مهماندار هتل- (چند پارتی ۵۳ تا ۶۶)
بالاخره این رمان جذابم آپ کردم حتما بخونیدش☕💞
پس مایل به ادامه؟؛

مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_53
-چی چه کاری بود ؟
انگار اتفاقی نیوفتاده باشه اینو گفت
سرمو برگردوندم به حالت قهر سمت شیشه ماشین
بیشعور
تازه داشت میگفت چه اتفاقی؟
حیف رئیسم بود
حیف به کارش نیاز داشتم
وگرنه میدادم داداشم یه جور دهنش و سرویس کنه که نفهمه از در خورده یا دیوار
جلوی خونه پارک کرد
امروز تا برسیم راه انگار پنج شیش برابر شده بود ..
دستمو بردم که پیاده شم
گفت
- وایسا با هم بریم
برو بابایی گفتم
رفتم پایین از ماشین
در و با کلید باز کردم خواستم ببندم که مانع شد
اومد دنبالم
سوار آسانسور شدیم هر دو
-قهری؟
جواب ندادم که با پا زد به دام
- با توام؟
-نکن
با صدای آرومی گفتم که خنده رو لبش غلیظ تر شد.
-کاری نکردم فعلا
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
مهماندار هتل🏩
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_54
بیشعور منحرف
بهتر بود باهاش حرف نزنم اصلا
بی شخصیت
اون همه آدمی که از ابهت و جدیت این حرف میزدن احمق بودن
نزدیک رسیدنمون بود
لب زد
-میای خونم؟
نگاه تیزمو دوختم بهش که سریع اصلاح کرد و گفت
- عزیزم منظورم این بود که اعصابمو خورد کردی باید درستش کنی دیگه
پوفی کشیدم
اصلا حوصله ی بحث باهاش و نداشتم
روم و برگردوندم یه طرف دیگه
-پس قهری..
نمیدونستم چیکار کنم ولکنم بشه
ولم نمیکرد
باید جدی باهاش حرف میزدم
آسانسور وایساد
اول من رفتم بیرون
بعد اون اومد
جلوش وایسادم
خیره به آخرین دکمه ی بسته اش خفه لب زدم
-اقا ما به درد هم نمیخوریم
گوشه لبش کج شد
-کی گفت تو رو میخوام؟
گیج بهش نگاه کردم
-خودتون
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
مهماندار هتل🏩
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_55
نچی کرد
- من گفتم مال منی! .
اخمامو کشیدم تو هم
عوضی مغروررر...
هرچی فوش بود تو دلم بهش دادم
برگشتم برم خونه که نچی کرد
-فرار بود امشب بیای خونه ما..
پوفی کشیدم
جواب نمیدادم بهش بهتر بود
کلید و انداختم که با همون صدای سر خوش گفت
- عه پس دوست داری من بیام خونه ات؟
قصدش فقط و فقط اذیت کردن بود
رفتم داخل
خیره بهش لب زدم «برو به جهنم »بعد مقابل نگاه خیره اش در و کوبیدم
صداش و شنیدم که گفت
- صبح باهم میریم شرکتا..شبت بخیر دوست داشتنی..
عقب عقب رفتم
نشستم روی مبل
باید باهاش چیکار میکردم؟ باید دنبال یه کار دیگه میگشتم اره
این بهترین راه بود
پاهامو تکون میدادم و تو فکر بودم
با صدای شکمم به خودم اومدم
بلند شدم
یه نیمرو درست کردم که صدای زنگ در اومد.
با فکر به اینکه بازم کارن پوفی کشیدم
میخواستم اصلا باز نکنم
ولی صدای مردونه ای غیر از صدای اون اومد
-کسی خونه نیست؟
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
مهماندار هتل🏩
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_56
در و باز کردم
نصف سرم از در بیرون بود..
با تعجب گفتم
- بفرمایید ..
