سالیوان من- (چند پارتی ۲۸۱ تا ۲۹۰)
اینم از رمان زیبامون🤌🏻
(توضیحات پست قبل رو بخونید❤️)
دیگه توضیح نمیدم این رمانم حتما بخونید
پس مایل به ادامه؟؛

سالیوانمن🧸✨
#پارت281
خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم و لامپو خاموش کردم و دوباره به تختم برگشتم...
با خستگی پتو رو روی سرم کشیدم و چشم هام رو بستم...
یکم تو جام وول خوردم و خمیازه ی بعدی و که کشیدم؛ نفهمیدم کی و چطوری خوابم برد....
++++++++++++++++++++
- نه خانوم تورو خدا منو اخراج نکنید!!!
بخدا من توضیح میدم واستون...
خانوم ناظم عصبی بین حرفم پرید و داد زد :
+ ساکت باش ببینم...
حنات دیگه پیش من رنگی نداره!
برو وسایلاتو جمع کن و گورتو از این مدرسه گم کن...
با گریه و التماس گفتم :
- چرا خانوم؟!
مگه من چیکار کردم اخه؟!
هق زدم و با لحنی که دل سنگم آب میکرد ادامه دادم :
- چرا مسائل شخصی و به کارتون ربط میدید؟!
حالا چون من با پسرتون رفیقم باید منو از مدرسه اخراج کنید؟!
با این حرفم انگار آتیشش زده باشم که جلو اومد و مانتومو گرفت و عصبی داد زد :
+ گمشو بیرون ببینم دختره بی چشم و رو...
گفت و بدون اینکه بهم فرصت بده همونطور که منو به سمت در خروجی میکشید ادامه داد :
+ دختره ی بی حیا...
خجالت نمیکشی جلوی بزرگترت از این حرفا میزنی؟!
از در پرتم کرد بیرون و همزمان داد زد :
+ تو بیخود میکنی میگی با پسر من رفیقی...
زجه زدم و خواستم چیزی بگم که..
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
ׅ
.
.
سالیوانمن🧸✨
#پارت282
زجه زدم و اومدم چیزی بگم که...
+ پناه پناه؟!
با شنیدن صدای مامان چشمام و باز کردم و گیج به دور و برم نگاه کردم..
من کجا بودم؟!
هنوز ویندوزم بالا نیومده بود که مامان ترسیده دستی به پیشونی عرق کرده ام کشید و گفت:
+ خوبی؟!
چرا انقدر تو خواب هزیون میگفتی؟؟؟
پس همش خواب بود!
خواب که چه عرض کنم؛ یه پا کابوس بود برای خودش...
نفسی از سر آسودگی کشیدم و همونطور که بدنم و کش و قوس میدادم گفتم :
- چیزی نیست؛
داشتم خواب بد میدیدم...
مامان به ساعت رو دیوار اشاره کرد و گفت :
+ خب حالا دیگه کم کم بلند شو؛
باید بری مدرسه دیرت میشه...
سری به نشونه ی تایید تکون دادم که خوشبختانه مامان هم بیشتر از این کشش نداد و بلند شد و از اتاق رفت بیرون...
بعد از رفتنش سرجام نشستم و دستمو روی پیشونیم کشیدم و با کلافگی زمزمه وار گفتم :
- این چه خواب کوفتی بود من دیدم؟!
اگه واقعی بشه چی؟؟؟
من چه جوابی میتونستم به مامان بدم؟!
هوفی کشیدم و پتو رو کنار زدم و از جام بلند شدم..
به سمت آینه رفتم و به چهره ی خواب آلودم نگاه کردم و گفتم :
- خدا امروز و بخیر کنه!
از اتاق رفتم بیرون و وارد سرویس شدم تا آبی به دست و صورتم بزنم...
اول کار واجبمو انجام دادم و بعدش شیر آب و تا ته باز کردم...
سرم و کج کردم تا صورتم کامل زیر آب بمونه...
آب سرد و باز کرده بودم تا یکم حالم جا بیاد و این خستگی و رخوت از تنم بره..
