلی ممنون
بشینید لطفا..
با صدای بمی که شنیدم کنجکاوانه سرم و گرفتم بالا
اوه اوه این پسر بچه ریقو اقای دکتر بود!؟
یه جوری لباس پزشکیش تنگ به هیکل ورزشکارش چسبیده بود که مشخصه فقط برای خودنمایی اومده
جایی که اشاره کرد نشستم، سوالای همیشه اعم از علائم و مریضیم رو پرسید.
+مریض ایشونه!؟
-بله
+خب.. لطفا شما بیرون منتظر بمونید من با خود مریض صحبت کنم..
•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•:
ֹ ᮫ ֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹ
.
.
#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈.
#PART_2
خدایااا.. مامان نههه..نرووو..
ولی خواهش و التماس چشمام اصلا فایده نداشت و مامان رفت بیرون
با ناامیدی دستامو به مانتوم چفت کردم و سرم و انداختم پایین..
+ چه دختر گل و سربه زیری..
خواستگاریت نیومدم کوچولو، نگاتو بده به دکترت!
یه جور میگفت دکترت انگار شوهرم بود مردیکه نسناس.
- من همینجور راحتم!
+ هر طور راحتید
خب یه چندتا سوال ازتون دارم لطفا شفاف و بدون خجالت و تامل جواب بدید.
سکوت کردم که ادامه داد
+ سوال اول اینکه شما سه ساله مشکل معده دارید و زیاد نمیتونید غذا بخورید و خیلی از وعده ها هم ممنوع شده براتون درسته!؟
- بله..
خنده ی خیبیثانه ای کرد
+ بخاطر همینه که یه بند انگشت موندی!
دلم میخاست کیف مامانو که روزی میزش جاش گذاشته بود، بکوبم توی دهن گشادش ولی خب.. اروم باش سارا.. تو اهل دردسر ساختن نیستی..
پاشد و اومد جلو دقیقا جلوی پاهام وایساد که استرس گرفتم..
خدا منو ببخشه بخاطر هزاران فکر و تصوری که اون لحظه از این مردک به ذهنم اومد و...
وسایل چکابش که تاحالا دست هیچ دکتری ندیده بودم و جلو اورد
امیدوار بودم واقعا وسایل چکاب باشه.
+ خب سوال بعدی خانم کوچولو ، مجردی!؟
•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•
.𝗰𝗁︎𝗮᷍𝗇︎𝗻𝖾𝗹: ֹ ᮫ https://splus.ir/joingroup/AMva9Rya29f5Fya6pym9Cw ֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹ#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈.
#PART_2
خدایااا.. مامان نههه..نرووو..
ولی خواهش و التماس چشمام اصلا فایده نداشت و مامان رفت بیرون
با ناامیدی دستامو به مانتوم چفت کردم و سرم و انداختم پایین..
+ چه دختر گل و سربه زیری..
خواستگاریت نیومدم کوچولو، نگاتو بده به دکترت!
یه جور میگفت دکترت انگار شوهرم بود مردیکه نسناس.
- من همینجور راحتم!
+ هر طور راحتید
خب یه چندتا سوال ازتون دارم لطفا شفاف و بدون خجالت و تامل جواب بدید.
سکوت کردم که ادامه داد
+ سوال اول اینکه شما سه ساله مشکل معده دارید و زیاد نمیتونید غذا بخورید و خیلی از وعده ها هم ممنوع شده براتون درسته!؟
- بله..
خنده ی خیبیثانه ای کرد
+ بخاطر همینه که یه بند انگشت موندی!
دلم میخاست کیف مامانو که روزی میزش جاش گذاشته بود، بکوبم توی دهن گشادش ولی خب.. اروم باش سارا.. تو اهل دردسر ساختن نیستی..
پاشد و اومد جلو دقیقا جلوی پاهام وایساد که استرس گرفتم..
خدا منو ببخشه بخاطر هزاران فکر و تصوری که اون لحظه از این مردک به ذهنم اومد و...
وسایل چکابش که تاحالا دست هیچ دکتری ندیده بودم و جلو اورد
امیدوار بودم واقعا وسایل چکاب باشه.
+ خب سوال بعدی خانم کوچولو ، مجردی!؟
•–··–··––··–··––··–··––··–··
ֹֹֹֹֹ
.
.
#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈.
#PART_3
- چطور مگه اقای دکتر!؟ توی بیماریم تاثیر داره مجرد بودن نبودنم!؟
خوشحاال ازینکه تیکه امو بهش انداختم خنده ی رضایتمندی کردم
+ بله تاثیر داره وگرنه نمیپرسیدم، معدتون اسیب خارجی دیده..
