تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

عروس نحس- (چند پارتی ۲۶۶ تا ۲۸۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

به دلیل درخواست برای این رمان تصمیم گرفتم که زود به زود ازش پارت بزارم حتما بخونیدش واقعا قشنگه🤌🏻

پس مایل به ادامه؟؛

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۶۶

#فصل_۲ 

 

چیزی‌ که آدمیزاد رو میکشه، حسرته. 

حسرت کارایی‌که نکرده.

حرفایی که نگفته. 

حسرت آدمی که دیگه تکرار نمیشه و هر کاری واسه نگه‌ داشتنش کردی ولی اون مثل ماهی قرمزِ ته حوض از دستت لیز میخوره و میره.

یه قدم به عقب برداشتم.

به گمونم تا همینجا کافی بود.

چقدر دوییدم و بهش نرسیدم .

این یعنی آب پاکی رو ریخته بود روی دست مادرم تا دست از سرش برداره.

تا آزارش نده.

تا روح خسته ش رو رها کنه.

پس روح خسته ی توماج چی؟

پس عشق جوونه نزده ی من چی؟

خان جون سری تکون داد و گفت:

-نبایدم دوستش داشته باشی

داریوشم که رفت

منم تنها امیدم این بچه ست

میخوام براش یه زنی بگیرم که در شأن خانواده مون باشه

نمیخوام اذیتت کنم

ولی به خودت نگاه کن

حتی پدر و مادرت نمیدونن چه بلایی سرت اومده

من یه خانواده با اصل و نسب برای پسرم میخوام

خون خونم رو میخورد و بابا علی غرید:

-خفه شو زن...خفه شو...این دختر...

خاتون دست بابا رو فشار داد و با لحن مظلومی گفت:

-من میفهمم...

من میدونم چون داریوش مریض بود اومدید سراغ من

ولی نگران نباشید 

سالگرد داریوش برمیگردم خونه

دیگه بعد از اونم مزاحم تون نمیشم

وقتی سرش گیج رفت و تلنگری خورد بابا محکم پهلوش رو گرفت و گفت :

-بیا بریم بابا

به حرف این پیرزن گوش نده

بعدا که حالت بهتر شد مفصل حرف میزنیم

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۶۷

#فصل_۲ 

 

 

بابا و خاتون رفتن و من موندم و یه دنیا فکر و خیال.

یه دنیا حرفی که روی قلبم سنگینی میکرد. 

حالا که فکر میکردم میدیدم گاهی خراب کردن پل‌های پشت سر اونقدرا هم چیز زیاد بدی نیست.

چون باعث میشه نتونی به جایی برگردی که 

از همون اول هم نباید قدم میذاشتی.

خاتون از همون اول برای من یه میوه ی ممنوعه بود.

یه عشق زیر خاکستر.

یه آرزوی دست نیافتنی.

باید تا آخر عمر تو حسرت اون چشمای مظلومش میسوختم.

به طرف پله ها که راه افتادم خان جون بازوم رو گرفت،خوب میدونستم حالا وقت شیره مالیدنه ،مادرم رو بهتر از همه میشناختم.

دیگه از اون زن کینه جو و بد ذات خبری نبود.

اینبار با لحن ملایم تری گفت:

-درسته که امروز گرد و خاک کردی 

ولی فکر نکن بازو بزرگ کردی و مثل بقیه ازت میترسم

نه بچه جون،یه عمر واست زحمت کشیدم که الان خوشبختیت و ببینم

اون زن فرنگیتم برام مهم نیست ،همین فردا میری و طلاقش میدی

باید یه زن خوب بگیری و برامون وارث بیاری

داداشت که نتونست 

تنها امید منو بابات تو هستی

سرش رو جلوتر آورد و با همون سیاست مادرانه ادامه داد:

-نذار عاقت کنم توماج

نفرین پدر و مادر که بگیره خاکستر میکنه

بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و بدون هیچ حرفی از پله ها بالا رفتم.

برای اون روز پیمونه م پر بود.

دیگه کشش نداشتم.

باید سر فرصت فکر می کردم.

مشکل من بزرگ تر از اون حرفا بود.

خاتون منو نمیخواست ،که اگه حتی یه گوشه چشم بهم نشون میداد دنیا رو به پاش می‌ریختم.

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۶۸

#فصل_۲ 

 

 

شکستن و خرد شدن دقیقا توصیف حال اون لحظه ی من بود.