یکم که بهتر شدم نفس عمیقی کشیدم و با حوله صورتم و خشک کردم و آخیشی گفتم...
پر انرژی از سرویس بیرون اومدم که..
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
سالیوانمن🧸✨
#پارت283
خواستم به اتاقم برم تا هرچه زودتر حاضر شم و برم مدرسه که با شنیدن صدای مامان به طرفش چرخیدم :
+ پناه؟!
نچ مثل اینکه آب سردم کافی نبود!
خمیازه ای کشیدم و بعد که به خودم مسلط شدم گفتم :
- جان؟!
ریزبینانه نگاهی به سر تا پام کرد و گفت :
+ خوبی؟!
برای اینکه به چيزی شک نکنه سرم و به نشونه تایید تکون دادم و همزمان گفتم :
- آره خوبم؛
چطور؟!
با چند قدم بلند اومد نزدیکم و با دستاش صورتمو قاب گرفت و گفت :
+ خوب بنظر نمیای...
رنگ و روت مثل گچ دیوار شده...
لبخند ساختگی زدم و سعی کردم ناراحتیم و تو صدام نشون ندم :
- نه نه اوکیم...
شاید چون شب دیر خوابیدم اینطوریه!
اخمی کرد و با حرص گفت :
+ صد دفعه نگفتم شبا زودتر بخواب؟!
حتما باید با کفگیر بیوفتم به جونت؟!
لبخندی زدم و بوسه ای رو لپاش نشوندم و گفتم :
- چشمممم..
قول میدم دیگه دیر نخوابم!
حالا برم خانومی؟!
پوفی کشید و گفت :
+ خب حالا برو لباساتو بپوش و بیا یه چیزی بخور..
بعد باید بری مدرسه تا دیرت نشده!
فوری سری تکون دادم و برای اینکه دیگه به چيزیم گیر نده به طرف اتاقم دوییدم..
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
سالیوانمن🧸✨
#پارت284
با حوصله موهام و شونه کردم و مثل همیشه دوتا بافت تیغ ماهی روشون زدم...
همزمان که داشتم لباسامو میپوشیدم گوشیم و چک کردم تا ببینم پیامی برام اومده یا نه..
با دیدن نوتیف و اسم کیهان بالای صفحه گوشیم جیغی از خوشحالی کشیدم و با ذوق پیامش رو باز کردم...
+ سلام صبح بخیر بانو ...
دستم و روی قلبم گذاشتم و ادای غش کردن در آوردم..
واو چه جنتلمن!
با نیشی که نمیتونستم جمعش کنم فوری جواب دادم :
- سلام صبح توام بخیر...
همونطور خیره به صفحه گوشی نگاه میکردم که در عرض چند ثانیه جوابش اومد :
+ میدونستی دارم برای جنگ آماده میشم؟!
با تعجب و نگرانی نوشتم :
- چه جنگی؟!
اتفاقی افتاده؟!
برخلاف دفعه قبلی این بار هرچقدر منتظر جوابش موندم خبری نشد..
با دیدن ساعت فهمیدم که بیشتر از این نمیتونم معطل جوابش بشینم وگرنه مامانش تو مدرسه رام نمیداد!
بیخیال گوشیم شدم و با سرعت بالایی مشغول اماده شدن، شدم...
حدودا یه ربعی طول کشید تا لباسامو پوشیدم و کتابامو مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم...
با دیدن مامان و پیمان که مشغول صبحانه خوردن بودن؛ به سمتشون رفتم و صندلی کنار پیمان رو بیرون کشیدم و روش نشستم..
به محض نشستن من پیمان بلند شد و گفت :
+ خب مامان کاری نداری؟!
من برم سر کار دیرم شده...
از اونجایی که مامان دهنش پر بود؛ دستشو جلوی دهنش نگه داشت و گفت :
+ نه مادر برو؛
مراقب خودت باش...
پیمان نگاهی به من انداخت و گفت :
+ تو چی جوجه؟!
کاری نداری باهام؟!
لبخندی زدم و با حس خوبی که از رفتارش گرفته بودم گفتم :
- نه برو بسلامت...
