آقای مهندس- (چند پارتی ۱۴۱ تا ۱۵۰)
اینم از رمان زیبامون 💕
خیلی قشنگه حتما بخونیدش که به جاهای حساسی رسیدیم،پس
مایل به ادامه؟؛

آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_141
چشمم غرق خواب بود.
چشم بستم
خمار خواب بودم...
تا به تخت رسیدم خوابم برد..
صبح پاشدم
نمیدونم کی خوابم برده بود
فقط میدونم داغون بودم که مثل یه مرده دراز بهدراز شده بودم پ هیچی نفهمیدهبودم
اخه همیشه شب چهار پنج باری بیدار میشدم
به الما نگاه میکردم ومیخوابیدم
ولی الان...
ساعت ده صبح بود
بلند شدم
لباسام خیس عرق بود
باید میرفتمحموم
تو عرض ده دقیقه رفتم حموم مجهزش..
همه برند خوب شامپوها رو داشت..
سریع حمومکردم
اومدم بیرون
لباس نداشتم
از لباسای مردونه و بزرگش برداشتم
پوشیدم
شلوارکشو کهحکم شلوار قد نود داشت برام..
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_142
اومدم بیرون
یه نگاه به خودم انداختم
شبیه لقک ها شده بودم
خندمگرفت
زخم صورتم که مثل جزامی ها نشونم میداد هم بد بود
رو مخم بود..
باید میپوشوندمش ، ولی من که ماسک نداشتم
نمیشد بپوشونمش...
بیخیال دشم
همینجوری میرفتم پایین ، درسته خجالت میکشیدم
ولی خب
امیدوار بودم الما نترسه
رفتم پایین
پله ها رو اروم میرفتم
با صحنه ای که دیدم خشکم زد
الما بغل باباش بود
بغل ایلیا ..
ایلیا داشت باهاش بازی میکرد
تو بغلش
بالا پایینش مینداخت
دختر خودش نبود ، یعنی بودا نمیدونست دختر خودشه و اینجوری عزیز شده بود براش
وای به حال اینکه بفهمه دخترشه
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_143
من و دید الما
شروع کرد جیغ کشیدن
هنور بر نگشته بود ایلیا، زیر لب زمزمه کرد
+ چی مخوای پدر صلواتی..
بازم جیغ کشید
دستاشو به طرفم باز کرد
شناخته بود منو
حتی با صورت ترسناک و زشتم که جای سوختگی بود
خودم و کشیوم جلو
خیلی جلو
ایلیا ام متوجه ام شد
برگشت طرفم
اخماش و توی هم کشید .. با اخمای در هم نگاهم کرد
جالب بود!
جای اینکه من طلبکار باشم
من ناراحت بامش ازش اون ناراحت بود..
لب زدم
_ سلام..
سر تکون داد
+ صبح بخیر..
الما رو گرفت طرفم
لب زد
_ بیا بغلش کن..
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_144
سریع بغلش کردم
پلک راستش ، پلک چپش بینیش موهاش همه جا هاش و بوسه باران کردم
زیر لب زمزمه کردم
_ جان مامان ، جانم دختر مامان..
خندید..
لبخند اومد رو لبم.
خوشبختی برا من یه معنا داشت
دیدن لبخند دخترم.
هیچ عشقی تو دنیا نمیتونست مثل عشق مادر و دختر باشه مگه نه؟
فقط باید مادر باشی تا حرفم و باور کنی..
تشستن روی مبل
که چنگی به س. ی ن م زد..
رنگ به رنگ شدم
زیر نگاه تیز بین ایلیا..
نق زد الما و دوباره چنگ زد
بازم اعتنا نکردم که زد زیر گریه..
ایلیا چند قدمی اومد جلو لب زد
_ گشنشه..
کور که نبودم میدیدم..
+ بری بیرون شیرش میدم
اول اخماش و کشید تو هم
بعد سری تکون داد و رفت بیرون
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_145
بعد از رفتنش با خیال راحت س. ی ن م و از تو لباس دراوردم
که الما سریع خودشو بهم چسبوند و شروع به خوردن کرد
با عشق بهش نگاه کردم انقدر بامزه می خورد که هر چندثانیه تو دلم قربون صدقه اش می رفتم
دستمو بالا اوردم و رو سرش گذاشتم
آروم موهاشو ناز کردم
که یه قطره اشک تو چشمام حلقه زد که باعث شد چشمامو ببندم
نمی خواستم گریه کنم
چون شنیده بودم می گفتن مادرای که دارن به بچه هاشون شیر میدن اگه ناراحت باشن
ناخودآگاه شیرشون تلخ میشه و باعث میشه بچه دل درد بگیره
چشمامو آروم باز کردم و نفس عمیقی کشیدم
که همون موقع الما یه کم ازم فاصله گرفت و دستاشو بالا اورد
انگار می خواست به صورتم نزدیک کنه
با فکر به این کارش آروم خندیدم
و با ذوق گقتم
- الهی دورت بگردم دخترم چقدر شیرینی تو آخه
با شنیدن صدام یه صداهای نامفهومی از خودش دراورد
که باعث شد صدای خنده ام یه کم بالا بره
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
.آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_146
آروم و با ذوق گفتم
- دیگه نمی خوری مامانی؟ سیر شدی؟
با تکون خوردنش فهمیدم که سیر شده و س. ی ن مو تو لباسم بردم
که همون موقع ایلیا اومد و اخماشو تو هم کشید
و جدی گفت
- بچه رو نگه می دارم تو برو صبحونه بخور
دلم نمی خواست حتی یه لحظه از دخترم دور بشم
به خاطر همین سرمو به معنی نه تکون دادم و آروم جا به جا شدم و الما رو بیشتر به خودم چسبوندم
ایلیا نزدیکم شد و دستشو سمت الما اورد
و تو همون حال دوباره گفت
- برو همه امون صبحونه خوردیم فقط تو نخوردی
با لجبازی گفتم
- نه نمی خوام...میل ندارم
این دفعه جدی غرید
- لجبازی نکن باید یه چی بخوری تا بتونی بهش شیر بدی به فکر خودت نیستی به فکر الما باش
با تردید بهش نگاه کردم
و نیم نگاهی هم به الما انداختم...بد نمی گفت باید خودم تقویت می شدم تا بچم گشنه نمونه
وگرنه اونطوری که شیر نداشتم تا به دخترم بدم
دستمو جلو بردم و آروم الما رو بین دستش گذاشتم
و زیرلب گفتم
- مواظبش باشه
کلافه گفت
- بلدم نترس! برو
از جام بلند شدم و قبل از اینکه سمت آشپزخونه برم
نگاه دیگه ی به الما و ایلیا انداختم
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_147
برای بار هزار و یکم
تو دلم تکرار کردم که پدر دختر به هم میان
خیلی به هم می اومدن
دلم میخواست به ایلیا بگم
بگم دخترشه ولی میترسیدم...
