تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

ارباب سالار- (چند پارتی ۱۰۱ تا ۱۱۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

اینم از رمان جذابمون ک خیلی درخواستشو داشتید😂🥲

خیلی رمان قشنگیه و طبق قوای که دادم اول رمان آقای مهندسو گذاشتم بعد این رمان زیبا ❤️

دیگه خیلی کشش نمیدم این رمانم حتما بخونید🤌🏻

پس مایل به ادامه؟؛

#ارباب‌سالار

#پارت101

چشماشو خمار کرد و پولا رو از رو میز برداشت و اومد بذاره داخل کیفش که گفتم:

+نمی شمری؟؟

لبخند دندون نمایی زد و گفت:

- به شما نمیاد کم داده باشی

سری تکون دادم و گفتم:

+ در هر صورت میگن پولو حتی از زمین پیدا هم کردی بشمرش

با ناز چشمی گفت و شروع به شمردن پولا کردم بعد نگاهی به من انداخت و گفت:

- پنج تومن دادی؟؟

ابروی بالا انداختم و گفتم:

+ کافیه دیگه

نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:

- حالا چون خوشگل و خوش تیپ و خوش هیکلی اوکی مشکلی نیست

لبخندی زد و ادامه داد:

-پولدارم که هستی!

حالا شاید بعدا مشتری ثابت شدی!!!

+عههه م‌شتری ثابتم داری؟!

یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت:

-همه م‌شتری ثابت میشن

این بستگی داره من از کی خوشم بیاد قبولش کنم...

+اونوقت از من خوش‌ت میاد؟!

با ناز گفت:

-آره!!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت102

این حرفو که زد جمال زد زیر خنده و گفت:

- مثل اینکه داداش با این اوصاف تو باید یه نرخ واسه این خانم تعیین کنی...

  خندیدم و چیزی نگفتم که دختر چپ چپ به جمال نگاه کرد و گفت:

- تو چرا اینقدر گوش تلخی؟؟

با یه کیلو عسلم نمیشه خوردت...

جمال تک خنده ای کرد و گفت:

- نه اتفاقا با یکم عسلم میتونی بخوریش

دختره که منظور جمال و فهمیده بود چشم غره ای واسش رفت و از جاش بلند شد و گوشیشو از کیفش درآورد و رو به من گفت:

- خب شمارتو بگو من برم دیگه نمیتونم اینجارو تحمل کنم!!

زنگ میرنم بهت هماهنگ میکنیم

با خنده نگاهش کردم و گفتم:

+ چیو؟؟

پوفی کشید و گفت:

- قرارو دیگه کی باشه؟! کجا باشه؟!

تک خنده ای کردم و گفتم:

+ خب قراره چیو؟؟

دختر عصبی گفت:

-مسخرم کردی؟!

پس واسه چی پول دادی؟؟

اومدم جوابشو بدم که سفارشمونو آوردن و منتظر موندم تا باریستا بره و بعد حرف بزنم...

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت103

 بعد از اینکه نسکافه هامون روی میز گذاشت رو به ما گفت:

-دیگه چیزی میل ندارید؟؟

 قبل اینکه من چیزی بگم جمال گفت:

- نه ممنون

 بعد از رفتن باریستا رو به دختره گفتم:

+ من پول ندادم که باهات باشم 

دختره نگاهی بهم انداخت و گفت:

- یعنی چی؟؟

از جام بلند شدم و با انگشتم صورتشو لمس کردم و گفتم:

+ حالا من بهت پول دادم که یه شب بیکار باشی...

قشنگ صورتشو برانداز کردم و گفتم:

+ خیلی حیفی بیشتر قدر خودتو بدون

 با حرفی که زدم آتیشی شد و پولا رو از کیفش درآورد و محکم روی میز کوبوند و گفت:

-یعنی چی ؟؟

فکر کردی من گدام؟؟

 جمال یه قلپ  از نسکافشو خورد و رو به دختره گفت:

- حالا یکی هم که بهت پول داده چیزی نمیخواد ازت ناراحت شدی؟؟

 حتما باید کاری باهات بکنن؟؟

دندون قروچه ای کرد و به جمال نگاهی انداخت و گفت:

-تو یکی خفه شو...

