سالیوان من- (چند پارتی ۳۶ تا ۴۸)
توضیحات اینکه چرا این پست هم درباره ی همین رمانه در پست قبل داده شده🫂❤️
پسسسسسس،مایل به ادامه؟؛
(به جرعت یکی از قشنگ ترین رمانایی عه که میتونین بخونین)

#سالیوانمن🧸✨
#پارت36
#کیهان :
+من نمایشگاه رو میخوام فقط!!
بابام پوفی کشید و خودکار و روی میز پرت کرد و گفت:
-پسره ی خیره سر من میگم کارخونه و املاک و بگیر تو میگی نمایشگاه فقط؟!
ارزش کدوم بیشتره؟!
نمایشگاه رو میدیم به کیسان به دختربازیش برسه!!!
توام که با عرضه ای از پس کارخونه و املاک بر میای، شیرینی فروشی و بیمارستانم که مادر و خواهرت هستن...
عصبی دستی تو موهام کشیدم و گفتم:
+من فقط نمایشگاه رو میخوام بابا اوکی؟!
من از ۱۹ سالگی تو این نمایشگاه بزرگ شدم مثل بچم میمونه ارزشش خیلی زیاده واسم ، املاک و بده کیسان بچرخونه اونجام میتونه....
حرفم تموم نشده بود که گوشیم زنگ خورد و با دیدن شماره فرناز لبخندی زدم و جواب دادم:
+به به سلامممم خانومممم!!
فرناز لوس جواب داد:
-کیهاننننننن؟! کجایییییی؟!
بابام اومد حرفی بزنه که دستمو روی بلندگوی گوشی گذاشتم و رو بهش لب زدم:
+ببخشید، ولی من حرفم عوض نمیشه فقط نمایشگاه رو میخوام...
الانم باید برم با اجازه!!!
بدون اینکه منتظر باشم چیزی بگه از نمایشگاه اومدم بیرون ودوباره جواب دادم:
+خب فرناز خانوم حالت شما چطوره؟!
از دیشبه پیدا نیستیا نمیگی کیهان کجاست چیکار میکنه اصلا...
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت37
صداشو آروم کرد و بی مقدمه گفت:
-دلم واست خیلی تنگ شده!!
با حرفش ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست، فرناز تنها کسی بود که تو این روزا داشتم، حواسش بهم بود و برام وقت میذاشت!!
سکوت کرده بودم که پرسید:
-کیهان هستی؟!
با مهربونی جواب دادم:
+آره خوشگلم!!
آهی کشید و گفت:
-خوبی؟!
ساکت بودی فکر کردم رفتی!!!
تک خنده ای کردم و گفتم:
+نه فقط یه لحظه رفتم تو فکر همین!!
گنگ پرسید:
-فکر؟! فکر چی؟!
سری تکون دادم و با همه ی غروری که داشتم لب زدم:
+فکر اینکه چقدر خوبه که دارمت!!!
خنده ی دلنشینی کرد که از اینور گوشی دست و پام شل شد و گفتم:
+خب تعریف کن ببینم!!!
دیشب چطور بود خوش گذشت؟!
آروم گفت:
-هی بد نبود!!
تو چی دیشب خوب بود؟! خوش گذشت!!
سری تکون دادم و گفتم:
+منم بد نبود!!
ولی پیش تو بودم بیشتر خوش میگذشت!!
نظرته امشب ببینیم هنو؟!
فوری بدون مکث گفت:
-آره آره...
شیطون لب زدم:
+اوکیههههههه!!!
پس برو خودتو آماده کن واسم!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت38
خندید و با ذوق گفت:
-چشششششمممم غذا چی دوست داری درست کنم؟!
+اممممم بزار فکر کنم!!!
نمیدونم شما هرچی درست کنی خوبه، اصلا هیچی درست نکن میگیم از بیرون بیارن ،میخواییم باهم خوشبگذرونیم نه اینکه تو وایسی برام آشپزی کنی…
کلافه دندون قروچه ای کرد و با خنده گفت:
-وایییییی بگو دیگه لوس نشووووو!!!
با خنده گفتم:
+باشه بگم چی دوست دارم؟!
حرصی جواب داد:
-وایییی آره دیگه چرا انقدر کشش میدی!!
همونطور که داشتم از دکه ی کنار نمایشگاه سیگار میخریدم گفتم:
+خب باشه اول از همه بگو خودت چی؟!
وعده ی غذایی حساب نمیشی؟!