نشستم رکی صندلی غذا خوری
صبحونه از همه چیز یود
یه تیکه کره مربا تو دهنم گذاشتم
این چند ماه گرسنگی من و ساخته بود
معده ام بیشتر از دو تا لقمه قبول نمیکرد
ا همین دو تیکع سیر شده یودم
بلند شدم
نگاهی به اشپزخونه انداختم
افتضاح بود..
انگار بمب ترکیده بود توش..
باید شروع میکردم بخ مرتب کردن
اروم اروم کار میکردم
صدای خنده و جیغ الما و صدای ت و ل ه گفتن های ایلیا می اومد
با هم بازی میکردن
الما بابایی بود
هیچ موقع با من اینطوی نخندید..
ولی الان.
نمیتونستم قایم کنم یه همچین چیز مهمی رو..
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_148
کلافه سرمو تکون دادم و آشغالایی که رو میز آشپزخونه بود رو جمع کردم و تو سطل آشغال انداختم
و بعدش سراغ ظرفا رفتم و شروع کردم به شستنشون
مونده بودم بین اینکه به ایلیا بگم یا نه...نمی دونستم چه واکنشی نشون میده
یا چی کار میکنه
کلافه سرمو تکون دادم که از پشت سرم صدای ایلیا اومد
ترسیده سمتش برگشتم
که با دیدنش اونم آلما تو بغلش بود یه کم آروم شدم
ابروشو بالا انداخت
و با تعجب گفت
- ترسیدی؟! چرا؟
سرمو آروم تکون دادم
و لب زدم
- آره تو فکر بودم نفهمیدم کی اومدی
چند قدم جلو اومد
و لب زد
- برای چی کار میکنی؟! بیا الما رو بگیر
آروم دستمو جلو بردم و الما رو ازش گرفتم
- آخه اینجا خیلی بهم ریخته بود
دستاشو تو جیب شلوارش برد
- لازم نکرده نمی خواد تمیز کنی خودم یه کاریش میکنم
سرمو به معنی باشه تکون دادم
که ادامه داد
- من میرم ولی امشب خونه نمیام
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_149
با تعجب نگاهش کردم
نگاهش اومد رو زخم رو صورتم
که سریع رو برگردوندم
اون نشونه ی جذام داشتن عدابم میداد
از بین میلیون ها ادم
چرا ؟
چرا بخت من باید این شکلی باشه؟
پوفی کشیدم
سرم و انداختم پایین
طاقت نیاوردم
حلی دلم میخواست بدونم داره کجا میره
لب زدم.
_ کجا داری میری؟
برگشت
از سر تا پام و یه نگاه کرد
پچ زد
+ دلیلی نداره برات توضیح بدم
باز بد اخلاق شده بود..
لبم و گاز گرفتم
راست مسگفت
کی من میشد که توضیح بده؟ شوهرم برادرم یا پدرم؟
هیچکدوم
درحال حاظر غریبه ترین بود در عین حال که اشناترین بود
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄
.
.
آقای مـهندس..🧑💼🚭
#پـارت_150
_ دارین چیکار میکنین؟
ما که از هم جدا شده بودیم
این چرا یهو اومد جلو
زنیکه پرانتز باز
وا
خب داشتیم همدیگرو ب و س میکردیم کاری نمیکردیم که
یکم اخماشو کشید تو هم
اخی
برسام خجالت کشیده بود
دستی به گردنش کشید
سرش شد
پشت گردنش و با دستش می...مال..ید.
مامانش اخطار گونه گفت
_ شما فقط محرمین زن و شو..
حرفش و قطع کردم
+ خب محرمیم گناه که نکردیم.
فورا گفت
_ دختر از همینجا ها شروع میشه و اخرش به حاملگی میرسه، تو ،تو دوره ی نامزدی دوست داری حامله شی؟
تا کجا پیش رفته بود
میخواستم بگم دلت خوشه ها
من پاچه این و میخواستم بگیرم الان
┈┄╌╶╼ 🥹⛈ ╾╴╌┄┈
(تقدیم به نگاه تون❤️)