تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

عروس نحس- (چند پارتی ۲۵۱ تا ۲۶۵)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

بلاخره رمان نازمو گذاشتم🥺🤌🏻

جوری که این رمان قشنگه،واقعا خواستنیه پیشنهاد میکنم 

حتما بخونیدش👀 -

و بلاخره کاورشم بعد مدتها درست کردم و خیلی زمان برد ولی بلاخره تونستم ی کاور جذاب براش درست کنم:

خیلی نازه نه؟🥺❤️

لایک یادت نره چون خیلی براش زحمت کشیدم😂🫂

پس،برای خوندن این رمان جذاب سریع بزن ادامه؛

 

 

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۵۱

 

 

 

توی چشمای دکتر دقیق شدم تا رگه هایی از شوخی رو توش ببینم،اما جدی بود.

هیچ شوخی توش دیده نمیشد.

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

-اگه شوخیه واقعا مسخره ست

هفته پیش آزمایش دادیم و گفتن حامله ست

دکتر نیشخندی زد و در جواب گفت:

-پس به خاطر همین اینقدر هواش رو داشتی که دستش و شکستی ؟

یا  از خوشحالی زیاد تنش پر از رد کمربنده؟

یا شایدم فکر کردی بچه نیاز به تغذیه نداره که چند روزه غذا نخورده و افت فشار شدید داشته ؟

وقتی یه نفر دیگه واقعیت های کثیف رو توی صورتت تف میکرد به نظر بی‌رحمانه تر و آزار دهنده تر میرسید.

شبیه یه زخم چرکین که عفونت کرده.

ادعای عاشقی میکردم و دلبرکم رو تا اون حد شکنجه کردم؟

دستش رو شکونده بودم و اون دختر روزها دندون روی جیگر گذاشته و حتی جیک هم نمیزد؟

اون دیگه چه کابوسی بود.

دکتر با تحقیر به سرتاپام نگاهی انداخت و گفت:

-من نمیدونم نسبت شما با اون خانوم چیه؟

اصلا شما اون بلا رو سرش آوردی یا نه؟

چی بین تون گذشته...

فقط میدونم این رسمش نبود

این حرفو به عنوان یه دکتر نمیزنم

بلکه به عنوان یه زن میگم

قدمی به طرف ایستگاه پرستاری برداشت و دوباره به طرفم برگشت و با کینه و نفرت ادامه داد:

-در ضمن...باید بمونید تا به پلیس توضیحات لازم رو بدید

خشونت خانگی گزارش شده

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۵۲

#فصل_۲ 

 

باور نداشتم.

خود عجول و عصبانی اون روزهام رو باور نداشتم.

توماج کله خرابی که آتیش توی وجودش افتاده و جز رنگ سیاهی چیزی نمی‌دید.

منی که اون همه سال صبوری کرده بودم و حالا چنان دخترک رو قضاوت میکردم که دیگه روی نگاه کردن به اون چشما رو نداشتم.

چشمای دلخوری که مظلومانه بهم خیره شد تا دردش و از عمق اون دو تا تیله ی سیاه بفهمم ولی من چکار کردم؟

آوار شدم روی سرش.

کوبیدم و نابود کردم تا به این نقطه رسیدم.

شبیه دیوونه ها شده بودم،اصلا نمیتونستم تمرکز کنم.

با همون حال خراب گوشیم رو از توی جیبم بیرون کشیدم و روی اسم‌محمد طاها زدم.

صدای پر انرژیش باعث شد به انتهای راهرو نگاه کنم و وارد یکی از اتاق ها شدم:

-جونم داداش...بگوشم 

-ببین چی میگم محمد...

پاشو بیا به آدرسی که میفرستم

تا پلیس نیومده خودت و برسون

 من باید برم یکار واجبی دارم

خودت دست به سرشون کن تا بیام

-چی شده داداش؟

نگرانم کردی...