از حرفام کلافه شده بود و به حالت زار گفت:
-کیهان تورو خدا اذیتم نکن دیگه!!
با خنده گفتم:
+آخه من تورو اذیت میکنم؟!
مگه نمیخوای غذای مورد علاقه امو درست کنی؟!
لوس گفت:
-آره خب!!!
با مهربونی گفتم:
+خب دیگه کلا مورد علاقه ی من تویی!!
میشه من به عنوان غذا شمارو بخورم؟!
سکوت کرد معلوم بود خجالت کشیده و نمیتونه حرف بزنه که با خنده بلند گفتم:
+میشه فرناز خانوم؟!
هوم؟!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت39
فوری تند تند گفت:
-آره آره!!!
تک خنده ای کردم و لب زدم:
+ای جان ، همه چی تکمیله پس!!
یکی دوساعت دیگه پیشتم خانوم، اوکیه؟!
چند ثانیه ای موندم اما جوابی نشنیدم و آروم گفتم:
+الو؟!
باز منتظر موندم اما صدایی نیومد ، گوشی و جلوم گرفتم و متوجه شدم تماس و قطع کرده، با خنده سری تکون دادم و گفتم:
+توله سگ خجالت کشیده قطع کرده!!
امشب برنامه ها دارم برات...
گوشی و داخل جیبم گذاشتم و یه نخ سیگار روشن کردم و از اونجایی که نمایشگاه تا خونه ام زیاد فاصله نداشت ترجیح دادم یکم پیاده روی کنم!!!
پاییز اومده بود و هوا یکم خنک شده بود!!
آروم آروم راه میرفتم و کام های عمیق از سیگارم میگرفتم و تو فکر این بودم که برای فرناز گل رز قرمز بگیرم یا سفید که با صدای نا آشنایی که منو مخاطب قرار داده بود برگشتم سمتش:
-کیهان کیهان؟!
بهت زده به دختر بچه ای که روبه روم وایساده بود نگاه کردم و سوالی پرسیدم:
+بامنی؟!
با پرویی آدامس داخل دهنشو تف کرد زمین و گفت:
-جز تو آدم دیگه ایم اینجا هست؟!
اخمی کردم و عصبی گفتم:
+اوکی، حالا میشناسمت؟!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت40
شونه ای بالا انداخت و گفت:
-نمیدونم ولی فکر نکنم...
+خب، معرفی کن!!
-دلم میخواد معرفی کنما ولی...
حرفشو قطع کردم و عصبی گفتم:
+ببین بچه،من وقت ندارم ۶ساعت وایسم اینجا تا تو حرف بزنی، یا عین آدم خودتو معرفی کن یا راهت بکش برو...
اومد چیزی بگه که با شنیدن صدای بابام جفتمون برگشتیم و دختره یهو مثل جن زده ها با ترس گفت:
-من باید برم!!
گنگ نگاهش کردم و گفتم:
+کجا؟! هنوز که...
انقدر وحشت زده بود که حتی منتظر نموند من حرفمو کامل کنم و فوری ازم دور شد!!
متعجب به جای خالیش نگاه میکردم که با بوق های متعدد ماشین نگاهمو سمت بابام چرخوندم که با دست اشاره کرد برم سمتش!!!
با قدم های بلند به طرفش میرفتم و مغزم درگیر اون بچه بود...
چرا یهو با دیدن بابام اونقدر ترسید؟!
نکنه بابامو میشناخت؟!
از کجا میتونم دوباره پیداش کنم اصلا؟!
به ماشین که رسیدم پوفی کشیدم و سوار شدم که به محض نشستنم بابام پرسید:
-اون دختره کی بود؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
+نمیدونم!!
چشمام و ریز کردم و ادامه دادم:
+ولی فکر کنم شمارو خوب میشناخت...
بابام دستپاچه فوری گفت:
-منو؟! چرا باید منو بشناسه؟!
هول شدن بابا و ترسیدن اون بچه حتما یه ربطی به هم داشتن و من باید این داستان و به وقتش پیگیر میشدم!!!
بابامو خوب میشناختم و اگه حس میکرد خطری تهدیدش میکنه پس صدرصد نابودش میکرد و ممکن بود به اون بچه آسیب برسونه پس برای اینکه بابام و مشکوک نکنم و خیالش و راحت کنم با خنده گفتم:
-نمیدونم شاید دوره گردی چیزی بوده ولش مهم نیست!!
حالا بابا اگه مسیرت همین سمته منو تا خونه برسون!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت41
سری تکون داد و بدون اینکه حرفی بزنه حرکت کرد!!
