آقای مهندس- (چند پارتی ۱۷۱ تا ۱۸۰)
توضیحات اصلیو میتونید از وبلاگ دوم (مای ناول)بخونید🖤
پس مایل به ادامه؟؛

آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_171
رسیدم جلوی بیمارستان که یهو صدای بوق اومد...
حال نداشتم
ولی دستش و از رو بوق برمیداشت
مجبوری برگشتم
دیدم ایلیاس..
چشماش پر خون بود
ماشین و پارک کرد
پیاده شد
با دو قدم بلند خودشو بهم رسوند
محکم دستم و گرفت
فشار داد
زیر لب غرید
- کدوم گوری بودی؟؟؟
نگاهش کردم
چشمام اشکی بود
نگاهش که به نگاهم افتاد یکم از اخمش باز شد
دستم و آروم ول کرد
هق زدم
دستشو گذاشت پشت کمرم
منو به بغلش فشار داد
- هیس بچه هیس..
هق زدم
+ بسمه ایلیا، بسمه...
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_172
کمرم و آروم نوازش کرد
+ گریه نکن
صداش خشن بود همچنان
با بغض نگاهش کردم و لب زدم
- گناه دارم به خدا
پوفی کشید
+ برو داهل ماشین ، بدو..
با استرس جدا شدم ازش
ـ پس دخترم؟
پچزد
+ داخل ماشین خوابه...
سریع ولش کردم رفتم سمت ماشین
درش و باز کردم
کوچولوم اونجا بود
بغلش کردم و بعد نشستم روی صندلی جلو
گرفتمش توی بغلم
بوسه روی گلوش زدم...
- مامان اومد دخترم
نقی زد
که باعث شد خنده ریزی بین اشکام بیاد
..
بهقلبم فشارش دادم
واقعا یه بچه قلب مادرش بود..
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_173
در ماشین باز شد
هیکل گنده ی ایلیا اومد تو
نشست داخل ماشین
در و بست
نروند، همینجوری ثابت نگاه کرد به جلو
بعد چند دقیقه برگشت سمتم
نگاهی بهم انداخت
به دخترش ام نگاهی انداخت
نگاهش از دخترش جدا نمیشد
دخترش بود
همون دختری که هر چیزی خواست بهش بست و بچهحلال بود
بچه امیر بود
- دخترمه؟!
اوهومی گفتم
با گریه
- دخترمه..دختر توام هست ، همون یه شب که باهم بودیم
دستی به صورتش کشید .
+ چرا ظلم کردی بهم؟!
هق زدم
- میترسیدم...
صداش و داشت کنترل میکرد
به خاطر بچه
داشت کنترل میکرد که داد نکشه..
+ از چی
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_174
باید میگفتم؟
اره خسته بودم از پنهون کاری
واقعا بریده بودم
نالیدم
+ از اینکه بگیریش از من ، از اینکه بچمو بگیری ترسیدم..
دندوناش و رو هم فشار داد
چشماش و با حرص بست و باز کرد
- خفه شو فقط خفه شو..
هق ریزی زدم
+ ایلیا..
دستش. گرفتم
با یه دستم
که دستمو پس زد و سرش و چند بار به فرمون کوبید
برگشت
با چشمای سرخ شدن از ناراحتی به بچه نگاه کرد
- میدونی چقدر فوش دادم؟!
لبزدم
+ ناراحت نباش..
خندید
-ناراحت نباشم؟ ناراحت نباشم؟؟؟ دارم دیوونه میشم لعنتی دارم روانی میشم..
دوباره خندید
البته تلخ خندید
- به بچه خودم هر چی میتونستم گفتم
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
(پارت ۱۷۵ به دلیل محدودیت به صوت جداگانه قرار میگیره)
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_176
ماشین و روشن زد
همزمان حرف زد برام
+ چند سال گذشت؟ دو سال و خورده ای..
تک خنده ای کرد
+ دو سال از دیدنت گذشت ، دو ساله که چشمات شده شب تارم..شده همه زندگیم..
چشمام؟
برگشت سمتم
- چرا؟
وسط اتوبان بودیم
نمیدونم چراش از چی بود؟
چرا چی؟
- چرا المیرا چرا؟ چرا خونه خرابم کردی هوم؟
دلگیر بود مردم
لبزدم
+ نمیخواستم
تک خنده ای کرد
- جالبه نمیخواستی ولی کردی...