جمال با خنده ابرویی بالا انداخت و گفت:

-باشه بیب

‌.

.

#ارباب‌سالار

#پارت104

دختره دستشو روی میز گذاشت و کمی به سمتم خم شد و با اخم گفت:

+ تو هم از این به بعد خواستی از این کمک‌ها بکنی برو بگرد دنبال آدمش.پولاتم نگهدار توی جیبت حاتم تایی 

اینو گفت و.با عجله از در کافه زد بیرون نگاهی به جمال انداختم که گفت :

_فکر کنم دختره مشکل ذهنی چیزی داشت نه؟

.ابرویی بالا انداختم و با بی‌قیدی.شروع به خوردن نوشیدنیم کردم

.یکم دیگه هم توی کافه موندیم و بعد از اینکه.رسید رو حساب کردم با جمال از کافه زدیم بیرون.

سیگاری از داخل جیبم درآوردم و.فندکی بهش زدم تا رسیدن به ماشین 

سیگار و دود کردم و ته مونده سیگار رو پرت کردم به اون سمت

.حوصله رانندگی رو نداشتم به خاطر همین سوئیچ رو به جمال دادم تا اون بشینه پشت فرمون

.صندلی جلو نشستم و شیشه ماشین رو تا خرخره دادم پایین تا بادی به سرم بخوره.

وسط مسیر بودیم که.جمال کنار میوه فروشی نگه داشت رو بهش گفتم:

+ چرا وایسادی؟

_ خانم گفتن یه سری خریدا انجام بدم مثل اینکه امشب مهمون دارید.

با یادآوری خاله و سما که قرار بود امشب بیان خونه مون چشمام.باز و بسته کردم و سری تکون دادم

جمال از ماشین پیاده شد و به سمت میوه فروشی رفت بعد از ۲۰ دقیقه با کلی خرت و پرت برگشت و وسایلا رو صندوق عقب گذاشت.

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت105

اصلاً حوصله سما رو نداشتم می‌دونستم اگه امشب برم تو اون مهمونی قراره کلی چرت و پرت بشنوم.

هوووف کاش می‌شد یه جوری مهمونی رو بپیچونم اما چون مامان بهم تذکر داده بود 

که زود بیام چاره دیگه‌ای نداشتم جمال که پشت فرمون نشست راه افتاد و یک ربع بعدش به خونه رسیدیم

چون خریدا خیلی زیاد بودن نصفشون رو من آوردم و نصفش دیگش رو جمال 

وارد عمارت شدیم و مستقیم به سمت آشپزخانه رفتیم خریداری که جمال کرده بود

رو داخل آشپزخانه گذاشتم و آبی به دست و صورتم زدم

.به سمت پذیرایی رفتم و دیدم که مامان.دست به کمر ایستاده و داره دوباره دیزاین خونه رو عوض می‌کنه

.روی مبل نشستم و پام رو انداختم روی اون یکی پامو گفتم:

+.چرا اینقدر روی این خونه وسواس داری مامان؟؟.هر ماه داری دیزاین رو عوض می‌کنی.

مامان نگاهی بهم انداخت و گفت:

_.امشب خالت داره میاد می‌خوام یه جوری بچینم که.همه جفت جفت کنار هم بشینن

.با فهمیدن منظورش.سری تکون دادم از سر جام بلند شدم و رفتم

تنها قصدش این بود که سما رو به من قالب کنه....

یعنی حاضر بودم با یه خانم ۵۰ ساله ازدواج کنم اما با این دختر نه از بس که افاده‌ای و چندش بود.

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت106

#چندروز بعد:

امشبم مامان خاله اینارو اینجا دعوت کرده بود..

مخصوصا از وقتی که آهو رو آوردم داخل این خونه به هر بهونه ای مهمون دعوت میکنه و حساس تر شده و هر طوری که هست میخواد سما رو بهم قالب کنه!!