فقط آدرس و بفرست راه افتادم

-میگم بهت فقط بیا

گوشی رو توی جیبم برگردوندم و قبل از اینکه حراست و پلیس برای تشکیل پرونده بیان از اتاق بیرون زدم و از پله های اضطراری پایین رفتم.

میخواستم اول خاتون رو ببینم اما اونقدر رو سیاه بودم که نمیشد.

باید تکلیف یه چیزی رو مشخص میکردم.

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۵۳

#فصل_۲ 

 

 

 

از در پشتی بیمارستان خارج شدم و قبل از اینکه نگهبان متوجه بشه سوار ماشین شدم و از بیمارستان بیرون زدم. 

تا رسیدن به اون آزمایشگاه لعنتی هزاران نقشه توی ذهنم کشیدم و تمام اون آدمها رو زنده زنده توی آتیش سوزوندم.

حرص و عصبانیت چنان توی وجودم تلنبار شده بود که تنم میلرزید.

به نظرم مسیر اونقدر طولانی شده بود که انگار ساعت ها توی راه بودم در حالیکه حتی یه ربع هم طول نکشید تا به آزمایشگاه رسیدم.

بدون اینکه ماشین رو جای درستی پارک کنم پیاده شدم.

 مشت های گره خورده م رو کنترل می کردم تا کار احمقانه ای نکنم.

ولی  وارد آزمایشگاه که شدم  هر چی تلاش کرده بودم پنبه شده.

 با قدمای بلند خودم رو به پیشخوان رسوندم و از صف ادمایی که منتظر بودن گذشتم.

دخترکی که پشت میز نشسته بود هنوز سرش رو بالا نیادرده بود که مشت محکمی روی پیشخوان کوبیدم و فریاد زدم:

-رئیس این خراب شده کیه؟

دخترک توی جاش پرید و وحشت زده گفت:

-چه خبرته آقا...اروم‌...

خون جلوی چشمام رو گرفته بود و چیزی از آرامش توی وجودم جریان نداشت.

بی توجه به آدمایی که توی سالن انتظار نشسته بودن  و زمزمه های ترسیده و کنجکاو شون از بین دندونای کلید شده غریدم :

-میگید رئیس این خراب شده کیه یا اینجا رو روی سرتون خراب کنم؟

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۵۴

#فصل_۲ 

 

 

قبل از اینکه دخترک جوابی بده مردی که روپوش سفید پوشیده بود دستش رو روی کمرم گذاشت و با لحن مودبانه ای گفت:

-آقا آروم باشید لطفا...

بفرمایید ببینم چی شده

اتاق رئیس از این سمته 

با راهنمایی مرد به طرف اتاق راه افتادیم و چند لحظه بعد مسئول آزمایشگاه روبروم نشسته بود.

رئیس آزمایشگاه با اخمی که روی صورتش نشسته بود گفت:

-خانوم حکیمی...این آقا چی میگن؟

ماجرای آزمایش اشتباه چیه؟

چطور زیر نظر شما همچین اتفاقی افتاده؟

 

خانوم حکیمی ریگی به کفشش داشت که اونجوری چشم میدزدید.

مشکوک بود و همین باعث میشد عصبانیت بیشتر توی وجودم قُل بزنه.

این پا و اون پا کردنش که طولانی شد از جا بلند شدم و بر خلاف باطنم که توی آتیش میسوخت با خونسردی رو به رئیس آزمایشگاه گفتم:

-انگار اینجا به نتیجه نمیرسیم 

تو دادگاه میبینم تون جناب خسروی!

رئیس آزمایشگاه که میدونست رفتن و شکایت کردنم اصلا به نفع اعتبار خوب شون نیست به مبل اشاره کرد و با لحن دلجویانه ای گفت:

-شما چند لحظه صبور باشید 

من مشکل و حل میکنم

و بعد رو به زن توپید :

-اخراجید خانوم!

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۵۵

#فصل_۲ 

 

 

جو متشنج بین مون عصبی ترم میکرد،برای فهمیدن دل توی دلم نبود.