-سلام خانم
اینو گفت و بعد جعبه پیتزایی رو به روم گرفت
با تعجب لب زدم
- من که پیتزا سفارش ندادم
در واحد روبه رویی امباز شد
کارن اومد بیرون
بی تفاوت یکی از جعبه ها رو گرفت
- این برا منه
بعد خواست بره تو که نگاهش به من خورد
اخماش تو هم رفت
-چرا جعبه خانوم و نمیدین؟
بیچاره پیکه مونده بود بین ما
- نمیگیرن
کارن اخمیکرد
به پیتزا اشاره کرد
-بگیر
انقدر اخماش توهم بود و صداش کلفت و جدی شده بود که ناچار قبول کردم
پیتزا رو ازش گرفتم
-مرسی..
سریع سمت آسانسور رفت و سوار شد
رو به کارن لب زدم
- چرا سفارش دادی؟
با صدای بم شده بی توجه به سوالم غرید
- دفعه آخرت بود اینطوری اومدی بیرون!
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
مهماندار هتل🏩
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_57
-به تو چه؟
از در خونه اش فاصله گرفت و اومد جلو
- به کار نکن بهت نشون بدم جواب خیره سری هات چی میشه ها؟؟
امروز به قدر کافی عصبی بودم
جعبه پیتزا رو روی میز توی خونه او گذاشتم برگشتم
لب زدم
- نشون بده
روبه روش وایساده بودم
چشماش و ریز کرد
- مطعنی؟
انگار میخواست چیکار کنه که میپرسید مطمعنی یا نه!
چشمام و باز و بسته کردم
- اره
یهو با آتیش گرفتن ل ب م فهمیدم چیکار کرده
چشمام براق شد
این بار دوم بود غافلگیرم میکرد؟
دستم مشت شد روی سینه اش
میخواستم عقب هلش بدم
ولی یه میلی مترم جابه جا نشد ..
جیغ کشیدم توی ده ن ش
ولی اون لذت میبرد از این لحظه ها
دروغ چرا
اولین بوسه ای بود که داشتم تجربه اش میکردم
بهم چسبیده بود
ولی میخواستم لجبازی کنم
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
مهماندار هتل🏩
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_58
دید نفس کم آوردم
سرش و یکم کشید عقب
به شدت هوا رو نفس کشیدم ..
قفسه ی سینه ام داشت تند تند بالا پایین میشد
رو بهش با چشمای سرخ گفتم
- دیگه حق نداری بدون اجازه منو ببو..س..ی.
یهو سرش نزدیک شد
دوباره کارش و تکرار کرد
محکم تر از قبل
وقتی نفس کم آوردیم جدا شد
صورتم خیس بود
نمیخواستم جلوش گریه کنم ولی ناخداگاه بود اشکایی که از چشمام میبازیدن
ببینیم و بالا کشیدم
به چشماش که خیره خیره به چشمای پر ابم نگاه میکرد نگاه کردم و تو یه حرکت دستمو بردم بالا
کوبوندم توی صورتش
صورتش کج شد
لبش تو همون حالت کجشد
طرح یه لبخند به خودش گرفت
سمت خونه رفتم
ولی صداش از پشتم شنیدم
-این سیلی ام چسبید بهم بچه!
حرصم گرفت
در و جوری محکم کوبیدم که مطمعن بودم تا طبقه ی آخر صداش میره
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
مهماندار هتل🏩
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_59
زیر لب لعنت بهتی زمزمه کردم
عوضی
رفتم جلوی آینه
به لبام که نگاه کردم چشمام درشت شد
چیکار کرده بود؟؟
با اون نازنینا
اونا کوچیک بودن
الان کاری کرده بود که ورم داشت
آخ
کاش الان دم دستم بود
یکی محکم تر میکوبیدم توی صورتش
البته این ام که کوبیدم آروم نبود
دست خودم درد گرفت
پا کوبیدم روی زمین
از ده جهت بررسی کردم
یکم دیگه ادامه میداد به کارش مطمعنا پارگی در انتظارم بود
آشغال
صدای پیامک گوشیم که روی میز بود اومد
- یخ بزار رو لبت اگه نمیخوای فردا همه بفهمن بوسیده شدی..