اومدم از پذیرایی برم که مامان صدام زد :

_سالار صبر کن کارت دارم 

سرجام ایستادم که مامان کنارم اومد و منو به سمت بیرون هدایت کرد

.تو صورتش نگاه کردم و گفتم :

+چیزی شده؟

_ آره می‌خواستم باهات صحبت کنم در مورد این دختر که جدید اومده هرچه زودتر تکلیفش رو مشخص کن.

+چرا این دختر که با شما کاری نداره

_.ما اینجا آب و غذای مجانی به کسی نمیدیم.الانم به زور توی اتاق ته باغ نگهش داشتم تا تو بیای و تکلیفش رو مشخص کنیم.

با اخم‌گفتم:

+چی؟؟ آهو رو فرستادی اتاق ته باغ؟؟ با اجازه کی این کار کردی مامان.؟

مامان ابرویی بالا انداخت و گفت:

_ تو که می‌دونی اینجا جا نیست چند تا اتاق فقط برای خدمتکارای ثابت این خونه است.جای بقیه رو اشغال کرده بود منم گفتم که بره اتاق ته باغ

ابرومو تو هم کشیدم و با صدای نسبتاً بلندی سر مامان داد زدم و گفتم:

+ تو که می‌دونی اون.دختر بچه است و ممکنه بترسه چرا فرستادیش اون اتاق؟

.مامان که انگار از رفتارم تعجب کرده باشه.گفت:

_ هیش چه خبرته صداتو بیار پایین‌تر

.دستمو مشت کردم و با عصبانیت داشتم مامانو نگاه می‌کردم

همیشه این کارای سر خودش باعث می‌شد که.اعصابم خورد شه.

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت107

چند تا نفس عمیق کشیدم تا کنترل خودم رو حفظ کنم و عصبانی نشم رو به مامان گفتم:

+ اون دختر از این به بعد خدمتکار شخصی منه کسی هم جرات نداره بهش حرفی بزنه تا فردا هم یه اتاقی براش پیدا می‌کنم که داخل همین خونه باشه

مامان دندون قروچه‌ای کرد و دیگه نتونست چیزی بگه

 به سمت خونه رفت و منم تصمیم گرفتم به اتاقی که مامان می‌گفت برم تا ببینم آهو داره چیکار می‌کنه....

به سمت اتاق رفتم و بعد از چند تقه به در زدن واردش شدم 

آهو روی مبل نشسته بود و‌پاهاشو داخل بغلش جمع کرده بود و به گوشه‌ای خیره بود

 با دیدن من از سر جاش بلند شد و به سمتم اومد و گفت:

_ سلام

با دیدنش دلم‌براش ضعف رفت ، لبخندی به روش زدم و گفتم:

+ سلام

توی این اتاق تنهایی که نترسیدی؟

آهو تک خنده‌ای کرد و گفت :

_نه بابا اونقدا هم ترسو نیستم هرچند الان روزه ولی شاید اگه شب بشه بترسم

+اگه می‌ترسی امشب پیشت بمونم تا فردا یه جایی‌بهتر برای دست و پا کنم

_فکر نکنم بتونی چون خانم گفته که من باید اینجا بمونم

به این حرفش لبخندی زدم و گفتم:

+ نگران نباش خانم با من خیلی خوبه اگه بهش بگم مطمئن باش یه جای خوب برات در نظر می‌گیره

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت108

آهو با این حرفم ذوق کرد و گفت:

_ وای جدی؟! دستت درد نکنه راستش اینجا شبا خیلی ترسناک میشه مخصوصاً وقتی دورش هیچ چراغ و خونه‌ای نیست

+نگران نباش خودم امشب حتماً میام پیشت می‌مونم

_مرسی

+ خوب دیگه اگه کاری نداری من برم راستی امشب شام برات میارم چیزی نخور

آهو نگاهی به یخچال کرد و گفت:

_ البته که چیزی هم داخل یخچال نیست تا من بخورم

+واقعا ؟! یعنی یخچال خالیه!!