مراقبت کن
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
سالیوانمن🧸✨
#پارت285
بعد از رفتن پیمان منم با عجله صبحونمو خوردمو یه لقمه ی کوچیک برای خودم گرفتم...
همزمان که بلند میشدم با استرس به مامان گفتم :
- من برم دیرم شد قربونت برم؛
کاری نداری؟!
مامان سری به نشونه ی منفی تکون داد که بوسه ای رو لپش زدم و ازش خداحافظی کردم و مثل جت از خونه زدم بیرون…
همونطور که با عجله توی کوچه راه میرفتم به این فکر میکردم که چه بلایی قراره به سرم بیاد؟!
یعنی خانوم ناظم چیکارم میکنه؟!
سرم پایین بوا و همونطور که سخت مشغول فکر کردن بودم خیلی زود به خیابون رسیدم..
خواستم از خیابون رد بشم و برم سمت دیگه ولی هنوز ی قدم بیشتر برنداشته بودم که با صدای بوق ماشینی توجه ام بهش جلب شد…
با خیال اینکه مزاحمه پوفی کشیدم و بی توجه بهش خواستم راهمو برم که باز بوق زد…
کوچک ترین نگاهی بهش نکردم و خواستم زود از اونجا برم که ماشین حرکت کرد و تا بتونم فاصله بگیرم دور زد و درست جلوی پام وایستاد..
بدون اینکه نگاهی به سمت راننده بندازم عصبی شدم و بلنل داد زدم :
- هوی مرتیکه مگه کوری؟!
بکش کنار میخوام رد شم…
با اخمای توهم منتظر به ماشین نگاه میکردم تا شاید بکشه عقب...
برو بر زل زده بودم بهش که یهو شیشه ی ماشین پایین اومد و با دیدن قیافه ی خندون کیهان چشمام از تعجب گرد شد..
خیره به صورت مبهوت و اخموی من خندید و با لحن حرص دراری گفت :
+ اوه اوه اخماشو نگاه!!!
با لود وضعیت فوری خودم و جمع و جور کردم و ناخوداگاه لبخندی زدم و گفتم :
- عه تویی؟!
ببخشید فکر کردم مزاحمه...
همونطوری که با لبخند نگاهم میکرد گفت :
+ ای جان!!!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
سالیوانمن🧸✨
#پارت286
همینطوری بدون پلک زدن نگاهش میکردم و اونم خیره به من بود...
همینطوری عین اسکلا زوم هم بودیم که بعد از چندثانیه به خودم اومدم و با خجالت گفتم :
- ببخشید؛
من باید برم مدرسه دیرم شده...
کیهانم طوری که انگار با شنیدن صدام تازه به خودش اومده باشه نفس عمیقی کشید..
با کلافگی گفت :
+ چی؟!
چرا یهو انقد پریشون شد؟!
دوباره حرفمو تکرار کردم که سری تکون داد و گفت :
+ بشین خودم میرسونمت...
از اونجایی که دیرم شده بود، برای اینکه زودتر برسم و توی راه هم با کیهان صحبت کنم بدون تعارف قبول کردم و رو صندلی جلوی ماشین نشستم ..
فوقش یه کوچه جلوتر از مدرسه پیاده میشدم دیگه..
تو مسیر که بودیم به خاطر سکوتی که هیچکدوم قصد شکستنشو نداشتیم از استرس گوشه های ناخنمو میکندم...
مثلا سوار ماشین شدم تا باهم حرف بزنیم!
تو همون وضعیت بودم که صداش و شنیدم :
+ چیکار میکنی؟!
سرمو بلند کردم و سوالی به کیهان نگاه کردم که ادامه داد :
+ چرا پوست دستتو میکنی؟!
لبخند ساختگی زدم و سعی کردم انگشتم و که زخم کرده بودم زیر مانتوم قایم کنم ..
- اها..
نه هیچی حواسم نبود...
همونطور که رانندگی میکرد با یه دستش دستمو گرفت و آروم گفت :
+ حیف این دستای قشنگت نیست؟!
