تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

عروس نحس- (چند پارتی ۳۷۱ تا ۳۸۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

به درخواست شما💕

خیلی رمان قشنگیه و اعتقادی که من بهش دارم اینه که ی جاهایی میشه از این رمان درس عبرت گرفت:)

خیلی وقت بود نزاشتمش خودمم دلم برای این رمان تنگ شده بود🥲

دیگه زیاد تایپ نمیکنم حتما بخونیدش💋

پس مایل به ادامه؟؛

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۷۱

#فصل_۲ 

 

 

خودم رو عقب کشیدم و به دیوار تکیه دارم.

نه توان ایستادن داشتم ،نه بحث کردن.

نه اصلا دلم می‌خواست موضوع رو کش بدم.

اما اگه اون لحظه کوتاه می‌اومدم توی بد دردسری می‌افتادم،حرف به گوش بابام میرسید بیچاره میشدم:

-مامان میفهمی چی میگی؟

اون برادر شوهرمه...

مامان با جیغ جیغ نیشگونی از بازوم گرفت و بی توجه به ضعفم گفت:

-حرف نزن ذلیل مرده،حرف نزن

اگه حامله نیستی چرا هر روز بالا میاری؟

خبر مرگت حتما یه گندی بالا آوردی دیگه

اون پسره الکی آتیشی نشده بود که

-مامان...

-مامان و یامان...

بتمرگ همینجا تا من تکلیف تو رو روشن کنم

این رو گفت و از توالت بیرون زد.

وارد اتاقش که شد پشت سرش رفتم.

داشت لباس می‌پوشید و من از دلشوره دوباره حالت تهوع گرفته بودم:

-چکار میکنی مامان؟

میخوای بری پیش توماج؟

-نخیر...میرم داروخونه 

فقط وای به حالت اگه دست از پا خطا کرده باشی

احساس می‌کردم دود از کله م بلند شده،اما همینکه سراغ توماج نمیرفت کافی بود.

بی حال به چارچوب در تکیه دادم و گفتم:

-داروخانه برای چی؟

-بیبی چک بگیرم 

مقابل چشمای گرد شده م از کنارم رد شد و چادر سیاهش رو روی سرش انداخت. 

حرفاش بیشتر شبیه یه جوک مسخره بود.

در حالیکه روی اولین مبل می‌نشستم با خنده تمسخر آمیزی گفتم:

-باشه ،موفق باشی...

برگشتنی واسه منم یکم خوراکی بخر

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۷۲

#فصل_۲ 

 

 

 

مامان رفته بود و من هنوز نمیدونستم به حال خانواده م بخندم یا گریه کنم.

خانواده ای که نفهمید من توی خونه داریوش چی کشیدم.

چقدر کتک خوردم.

چقدر تحقیر شدم.

و در نهایت اون معده درد کوفتی برام یادگاری موند و افسردگی و بی اعتماد به نفسی. 

هر چند خونه ی پدرمم اعتماد به نفس نداشتم.

فقط تو سری خورده بودم که اجازه دادم شوهرم و خانواده اش هر بلایی که خواستن سرم بیارن و جیک نزدم.

اگه حامی داشتم.

اگه پدر و برادرام مثل کوه پشتم بودم اونا هم به خودشون اجازه نمی‌دادن همچون رفتاری باهام کنن.

فکر کردن بی صاحبم.

بی حال از جام بلند شدم و به طرف تلفن رفتم. فقط حرف زدن با توماج حالم رو خوب میکرد.

صداش آب روی آتیش بود،وقتی نازم رو میخرید غصه هام رو فراموش میکردم.

تماس رو که قطع کردم به معده م چنگ زدم و وارد آشپزخونه شدم. 

دلم یه چیز شیرین می‌خواست.

حلواشکری رو که توی سفره دیدم شبیه قحطی زده ها بهش حمله ور شدم.