خانوم حکیمی‌که اصلا توقع نداشت با چشمای گشاد شده سر بالا گرفت و گفت:

-باور کنید...من کاری نکردم صبر کنید توضیح بدم

-چه توضیحی خانوم؟

همچین اشتباهی مگه بخشیدنیه؟

- بخدا گرفتارم ...بچه دارم

راستش و میگم فقط اخراجم نکنید 

آقای خسروی با همون ظاهر آروم اشاره کرد ادامه بده:

-همش تقصیر این کارآموز جدیده  ست...

خانوم فتوحی... انگار وقتی این آقا و خانوم شون و دیده بود خیلی ذوق زده شد و...

مکثی کرد و بعد از اینکه نفسی گرفت ادامه داد:

-باور کنید اونم حواسش نبود

این آقا هم با عجله رفتن 

وقتی هم متوجه شدیم با منزل شون تماس گرفتیم و گفتیم همچین مشکلی پیش اومده

والا...بخدا که نمیدونستیم بهشون اطلاع ندادن

تازه داشتم میفهمیدم چه اتفاقی افتاده، نیشخندی زدم و از جام بلند شدم.

آخر تمام ماجراها به مادرم ختم میشد.

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۵۶

#فصل_۲ 

 

توی تمام عمرم رفتارهای اشتباه زیادی از مادرم دیده بودم ،رفتار هایی که همیشه آزارم میداد.

شاید به قول خودش فقط صلاح و مصلحت ما رو میخواست اما من مقصر اصلی رو پدرم میدونستم.

باباعلی با سکوت در برابر کارهای مادرم بهش این اجازه رو میداد که بی پروا هر اشتباهی رو انجام بده و در نهایت به کسی پاسخگو نباشه.

وارد خونه که شدم صورتم از عصبانیت سرخ شده بود.فقط میخواستم بدونم چرا.

اون دختر چه هیزم تری بهش فروخته بود.

با شنیدن صدای خنده ی خواهرام فهمیدم باز جمع خاله زنکی شون جمعه.

بابا که تازه از اتاق بیرون اومده بود با دیدن صورت برافروخته م پرسید:

-چی شده بابا؟...حالت خوبه؟

جوابی بهش ندادم و با قدم های بلند وارد سالن شدم.

با کوبیده شدن در به دیوار همه ساکت شدن و خان جون عصاش رو روی زمین کوبید و گفت:

-چته مامان جان آروم تر...

نیشخندی زدم و بدون اینکه ملاحظه ی مادر بودنش رو کنم گفتم:

-الان دیگه خیالت راحت شد؟

به آرامش رسیدی؟

آخه به تو هم میگن مادر ؟

بخدا که خجالت میکشم...

بخدا که جای تو شرم میکنم

آدم مگه چقدر میتونه بد ذات باشه

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۵۷

#فصل_۲

 

عصبانیتم با حرف فرو کش نمیکرد،فقط کاش مادرم نبود تا تاوان کارش رو پس میداد.

خواهرم نرگس که همیشه کاسه داغ تر از اش بود از جاش بلند شد و بهم توپید :

-چته...افسار پاره کردی...خجالت بک...

توی اون لحظه از عصبانیت در حال انفجار بودم  اما وقتی با پشت دست توی دهنش کوبیدم کنترل همه چیز توی دستم بود،فقط میخواستم سکوت کردن و خفه شدن رو بهش یاد بدم.

کاری که مادرم بهش یاد نداده بود.

تنم از عصبانیت میلرزید و مشت هام جایی برای فرود اومدن می‌خواست.

خونی که از گوشه لب نرگس جاری شده بود اعصاب تحریک شده م رو متشنج میکرد.

دور خودم چرخیدم و با دیدن میز شیشه ای مشت گره خورده م رو روش کوبیدم.

شیشه هزاران تیکه شد و صدای جیغ خواهرا و خواهر زاده هام تمام خونه رو برداشت.

همه وحشت کرده بودن و من هر لحظه روانی تر میشدم.

