فوتبالیست من- (چند پارتی ۳۷ تا ۴۴)
بالاخره گذاشتمششششش🙄🎀
چون تعداد رمانا خیلی زیاده واقعا انگار گذاشتنشون خیلی سخت تر میشه😂💔
ولی خب،حتما بخونیدش خیلی قشنگه و داره هیجانی تر میشه-
پس مایل به ادامه؟؛

#فوتبالیست_خشن_من🍸
#𝑷𝒂𝒓𝒕_37
- اگه عزاداریت برای اون عفریته تموم شد مدارکو جمع کن بریم..
بابا منتظره!!
دندون هامو روی هم ساییدم و نگاهم رو ازش گرفتم..
این حجم از آویزون بودن برام غیر قابل درک بود!!
من همین چند دقیقه پیش ، پسش زده بودم و اون بیتوجه به اینکه مثل یه آشغال کنارش زدم ، به فکر جمع کردنِ مدارکِ؟!
چرا نباید یه وجه اشتراک بین اون و ساغر باشه که دلم خوش بشه؟!
صداش که دوباره به گوشم خورد ، نگاهش کردم..
مثل شکار چی که طعمه اش رو نگاه میکنه..
قابلیت تیکه تیکه کردن آرام رو داشتم..
- پاشو یزدان همینطوری هم دیرت شده نزا..
وسط حرفش پریدم و با صدایی که از زور خشم دو رگه شده بود غریدم :
- زن من اون بیرونه ، بدون جای خواب ، بدون خوراک ، آواره کوچه و خیابونه و تو به فکر اون مدارک کوفتیی؟!
به فکر اینی که من دیرم شده؟!
خب شده باشه!!
به درک!!
الان چی مهم تر از ساغره؟!
به سمتم اومد..
کنارم ایستاد و سعی کرد به روش خودش متقاعدم کنه..
دستشو روی بازوم گذاشت و رو بهم لب زد :
- با اینجا موندن ، قدم زدن ، خود زنی کردن ساغر پیدا میشه؟!
خبری ازش به تو میرسه؟!
نه..
نه تنها ساغر پیدا نمیشه!!
بلکه تو گند میزنی به همه چی!!
دستش رو از روی بازوم برداشت و ادامه داد :
- هم من میدونم هم تو..
هر دومون خوب میدونیم که این بازیای اخر چقدر برات مهمن!!
پس همه چیو خراب نکن!!
لجبازی رو بزار کنار..
برو سر تمرینت..
اون مدارکم بده من ببرم برای بابا..
کارت که تموم شد ، حالت بهتر شد ، آروم تر شدی ، یه فکری میکنی..
پیداش میکنی..
نگاهش کردم و تو دلم پوزخندی بهش زدم..
الحق که دست پرورده مرادی بود..
گاهی وقتا لوس بود ، روی مخ بود ، بی منطق بود.
اما گاهی وقتا با سیاستش جلو میرفت..
درست مثل پدرش..
پدرش..
مرادی لعنتی..
چرا نمیتونم قبول کنم مرادی و آرام تو غیب شدن ساغر بیتقصیرن؟!
حسی مانع از قبول کردنم میشه..
حسی که بهم میگه هر چی هست زیر سر این دو نفره..
وگرنه یک هفته از بحث ما گذشته بود..
یک هفته ای که ساغر وقت زیادی برای رفتن داشت و نرفته بود..
ساغر آدم رفتن نبود و این یعنی یه جای کار میلنگید..
- یزدان؟؟
نگاهمو به در اتاق مشترک خودم و ساغر دوختم و آروم گفتم :
- برو تو ماشین ، مدارکو بیارم میام..
╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌
.
.
#فوتبالیست_خشن_من🍸
#𝑷𝒂𝒓𝒕_38
آرام که از در بیرون زد ، به سمت اتاق مشترکمون رفتم..
درو آروم باز کردم و نگاه کلی به اتاق انداختم..
نگاهم به تخت افتاد و با قدمای آروم به طرفش رفتم.
روی تخت خوابیدم و جنین وار تو خودم جمع شدم..