انگار ماه هاست چیزی نخوردم.

هنوز سیر نشده بودم که مامان اومد.

همون طورکه چادر از روی سرش برمی‌داشت گفت:

-بیا برو دستشویی ببینم چه خاکی تو سرم شده

نفس کلافه ای کشیدم و حرصی گفتم:

-مامان...بی خیال شو

بهت گفتم چند وقتیه مشکلم همینه

اما اون بی توجه به بازوم چنگ زد و من رو به طرف توالت هل داد:

-واسه من صغری کبری نچین دختره ی چش سفید

اگه حامله باشی به جون اقات قسم خودت و اون‌ بچه رو با هم میکشم

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۷۳

#فصل_۲ 

 

 

 سعی کردم از دست مامانم فرار کنم ولی همه جوره حواسش بود.

تا اون لحظه فکر نمیکردم واقعا بره داروخونه و تست بارداری بگیره.

برام شبیه یه شوخی مسخره بود:

-مامان گندش و در نیار

داری عصبیم میکنی

مگه من دشنمتم آخه

بابا...منم آدمم...چرا اذیتم میکنید 

مادرم کوتاه نمی‌اومد،هیچ وقت این اتفاق نمی‌افتاد.

دوباره به طرف توالت هلم داد و گفت:

-سیاه بازی راه ننداز که بد میبینی بچه جون

اگه ریگی به کفشت نیست پس نباید بترسی

برو تو...درم باز بذار ببینم کلک نزنی

این دیگه ته بیشرمی بود ،حتی بهم اعتماد نداشت.

تعللم رو که دید   بهم فرصت نداد.

خودش من رو داخل فرستاد و مجبورم کرد دمپایی بپوشم.

وقتی دستش به طرف شلوارم رفت پسش زدم و گفتم:

-خیلی خوب...خودم انجامش میدم

برو بیرون

خیلی این حرکتت زشته مامان 

یه درصد فکر کن من حامله نباشم

چجوری میخوای تو روم نگاه کنی؟

-خبه، خبه...واسه من زبون درآورده 

بجنب تا زنگ نزدم اقات بیاد تکلیفت و روشن کنه

تست رو با حرص از دستش قاپیدم و جلدش رو پاره کردم.

روی توالت وایسادم و با لحن تندی گفتم:

-مامان خانوم...نکنه میخوای واقعا نگام کنی؟

برو بیرون...بخدا زشته اینجوری بهم شک داری

-من تا خودم با چشمای خودم نبینم دلم آروم نمیگیره

جلوی روم تست و میدی تا خیالم راحت بشه

فقط دعا کن اون چیزی که فکر میکنم نباشه

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۷۴

#فصل_۲ 

 

 

 

با تاسف سری برای مادرم تکون دادم و تمام حرص و عصبانیتم رو روی ناخنم خالی کردم.

ناخن های بیچاره م رو کف دستم فرو کردم یاد توماج افتادم.

وقتی توی بیمارستان ازمایش اشتباه شد توماج من رو اونقدر ها نمیشناخت.

یه عاشق سینه چاک بود،درست.

اما شناخت زیادی ازم نداشت.

مرد بود و در لحظه تصمیم می‌گرفت.

من رو به چشم یه معشوق خیانتکار میدید.

با اینحال وقتی به حاملگیم شک کرد ازش ناراحت نشدم.

اون روزا هنوز برام غریبه بود.

اما مادرم،مادری که بزرگم کرده بود.

از گوشت و خون خودش بودم باهام مثل یه هرزه رفتار میکرد. 

حتی نمیدونست داریوش چه بلاهایی سرم آورد که این درد معده و حالت تهوع های وحشتناک ازش به یادگار موند.

حتی اگه میفهمید هم میگفت حتما تو یکاری کردی که باهات همچین رفتاری داره.

رابطه خودش و بابام رو مثل چماق میکوبید توی سرم.