انگار موقع راب... جنس.. تون زیاده روی کردین..
دیگه نتونستم طاقت بیارم و یهو از صندلی کنده شدم..
محکم داد کشیدم:
- مردیکه تو خجالت نمیکشی؟ میگم من دخترم و مجردم و تاحالا رابط.. نداشتم،
چطور جرعت میکنی به مریضت این حرفو بزنی بیشعور؟
+ سر من داد نکش بشین سرجات؛
- داد نکشم!؟ دعا کن ابروتو نبرم بدبخت فلک زده.. حالام پول ویزیتت ارزونی خودت نخاستم توسط یه حروم..اده ویزیت شم!
درو محکم باز کردم و رفتم بیرون و کوبوندمش.
مامان از ترس از جا پرید و دویید سمتم..
-چیشده!؟ ساراگل حالت خوبه!؟
- اره مامان.. اقای دکتر درمونی نداشت و معاینمم تموم شد بریم خونه..
•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•
᮫ ֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹ
.
.
#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈.
#PART_4
- یعنی..چی؟؟ چی گفت!!
- فقط بریم مامان..
دستشو گرفتم و کشوندمش بیرون، واقعا انقد حرصم گرفته بود که این عوضیو توی چند روز به کل دوستام معرفی کردم و همه چیو براشون تعریف کردم.
حتی اوناهم پشماشون ریخته بود از پررویی بیش از حد همچین ادمی!!
خوشحال بودم که ابروشو بردم و حقم و گرفتم.
بعد یک هفته گذشتن ازش یکم اروم تر بودم و داشتم فراموش میکردم، یعنی دیگه از خجالتش دراومدم..
تقه ای به در خورد، سرم و چرخوندم سمت در قهوه ای اتاقم: کیه!؟
+ابجی.. منم..
با شنیدن صدای سامان عصبی داد زدم
-مزاحم نمیخام گورتو گم کن
درو باز کرد و عصبی اومد داخل
+ ادم با برادر بزرگترش اینجوری حرف میزنه!؟ عفت کلامت کجاست پس تو دختر
•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•
᮫ ˖
.
.
#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈.
#PART_5
- عفت کلام ندارم، خب بعدیش؟؟
+ هرچی.. کارت دارم.. و ازونجایی که تو زبون خوش نمیفهمی این کارم اختیاری نیست اجباریه!
هووفی کشیدم و دندون قروچه کردم، میدونستم این بوزینه تا کارشو راه نندازم نمیره که نمیره
پس با بی حوصلگی لب زدم
- بنال ببینم باز چه تری زدی که باید جمع کنم.
پوزخند خبیثانه ای زد
+ تر نزدم اتفاقا اینبار گل کاشتم!
برگه ی عجیبی جلوم گرفت و با اشاره گفت که بخونم..
بورسیه!؟ سامان بورسیه شده بود به خارج از کشور!؟ ولی اصن کی این درس خوند این که همیشه باشگاه بود..
قهقه ی بلندی زدم
-خب دروغ 13 عه خوبی بود حالا گمشو بیرون میخام بخابم..
+ دروغ 13 چیه؟ مگه نمیبینی اقازادت دوماه دیگه داره میره المان!
نشانه وار چکی توی صورتم زدم
- نه انگار خواب نیستم، گرفتی مارو داداش؟ اخه توعه خنگ کی درس خوندی که یکی بخاد بیاد تورو افتخاری برداره ببره بابا..
+ احمق درس معلومه نخوندم ولی این هیکلو ببین!
چندش دوباره پیرهنشو داد بالا و شروع کرد به تکون دادن بدن ورزشکاری گندش..
چندش وار نگاش کردم: اه اه بده پایین ، این منظره رو توی جهنمم نمیخام ببینم!
•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–
ֹ ᮫ ˖
.
.
#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈.
#PART_6
+ خلاصه که خواهر گلم
من بورسیه باشگاهی شدم و میرم که اونجا تدریس مربی گری ببینم!
یه 7 8 ماهی طول میکشه و درطول این مدت شما مدیر و معاون بنده هستید!
- یعنی چه غلطی باید کنم!؟
+ یعنی باید باشگاهمو اداره کنی تا برگردم..!
با وحشت نگاش کردم و جیغ بلندی از ته سرم کشیدم
- مننننننن!؟؟؟؟؟؟؟ توی مغزت ری..دنننننن؟؟ اخه منو ببین نیم وجبم نیستم چجوری یه باشگاه اداره کنم! اونم فول سانس مردونه؟؟
+ دیگه اونش با خودت ابجی
خدافظ..