بوی عطر لعنتیش رو تخت بود..
چطوری دل بکنم از این بو؟؟
نم اشک رو توی چشمام حس کردم..
لعنتی من بدون تو نمیتونم دووم بیارم..
قرار بود اگه رفتی..
اگه جداشدیم..
از دور مراقبت باشم..
اما الان..
الان چیکار کنم؟!
بدون تو چی کنم..
بی خبر ازت چطوری سر کنم..
کاش بیخبر نمیرفتی..
کاش یه خبر از خودت بهم میدادی..
میگفتی کجا رفتی..
میگفتی سر پناه داری..
داری کسی رو که بشه پناهت تا من دلم آروم بگیره..
مشتمو روی تخت کوبیدم و خش دار لب زدم :
- آخ ساغر ، آخ..
وقتی هنوز چند ساعت نشده رفتی و این وضعمه ، چطوری بقیهاشو بدون تو زندگی کنم؟!
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو بلند کردم که نگاهم به قاب عکس عروسیمون خورد..
دستمو دراز کردم و قاب عکس رو توی دستم گرفتم..
انگشت شصتم رو روی صورت ساغر کشیدم..
نه یک بار ، چند بار..
لبخند رفته رفته رو لبم شکل گرفت..
بهترین روزهای زندگیم همون روزها بود..
فکر نمیکردم هدفی که دنبالش بودم انقدر دردسر داشته باشه..
انگار که ساغر صدام رو میشنوه زیر لب زمزمه وار گفتم :
- روزی که دیدمت فکر نمیکردم انقدر وابستهات بشم..
فکر نمیکردم یه روزی نفسام به نفسات بند بشه..
فکر نمیکردم یه روزی تو اوج خواستنت مجبور بشم ازت جدا شم..
نگاهم به خنده دلبرانه و از ته دلش افتاد..
این عکس رو انقدر دوست داشتیم که تو ابعاد مختلف چاپش کرده بودیم..
این صحنه بهترین صحنه زندگیم بود..
بهترین و واقعی ترین..
╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍
.
.
#فوتبالیست_خشن_من🍸
#𝑷𝒂𝒓𝒕_39
فلـش بـک
- آقا دوماد دستتونو دور کمر عروس خانوم حلقه کنید.
دو تا دستتون کناره کمرشون باشه!
دستمو روی کمرش گذاشتم و هر دو دستم دو طرف کمر باریکش رو در بر گرفته بود.
- آها همینه.
همینو میخوام.
یکم نزدیکتر لطفا!
کاری که گفت رو انجام دادم..
تن ظریفش چفت تنم شده بود..
نگاهم میخ صورتش بود..
لبخند روی صورتش عجیب به دلم نشسته بود..
- آقا دوماد شما هم چشماتونو ببندین. برای نگاه کردن به عروس خانوم وقت زیاده..
خنده ساغر عمیق تر شد و با این حرف عکاس نگاهشو بالا آورد.
با دیدن چشماش نفسم برید.
قلبم انقدر محکم خودشو به قفسه سینم میکوبید که مطمئن بودم صداش به گوش ساغر هم میرسه.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست و آروم طوری که فقط خودش بشنوه گفتم :
- چشمات کار دستم میده آخرش.
محجوب لب گزید و خندهاش عمق گرفت.
صدای عکاس دوباره بلند شد :
- من عکسای آخرم بگیرم تنهاتون میزارم.
خواهش میکنم همکاری کنید!
جمله آخر رو طوری گفت که صدای خنده هر سه نفرمون بلند شد..
به گفتهش عمل کردم.
پیشونیم مماس با پیشونی ساغر بود.
درخشش پوست سفیدش با اون لباس عروس روانم رو بهم ریخته بود..
با تذکر چند بارهی عکاس به خودم اومدم.
هر دو چشم هامون بسته بود که صدای فلش دوربین بلند شد..
نفسمون بالا نیومده بود که عکاس توصیه هاش رو از سر گرفت :
- صبر کنید آقای شکیبا..
لطفا پیشونی عروس خانومو ببوسید.