فضای ماشین مملو از سکوت بود و برعکش تموم فکر من مشغول و درگیر اون دختر بچه...
که کی بود؟!
چی بود؟!
حرفی که میخواست بهم بزنه و نزد چه حرفی بود؟!
تو همین فکرا بودم که با بشکن بابا جلوی صورتم به خودم اومدم و گفتم:
+جان؟!
بابا متعجب لب زد:
-کجایی پسر دو ساعته صدات میکنم!!
خارشی به سرم دادم و گفتم:
+چرا؟!چیزی شده؟!
با دست به بیرون اشاره کرد و همزمان گفت:
-رسیدیم ، نمیخوای بری خونه؟!
پوفی کشیدم و گفتم:
+شت ببخشید اصلا حواسم نبود!!!
در ماشین و باز کردم و اومدم پیاده شم که بابام گفت:
-چیه نکنه عاشق شدی کله خر بابا؟!
تک خنده ای کردم و گفتم:
+عاشق چیه مشتی؟!
من مثل خودت دیر دم به تله میدم!!
با خنده سری تکون داد و گفت:
-امشب خونه عمو اینا دعوتیم میای دیگه؟!
سارا از آمریکا اومده جشن گرفتن!!
اصلا حوصله اشو نداشتم ، اگه میرفتم باز میخواستن بحثای قدیمی و بکشن وسط که آره عقد پسر عمو دختر عمورو تو آسمونا بستن و از این چرت و پرتا...
سارا واقعا دختر خوبی بود، تحصیل کرده، خوشگل ، خانوم، اما ما به درد هم نمیخوردیم!!
پوفی کشیدم و گفتم:
+نه من نمیام، امشب خونه ی دوستم دعوتم!!
-حالا یه شب دوستاتو بیخیال شو با ما وقت بگذرون!!
دلم نمیخواست دست رد به سینه اش بزنم اما از طرفیم نمیخواستم شبی که میتونم با کسی که دوستش دارم باشم و هم از دست بدم!!
بین دوراهی بودم ولی چون فرناز یه پله از همه چی بالا تره فوری گفتم:
+باشه یه وقت دیگه!!
من برم فعلا!!
بابا چون میدونست مرغم یه پا داره و حرفم حرفه دیگه اصراری نکرد و لب زد:
-فعلا مراقب خودت باش!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت42
بعد از رفتن بابا منم تند تند با قدمای بلند به سمت خونه حرکت کردم تا برای رفتن پیش دلبر آماده شم!!
به لابی برج رسیدم که مثل همیشه نگهبان با خوش رویی بهم سلام کرد!!
با سر جواب سلامشو دادم و وارد آسانسور شدم!!
از اونجایی که عاشق ارتفاع بودم از بین 10طبقه ی برج واحد من داخل طبقه ی 9بود و خیلی از ویوش راضی بودم!!
وارد خونه شدم و بدون فوت وقت رفتم تا یه دوش بگیرم و خستگی امروز و بشوره ببره!!
زیر دوش آب سرد بودم و داشتم برای خودم آهنگ میخوندم که گوشیم زنگ خورد!!
ازوقتی با فرناز رفیق شده بودم عادت کردم گوشیمو با خودم ببرم داخل حموم انقدر بهش معتاد بودم که نمیخواستم هیچ پیام و زنگی و از دست بدم!!!
البته به گوشی نه ، به آدمی که توی گوشی هست اعتیاد دارم!!!
دستمو با حوله ی روی دیوار خشک کردم و با دیدن شماره ی ناشناس چشمام و ریز کردم و لب زدم:
+این دیگه کیه؟!
پوفی کشیدم و ادامه دادم:
+ولش هرکی هست...
امروز برنامه فقط خودم و فرنازه هرچی جز این و باید حذف کنم!!
گوشی و سر جاش گذاشتم و دوباره به سمت دوش برگشتم که باز گوشیم شروع به زنگ زدن کرد!!
بیخیال به ادامه ی کارم رسیدم که اینبار صدای مسیج پیامم در اومد و کنجکاو رفتم سمتش تا ببینم کیه!!
دوباره گوشی و برداشتم و با دیدن پیامک نیشم باز شد:
-کیهان منم فرناز چرا جواب نمیدی؟!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت43
بااینکه داشتم از سرما یخ میزدم اما شماره ی فرناز و گرفتم تا باهاش صحبت کنم!!