پاشد و دویید از اتاق بیرون بالشت تختمو به سمتش پرت کردم ولی بهش نخورد.
در که بسته شد حرصی به دیوار رو به رو خیره شدم، شوخی میکرد دیگه!؟
فقط گ. ه میخورد!؟ اره! اره! اره ساراگول اصلا نگران نباش..
احمقه مگه!؟ باشگاه به اون بزرگی رو بسپره به من!؟
•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•
࣪˖
.
.
#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈.
#PART_7
پاشدم و جلوی ایینه چرخی زدم
من ساراگول دختر 21 ساله و ته تقاری ترین بچه خانواده بودم.
دوتا داداش داشتم، کامران و سامان که کامران 37 سال داشت و ترکیه با زن ترکیه ای و بچه دورگش زندگی میکرد.
و سامان که تازه امسال 31 سالش میشد..
سامان و کامران هردوشون ورزشکارای چند ساله المپیک بودن و کامران بعد 8 سال مربی گری حالا بادیگارد یکی از بازیگران ترکیه ای شده بود.
و سامان داداش وسطیم هم که ... مشخص..
و من!!! دختر بدبخت و فلک زده خانواده که مادرم درست تولد 50 سالگیش منو به دنیا اورد!
و شاید همتون تا الان فهمیده باشید که من از اول یه دختر کوچولوی ریزه 148 سانتی با کلی مشکل و مریضیای خاص بودم.
اصلی ترین مریضیم هم...
•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•
᮫ ֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹֹ
.
.
#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈.
#PART_8
اصلی ترین مریضیمیم هم مشکل معده ای بود که داشتم.
و این باعث میشد یه کوچولوی 148 سانتی 40 کیلویی باشم..
یه کیلو نخود از من سنگین تر بود..
سه سال بود که دکتر میرفتم و هیچ دوا درمونی برام پیدا نشد.
نسخه همشون مادرزادی بودن این مشکل، یا بخاطر سن بالای پدر و مادرم بود.
با شنیدن صدای خفیف اما رسای مامان به سمت بیرون رفتم
برای ناهار صدام میزد
منو و سامان طبق معمول مثل دوتا خروس جنگی سر میز به سر و کله ی هم افتادیم و در نهایت اون منو مثل یه موش بغل کرد بردتم و پرتم کرد توی حیاط
•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•
. ˖
.
.
#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈.
#PART_9
داد زدم
- همین چهارتا استخونیم دارم تو بشکون دیگه!
+ زورم میرسه.. توام هرموقع زورت رسید باهام در بیوفت جوجه!!
بعد رفت داخل
کلافه پاشدم و لباسامو تمیز کردم
اه بلندی کشیدم و به اطراف خیره شدم که چشمم به دوچرخم خورد.
رفیق خوب و بد روزگارم!
شاید باورتون نشه ولی این دوچرخه رو وقتی 15 سالم بود عموم بهم هدیه داد..
و من بعد از اون نه وزنی اضاف کردم و نه قدی بلند، هنوز که هنوز سوارش میشدم
و چون خیلی باسلیقه ام نو نو موند.
•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•
.˖
.
.
#بـَندانگـُشتےِمـَـن . . .🪴🍈.
#PART_10
هوس یکم دورچرخه سواری کردم
دوییدم داخل و شال و کلاه پوشیدم، چون هوا خیلی سرد بود
و با بارونی نسبتا بلند ابی رنگ و ساق شلواری و پوتین رفتم بیرون.
سوار شدم و روندم.. نمیدونستم کجا میرم و چی میخام.. فقط دلم میخاست برم..
توی فکرم این میگذشت که چیمیشد اگه یه کامیون صاف میخورد بهم و همونجا میمردم..
شاید ازین دردا رها میشدم.
در کمال خریت چشمامو بستم و بی توجه به صداها و فریادای اطرافم توی پیاده رو دوچرخه سواری میکردم که یهو با شنیدن بوق بلندی چشمام و باز کردم
ماشینی که درحال سبقت گرفتن از یه تریلی بود توی یک آن منحرف شد و اومد سمتم..
یا ترس جیغ بلندی کشیدم و فرمونو تاب دادم به سمتی که خودم نمیدونستم.. محکم به یه در چوبی برخورد کردم و اونقد سرعتم زیاد بود که در کنده شد و رفتم داخل..
•–··–··––··–··––··–··––··–··––··–··–•
˖
.
.
(بریم برای ادامش ..)