عروس خانوم چشماتونو باز نکنید ، یه لبخند کوچیک لطفا.
نگاه کلافهای به عکاس انداختم که خودش رو نباخت و شونه بالا انداخت :
- یکم تحمل کنید لطفا.
مطمئن باشید عکساتون انقدر قشنگ میشه که خستگی از تنتون در بیاد..
کاری که گفت رو انجام دادم و بلافاصله بعد از شنیدن صدای دوربین سرمو به سمتش چرخوندم و شاکی گفتم :
- تمومه سرکار خانوم؟!
حالا اجازه میدید من دو دقیقه با زنم خلوت کنم؟!
╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌
.
.
#فوتبالیست_خشن_من🍸
#𝑷𝒂𝒓𝒕_40
خانوم رفیعی خندید و با خنده سر تکون داد :
- بله بله ، یکم دیگه میرم ، شما راحت باشید!!
دوربینش رو دست گرفت و مشغول کار باهاش شد..
نمیدونم دنبال چی بود و چرا انقدر لفتش میداد..
کلافه زیر لب گفتم :
- داره صبرمو امتحان میکنه؟!
چرا انقد لفتش میده؟!!
ساغر گره دستاش ، دور گردنم رو محکمتر کرد و با ناز گفت :
- عشقـم ، تو که اینقدر عجول نبودی..
خب وقتی انقدر سفارش کردیم بهش ، حق داره با وسواس کارشو انجام بده دیگه!!
نگاه چپ چپی به رفیعی که سرش با دوربینش مشغول بود انداختم و با حرص گفتم :
- این وسواسه؟!
این چطور وسواسیه که نمیزاره من یکم با زنم تنها باشم؟!
بخوره تو سرش این وسواس!!
ساغر خنده زیر لبی کرد و آروم گفت :
- هیـسس!! میشنوه!!
زشته یزدان!!
حس بچهای رو داشتم که عروسک مورد علاقهاش رو جلوش گذاشته بودن و اجازه بغل کردنش رو نمیدادن..
سنگینی نگاه عکاس رو حس کردم اما اهمیت ندادم و تخس گفتم :
- زشت کارای اونه!!
نمیدونم چی تو چهرهام دید که صدای خنده بلندش تو اتاق طنین انداخت..
سرش رو عقب برده بود و بلند میخندید..
دیگه طاقت نیاوردم..
تحمل نکردم.
به سمتش خم شدم ، بوسه عمیقی رو چونـه اش زدم که صدای دوربین عکاس بلند شد..
صدای خنده سـاغر قطع شد و هر دو متعجب به سمت رفعتی برگشتیم.
با دیدن نگاه متعجبمون به سمتمون اومد و پر ذوق گفت :
- میتونم به جرئت بگم یکی از خفن ترین عکسایی شد که ازتون گرفتم..
انقدر که این عکس واقعی و عاشقانه بود..
دوربین رو به طرفمون گرفت و عکس رو نشونمون داد.
عکس قشنگی بود..
قشنگ و واقعی..
- دیگه بهتره تنهاتون بزارم تا آقای شکیبا با نگاهش به قتل نرسوندتم!!
یه قدم فاصله گرفته بود که آروم به ساغر گفت :
- حسابی دلشو بردیا..
خدا به دادت برسه دختر!!
ساغر با شنیدن جمله اخرش زیر چشمی نگاهم کرد و با لبخند آرومی ل ... ب پایینش رو گاز گرفت..
╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌
.
.
فوتبالیست_خشن_من🍸
#𝑷𝒂𝒓𝒕_41
رفعتی که بیرون رفت ، فشار دستام دور کمرش رو بیشتر کردم و خش دار غریدم :
- نکن اینطوری لامصب!!
چشماشو گرد کرد و آروم گفت :
- چطوری؟!
مگه چیکار میکنم؟!
سرم رو خم کردم و لا.. له گوشش رو بوس. یدم کنار گوشش در حالی که نفسام روی گردنش پخش میشد گفتم: دلبری، دلبری میکنی!!