کاش یکی قلب بینوای من رو می‌شکافت و معاینه میکرد شاید میفهمید چه دردی دارم.

کسی نمیدونست تو چه برزخی گیر کردم.

وارد اتاق که شدم با دیدن جعبه ی روی تخت لبخند تلخی زدم و زیر لب زمزمه کردم:

-به خودم آمدم انگار تويی در من بود 

اين كمی بيشتر از دل به كسی بستن بود

لبه ی تخت نشستم و جعبه رو بعد از مدت ها باز کردم.

وسایلش رو با احتیاط و آروم  بیرون آوردم و روی تشک چیدم.

گوشواره های کفشدوزکی. 

لباسای عروسکی.

اکسسوری های دخترونه.

جورابای ترند شده.

تمام چیزایی که آرزو داشتم یروزی برای خودم بپوشه و جلوم رژه بره و من دلم قنج بره برای ناز و اداهای دخترونه ش.

تک خنده ای کردم و سرم رو به تاسف تکون دادم. 

چه خوش خیال بودم.

چقدر احمق بودم که عشق و گدایی میکردم.

وقتی منو نمیخواست چرا باز دلم برای یه غمزه ی چشماش میرفت.

برای اون لبخند دلبرونه ش،برای اون موهای مشکی و پر کلاغیش. 

بیشتر شبیه یه جوجه کلاغ بود.

اما من دلم واسه همون دخترک سیاه سوخته میرفت.

نه بنیتا نه دخترای بلوند با هیکلای باربی شکل اونور آبی،هیچکدوم نمیتونستن جاش رو تو قلبم بگیرن.

لعنت به من  و کله‌ی خرابم.

وسایل رو با حرص توی جعبه برگردوندم و به طرف حموم راه افتادم.

.

.

(پارت ۲۶۹ به دلیل محدودیت جداگانه قرار میگیره)

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۷۰

#فصل_۱ 

 

‏دلتنگی نفهمه،لجبازه،یه دنده ست، مث بچه ایه که هرچقدر براش توضیح میدی که چیزی که میخواد و چرا براش نمیخری باز نق میزنه  گریه میکنه، پا میکوبه و میخوادش!

مثل دل من که حرف نمیفهمید و با دلتنگی خیره شده بود به دخترکی از ترس تو درگاهی مونده بود و به تاریکی حیاط سرک می‌کشید.

از دور حواسم بهش بود،چند دقیقه ای میشد این پا و اون پا میکرد و جرات قدم گذاشتن توی حیاط تاریک و نداشت.

شاید باید از بابا علی تشکر میکردم که هیچ وقت برای حیاط لامپ وصل نمیکرد والا این صحنه ها رو از دست میدادم.

با لذت به ترسش نگاه میکردم،اگه مال من میشد جوری اون گونه های گل انداخته ش رو گاز میگرفتم که تا مدت ها جاش بمونه.

با فکری که به سرم زد به طرف کمد راه افتادم.

با عجله لباس ورزشی هام رو پوشیدم و از اتاق بیرون زدم.

حتی از تصور دیدنش و نزدیک شدن بهش هم ضربان قلبم اوج می‌گرفت.

آخرین پله ها رو پایین رفتم و بالاخره دیدمش.

به خودش جرات داده  و یه قدم از درگاهی فاصله گرفته بود.

برای اینکه بترسونمش آهسته جلو رفتم و بی هوا گفتم:

-اونجا چکار میکنی؟

دخترک از ترس شونه هاش پرید و جیغ خفه ای کشید.حتی صدای ضربان قلبش رو از اون فاصله هم می‌شنیدم.

هنوز قدم بعدی رو برنداشته بودم که با چشمای گرد شده  و وحشت زده به عقب چرخید.

انگار آماده ی فحش دادن و جیغ کشیدن بود اما دندون روی هم سابید و در حالیکه فشار زیادی به خودش می‌آورد به طرف داخل قدم برداشت.

دستم رو سد راهش کردم و با اخم گفتم:

-کجا به سلامتی؟

اینجا وایسادم تا برگردی

حوصله ندارم فردا تشک تو آفتاب پهن کنم

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۷۱

#فصل_۲

 

 

 

فشاری که تحمل میکرد باعث میشد بدون هیچ حرفی ازم فاصله بگیره.چشماش دو کاسه ی خون بود.

دلم برای حرف زدنش تنگ شده بود ،کاش بجای اون سکوت مسخره جوابم رو میداد.