دوتا بوق بیشتر نخورده بود که جواب داد:
-الو؟!
با مهربونی گفتم:
+سلام خوشگلم زنگ زده بودی؟!
-چرا جوابمو ندادی؟!
+حموم بودم!!
چیزی شده؟!
دلخور گفت:
-نه میخواستم بگم زودتر بیای نمیتونم تا شب وایسم!!
تک خنده ای کردم و گفتم:
+چشم هرچی تو بگی!!!
راستی فرناز؟!
-جان؟!
+این شماره ی کیه؟!
-شماره ی خودمه دیگه!!!
+پس چرا من سیوش ندارم؟!
گنگ لب زد:
-چی؟! سیو نداری!!
یکم مکث کرد و زیر لب اخی گفت که صداشو شنیدم و گفتم:
+چیشده؟!
هول شده بود و انگار یه جای کار میلنگید فوری گفت:
-من برم فعلا کاری نداری؟!
این شماره ام پاکش کن!!
بهت زده گفتم:
+چرا؟!
مکثی کرد و گفت:
-اممم شماره ی دوستمه الان اینجاست با گوشی اون زنگ زدم!!!
پوزخندی زدم و با خودم گفتم:
+میگن دروغگو کم حافظه استا...
با اینکه عین روز برام روشن بود داره دروغ میگه ، با اینکه همین یه کارش کلی سوال برام به وجود آورده بود اما خونسردیمو حفظ کردم و گفتم:
+آها باشه!!
خواست همه چیو طبیعی جلوه بده و با خنده گفت:
-نبینم سیوش کنیا، میدونی که روت حساسم!!
+باشه عزیزم!!!
-میبینمت فعلا!!
بدون اینکه دیگه چیزی بگم گوشی و قطع کردم و پرتش کردم یه گوشه!!
برگشتم سمت دوش و انقدر ذهنم درگیر بود که نفهمیدم چطوری خودمو شستم!!
امروز روز عجیبی واسم بود از یه طرف درگیر اون دختر بچه بودم از یه طرف درگیر شماره ی ناشناسی که فرناز باهاش بهم زنگ زده بود...
چرا باید شماره دیگه داشته باشه؟!
چرا اصلا باید بهونه بیاره و ازم مخفیش کنه؟!
پوفی کشیدم و حوله ی تن پوش و پوشیدم و از حموم اومدم بیرون!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
(پارت ۴۴ به دلیل محدودیت جداگانه قرار میگیره)
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت45
جلو آینه وایسادم و آخرین تافت و به موهام زدم و دستی روش کشیدم!!
از درون داشتم داغون میشدم ، انقدر فرناز برام مهم بود که اگه بفهمم دروغ یا خیانتی بهم کرده مطمئنم به فجیح ترین حالت ممکن بگا میرم!!
خم شدم و توی آینه به چشمای خودم زل زدم و گفتم:
+آروم باش کیهان!!
پوفی کشیدم و تافت و روی تخت پرت کردم آخرین نگاه رو به آینه انداختم و اممم بد نشده بودم یه هودی شلوار ست مشکی با یه پافر سرمه ای روش ، موهامم به ساده ترین شکل ممکن استایل کرده بودم!!
گوشی و سوییچمو برداشتم و برق اتاق و خاموش کردم و رفتم بیرون!!!
وارد آشپزخونه شدم تا برای کنترل افکارم یه لیوان آب بخورم و همزمان شماره ی حامد و گرفتم، حامد یکی از دوستای دبیرستانم بود که الان نزدیک خونه ی فرناز گل فروشی داشت، چندتا بوق خورد که بلاخره جواب داد و معلوم بود سرش خیلی شلوغه:
-جانم داداش؟! ( آقا اون رز هلندیا شاخه ای ۷۰تومنه)
+سلام داداش خوبی؟!
-مرسی داش تو خوبی؟! (آقا به گلبرگاش دست نزن خب خراب میشه!!!)
تک خنده ای کردم و گفتم:
+داش اگه سرت شلوغه میخوای قطع کنی؟!
حامد مکثی کرد و گفت:
-نه داداش یه لحظه وایسا!!
رفت یه جای ساکت و دوباره جواب داد:
-خب در خدمتم!!
لیوان آب و یه سر بالا کشیدم و گفتم:
+داش یه باکس گل رز سفید و قرمز برام آماده کن بیام ببرم!!
حامد تک خنده ای کرد و گفت:
-حله داداش!!
این فرناز خانوم چیکار کرده با تو ، نمیشه با مام رل بزنی؟!