توی هیچ قسمت از مغز مادر و خانواده م من قربانی نبودم.

روی کاسه توالت که وایساده بودم و مامان هنوز بهم خیره بود.

دندون روی هم سابیدم و گفتم:

-میخوای پیش خودت شلوارم و بکشم پایین؟

واقعا این حرکتت زشته مامان

مامان گیره ی روسریش رو باز کرد و در حالیکه بهم پشت میکرد گفت:

-ببین واسه یه تست ساده چه  کولی بازی راه انداختی

با خنده ش... رو پایین کشیدم و گفتم:

-اخ وقت دیدن تست قیافت دیدنیه مامان 

اخ دیدنیه 

روی  توا...ت نشستم و کیت رو  گرفتم.

چند ثانیه ی بعد بالا آوردمش و با دیدن ۲ خط قرمز قلبم از تپش افتاد

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۷۵

#فصل_۲ 

 

 

چند باری پلک زدم.

خدا باز هم با خاتون شوخیش گرفته بود،انگار زجر دادنم لذت می‌برد.

گاهی حوصله ش سر میرفت و سر منِ بیچاره آواز میشد.

تنم منقبض شده بود،شبیه آدمایی که سکته کردن به وسیله ی توی دستم نگاه می کردم.

چند بار هم کیت رو تکون دادم تا بلکه جواب عوض بشه.

حتی روی بسته بندی رو چک کردم تا دروغ بودن تست رو ثابت کنم.

اما واقعی بود.

من بار..ار بودم.

جواب تست هم دروغ نبود.

قلبم میزد یا نه رو نمیدونم.

ولی مغزم قفل کرده  و هیچ فرمانی صادر نمیکرد.

توی جهنم دست و پا میزدم.

حام..ی رو کجای دلم میذاشتم.

چطور به خانواده م میگفتم و توجیه میکردم.

بابام اول من رو میکشت بعد توماج رو.

دستام که شروع کرد به لرزیدن به سختی بلند شدم.

باید یه فکری میکردم.

یه راهی پیدا میکردم.

مامان بالاخره به عقب برگشت و نگاهی به کیت انداخت و گفت:

-خب؟ چی شد؟

بیا ببینم جواب چیه؟

روی لبم زبون کشیدم و با خنده ی بی حالی  جون کندم گفتم:

-بفرمایید، اینم جواب منفی

حتما باید کارآگاه بازی در بیاری؟

تست رو جلوی مامان گرفتم و سعی کردم عادی رفتار کنم.

مامان‌ نگاهی به کیت انداخت و گفت:

-اینکه ۲ تا خطه 

مگه ۲ تا خط حا‌م..ه نیست ؟

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۷۶

#فصل_۲ 

 

 

قلبم مچاله میشد،انگار چند تا زن قوی بنیه توی شکمم رخت میشستن.

 نمیدونستم از اون مهلکه چطور جون سالم در ببرم.

دلم یه روز بی دردسر می‌خواست.

دلم میخواست کنار ساحل  روی شن ها با توماج دراز بکشیم و بی دغدغه از نسیم خنک دریا لذت ببریم.

دلم میخواست فردای روز عروسی،توی آغوشش بیدار بشم و ببینم همه این دربه‌دری ها و استرس ها تموم شده و تا ابد مال خودشم نه اینکه برای طفلم نگران شم.

با صدای مامان نگاه از کیت گرفتم:

-دکتره گفت ۲ تا خط یا یکی حام..ه ؟

سرم رو بالا انداختم و جوری که قابل باور باشه گفتم:

-نه دیگه یه خط حام.. ست

۲ خط یعنی نیستم

وای مامان...ولم کن...