چشمام گرد شد
وای خدا وای
به من صبر بده الان نرم خونه اش ..
نفس عمیق کشیدم
تایپ کردم
- مردتیکه ی بی ادب.. مگه ناموس نداری؟ باز آخرت باشه فهمیدی؟!
یه کلمه تایپ کرد
- ناموس من تویی؛!!
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
مهماندار هتل🏩
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_60
با کلمه ای که گفت خشکم زد
پیام بعدی ام از طرفش اومد
باز کردم
- موهاتو ، خودتو تو اون حالتی که امشب اومدی هیچکس نباید جز من ببینه؛
یه پیام دیگه
- چون دل ها میبره از آدم...
ترجیح دادم جواب ندم..
بازیچه ی هوس دو روزه اش که نمیتونستم بشم
لبمو گاز گرفتم
یاد پیتزایی که سفارش داده بود افتادم
برم بیارمش
امشب چه شبی بود ..
پیتزا رو برداشتم و روی مبل نشستم
شروع کردم به خوردنش
عجیب میچسبید
نصفشو خوردم
داشتم میترسیدم ولی بقیه پیتزا چشمک میزد بهم
نتونستم دل بکنم از اون یه تیکه هاش
همشو خوردم
قشنگ داشتم میترکیدم
چشمام بسته شد و خوابم برد تو همون حالت
صبح که بیدار شدم با دیدن ساعت هنگ کردم
ساعت 9 صبح بود
لعنتی ...
دیروز شده بود حسابی..
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
مهماندار هتل🏩
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_61
سریع آماده شدم
انقدر هول شده بودم که نمیدونمچی پوشیدم چی نپوشیدن
تند رفتم بیرون
یه تاکسی گرفتم
گوشیمو حتی خونه جا گذاشتم
پوفی کشیدم
نمیتونستم برگردم برم بردارم و دوباره بیام ماشین بگیرم
بیخیال گوشیم شدم امروز
بدون گوشی میرفتم سر کار
رسیدم هتل
زود پیاده شدم و با قدمای بلند خودمورسوندم
از شانس بدم کارن ام پایین بود
انگار منتظر بود من برم
که برگشت نگاهم کرد
حرفشو با یکی از کارکنای اونجا قطع کرد
اومد سمتم
سریع لب زدم
- سلام..
سری تکون داد فقط ، جوابمو نداد
- ساعت خواب ؟
لبموگاز گرفتم
- ببخشید ، میتونم برم سر کارم؟
خبری نشد
سرمو آوردم بالا که دیدم خیره به لبامه
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_62
اخم کمرنگی نشست بین دو تا از ابروهام
-لبت و گاز نگیر جلوی هیچکس
صداش ناخداگاه خشن شده بود
سری تکون دادم
نمیخواستم وسط هتل برام شایعه سازی بشه
- برم سر کارم ؟
فقط خیره نگاهم کرد
لب زدم
-خواهش میکنم
پوفی کشید
سری تکون داد و گفت
- برو.. وی کارت تموم شد بیا اتاقم
ممنونیم زیر لب گفتم
خواستم رد شم از کنارش که دستمو گرفت
با تعجب نگاهش کردم
یهو یادم اومد تو هتلیم
با ترس برگشتم عقب
نیم نگاهی کردم دوباره رو به کارن با حرص گفتم
- ول کن دستمو
- بوس امروز و ندادی شارژ شم..
اینقدر پررو بود..
دستمو با حرص کشیدم
زیر لب زمزمه کردم
- برو بمیررر... سمتم نیا
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_63
بعد تند تند رفتم سمت رختکن
سریع لباس فرم و با این لباسا عوض کردم
اومدم پایین
لیست مسافرا رو گرفتم
- خوش اومدین... بفرمایید راهنماییتون میکنم
زن و شوهر بودن انگاری
ولی اتاقاشون جدا بود
اتاقشونو نشون دادم
اول اتاق دختره رو نشون دادم
بعد مرده
لب زدم
- چیزی نیاز داشتین بگین بیاریم ..
