تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

سالیوان من- (چند پارتی ۲۶۱ تا ۲۷۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

و بالاخره این رمانم گذاشتم😂💘

امیدوارم بخونیدشو ازش لذت ببرید🤌🏻💕

دیگه زیاد تایپ نمیکنم چون به جاهای هیجانیش رسیده،پس مایل به ادامه؟؛

سالیوان‌من🧸✨

#پارت261

با افسوس نگاهش کردم و طوری که انگار ازش قطع امید کرده باشم گفتم :

- نه داداش من آب نمیخوام؛ فقط لطف کن خودتو از زندگیم دیلیت کن...

چپ چپ نگاهی بهم انداخت و گفت :

+ باید چند رکعت نماز شکر بخونی که خدا منو تو زندگیت اد کرده…

تک خنده ای کردم و چون سرفه هام بهتر شده بود راحت تر گفتم:

- باشه میخونم فقط الان از اتاقم گمشو بیرون..

چشم غره ای برام رفت و بعد مثل دخترایی که قهر کردن با ادا پشتش و بهم کرد و به طرف در اتاق رفت.. 

قبل از بیرون رفتن کامل زیر چشمی نگاهم کرد و وقتی بیخیالیم رو دید با حرص از اتاق بیرون رفت و در و محکم کوبید..

گاو بود دیگه؛ گاو!!

پوفی کشیدم و بیخیالش شدم..

 الان که سرفه هام بند اومده بود یه قلپ از آبمو خوردم و با تردید پیام کیهان و باز کردم :

+ حقیقت و گفتم دیگه…

نفس عمیقی کشیدم و براش نوشتم :

- خب حقیقت چیه؟!

بلا فاصله جوابش اومد :

+ وقتی میدونی چرا میپرسی؟!

واقعا نمیدونستم چی به مامانش گفته، اصلا نمیدونستم حقیقت ارتباط ما از نظر کیهان چیه؟!

فوری نوشتم:

- نمیدونم

میدونستم که نمیپرسیدم.

ایموجی خنده فرستاد و گفت :

+ به مامانم گفتم همون جوجه ای که بهش شک کردی با پسرت در ارتباطه؛

واقعا در ارتباطه..

محکم زدم تو سرم و گفتم:

- خبببب

چیزی نگفت؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

(دوستان سه پارت به دلیل محدودیت جداگانه قرار میگیره)

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت265

باز خندید..

ای الهی رو آب بخندی...

باز زنگ زد که این بار جوابش رو دادم تا ببینم چی می‌گه؟!

با همون خنده بی توجه به حال منی که به سختی جلوی خودم رو می‌گرفتم تا پاره‌ش نکنم؛ گفت :

+ چرا گفت…

نا خودآگاه محکم تر از قبل زدم تو سر خودم و گفتم :

- وای لال نمی‌ری..

بدبخت شدم که!!

چی گفت حالا؟!

صدای خش خشی از اون ور خط اومد و چند لحظه گذشت که جوابمو داد :

+ عرض به حضورتون که گفت ما تو مدرسه مون جایی برای جوجه ها نداریم و اخراجه...

از ترس آب دهنمو قورت دادم و ناخودآگاه زدم زیر گریه و با همون گریه گفتم :

- دیدی آخر کار خودتو کردی..

همینو میخواستی؟!

بدبخت شدم الان کجا برم مدرسه؟!

همینطوری داشتم تند تند حرفام و پشت هم می‌چیدم و مثل رادیوی خراب وز وز می‌کردم که صدای خنده‌ش رو شنیدم..

من گریه می‌کردم و اون می‌خندید؟!

با حرص جیغ کشیدم :

- نخنداااا اعصاب ندارم الان..

دارم گریه میکنم...

اینو که گفتم فوری ساکت شد و با تعجب گفت :

+ گریه؟!

چرا اونوقت؟!

بچه دارم باهات شوخی میکنم..

تو فکر کردی من میزارم تورو اخراج کنن؟!

جوری که با حرص کلمه هاش رو به زبون می آورد قشنگ مشخص بود که چقدر عصبی شده..

با شنیدن حرف هاش مثل بچه ها اشکام رو پاک کردم و با بغض گفتم :

- یعنی چی؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت266

به سوالم جواب نداد..

پوفی کشید و گفت :

+ کاری نداری؟! 

من برم..

بی طاقت دوباره سوالمو تکرار کردم :

- یعنی چی؟!

چرا جواب سوالمو ندادی...

با حرص نفس حبس شده اشو بیرون داد و گفت :

+ یعنی اینکه شوخی بود...

مامانم ری اکشن خاصی نشون نداد ؛

یعنی یه جوری بهش فهموندم تو خط قرمزمی!!