سرمو بلند کردمو نگاهش کردم که لب برچید لوس گفت: یعنی تا الان دلتو نبرده بودم
الان دارم دل میبرم؟!
دست راستم بالا آوردم و با پشت تار موی مزاحم دور صورتش رو کنار زدم:
_تو خیلی وقته دل و دین منو بردی دختر! شب و روز برام نزاشتی با چشات!!
لبخندش انقد عمیق شد که ردیف سفید دندوناش رو به نمایان گذاشت... حرفی نمیزد و به چشام زل زده بود.. نوازش دستم روی صورتش رو تا روی گردنش ادامه دادم. روی نبض گردنش مکث کردم.. بالا و پایین رفتن سیبک گلوش از چشمم دور نموند..
کج خندیدم و لمس رو تا قسمت ب..ره..نه سی.. نش ادامه دادم..
درست بالای قلبش دستم رو نگه داشتم و چندین بار اونجا رو نوازش کردم.
خیره به چشاش لب زدم:
_نفسم بنده به نفسات، تو عمر منی، همه دارایی منی، این ضربان و نبض برای منه، تو تنت وصله تن منه... با دستم چند ضربه ی خیلی آروم روی قلبش زدم و ادامه دادم: اینجا جز من نباید خونه کس دیگه ای باشه، اینجا به اسم من سند خورده، دوس ندارم یه روزی جز من کسی توش پا بذاره..
برق اشک رو تو چشاش دیدم..
ل..باش رو با زبون تر کرد و گفت:
_تو را باشد به غیر من همه کس-مرا غیر از تو دلداری نباشد.
نگاهش کردم و لب زدم: دورت بگردم خب؟!
چشاشو بست و مثل خودم لب زد
_خب
سرمو خم کردم بو..سه ای روی قفسه سینه اش..دقیقا جای نوازشم زدم.
بوسه ها رو تا گردنش امتداد دادم.. سیب گل..وش رو بوسی..دم و به چونه اش رسیدم..
و مقصد بعدیم؟!
جایی نبود جز لب..هاش.
دستمو به پشت گردنش رسوندم و شیرین ترین بوسه ی عمرم رو چشیدم!!..
╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌
.
.
#فوتبالیست_خشن_من🍸
#𝑷𝒂𝒓𝒕_42
حـال
- یزدان حواست کجاست؟!
هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟
تمریناتو جدی نمیگیری!!
یکی در میون میری!
چشمات داد میزنه سر جمع این دو روز یه خواب درست نداشتی!
میدونی اگه آمادگی لازمو نداشته باشی، با این حالت بری تو زمین چی میشه؟!
اصلا به اینا فکر کردی؟!
لگدی به میز جلو پام زدم و رو به امیر عربده زدم:
- زن مـن دو روزه نیست!
دو روزه هیچ خبری ازش ندارم!
نمیدونم الان کجاست و چیکار میکنه.
چه بلایی سرش اومده.
سالمه؟
اونوقت تو به فکر تمرینات بیصاحاب منی؟!
به فکر موقعیتی؟
چشماشو بست و نفس عمیقی کشید:
- د آخه برادر من ، توکه انقد برات مهم بود مرض داشتی خودتو انداختی تو این مخمصه؟
مرض داشتی دم دادی به تله مرادی یا مریض بودی وارد بازی شدی که تهش باخته؟!
مگه خودت بهش نگفتی طلاق؟
مگه نگفتی برو؟
مگه نگفتی جداشین؟
الان دقیقا دردت چیه؟
وقتی خودش رفته یعنی رضایت داده به همه چیز!
یعنی قیدتو زده ؛ و اون چیزی که از نظرت نباید میشد ، شده!
الان دنبال چی میگردی؟!
معلوم هست با خودت چند چندی؟!
به رابطت گند زدی ، اگه به موقعیت ورزشیتم پشت پا بزنی چیزی درست میشه؟!
نه نمیشه ، به ولله که نمیشه!!
روی مبل رو به روش نشستم و آرنجمو به زانوهام تکیه دادم.
سرم رو بین دستام گرفتم و نالیدم:
- دردم بیخبریه!
دردم زنمه!