خواستم رد بشم که جلوم و گرفت
- صبر کن
با چشمای گرد نگاهش کردم
-بله؟؟؟
سر تا پام و نگاه کرد
اصلا از نگاه کردناش خوشم نمی اومد
با اخم منم نگاهش کردم
- بفرمایید آقا ؟
پچ زد
-گفتی چیزی نیاز داشتین بگین!
گیج سری تکون دادم
- خب؟
- تو رو نیاز دارم برای امشب ، پایه ای؟
چشمکی ضمیمه ی حرفش کرد
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_64
دندونام و رو هم فشار دادم
حیف اینجا محل کارم بود
نمیخواستم آبرو ریزی کنم
وگرنه یه جور سلیطه بازی در میاوردم
یه جور میکوبیدم توی صورتش که بفهمه نباید از این چیزشرا بگه
از کنارش فاصله گرفتم
خواستم برم
که نزاشت
- نمیشه ، من امشب یکی رو میخوام
دندونام و رو هم سابیدم
از بینش غریدم
- یه کار نکنید زنگ بزنم حراست..
تک خنده ی چندشی کرد
- زنگ بزن ، نهایت خودت اخراج میشی..
خواستم چیزی بگم
که دوباره ادامه داد
- کارن نگفته بود دخترای ایران انقدر تنگ بازی در میارن
لبمو گاز گرفتم
اسم کارن و آورد
یکی از رفیقاش بود احتمالا..
-برو کنار
این دفعه صدام بلند بود ، نگاهش سمت لبام اومد
که هلش دادم
چون یهویی بود کارم یکم عقب رفت
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_65
سریع از زیر دستش رد شدم
صدای فوش بدی که داد اومد
جواب ندادم
خودم و به بیرون رسوندم و بدو بدو از اون طبقه ی لعنتی فاصله گرفتم
خودم و تو یکی از اتاقهای خالی انداختم
روی تختش نشستم
صدای گریه ام بلند شد
ترسیده بودم
به خودم که نمیتونستم دروغ بگم
خیلی ترسیده بودم
قلبم داشت از جاش کنده میشد
قطره یک اشک از گونه ام کامل میریخت پایین
یه حس سنگینی چیزی روی دلم داشتم
یه حامی دلم میخواست
اگه اون بهم تعرض میکرد ، خودم و میگشتم
اگه میخوای کاری بکنه
اتفاقا عایق صدا بودن
هق ریزی زدم
تنم و توی بغلم جمع کردم
گفت کارن و میشناسه و این یعنی از دوستاشه
یعنی پشت اوناست هرچی بشه
ازش بدم می اومد
خودشم مثل دوستش بود
ولی یه نوع دیگه اش..
یه جور دیگه اش..
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
.
.
مهماندار هتل..🧞♂🚷^^
#PART_66
دلم گرفت
از مقایسه ی کارن با اون .. حس بدی گرفتم
کارن مثل اون نبود
نمیدونم..
حس میکردم نگاهش هیز و بد نیست
ولی نمیشد کسی رو قضاوت کرد
شاید بود
شاید من نمیدونستم
کلافه بودم
از جام بلند شدم
اشکامو پاک کردم و از اتاق رفتم بیرون
بی حال شده بودم
از طبقه خواستم برم پایین که یکی از خدمتکارا اومد سمتم
با تعجب نگاهش کردم
دستمو گرفت
گفت :
- آقای رئیس صدات میکنه کارت داره
استرس گرفتم
ندید رنگ پریدمو ادامه داد
- خیلی عصبیه، چیکار کردی؟
سوالی پرسید
لرزون لب زدم
-ه..هی.چی...
سری تکون داد
- کدوم طبقه است ؟
به پایین اشاره کرد و از کنارم رد شد
از پله ها آروم آروم رفتم پایین
↝┄┅┄•°🦋🌾°•┄┅┄↜
(خیلی این رمانو دوست دارم🤌🏻)