اینبار به بیرون اشاره کردم و گفتم:

-محض اطلاع...راه توالت از اون طرفه ،بجنب تا نرفتم

نگاه مرددی به عقب انداخت و نفسی گرفت.

میترسید و به موندم اعتماد نداشت.

همین بی اعتمادی بود که عصبیم میکرد. 

از بین دندونای کلید شده غریدم:

-دِ بجنب...۳ ساعته معطل توآم

لب های سرخ و کوچیکش رو به دندون گرفت و با قدمای لرزون پا به حیاط تاریک گذاشت.

به سرعت ازم دور شد و خودش رو به سرویس ته حیاط رسوند.

با تاسف براش سری تکون دادم و وارد حیاط شدم.

تو تاریک ترین نقطه به یکی از درخت ها تکیه دادم و منتظر شدم.باورم نمیشد دارم برای بغل کردنش نقشه میکشم.

صدای گربه ی ولگردی که همیشه اون حوالی پرسه میزد رو که از روی دیوار شنیدم نیشخندی زدم.

انگار باد موافق می‌وزید.

چند لحظه بعد در حالیکه دستاش رو با لباساش خشک میکرد از توالت بیرون اومد و وحشت زده به در خونه خیره شد،وقتی منو اونجا ندید مثل یه دختر کوچولو پاش رو روی زمین کوبید و با حرص گفت:

-خیلی بیشعوری،نامردِ سادیسمی 

چقدر قشنگ حرص میخورد،با دیدن اون دماغ چین خورده ش لبخند خبیثانه م پررنگ تر شد،  بالاخره گربه روی کارتون های خالی پرید و صدایی که ایجاد کرد خاتون رو ترسوند.

 جیغی کشید و پا به فرار گذاشت.

از اون فرصت به دست اومده استفاده کردم و از درخت که فاصله گرفتم دخترک دوان دوان توی بغلم پرت شد و بدون یه لحظه تردید دستام رو دور بدن لرزونش پیچیدم:

-هیش...نترس...من اینجام!

.

.

(پارت ۲۷۲ به دلیل محدودیت جداگانه قرار میگیره)

.

.

 

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۷۳

#فصل_۲

 

با صدای بابا علی هر دو برگشتیم به دنیای واقعی.به دنیایی که هر دو فرسنگ ها از هم دور بودیم. 

خاتون شبیه کسی که از خواب پریده نگاهی به خودش و آغوشی که بینش جا خوش کرده انداخت و بدون اینکه بهم نگاه کنه از بغلم بیرون کشید.از حرکاتش میبارید که عصبی شده.

هل کرده بود و از موقعیتی که توش گیر کردیم اصلا راضی به نظر نمی‌رسید.

با اخم به طرف بابا علی برگشتم شاکی بودم و خون خونم رو میخورد.

وقتی اون چشمای جدی و مؤاخذه گر رو دیدم  خواستم حرفی بزنم که دستش رو به علامت سکوت بالا گرفت و رو به خاتون گفت:

-بیا برو تو بابا...منم الان میام

چرا بیدارم نکردی؟

مگه نگفتم هر کاری داشتی به خودم بگو

خاتون که هنوز خجالت می‌کشید و گیج بود من منی کرد و گفت:

-ببخشید...دلم نیومد 

و بعد از بین ما دو نفر رد شد و با عجله وارد خونه شد.

به محض اینکه در بسته شد بابا انگشتش رو با تهدید به تخت سینه م کوبید و گفت:

-بار آخرت باشه به این بچه نزدیک میشی

تا لیاقتت و ثابت نکردی حق نداری باهاش حتی حرف بزنی

از حالا به بعد پدرش منم

فکر نکن اون بچه بی‌کس و کاره و میذارم هر غلطی که خواستی کنی

تک خنده ای کردم و دستم رو پشت گردنم کشیدم،ناباور گفتم:

-کاش یکی هم منو به سرپرستی می‌گرفت 

بخدا که حس یه بچه یتیم بهم دست داد

بابا سینه به سینه م وایساد و یقه م رو گرفت،با خشونت تنم رو جلو کشید و خیره به چشمام لب زد:

-بار آخره که میگم توماج

 به اون دختر نزدیک نمیشی تا خودت و لیاقت تو ثابت کنی

وقتی داریوش زنده بود اگه ماجرا رو میدونستم خودم طلاق اون بچه رو میگرفتم

حیف که دیر فهمیدم

ولی تو،اگه میخوایش بسم الله 

یکاری کن که باورم بشه دوسش داری!