با خنده جواب دادم:
+شما چش مایی!!
با همون خنده گفت:
-مخلصم داش ، اوکی میکنم واست بعد بیا از رضا (شاگردش) بگیر من یکم دیگه باید برم جایی کار دارم!!
+حله داش مرسی ازت ، فعلا!!
-فعلا!!
گوشی و قطع کردم از خونه زدم بیرون!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت46
سوار آسانسور شدم و دکمه ی پارکینگ و بسته شدن در و همزمان باهم فشار دادم که بدون اینکه رو طبقه ای وایسه مستقیم بره پارکینگ!!
برای اولین بار آینه ی آسانسور تمیز بود و گوشیمو در آوردم و با خودم گفتم:
+چه عجب ما یبار این آینه رو تمیز دیدیم، ایول حداقل ازش استفاده کنم یه سلفی بگیرم!!
دوربین گوشی و تنظیم کردم و عکس گرفتن من همزمان شد با صدای بقول فرناز خانوم آسانسوری که گفت: پارکینگ
بعد از چند لحظه در باز شد و وارد پارکینگ شدم و به سمت ماشینم رفتم و نزدیکش که شدم دزدگیرش و زدم که صداش کل فضای پارکینک و برداشت و صدامو شل کردم و گفتم:
+عااااا ،جاننننن ، ناله کن ک...
تک خنده ای کردم و رفتم داخلش نشستم و یکم نازش کردم و بوسه ای رو فرمونش زدم و گفتم:
+لامصب عسلی، عسل!!!
ریموت و زدم و تو همون هینی که منتظر بودم در کامل باز شه، ادکلنمو از داشبور برداشتم و به سرتا پام اسپری کردم و نفس عمیقی کشیدم و با خنده گفتم:
+امممم مامیا ماماسیتا دیور ساواژ مناسب تمامی فصول...
سری از رو تاسف برای خودم تکون دادم و از برج رفتم بیرون!!
ضبط و روشن کردم و ولوم و بردم بالا و بلند با آهنگ همخونی میکردم و تصمیم گرفته بودم به هیچی فکر نکنم و امشب و حالشو ببرم!!
بعد از چند دقیقه به گل فروشی رسیدم و با دیدن رضا دوتا بوق زدم که متوجه من شد و سطل آب و زمین گذاشت و فوری رفت داخل و با باکس گل اومد سمتم!!
در سمت شاگرد و باز کرد و گل و روی صندلی گذاشت و همزمان گفت:
-سلام عمو!!
لبخندی زدم و گفتم:
+حالت چطوره پسر خوبی؟!
لبخند شیرینی زد و نگاهی به ماشین انداخت و گفت:
-عمو اسم این ماشینت دیگه چیه؟!
تک خنده ای کردم و لب زدم:
+مازراتی عمو، خوشگله؟!
دستی روی داشبورد کشید و با هیجان گفت:
-خیلی خوشگله ، من تا حالا مازراتی ندیده بودم عمو!!
دستی به سرش کشیدم و گفتم:
+الان باید برم کار دارم ، یه روز قول میدم بیام دنبالت باهم بریم کلی دور دور باشه؟!
با ذوق دستی زد و گفت:
-جدی میگی؟!
سری تکون دادم و یه تراول ۲۰۰تومنی از جیبم در آوردم و گرفتم سمتشو لب زدم:
+آره عمو قول دادم بهت!!
الانم برو به کارت برس ، منم برم دنبال کارای خودم!!
پول و از دستم گرفت و روی چشماش گذاشت و همزمان گفت:
-خدا برکت بده بهت عمو، چشم فعلا!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت47
به خونه ی فرناز رسیدم و از اونجایی که ریموت پارکینگشو داشتم خودم درو باز کردم و رفتم داخل!!
بعد از اینکه ماشین و یه جای درست پارک کردم خرامان خرامان به سمت آسانسور رفتم و دکمه 4 و فشار دادم...
از داخل آینه به خودم نگاه کردم و سرتا پامو بررسی کردم دستی به موهام کشیدم تا کنارش بهترین ورژن خودم باشم!!!
بعد از اینکه به طبقه مورد نظر رسیدم نفس عمیقی کشیدم و از آسانسور خارج شدم!!!
نمیدونم چرا هر دفعه که میخواستم فرناز و ببینم عین قرار اولمون هیجان داشتم!!
نفس حبس شده امو با شدت بیرون دادم و زنگ درو زدم.