با خجالت سرمو پایین انداختم که توی یه حرکت غیر منتظره دستمو نزدیک صورتش برد و بی هوا روش و بوسید...
بدون اینکه دستم و از لب هاش جدا کنه همونطور نگهش داشته بود..
کم مونده بود از خجالت آب شم و برم تو زمین...
متوجه خجالتم شد و دستمو روی پام گذاشت و بدون اینکه نگاهی بهم بندازه به رانندگیش ادامه داد...
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
سالیوانمن🧸✨
#پارت287
دستم و که از خجالت و استرس خیس عرق شده بود مشت کردم و نامحسوس روی مانتوم کشیدمش...
این چه کاری بود کرد؟!
هنوز حرارت لب هاش رو میتونستم روی دستم حس کنم...
سرم و محکم تکون دادم تا این فکرا ازش بیرون بره و با خجالت از شیشه به بیرون نگاه کردم...
سعی کردم تا رسیدن به مدرسه حدالامکان باهاش چشم تو چشم نشم...
همونطور که به بیرون نگاه میکردم با کفشم رو کف ماشین ضرب گرفته بودم و دعا دعا میکردم زودتر این مسیر کوفتی تموم شه و برسیم...
انگار قرار نبود این مسیر 10 دقیقه ای به پایان برسه...
سکوت بینمون که طولانی شد؛ تازه میخواستم نفس راحتی بکشم که کیهان گفت :
+ پناه کوچولو چرا ساکته؟!
همچنان نگاهش نکردم و همونطور که خیره به رفت و آمد ماشینا بودم گفتم:
- همینطوری؛ حرفی ندارم...
نمیدونستم چقدر توی پنهون کردن لرزش صدام موفق بودم ولی خب...
تک خنده ای کرد و گفت :
+ استرس داری آره؟!
خواستم جوابشو بدم که با دیدن در مدرسهمون حرفم تو گلو خفه شد و ناخوداگاه با نگرانی برای دست به سر کردنش فوری گفتم :
- خب رسیدیم؛ ممنون که منو...
هنوز حرفم تموم نشده بود که در مقابل چشمای ناباورم گاز داد و در مدرسه رو رد کرد..
با تعجب و دهنی باز گفتم :
- کجا میری؟!
مدرسه من همون جا بودا...
کیهان همونطور که به روبه روش نگاه میکرد با خنده گفت:
+ فکر میکنی من نمیدونم محل کار مامانم کجاست؟!
بهت زده گفتم :
- خب چرا واینسادی؟!
من دیرم شده کیهان؛
لطفا دور بزن باید برم مدرسه...
میدونی که مامانت چقدر از دستم عصبیه!
بهتره بهونه ندیم دستش..
الان وقت این کارا نیست!
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
سالیوانمن🧸✨
#پارت288
جوابمو که نداد؛ تن صدامو بالاتر بردم و با حرص گفتم :
- کیهانننن؟!
با توام...
کر شدی به امید خدا؟!
تک خنده ای کرد و از گوشه چشم نگاهی به منی که مثل اسپند روی آتیش جلز و ولز میکردم انداخت و گفت :
+ نگران نباش وزه خانوم؛ تو خیابون که نمیذارمت...
بالاخره یه جا میریم دیگه!
چند ثانیه طول کشید تا بتونم جوابش رو هضم کنم...
مبهوت نگاهش کردم و با دهن باز گفتم :
- هن؟!
شوخی میکنی داداچ؟!
یعنی چی؟!
اصلا پشیمون شدم!
لطفا منو برگردون دم مدرسهمون پیادهم کن...
چندلحظه صبرکردم ولی وقتی دیدم حرفم و به کتفشم نگرفت با حال زاری گفتم :
- کیهان؟!
مثل اینکه بدت نمیاد مامانت منو اخراج کنه نه؟!
با همون خندهش که شدیدا رو اعصابم بود گفت :
+ چه بهتر ...
اینطوری بیشتر میتونی باهام وقت بگذرونی...
نیم نگاهی بهم انداخت و با شرارت ادامه داد :
+ اصلا روزایی که تایم مدرسته بیا پیش من باش؛ هوم نظرته؟!