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۷۴

#فصل_۲ 

 

تمام شب دوییدم و به حرفای باباعلی فکر کردم، درسته که واقعا میخواستمش اما اون چی؟

۳ بار جواب منفی بهم داده بود.

۳ بار دست رد به سینه م زده بود.

وقتی دوستم نداشت چطور باید برای داشتنش تلاش میکردم.

وقتی علاقه م رو نمیدید ،وقتی حرفم رو از چشم هام نمی‌خوند یعنی باید بیخیالش میشدم.

عشق یه طرفه رو نمیخواستم.

به دردم نمیخورد.

با صدای محمد طاها به خودم اومدم،داروهای خاتون رو به طرفم گرفت و گفت:

-بگیر داداش...اینم داروهاش

فقط یه چیزی... 

دکترش تاکید میکرد باید برای مشکل خونریزیش به دکتر زنان مراجعه کنید

می‌گفت خطرناکه حتما باید پیگیری کنید 

سرم رو به علامت باشه تکون دادم و به طرف اتاق راه افتادم.

محمد طاها صبح با مصالح اومده بود و کارگر و بنا  خیلی زود توی اتاق دخترک مشغول ساختن سرویس شدن.

دیگه نمیخواستم اون ترس و وحشت رو توی چشماش ببینم.

بابا هم زرنگ تر از اون چیزی بود که فکر میکردم  و  واقعا داشت خاتون رو ازم میگرفت تا خودم رو ثابت کنم.

زندگیم بهم ریخته بود و هیچ چیزی سر جای خودش قرار نداشت.

کاش باباعلی وضعیتم رو سخت تر نمیکرد.

مخصوصا سفری که باید به خارج از کشور میرفتم تا بتونم  برای همیشه برگردم ایران.

در نبود داریوش من باید کسب و کار خانوادگی مون رو میچرخوندم.

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۷۵

#فصل_۲ 

 

 

یه هفته تمام،یعنی ۷ شبانه روز از شبی که خاتون رو توی حیاط دیده بودم می‌گذشت و  حتی یبار هم ندیدم که از اتاقش بیرون بیاد.

 سرویس لعنتی شده بود بلای جون خودم.

بهونه ای نداشت که دیگه پاش رو از  اتاق بیرون بذاره.

شبا وقتی همه میخوابیدن مثل روح سرگردان تو خونه پرسه میزدم تا شاید ببینمش،تا شاید بتونم باهاش حرف بزنم.

اما دریغ.

بابا علی هم حواسش شش دانگ به دخترک بود و اجازه نمی‌داد بهش  نزدیک شم.

خاتون شده بود جن و من بسم الله. 

۳ هفته ی دیگه سالگرد داریوش میرسید و بعد از اون برادراش برمیگردوندنش به خونه ی پدرش.

حتی براش شوهر هم پیدا کرده بودن.

مردی که هم سن و سال برادر مرحومم  بود و ۳ تا بچه داشت.

یعنی از چاله در نیومده میوفتاد توی چاه عمیق تری.

توی سالن نشسته و خیره بودم به آتیش توی شومینه که بابا علی کنارم نشست.

بدون هیچ حرف اضافه ای مدارک توی دستش رو به طرفم گرفت و گفت:

-چند روز دیگه سالگرد داریوشه و ما هنوز برای انحصار وراثت کاری نکردیم

کاغذا رو از دستش گرفتم و گفتم:

-از فردا میرم دنبالش 

فقط باید چکار کنم؟

سخت بود حرف زدن در مورد برادری که  نبود،پسری که مرده بود،شوهری که دیگه سایه ای نداشت.

دست لرزون بابا هم چیزی نبود که دیدم مخفی بمونه.

صدای زرنگدارش منو به خودم آورد و ازم چشم دزدید:

-میدونی که طبق قانون از اموال داریوش ارث میبرم

اما من چیزی نمیخوام بابا

همه رو بده به خاتون

پدرش مرد پولداریه  اما افکارش قدیمی و پوسیده ست

اون دختر و میخواد به یه مرد زن مرده شوهر بده

نذار بابا،اون دختر حیفه

از برگ گل پاک تره فقط پشت و پناهی نداره

نذار از دستت بره

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۷۶

#فصل_۲ 

 

 

بابا چیزی رو ازم می‌خواست که خودم توی آرزوی داشتنش میسوختم.

ترس از دست دادن دوباره ش که به قلبم چنگ مینداخت دنیا جلوی چشمام تیره و تار میشد.