آهو سرشو تکون داد و اوهومی‌ گفت

به سمت یخچال رفتم و درشو باز کردم که دیدم از خونه خدا هم پاکتره

درشو بستم و رو به آهو گفتم :

+باشه به جمال میگم تا بیاد این یخچالو برات پر کنه

آهو با شنیدن اسم جمال لرزی به تنش افتاد و گفت:

_ وای اون نه ، لطفاً اونو اینجا نیار خیلی ازش می‌ترسم 

مشکوک نگاهش کردم و گفتم:

+ چرا چطور مگه چیزی شده؟

آهو سرشو انداخت پایین و گفت:

_ نه چیزی که نشده ولی طرز نگاهش خیلی بده اصلا خوشم نمیاد از اون پسر اگه میشه خودت بیا وسایلا رو داخل یخچال بچین

البته که آهو راست می‌گفت و جمال همیشه چشمش هیز بود

+باشه مشکلی نیست برم ببینم چی می‌تونم پیدا کنم تا برات بیارم.

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت109

به سمت عمارت حرکت کردم و بعد از اینکه به آشپزخونه رفتم سبدی برداشتمو شروع کردم به گذاشتن میوه و کمی آبمیوه

چند تا کیک و چیپس و تنقلات دیگه‌ای هم داخل سبد گذاشتم و داشتم به سمت اتاق آهو می‌رفتم

که مامان جلوم رو گرفت و گفت:

_کجا داری میری سالار؟ اینا چیه توی دستت

نگاهی به سبد انداختم و گفتم :

+دارم برای آهو یکم خوراکی می‌برم مثل اینکه توی یخچال هیچی نبود

مامان سری تکون داد و منم به سمت اتاق آهو رفتم و در زدم و آهو در رو برام باز کرد

با دیدن وسایل‌های داخل دستم لبخندی بهم زد و گفت :

_دستت درد نکنه

به سمت یخچال رفتم و اونایی که باید توش می‌چیدم رو داخل یخچال قرار دادم.کارم که تموم شد دستم رو شستم و گفتم:

+ خب اینم از این اگه دیگه با من کاری نداری برم

_ته دستت درد نکنه فقط غروب که شد زود میای دیگه نه؟

+ آره نگران نباش زود میام

_باشه پس فعلاً

ازش خداحافظی کردم و به سمت عمارت رفتم باید دوش می‌گرفتم ، حدود یک ساعت دیگه مهمونا می‌رسیدن

به سمت حموم رفتم و بعد از یه دوش.مختصر که گرفتم.حالمو دور خودم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون.

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت110

با حوله ای  که دور خودم پیچیده بودم به سمت آینه رفتم و سشوارو برداشتم و موهام رو خشک کردم

پیراهن مشکی به همراه شلوار مشکی پوشیدم و بعد از زدن عطر به زیر بغلم از اتاق خارج شدم

روی مبل نشستم و تصمیم گرفتم کمی تلویزیون ببینم تا مهمونا برسند 

بابا هنوز نیومده بود و فکر کنم‌که مغازه بود‌ ، هوف بوی قورمه سبزی که توی خونه پیچیده بود داشت کلمو می‌کند 

دوست داشتم هرچه سریع‌تر شام برسه و برم اتاق آهو باهاش شام بخورم

حدود نیم ساعتی می‌شد که داشتم تلویزیون می‌دیدم و زنگ در به صدا در اومد

یکی از خدمتکارا به سمت آیفون رفت و‌ درو باز کرد

مامان همونطور که داشت روسریشو روی سرش مرتب می‌کرد بهم اشاره‌ای زد و گفت:

_ بلند شو مثل اینکه خاله اینا اومدن

از سر جام بلند شدم و منتظر موندم تا خاله اینا بیان،۵ دقیقه بعد خاله به همراه سما و شوهر خاله جلوی در‌ بودن

سما با دیدنم لبخندی زد و به سمتم اومد دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

_ سلام سالار جان خوبی؟

لبخند مصنوعی بهش زدم و به اجبار باهاش دست دادم

و بعد رو کردم به سمت خاله و شوهر خاله و با اونا سلام و علیک کردم

خدا به دادم برسه که باید چند ساعتی اینارو تحمل میکردم ، کاش سیلی زلزله ای چیزی‌میومد راحت میشدم یهو

(به نظرتون ادامش چی میشه؟..)