مامان منم میدونه من چقدر رو خط قرمزام حساسم...

مکثی کرد و کلافه ادامه داد :

+ هوفففف الان روانمو بهم ریختی!!

من برم دیگه...

فکر نمیکردم گریه کردنم انقدر روش تاثیر بزاره...

واقعا به همون اندازه که میگفت عصبی بود!!

نمی‌دونستم باید خوشحال باشم که انقدر روم حساسه یا ناراحت که حالش و بد کردم..

ریز خندیدم و با خودم گفتم :

- ترجیح میدم اولی باشه!!

پیش خودم فکر می‌کردم و حرفی نمی‌زدم..

سکوتم رو که دید گفت :

+ کاری نداری باهام؟!

دوست داشتم یکم بیشتر بدونم، یکم بیشتر بگه که روم حساس شده و من غش و ضعف کنم..

یکم مکث کردم و با دلبری ریزی گفتم :

- اوممم چیزه؟!

چرا اعصابت خورد شد؟! 

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت267

یه چند لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت :

+ نمیدونم...

مثل لاستیک ماشین بادم در اومد و پنچر شدم..

با همون قیافه پوکر به دیوار رو به روم نگاه می‌کردم که ادامه داد :

+ اصلا یه لحظه گفتی داری گریه می‌کنی بهم ریختم...

پروانه ها تو دلم پرواز کردن و نیشم تا بناگوشم باز شد.‌.

انقدری هول شدم که گوشی از دستم روی زمین افتاد و نتونستم واکنشی نشون بدم‌‌..

لعنتی به این دست و پا چلفتی بودنم فرستادم و خم شدم گوشی رو برداشتم..

از شدت ضربه خاموش شده بود!!

با عجله روشنش کردم و از اونجایی که خجالت می‌کشیدم دوباره بهش زنگ بزنم؛ با همون لبخند گشادی که روی لبم بود وارد پیامکام شدم و براش ایموجی ناراحت فرستادم که خندید و گفت :

+ دیگه گریه نکنیا خانوم کوچولو...

من طاقتشو ندارم!!

خوشحال بودم که از دلیل قطع شدن تماسمون چیزی نپرسید..

با تاخیر جواب دادم :

- چشم:)

+ من برم دیگه مراقب خودت باش..

ایموجی قلب بنفش براش فرستادم و گفتم :

- توام همینطور...

یه چند لحظه دیگه گذشت که برام با ایموجی خنده نوشت :

+ اوه اوه قلب بنفش؟!

ایموجی تعجب واسش فرستادم و گفتم :

- آره مگه چیه؟!

باز خندید و گفت :

+ هیچی خیلیم عالیه..

پشت بندش پیامش دوباره گفت:

+ بیشتر بفرست بنفش دوست دارم..

یه جوری مشکوک حرف میزد؛ دوست داره بیشتر بفرستم چرا؟!

لبخندی زدم و با خودم گفتم :

- شاید بنفش رنگ مورد علاقه اشه برای همون!!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت268

دیگه جواب کیهان و ندادم و بخاطر کنجکاوی که واسم پیش اومده بود؛ ترجیح دادم معنی قلب بنفش و سرچ کنم...

چند لحظه منتظر موندم شاید خودش حرفی بزنه ولی وقتی دیدم خبری نشد؛ از صفحه چتمون بیرون اومدم..

 فوری گوگل و باز کردم و تایپ کردم :

- معنی ایموجی قلب بنفش چیه؟!

زیاد طول نکشید که چندتا سایت مختلف واسم بالا اومد..

با اشتیاق روی اولین سایت کلیک کردم و شروع به خوندن مطالب داخلش کردم‌‌...

" ایموجی قلب بنفش نمادی از احساسات مختلفی مانند عشق، حمایت، تحسین و مهربانی و قدردانی از کارهای خوب یا حمایت‌های دریافتی است "

صفحه رو پایین کشیدم و خوشبختانه چیز بدی پیدا نکردم!

شونه ای بالا انداختم و متفکر با خودم گفتم :

- خب هیچ معنی خاصی نداره که..‌

پس منظور کیهان از پیامش چی بود؟!

بیخیال شدم و بی تفاوت خواستم صفحه رو ببندم که یهو یه سایت توجه امو جلب کرد..

مشتاق زدم روش و منتظر موندم تا بالا بیاد..

بلافاصله خلاصه ی معنی رنگ همه قلب هارو آورد..

شروع کردم به دونه دونه خوندنشون که بلاخره به قلب بنفش رسیدم!

رو متنش زوم شدم که چشمام از تعجب درشت شد..