اینبار میدونستم که مال خودمه،اما سوال این بود.

عشق یه طرفه دردی از دردام دوا میکرد؟

سرم رو پایین انداختم و خیره به مدارک گفتم:

-اما اون منو نمیخواد بابا

خودتون خوب میدونید چند بار...

وسط حرفم پرید و گفت:

-گذشته رو فراموش کن

چشمای اون دختر به من دروغ نمیگه اونم میخوادت 

تو هم ببین قلبت چی میگه

یه مرد باید اونقدر دیکتاتور باشه که نذاره عشقش کفتر جلد کسی بشه

بابا علی می‌خواست جبران کنم.

می‌خواست دلش رو به دست بیارم ولی هیچ راهی جلوی پاهام نمیذاشت.

شاید اگه قبل از همه چیز به استقلال مالی میرسید می‌تونست خاستگارش رو رد کنه.

هر چند اون مرد باید  آرزوی ازدواج با خاتون رو به گور می‌برد.من همون دیکتاتوری بودم که برای کفتر جلدم قفس طلایی می‌ساختم.

اینبار آرزوی آزادی رو به دلش میذاشتم.

صبح زود با مدارک انحصار وراثت از خونه بیرون زدم. 

ارثیه ی خاتون مشخص بود.

طبق وصیت نامه ی داریوش اموالی که بهش میرسید رو میشد به راحتی به نام زد.

حوشبختانه برادرم یکبار کار درستی کرده بود.

فقط میموند ارثی که به  پدر و مادرم میرسید.

بابا علی هم اموالش رو بخشیده بود به خاتون.

با اون پول می‌تونست زندگی جدیدی برای خودش بسازه ،اگه خودش می‌خواست و تن به خواسته های خانواده ش نمی‌داد.

.

.

(تا پارت ۲۸۰ دچار محدودیته به علت همین جدا گانه قرار میگیره و واقعا متاسفم که نمیتونم اینجا فرارش بدم جبران میکنم😔❤️)

کسی نامه دو یادشه ؟ به نظر تون کی پیدا میشه؟

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۸۰

#فصل_۲ 

 

دستام رو توی سینه م گره زدم و بدون اینکه پرده رو کنار بزنم خیره موندم به شلوغی توی حیاط.

سردم بود،اما از درون داغ بودم.

معده م باز،بازی در میاورد و دلم پیچ میخورد.

از روزی که یادم میومد بزرگ شدنم مصادف بود با ترس و استرس.

تر از برادرا و پدرم.

ترس از مادر سختگیرم. 

ترس از حرف مردم و فامیل.

مدام استرس داشتم مبادا کاری کنم که مایه بی‌آبرویی خانواده م باشم.

شاید همین ترسا و استرسای کوچیک باعث شد وقتی منو به عقد داریوش درآوردن لام تا کام حرف نزدم و سکوت کردم.

حالا توی اون نقطه وایساده بودم.

شکست خورده و دلشکسته.

پس فردا سالگرد داریوش بود و من دقیقا ۳۶۵ روزی میشد که مُهر یه زن بیوه خورده بود روی پیشونیم.

توی ۱۸ سالگی احساس پیری میکردم،احساس زن مسنی که شوهرش رو از دست داده.

با صدای ماشین توماج چشم از کارگرها گرفتم،از اون شب که توی آشپزخونه سیلی توی صورتش زده بودم دیگه حتی از اتاق بیرون نرفتم تا مبادا باهاش چشم تو چشم شم.

ازش متنفر بودم،از مردی که فکر میکرد من بازیچه ی دستشم. 

از روزی که پاش رو به اون خونه گذاشته بود باهام جوری بازی کرد که حس میکردم یه چیزی بین مون هست.

کم کم داشتم عاشقش میشدم و چقدر بچه و ساده لوح بودم.

نگاه از اون ماشین مدل بالا گرفتم و به پنجره پشت کردم،نمیخواستم ببینمش.

نمیخواستم بیشتر ازش متنفر شم.

اما سوال اصلی این بود،یعنی واقعا ازش متنفر بودم یا برای گول زدن خودم اینو میگفتم تا ملکه ذهنم شه.

بغضم رو قورت داد و سراغ کمد رفتم،چمدونم رو بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم.

پس فردا ،بعد از برگشتن از مزار؛ برادرام میومدن دنبالم و برای همیشه از اون خونه میرفتم.

(ولی خاتون خیلی مظلومه :) )