بابا علی سعی می‌کرد ارومم کنه اما خان جون با چشمای گرد شده نگاه متعجبی به نرگس انداخت و با صدای بلند گفت:

-داری چه غلطی میکنی بچه؟

من اینجوری تربیتت کردم؟

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۵۸

#فصل_۲ 

 

 

 

چند قدم فاصله ی بین مون رو پر کردم و بی توجه به خونی که از دستم شره میکرد عصایی که همیشه توی دستش بود رو از دستش بیرون کشیدم و روی زانوم کوبیدم.

عصای چوبی شکست و درد زانوم هم نتونست درد توی قلبم رو اروم کنه.

با تمام حرص و نفرت فریاد زدم:

-عصا بزرگی نمیاره!

تو  رفتارت باید نشون بدی مادری و بزرگ خونه

ولی اینقدر روحت و کثافت و لجن گرفته که یه دختر بچه ۱۷ ساله رو آزار میدی

به چه جرمی؟

چون عروسته؟

بعد با دخترای چاق و بی مصرف و دهن گشادت هر روز تو این خراب شده جلسه میزاری و بهشون راه و رسم چزوندن فامیل شوهر و یاد میدی

خان جون که اصلا توقع نداشت بریده بریده گفت:

-ع...علی...این...بچه دیوونه شده

نیشخندی زدم و گفتم:

-آره دیوونه شدم

تو منو دیوونه کردی 

حالم بهم میخوره مادری مثل تو دارم

عقم میگیره اینقدر که تو و دخترات بد ذاتید 

بابا علی که حالا جلو اومده بود بازوم رو گرفت و گفت:

-بیا بابا...بیا ببینم باز چه غلطی کرده که آتیشت زده

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۵۹

#فصل_۲ 

 

همه چیز رو تعریف کرده بودم و حالا سکوت سنگینی بین مون حکم فرما بود.

بابا علی پنبه ی بتادینی رو روی زخم دستم کشید و بالاخره گفت:

-الان خاتون کجاست ؟

با یادآوری دخترکم نفس سنگینی کشیدم و گفتم:

-بیمارستانه! 

بابا توی چشمام  نگاه نمیکرد.

انگار اونم شرمنده بود از کاری که من کردم و حالا نمیدونستم باید چجوری جبران کنم.

پنبه رو توی سطل زباله انداخت و بالاخره سرش رو بالا اورد.

دستش رو روی شونه م گذاشت و به ترکی گفت:

-ایکی زاد نباید بوز لِسِن 

بیر چایی،بیر ارواد

چایی بوز لسن مِعدِن داغولر 

ارواد بوز لسن زندگین داغولر

(۲ چیز نباید سرد بشه

یکی چایی ،یکی زن

چایی اگه سرد بشه معده ت بهم میریزه

ولی یه زن اگه سرد بشه زندگیت بهم‌ میریزه)

دست پیرش رو روی دستم گذاشت و با افسوس گفت:

-این نصیحت و بابام بهم کرد ولی من برای اینکه مامانت همیشه توی زندگیم گرم بمونه اونقدر سکوت کردم که حالا حس میکنم دنیام جهنم شده

ولی تو نذار اون دختر سرد بشه

خاتون لیاقت اینو داره که مردی مثل تو رو داشته باشه

برو پیشش و هر کاری که بلدی کن تا تو رو ببخشه

تا نبخشیدتت برنگرد

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۶۰

#فصل_۲ 

 

 

از جام بلند شدم و بدون اینکه حرف دیگه ای بین مون زده بشه از خونه بیرون زدم.

صحبت بست بود.

چیزایی رو که میخواستم بدونم فهمیدم.

باید میرفتم ،باید کاری میکردم که منو ببخشه.

باید برمیگشت به اون خونه اما این دفعه کاری میکردم که تا ابد مثل یه ماهی قرمز توی تنگ بلوری قلبم بمونه، حتی اگه نمیخواست.