دردم رگ غیرتمه که داره میترکه!
دردم اینه اسم من تو شناسنامهاشه و منه بیغیرت ازش بیخبرم.
از زنمممم خبر ندارم!
دستمم به جایی بند نیست!
میفهمی اینا رو؟!
من میگفتم جدا شیم ولی مگه قرار بود بیخیالش بشم؟!
من اگه جدا هم میشدم باز دورا دور مراقبش بودم!!
میدونستم کجاست ، چی میخوره ، چی میپوشه ، چیکار میکنه.. ولی..ولی الان چی؟!
ضربهای به سرم زدم که باز صدای کلافهاش بلند شد :
- چرا فکر میکنی همه چی بعد جدایی ، همونطور که تو میخواستی پیش میرفت؟!
بنظرت میتونستی اینجور رفتار کنی؟
تو دیگه نسبتی با اون نداشتی!!
وقتی گفتی جدایی ؛ وقتی گفتی طلاق ، یعنی همه چی تموم!!یعنی اون حتی میتونه ازدواجم بکنه!! زندگی جدید تشکیل بده!!
اونموقع چی؟! اونموقعم رگ غیرتت ورم میکرد؟
با شنیدن حرفش برای لحظهای حس کردم روی قلبم آهن داغ ریختن..
عربـده ای زدم و مشتمو روی عسلی مقابلم کوبیدم..
شکستن میز ، بریدن دستم با شیشه ، قطرههای خونی که روی زمین ریخته شد ، هیچکدوم مهم نبود..
حتی فکر کردن به حرف امیر دیـوونم میکـرد ، با صدایی که از زور خشم میلرزید گفتم :
- دهنتـو ببـنـد امیـر!!
دهنـتـو بـبـند تا گل نگرفتمش!
اون حق نداره جز من به کس دیگهای فکر کنه میفهمی؟!
ساغر مال منه!! مال من!!
من میشکنم دستیو که دست به اموال من بزنه!!
کف دست سالممو چند بار روی سرم کشیدم.
خون خونمو میخورد...
تصور بودن ساغر کنار کسی جز خودم روانمو از هم میپاشوند.
این دو روز هر جا که به ذهنم میرسید رو گشتم.
همه جا...
نبود که نبود؛ انگار آب شده بود رفته بود تو زمین.
کلافه ، بدون اینکه منتظر حرفای امیری که با تأسف و ترحم نگاهم میکرد بمونم ، راهمو سمت اتاق کج کردم.
هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که صدای زنگ در مانع شد..
╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌
.
.
#فوتبالیست_خشن_من🍸
#𝑷𝒂𝒓𝒕_43
متعجب به سمت در برگشتم.
کسی قرار نبود بیاد..
نمیدونم چرا ، برای لحظهای هر چی فکر مزخرف بود به مغزم هجوم آورد..
رو به امیر پرسیدم :
- منتظر کسی بودی؟!
سرشو به طرفین تکون داد و حرفم رو رد کرد.
انگار اون هم از اضطراب من مضطرب شده بود.
آب دهنمو قورت دادم.
با مکث به طرف در رفتم..
در و باز کردم که با دیدن آرام نفس حرصی کشیدم:
- اینجا چیکار میکنی تو؟!
نگاهی به سر تا پام انداخت.
با طعنه گفت :
- مرسی عزیزم ، منم خوبم!!
با اخم مکثی کرد و ادامه داد :
- من اینجا چیکار میکنم؟!
تو اینجا چیکار میکنی؟!
هیچ معلوم هست کجایی؟!
نه یه زنگ میزنی ببینم زندهای یا نه!!
نه جواب تلفنامو میدی!
قبل اینکه بخوام جوابی به آرام بدم ، صدای امیر از پشت سرم بلند شد :
- کی بود یزدان؟!
عع آرام خانوم شمایید؟!
چه عجـب!
بفرمـایید تو خوش اومدید!
چرا جلوی در وایستادید!!
بدون توجه به حضور من ، منو کنار زد و راه رو برای آرام باز کرد.
بعد رفتن آرام درو بست.