+ ترسیدم..
دندوناش و رو هم فشار داد
- من میکردم برات از چی ترسیدی..
میترسیدم داد بکشه
+ آروم باش ایلیا ، آلما خوابه...
- د لعنتی آخه
دستشو فرو کرد توی موهاش
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_177
گاز داد
پاشو روی گاز گذاشت..
صدای پیام پشت پیام می اومد
معلوم بود چیه
این همه با سرعت میرفت
جریمه میشد تند تند..
دستی به صورتم کشیدم
صدای نق زدن آلما بلند شد
وقت شیرش بود..
خجالت میکشیدم شیر بدم جلوش ولی چاره چی بود
با خجالت دکمه رو باز کردم
که سرعتشو آروم کرد
+ میخوای چیکار کنی ؟؟
اینو بهم گفت
پس حواسش بهم بود
آروم گفتم
- هیچ... هیچی..میخوام شیر بدم بهش
سر تکون داد
سریع زد کنار
+ بده..
با تعجب گفتم
-اینجا؟!چرا نگه داشتی ماشین و ؟ تو راه میدادم
چشماش و باز و بسته کرد
+ شیر میپرید تو گلوی بچم..
خیلی حساس بود
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_178
- یکی ببینه چی؟!
اخماش و تو هم کشید
+ یکی زن من و ببینه میکشمش..
حساس بود
لبمو تر کردم
- آخه من خجالت میکشم
+ از من؟
اوهومی گفتم
سرشو برگرد چند پوزخندی زد گفت
ـ راحت باش..
با ناراحتی گفتم
+ناراحت شدی..
خندید
پر درد خندید ، بد خندید ...جوری که دلم سوخت
دست به صورتش کشید
+ نه دارم خوشحالی میکنم...
تک خنده ای کرد
+ دارم خوشحالی میکنم که زنی که میخوامش..زنی که با خودم پا به این دنیا گذاشته میگه نامحرمی..
خجالت کشیدم
سرخ شدم
داشت به شب اول اشاره میکرد...
+ بچه منو شیر میده و نگران نگاه هیز منه
نفس عمیقی کشید
سوالی پرسید
+ ناراحت نباشم؟
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_179
جوری حرف آخرشو با غم گفت که کل وجودم سوخت
سرمو پایین انداختم
با اینکه هیچی تقصیر من نبود ولی نمی تونستم انقدر بی رحم باشم
وقتی اینجوری با ناراحتی حرف میزنه و من بی تفاوت باشم
دلم گرفت
آروم لب زدم
- م...میشه بس کنی؟
با حرص و خشم گفت
+ بس کنم؟ باشه تموم میکنم، ولی
حرف تو دهنش ماسید و ادامه حرفشو نگفت
صداش پایین اورد
و با نگرانی گفت
+ چ...چرا رنگت پریده
سرمو به معنی هیچی تکون دادم
ولی می دونستم به خاطر دادی که زده بود فشارم افتاده
سرمو پایین اوردم و نگاهی به بچم انداختم
عجیب بود که با صدای داد باباش بیدار نشده بود و گریه نمی کرد
یه لحظه ترسیدم
ترسیدم نکنه اتفاقی برای بچم افتاده باشه
با این فکر دستم لرزید
و دستمو جلوی دماغش گذاشتم
با حرارت گرفتن دستم فهمیدم که نفس می کشه
و گرمای نفسش به دستم میخوره
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_180
من به هیچ وجه
خودم برای خودم دلسوز نبودم
بلد نبودم
دلم برای خودم بسوزه
من
من فقط بچه ام و میدیدیم
شوهرم و میدیدم..
میخواستمشون و زیاد از حد میخواستمشون..
آب دهنمو قورت دادم
+ چیزیمون نیست ، سریع تر میری؟
پوفی کشید
سریع تر روند...
- مطمعنی!
اره ای گفتم
من به این کارا عادت داشتم
جلوی خونه اش وایساد
این خونه اون خونه ای نبود که با عشق پا گذاشتم داخلش..
نه
نه نبود اونجا نبودش...
من خونه خودم و میخواستم
ولی نمیخواستم برم اونجا
نمیخواستم برم اون منطقه که مادرش منو به این روز انداخت
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
(تقدیم به نگاهتون🖤)