حتی اگه متهم میشدم به دیکتاتوری.

وارد بیمارستان شدم و با قدمای بلند خودم رو به اتاق خاتون رسوندم.بی تاب بودم برای دیدنش.

دلخوری هاش رو خودم به جون میخریدم.

ناز میکردم،نوکرش بودم و نازش رو هم میخریدم.

اما با دیدن طاها بند دلم پاره شد.

اون پسر  که مثل مرغ سرکنده توی راهرو قدم میزد  با دیدنم سراسیمه جلو اومد و با نگرانی گفت:

-داداش بخدا خیلی مواظب بودم ولی نفهمیدم چجوری فرار کرده!

یه چیزی مثل مته داشت قفسه سینه م رو سوراخ میکرد.

قلبم میسوخت، انگار یه بی انصافی توی مشتش گرفته و فشار میداد.

اصلا اگه خاتون رو پیدا نمیکردم  جواب بابا علی رو چی میدادم؟

دل وامونده م که هیچ.

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۶۱

 

 

به یقه ی محمد طاها چنگ زدم و از بین دندونای کلید شده غریدم:

-پس تو اینجا چه غلطی میکردی مردک؟

واسه چی تو رو گذاشتم اینجا ؟

-داداش...حتما وقتی با پلیس درگیر بودم رفته

والا چار چشمی نگاهم به در بود

به عقب هلش دادم و در حالیکه راه رفته رو برمیگشتم گفتم:

-برو سراغ دوربینا 

هر چقدر پول لازمه بده فقط ببین با کی رفته؟

اگه تا شب پیداش نکنی مادرت و به عزات مینشونم 

طاها که رنگش پریده بود به طرف مخالفم دویید و من هم با عجله از بیمارستان بیرون زدم. 

با اون حال نمیتونست زیاد دور شده باشه.حتی نمیتونست ۲ قدم بدون کمک برداره.

اگه می‌جنبیدم شاید تو کوچه های اطراف بیمارستان پیداش میکردم.

به سرعت سوار ماشین شدم و حرکت کردم.

مثل دیوونه ها تو کوچه های اطراف سرک میکشیدم و هر کسی رو که میدیدم مشخصاتش رو میدادم بلکه دیده باشنش. 

اما انگار آب شده و توی زمین فرو رفته بود.

تنها جایی که به ذهنم میرسید که رفته باشه خونه ی خودشون بود چون جای دیگه ای نداشت.

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۶۲

#فصل_۲ 

 

ناامید و عصبی بودم،ادعای عاشقیم گوش فلک رو کر میکرد و چنان آزارش دادم که حتی خودمم از خودم متنفر شدم.

با سرعت دیوانه واری تو خیابونای شلوغ پایین شهر میروندم تا فقط برسم  و دخترکم رو ببینم تا خیالم راحت شه.

بعد سر فرصت حرف میزدیم.

سر فرصت گلایه میکردم و اون مجبور بود تمام حرفام رو بشنوه.

وارد کوچه شون شدم و بدون اینکه ماشین رو خاموش کنم پیاده شدم و زنگ در رو فشار دادم.

صدای مادرش رو که از توی حیاط شنیدم سعی کردم آروم باشم.

دستی به موها و لباسای بهم ریخته م کشیدم و بالاخره در باز شد.

مادرش چادر رو روی سرش جابه‌جا کرد و گفت:

-سلام پسرم ...از این طرفا؟

به ماشینم نگاهی انداخت و دوباره پرسید:

-خاتون و آوردی مادر ؟ چرا پیاده نمیشه؟

به داخل حیاط نگاهی انداختم، انگار اون زن از چیزی خبر نداشت .