خواست به طرف آرام بره که بازوشو گرفتم :
- تو خودت اینجا اضافهای ، مهمون دعوت میکنی؟!
ردش کن بره امیر..
نه حوصله خودتو دارم ، نه اونو!!
این بار من توجه ای به امیر نکردم.
راه اتاق رو پیش گرفتم که صدای آرام باز هم به گوشم رسید :
- صبر کن یزدان..
احضاریه داری!!
بدون اینکه به عقب برگردم سر جام ایستادم.
لحن آرام کنایه داشت ، یا من اینطور برداشت کرده بودم؟!
به سمتش برگشتم ، سوالی که تو ذهنم بود رو امیر به زبون آورد:
- احضاریه؟!
احضاریه برای چی؟!
نکنه از کمیته اخلاقه یا..
آرام خیره به چشمهای من انگار که منتظر واکنش من بعد از زدن حرفاش باشه ، حرف امیرو قطع کرد و با پوزخند کمرنگی گفت :
- از دادگاه خانوادس.
انگاری احضاریه طلاقه!!
╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍
.
.
#فوتبالیست_خشن_من🍸
#𝑷𝒂𝒓𝒕_44
سـاغـر
با حس درد بدی که تو گردنم پیچیده بود چشمامو باز کردم.
گنگ نگاهی به دور و برم انداختم..
اتاقی که هیچ پنجرهای نداشت و بی شباهت به انباری نبود!
تختی که من روش بودم و یه صندلی.
انگار تازه متوجه اتفاقی که برام افتاده بود شدم.
با ترس روی تخت نشستم ، که درد کمرم هم به گردنم اضافه شد.
اینجا کجا بود؟!
این چه بلایی بود که سرم اومده بود؟!
دستام از ترس یخ زده بود..
سوزش گلوم از تشنگی و درد شدیدی که توی تنم پیچیده بود تحملم رو کم کرده بود.
قطره اشک سمجی از چشمم به پایین چکید.
خدایا بس نبود؟!
چرا پشت هم باید عذاب بکشم؟!
اون از وضعیت زندگیم که رو هواس!
این از الان که نمیدونم کجام ، چه بلایی قراره سرم بیاد یا حتی چرا اینجام!
اون از بچهای که نیومده وضعش اینه!!
نمیدونم سالمه یا نه!
نمیدونم فشارایی که بهم وارد شده روی وضع حملم تاثیر داشته یا نه!
دستمو روی شکمم گذاشتم و زیر لب با اشک گفتم :
- هر چی که شد ، تو مامانو تنها نزار ، خب؟!
اشکمو پاک کردم و سعی کردم با کمترین صدای ممکن از روی تخت خشک و زوار در رفته بلند شم.
روی نوک پا به سمت در رفتم.
گوشمو به در چسبوندم تا ببینم کسی اون اطراف هست یا نه!!
صدایی که نشنیدم دستگیره در رو آروم بالا و پایین کردم..
چند ضربه روی در زدم و گفتم :
- کسی اونجا نیست؟!
باز کنید در اینجا رو!!
چی میخواید از جون من؟!
دستگیره در رو چندین بار بالا و پایین کردم و بلند تر گفتم :
- باز کنید در این خراب شده رو ببینم چخبره اینجا!!
منو چرا آوردید اینجا؟
کسی نیست؟؟؟
با شماهامممم!!
صدایی که نشنیدم پوفی کشیدم و همونجا سر خورده روی زمین نشستم..
نمیدونم چقدر توی اون حالت بودم که صدای پایی به گوشم خورد.
ترسیده از جام بلند شدم.
چند قدم عقب رفتم ، منتظر و با ترس و لرز نگاهم میخ شده به در بود.
دستگیره در بالا و پایین شد ، با باز شدن در حس کردم دیگه نفسی برام نمونده!!
کم مونده بود از ترس پس بیوفتم.
با چیزی که دیدم ترسم جاش رو به تعجب داد.
╌╍╍╌╍╍╌•|🤍🥂|•╌╍╍╌╍╍╌
(به نظرتون ادامشو چی میشه؟👀..)