اصلا از کجا میخواستم حام.. بشم؟

منکه بعد از سال داریوش همش ور دل خودت بودم

مامان با خیال راحت نفسش رو فوت کرد و همون طورکه به طرف آشپزخونه میرفت گفت:

-من چمیدونم...یه لحظه زد به سرم که حا..ه ای

این پسره دیروز تو بازار  یهو عین عجل معلق جلومون ظاهر شد 

گفتم نکنه خبریه

-اصلا بر فرض مثال هم خبری باشه

یعنی من چجوری وقتی ندیدمش ازش حا..ه م؟

 از طریق گرده افشانی؟

آخه یه چیزایی میگی تو دکون هیچ عطاری پیدا نمیشه

الکی حرف میزدم،چاره ای نداشتم.

باید طبیعی جلوه میدادم والا اگه شک میکرد بیچاره میشدم.

اما از درون  داشتم متلاشی میشدم‌.

به مامان دروغ میگفتم اما خودم که میدونستم  از توماج بار.ارم!

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۷۷

#فصل_۲ 

 

 

با تکیه به دیوار پشت سرم به شکمم چنگ زدم.

باورم نمیشد.

من باردار بودم.

جنینی رو توی شکمم داشتم که پدرش توماج بود.

مردی که عاشقانه میپرستیدمش. 

حالا پشیمون بودم که به حرفش گوش ندادم و باهاش نرفتم.

اونجوری حتی اگه پیدام هم میکردن توماج رو داشتم که مراقبم باشه.

اما حالا ،ضعیف و بی پناه بودم.

تکیه م رو از دیوار گرفتم و وارد اتاقم شدم.

باید میرفتم.

باید طفلم رو نجات میدادم.

فقط باید به توماج میگفتم و بعد همه چیز حل میشد.

با عجله وسایلم رو جمع کردم. 

همه رو توی چمدونم چپوندم و مدارک شناساییم رو توی کیفم گذاشتم.

کار هام رو انجام دادم و منتظر شدم تا مامان برای روضه و سفره بره خونه ی همسایه. 

بعد با توماج تماس میگرفتم و میگفتم که باردارم.

میگفتم بیاد و من رو با خودش ببره.

بعد عقد میکردیم و دیگه نگران پدر و برادرام نبودم.

آبروی اونا دیگه به من ارتباطی نداشت.

حقی نسبت بهم نداشتن و از نظر قانونی نمیتونستن من رو از شوهرم جدا کنن.

فقط برای توماج نگران بودم.

اگه بلایی سرش میاوردن چی؟

نفسی گرفتم و گوشم رو به در چسبوندم.

نباید نگران بعدش میشدم.

فعلا طفلم مهم بود و کاش مامان زودتر میرفت.

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۷۸

#فصل_۲ 

 

 

از غصه و فکر و خیال جونم به لبم رسیده بود،فقط دلم می‌خواست زودتر فرار کنم.

دلم واسه توماج تنگ شده بود.

واسه معرفت خرج کردناش.

واسه اون خنده های مردونه ش.

واسه آپارتمان مون.

 واسه دستپخت و خوراکی هاش که بعد از هر سکس بزور به خوردم میداد.

 واسه بغلش.

واسه بوسه هاش.

  واسه‌ اون روزا که دلم می‌خواست باز تکرار بشه.

بغض تلخی که کنج گلوم تلنبار شده بود بالاخره شکست و اشکام روی گونه هام راه افتادن.

روی تخت نشستم.

  پاهام  رو بغل کردم و پیشونیم رو روی زانوهام گذاشتم.

آروم آروم هق میزدم تا صدام بیرون نره.

کاش به حرفش گوش میدادم و همون روز اول میرفتم.

هر بار که به جنین توی شکمم فکر میکردم دلشوره هام بزرگ تر میشد.

از خانواده م میترسیدم.

از اینکه بفهمن بدون شوهر حامله م.

سرم رو می‌بریدن  و میذاشتن رو سینه م.