لبخند دستپاچه ای زدم و گفتم:

-نه... گفته بود بیام از اینجا یه امانتی بگیرم ازتون

انگار یادش رفته تماس بگیره

زن شونه ای بالا انداخت و گفت:

-والا چیزی به من نگفته ،اینقدر که این بچه سر به هواست

این همه راه شما رو اسیر کرده

صبر کنید برم بهش زنگ بزنم

-نه...نه احتیاجی نیست فردا این طرفا کار دارم 

خودش و میارم چند ساعتم اینجا بمونه تا کارم تموم بشه

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۶۳

#فصل_۲ 

 

 

بدون اینکه اجازه بدم زن حرف دیگه ای بزنه خداحافظی سر سری کردم،سوار ماشین شدم و به سرعت از کوچه بیرون زدم.

حالا مستاصل و درمونده تو خیابونا رانندگی میکردم و نمیدونستم کجا دنبالش بگردم.

اصلا اون دختر مگه جایی رو داشت؟

چقدر بی‌پناه و تنها بود.

ارنجم رو لبه ی پنجره گذاشتم و به موهام چنگ زدم :

-آخه کجا دنبالت بگردم بچه؟

توی خیابونای شلوغ شهر سرگردون و آواره شده بودم و دل دل میزدم برای یه لحظه دیدنش.

برای دختری بیقراری میکردم  که  لمس دستاش رویای شب و روزم شده بود.

بغل کردن اون بدن ظریف فکر هر ثانیه م.

 اون ناز دخترونه ش رو بخرم و بین بازوهای بزرگم قفلش کنم.

خیره شدن به چشمای سیاهش وقتی که نفس های داغش میخورد تو صورتم شده بود ارزوی من.

یادم نمی‌اومد دقیقا از کی و چجوری تو پوست و خونم رفته بود و شد جزئی از وجودم،  فقط وقتی به خودم اومدم دیدم که هر لحظه دارم برای داشتنش رویا پردازی میکنم.

 

نفسم رو با صدا بیرون فرستادم و سیگار بعدی رو روشن کردم، دودش رو از لای شیشه ای که یکم پایین کشیدم بیرون فرستادم و بی هدف به خیابونا خیره شدم.

طاها با ترس و لرز گفت:

-داداش...به خودت رحم نمیکنی به اون ریه های بیچاره رحم کن

مگه لوله اگزوزه هی فرت و فرت دود میکنی؟

چشم غره ای بهش رفتم و غریدم:

-لال شو محمد...لال شو که اعصابت و ندارم

فقط یه کار بهت سپردم که اونم گند زدی توش

-حاجی...من چه کنم آبجی مون زیادی حرفه ای بود ...

اِاِاِ چجوری از جلو چشمم رد شد من ندیدمش آخه؟!

بی اعصاب و کلافه پوک عمیقی به سیگار زدم و حین رانندگی هر گوشه و کنار شهر رو  نگاه میکردم به امید اینکه پیداش کنم.

دومین جایی که به ذهنم میرسید خونه ای بود که توش زندانیش کردم.

اما وقتی تمام خونه رو زیر و رو کردم و اثری ازش پیدا نشد ناامید تر از قبل در هایی رو که موقع رفتن باز گذاشتم رو بستم و دوباره سوار ماشین شدم.

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۶۴

#فصل_۲ 

 

 

هر چقدر به شب نزدیک تر می‌شدیم ترس و وحشتم از بلایی که ممکن بود سرش بیاد بیشتر می‌شد.

اون دختر زیادی آروم و مظلوم بود ،هیچ پشت پناهی هم نداشت.

اما گاهی هم به این فکر میکردم که ممکنه پیش کسی رفته باشه که اون روز با هم توی کافه قرار داشتن.

انگشت هام رو توی موهام فرو کرد و بطری آب معدنی رو توی دستم فشار دادم،حتی تصور اینکه پیش اون مرد باشه روانم رو بهم می‌ریخت ولی با این حال تا وقتی از سلامتش مطمئن نمیشدم به آرامش نمیرسیدم.

به خونه که رسیدم دعا میکردم که برگشته باشه همینجا.

هر چند بعید میدونستم ولی خوشبینانه بهش فکر میکردم.

ماشین رو پارک کردم و پیاده که شدم به سرعت به طرف خونه رفتم.