جدید بود؛ نبود؟!
عجیب بود؛ نبود؟!
داشتم از حرف هاش شاخ درمیاوردم...
چی داشت میگفت برای خودش؟!
چرا انقدر مبهم حرف میزد؟!
نا خود آگاه از این وضعیتی که توش بودم و نمیتونستم هیچی رو بفهمم بغض کردم و با صدای لرزونی گفتم :
- میشه بس کنی؟!
منو برگردون...
جوابی بهم نداد...
کم مونده بود اشکم دربیاد که تقریبا با جیغ گفتم :
- الان ما کجا داریم میریم؟!
همونطور که به روبه روش خیره بود بی توجه به حال زار من، خونسرد لب زد :
+ خونه خالی..
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
سالیوانمن🧸✨
#پارت289
بی اراده با صدای بلندی گفتم :
- هاااان؟!
با دیدن بهتم خندید و فوری گفت :
+ شوخی کردم؛
میخوام ببرمت پیش مامانم...
با وحشت برگشتم سمتشو با لکنت گفتم:
+چی داری میگیییی؟!
حالت خوبه؟!
نیم نگاهی بهم انداخت و با خنده گفت:
+ بهتر از این نمیشم...
خدایا اینجا چه خبره؟!
چی داره میگه برای خودش؟!
میخواد منو ببره پیش مامانش؟؟
برای چی؟؟
دوباره روبهش گفتم:
- کیهان میخوای منو ببری پیش مامانت؟!
میفهمی داری چیکار میکنی؟؟
بخدا بدبخت میشیم...
تک خنده ای کرد و صدای اهنگ و بلند کرد و با خوشحالی گفت:
+ قشنگ میفهم دارم چیکار میکنم!!
صدای اهنگ و بلند تر کرد و داد زد:
+ نمیخوام دیگه چیزی بشنوم!!
داشتم از استرس میمردم…
ضربان قلبم شدت گرفته بود و حس میکردم میخواد از جاش کنده شه!!
کیهان با تمام سرعت رانندگی میکرد وکبکش خروس میخوند!!
نیم نگاهی بهش انداختمو با خودم گفتم:
- یعنی واقعا براش مهم نیست؟؟
داره منو میبره پیش مامانش چرا؟!
وای کم مونده دیوونه بشم دیگه
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
.
.
سالیوانمن🧸✨
#پارت290
کم مونده بود از فکر و خیال خل بشم دیگه..
انقدر تو افکارم غرق بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدیم..
نگاهی به دور و بر انداختم و وقتی محل ناشناخته رو دیدم؛ با استرس منتظر موندم تا شاید یه حرفی بزنه...
کیهان ماشین و روبه روی یک نمایشگاه ماشین نگه داشت و بعد برگشت سمتمو گفت:
+ خب رسیدیم..
پیاده شو خانوم کوچولو ...
بهت زده پرسیدم :
- اینجا کجاست؟!
منو آوردی ماشین ببینیم؟!
چند لحظه صبر کردم و بعد با زاری گفتم :
- وای کیهان تورو خدا بس کن...
داری اذیتم میکنی؟!
با تعجب نگاهم کرد و تک خنده ناباوری کرد و گفت :
+ اذیت چرا؟!
اینجا نمایشگاه خودمه...
مامانمم داخلش نشسته و متظر ماست..
چشمکی زد و همونطور که داشت از پایین پیاده میشد ادامه داد :
+ بدو که خانوم ناظم و بیشتر از این معطل نکنیم..
گفت و بدون اینکه بهم فرصت اعتراض بده از ماشین پیاده شد..
مجبورا با استرس زیاد از ماشین پیاده شدم...
مثل بچه هایی که تو جایی گم شدن سرگردون بودم که کیهان اومد و کنارم وایستاد و دستاش برد پشت کمرم و با فاصله نگه داشت…
پا به پای هم به سمت نمایشگاه حرکت کردیم..
حس میکردم هر قدم که بر میدارم تواناییمو برای راه رفتن از دست میدم…
┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄
(تقدیم به نگاه زیباتون 🤌🏻💕)