توی حال و هوای خودم بودم که در باز شد و مامان در حالیکه آستین هاش رو بالا میزد توی درگاهی وایساد و گفت:

-پاشو مامان جان

پاشو وضو بگیر با هم بریم خونه رقیه خانوم سفره داره

سرم رو بالا گرفتم و بی حوصله  گفتم:

-وا...مامان...من کی همچین مجلسایی اومدم که الان بار دومم باشه

خودت برو دیگه 

مامان برای مسح کشیدن موهاش رو از وسط فرق برداشت و پشت چشمی برام نازک کرد:

-تنبل بازی در نیار

از این به بعد هر جا خواستم برم با خودم میای 

اینجوری خیالم راحت تره

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۷۹

#فصل_۲ 

 

 

مامان وقتی به چیزی گیر میداد دیگه ول نمیکرد.

هر کاری کردم تا بتونم از دستش خلاص شم ولی نشد که نشد.

بزور وادارم کرد وضو بگیرم و باهاش برم.

بدجوری شک کرده بود و منم اصلا دلم نمی‌خواست کاری کنم اوضاع بدتر بشه.

اگه از چیزی بو می‌برد به بابام می‌گفت.

اون وقت باید توماج رو برای همیشه فراموش میکردم.

تا آبا از آسیاب می‌افتاد باید با احتیاط میبودم.

جلوی در رقیه خانوم مامان به موهام اشاره کرد و گفت:

-بکش جلو اون بی صاحاب مونده رو

عروسی که نمیریم ذلیل مرده

مردم هزار جور حرف پشت سرمون میزنن

میگن دختر حاج فتح الله آرا ویرا کرده رفته سفره

حتما دنبال شوهر میگرده

حرفای مامان سنگین بود ولی حقیقت محض.

خاله زنکای توی سفره فقط کافی بود از یکی آتو بگیرن.

مثلا میرفتن روضه و سفره اما در واقع مجلس غیبت کنون و گناه بود.

شالم رو جلو کشیدم و با حرص رو برگردوندم، اصلا حوصله بحث و جدل نداشتم. 

فقط دنبال یه راه فرار میگشتم.

شاید توی سفره مامان حواسش پرت میشد و میتونستم فِلِنگ رو ببندم.

وارد خونه که شدیم بعد از سلام و احوالپرسی مفصل با تمام خانومای مجلس مامان رو وادار کردم جلوی در بشینیم تا توی فرصت مناسب بتونم در برم.

.

.

#عروس_نحس 

#خاتون 

#پارت_۳۸۰

#فصل_۲ 

 

 

مامان کنارم نشست و کتاب دعاش رو باز کرد.

همه زنا هم مثل مامان کتاب به دست دور سفره نشستن و به نوبت شروع کردن به خوندن دعا.

خانوم روضه ای که بالای مجلس و روی مبل نشسته بود هم گاهی نوحه میخوند و با حرفاش کاری میکرد خانوما گریه کنن.

جو غمگین و پر از غصه و ناراحتی رو دوست نداشتم.

من با اون جو بزرگ شده بودم.

همچون زنایی قداست و پاکی رو توی  چادر سیاه و گریه برای ائمه اطهار میدونستن.

برکت زندگی شون رو هم نظر امامان معصوم.

اگه درد و گرفتاری توی زندگی شون به وجود میومد معتقد بودن چشم نظره،یا یکی واسشون دعا و جادو جنبل گرفته.

بازم سراغ ائمه میرفتن تا مشکلات شون حل شه.

هیچ کدوم از اون زن ها فکر نمیکردن اگه مشکلی حل شد از هوش و درایت خودشون بوده.

نمیخواستم قبول کنن توانایی خودشون باعث شده پیشرفت کنن،خونه بخرن‌.

یا شغل خوب و ازدواج موفقی داشته باشن.

اگه مشکلی به وجود اومده طبیعت زندگی همینه،و باید حلش کنن نه دنبال کسی بگردن که براشون دعا گرفته

(تقدیم به نگاه تون🥲💕)