یه دونه محکم زدم تو سرم و گفتم :

- وای یعنی این معنی و میده؟!

به یه نقطه ی نامعلوم خیره شدم و با خودم ادامه دادم :

- یعنی کیهان این منظور و برداشت کرد؟!

شت...

پس برای همین گفت زیاد بفرست دوست دارم؟!

ناخودآگاه قهقهه ای زدم و گفتم :

- ای پسره ی دیوونه...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت269

روی تخت دراز کشیدم و گوشی و روی قفسه ی سینه م گذاشتم...

مثل بچه ها از ذوق پاهام رو روی تخت می کوبیدم...

به کیهان فکر میکردم و خیره به سقف لبخند میزدم!!!

+ بسم الله...

با شنیدن صدای آشنایی ترسیده و با حرص از جام بلند شدم...

دستم و رو قلبم گذاشتم و سرمو به طرف در چرخوندم و با دیدن مهسا؛ نفس عمیقی کشیدم...

خدایا صبر !

همونطوری سر جام نشستم که مهسا با پرویی لبخندی زد و بدون اینکه برای ورودش اجازه ای بگیره؛ جلو اومد و کنارم نشست و گفت:

+ به چی میخندیدی؟!

به قیافه عنت!

لا اله الا لله...

بی توجه به سوالش کلافه گفتم :

- کی اومدی؟!

لبخندی زد و گفت :

+ همین الان اومدم، با مامان یه سر اومدیم اینجا بعد میریم خونه...

سری تکون دادم و بدون در نظر گرفتن اینکه مهمونه و باید باهاش مهربون باشم؛ با تیکه گفتم :

- اتاقم حریم شخصی منه‌‌...

می‌دونی حریم شخصی چیه دیگه؟!

لازمه قبل از اینکه سرتو مثل گاو بندازی پایین و بیای تو در بزنی!

از اونجایی که فکر می‌کرد دارم باهاش شوخی می‌کنم؛ با خنده گفت:

+ ولش کنا...

نگفتی به چی میخندیدی؟!

گفت و خواست گوشیمو از دستم بگیره که فوری دستمو عقب کشیدم و با اخم گفتم :

- چیکار میکنی؟!

باز خندید که بهت زده نگاهش کردم و با خودم گفتم :

- وای خدای من چطور ممکنه یکی انقدر پرو باشه؟!

اصلا با دیدنش کل اون روز که پیمان گوشیمو شکست واسم تداعی شد.

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت270

خواستم دهنمو باز کنم و هرچی دلم خواست بارش کنم ولی اون تیز تر بود...

قبل اینکه بتونم هر واکنشی نشون بدم؛ باز دستشو نزدیک گوشیم آورد که طاقت نیاوردم و با عصبانیت داد زدم :

- مهسا فکر نمیکنی نباید به گوشی من دست بزنی؟!

تو رسما داری تو زندگی من فضولی میکنی!

قیافه اش پوکر شد و مردد دستشو عقب کشید..

چند لحظه تو همون حال نگاهم کرد و بعد که متوجه عصبانیتم شد؛ با لحن آدم خر کنی گفت :

+ فقط میخواستم نگاش کنم.‌‌..

ناراحت نشو!

تازه خریدی؟!

جوابشو ندادم که مثل رادیوی خراب ادامه داد :

+ نکنه همون پسره برات خریده؟!

نتونستم تحمل کنم و با نفرت نگاهش کردم و با کنایه گفتم :

- نه اون نخریده...

پیمان خریده واسم!!

ابرویی بالا انداخت و با لحن مثلا شادی گفت :

+ عهههه مبارکههه

خوشگله!

خیلی سرد جواب دادم :

- مرسی!!

جفتمون دیگه چیزی نگفتیم و ساکت موندیم..

بودنش تو اتاقم اذیتم میکرد!

خاله و مهسا جز اون ادمایی بودن که دوست نداشتم هیچوقت ببینمشون ولی متاسفانه هیچوقت شانس باهام یار نبود!

چشمامو با درد بستم و سعی کردم با کشیدن نفس های عمیق به خودم مسلط بشم..

نمی‌دونستم چرا ولی انگار نافشون رو با خونه ما بریدن!

تا تقی به توقی میخورد؛ یا خبری چیزی می‌شد یا هر اتفاق دیگه ای می‌افتاد مستقیم می اومدن خونه ما...

البته ما تو چی شانس آورده بودیم که این بار دوممون باشه؟!

دهن باز کردم حرف بزنم که...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

(تقدیم به نگاه زیباتون،بهم یاد آوری کنید که رمانای جا افتاده رو بزارم چون یادم می‌ره😂)