قبل از اینکه وارد شم بابا علی توی درگاه ظاهر شد و به پشت سرم نگاهی انداخت:

-پیداش نکردی بابا؟

دخترم و برنگردوندی ؟

شبیه توپ پلاستیکی که توی بچگی باهاش فوتبال بازی میکردیم بادم خوابید.

تمام امیدم ناامید شده بود.

با هم وارد سالن شدیم و مامان هنوز کنار دختراش نشسته و حرف میزدن.

خان جون نگاه سنگینی بهم انداخت و گفت:

-آروم شدی مامان جان؟

عقلت اومد سرجاش ؟

فهمیدی واسه یه پاپتی خانواده تو...

دندون روی هم سابیدم و گفتم:

-یه عمر همه رو با زخم زبونات آزار دادی 

توقع ندارم تو چند ساعت درست شی

بابا علی با تاسف سری تکون داد و گفت:

-دخترا رو بفرست برن باید حرف بزنیم

صدای آیفون که بلند شد کاپشنم رو در آوردم و آستین هام رو بالا زدم و رو به خواهر هام گفتم:

-مفت خوری بسه

می‌رید یا خودم بندازم تون بیرو...

حرفم تموم نشده بود که صدای ریحانه منو به خودم آورد:

-دایی...مژده گونی بده ...زندایی پشت دره

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۲۶۵

#فصل_۲ 

 

 

خاتون با اون رنگ و روی پریده و صورتی که به خاطر سیلی کبود شده بود توی درگاه وایساده و نگاه بی روحش به روی تک تک آدمای خونه میچرخید جز من.

باهام قهر بود،حتی نگاهش و ازم دریغ میکرد.

بی نفس پلک زد و گفت:

-جایی... نداشتم... که برم 

میشه... این ماه آخر و ...اینجا بمونم ؟

بابا علی که زودتر از ما به خودش اومده بود جلو رفت، با احتیاط دست شکسته ش رو لمس کرد و توی بغلش کشید:

-این حرفا چیه بابا 

تو روی سر من جا داری 

هزار سال بمون

خان جون دندون روی هم سابید،پیر زن ذاتش کثیف و سیاه بود.

طبق معمول جلو رفت تا با حرفاش اتیش به جونش بریزه اما دستم رو مقابلش گرفتم و سرم رو به علامت نه تکون دادم. 

اون دختر به آخر خط رسیده و بریده از عالم و آدم به خودمون پناه آورده بود.اجازه نمی‌دادم زخم جدیدی به زخماش اضافه بشه.

نامتعادل عقب رفت و جوری که انگار با خودش حرف میزنه گفت:

-بابام...واسم خاستگار پیدا کرده...

آقا بهرام...مرد خوبیه

۳ تا بچه داره...

اون روز رفتم کافه جواب منفی بدم...ولی...

سرش رو بالا گرفت و انگار اصلا منو نمیدید،از قصد ازم رو میگرفت تا تنبیهم کنه.

رو به باباعلی ادامه داد:

-ولی حالا میخوام زنش شم بابا 

منکه ...کسی و... ندارم

کجا... رو دارم برم...اخه؟

بابا مثل خودش بغض داشت.مثل من،مثل منی که پشتش رو خالی کردم و آزارش دادم.

دستش رو دور کمرش حلقه کرد و گفت:

-بیا بریم بابا...من نمی‌ذارم...

اما خاتونی که من میدم دیگه چیزی برای ادامه نداشت،نه امیدی، نه توانی.

سرش رو به طرف خان جون چرخوند و بی فروغ گفت:

-من توماج و دوست ندارم خان جون 

من پسرت و نمیخوام...

.

.

(خب خب امروز قراره به استقبال ی رمان جدیدم بریم که توی وبلاگ دوم قرار میگیره پسسس حتما به اونجا سر بزنید چون اون رمانم دقیقا مثل عروس نحس قشنگه و اسمش 'ارباب زاده ست')