یکم گذشته بود اما هنوز درو باز نکرده بود دوباره زنگ و فشار دادم و منتظر موندم، اما انگار نه انگار!!
پوفی کشیدم و شماره اشو گرفتم ولی حتی جواب تلفنشم نداد...
کم کم داشتم میترسیدم ، کجاست این دختره؟!
هوف کلید واحدشم نداشتم تا درو باز کنم!!!
چند بار دیگه پشت سر هم شماره اشو گرفتم و جواب ندادنش صد برابر به استرسم اضافه کرد!!!
به ساعتم نگاه کردم من ۶.۷دقیقه اس پشت این در منتظرم ، نکنه اتفاقی واسش افتاده؟!
پوفی کشیدم و با مشت ضربه های محکم به در زدم و اسمشو بلند صدا زدم:
+فرناززز؟! کجایی؟!!
اومدم دومین ضربه رو بزنم که در باز شد و با قیافه ی متعجب فرناز روبه رو شدم که آروم گفت:
-کیهان؟!
اخمام توهم رفت و عصبی گفتم:
+چرا درو باز نمیکردی هان؟!
مردم از نگرانی!!
به حوله ی تنش اشاره کرد و گفت:
-نمیبینی حموم بودم؟!
انقدر عصبی بودم که این چیزا واسم مهم نبود و با همون اخم گفتم:
-به من میگی زودتر بیا بعد خودت میری حموم؟!
فرناز جلوتر اومد و گفت:
-خب پسرم چرا انقدر عصبی هستی حالا؟!
چیزی نشده که...
یکم تن صدامو بردم بالا و گفتم:
+چیزی نشده؟!
گ...ا..ی..دی روانمو...
انگشت اشاره اشو روی بینیش گذاشت و دستم و گرفتم و همزمان که منو میکشید داخل خونه گفت:
-آروم تر الان همسایه ها فکر میکنن چیشده!!!
دستشو پس زدم و گل و پرت کردم رو میز و گفتم:
+اوکی ولم کن!!
پوفی کشیدم و رفتم رو مبل نشستم و پافرم و در آوردم با اخم به رو به روم خیره موندم که فرناز آروم گفت:
-مرسی بابت گل خیلی خوشگله!!
جوابشو ندادم و همونطوری به صفحه ی خاموش تلویزیون زل زده بودم که آروم با ناز گفت:
-کیهان؟!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
#سالیوانمن🧸✨
#پارت48
با اخم نیم نگاهی بهش انداختم و دوباره به رو به روم زل زدم که حس کردم داره بهم نزدیک میشه!!
بی توجه بهش بیشتر اخم کردم و به مبل تکیه دادم که اومد کنارم نشست...
دستمو گرفت که پسش زدم!!!
ناراحت خودشو بیشتر بهم چسبوند و صدام زد:
-کیهان؟!
ببخشید اشتباه کردم!!
باز هیچ اعتنایی نکردم که از جاش بلند شد و اومد روبه روم وایساد!!!
سرم و انداختم پایین که ایندفعه اومد روی پاهام نشست ...
کلافه صورتمو به سمت چپ چرخوندم تا چشاشو نبینم و یه وقت وا بدم!!
صورتمو چرخوند سمت خودشو با دست قاب گرفت و با لحن بچگونه گفت:
-ببشید دیه، قول میدم تکرار نشه ، باجه؟!
پوفی کشیدم و گفتم:
+برو اونور حوصله ندارم الان!!
لباشو آویزون کرد که دلم غش رفت واسش و گفتم:
+نه دیگه نکن من خودت میدونی در مقابل تو آدم سست عنصریم!!
لباشو بیشتر آویزون کرد و گفت:
+بخشیدی؟!
چونه اشو گرفتم و صورتشو نزدیک آوردم و به لباش زل زدم و گفتم:
+مفت مفت که نمیشه!!
نگاهمو از لباش گرفتم و به چشماش دوختم و ادامه دادم:
+جریمه اشو پرداخت میکنی؟!
قشنگ منظورمو متوجه شد و لباشو به دندون گرفت و گفت:
-بعدش میبخشی؟!
سری تکون دادم و گفتم:
+قطعا!!
قیافه اشو ملوس کرد و از رو پام بلند شد و شیطون گفت:
-پس پاشو بگیر منو!!
از جام بلند شدم و با خنده گفتم:
+پس بدو فرار کن خانوم خرگوشه چون آقا گرگه بدجور گشنشه...
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
(ادامه بعد از گذاشتن رمان عروس نحس😂❤️)