تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

سالیوان من- (چند پارتی ۲۵۱ تا ۲۶۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

اینم از رمان پر طرفدارمون🤌🏻❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥

خیلی به جاهای حساسی رسیده💘

حتما و حتمااااااا بخونیدش و برای امتحانات منم دعا کنید😂❤️

پس مایل به ادامه؟؛

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت251

سری از تاسف تکون داد و گفت:

-چشم امپراطور

امر دیگه باشه؟!

با همون خنده گفتم:

+وای برو بیرون دیگه مسخرههه..

همونطوری داشتیم باهم حرف میزدیم که در اتاق باز شد و مامان اومد داخل و گفت:

-چه خبرتونه شما؟!

یه بار عین موش و گریه میفتید به جون هم

یه بار اینطوری باهم خوبید..

اسکلی چیزی هستید؟!

با حرف مامان جفتمون زدیم زیر خنده که پیمان گفت:

-خواهر و برادر دعوا کنند ابلهان باور کنند..

با این حرفش مامان محکم با کفگیر داخل دستش زد به پشت پیمان و گفت:

-ای زلیل مرده الان احمق منم؟!

پیمان آخی گفت و دویید از اتاق بیرون که مامان هم همونطوری که غر میزد رفت.. 

طبق معمول و عادت همیشگیشون در اتاقمو نبستن که از جام بلند شدم و با غرغر بلندشدم و رفتم بستمش...

خوشحال بودم خیلی خوشحال...

نه بابت گوشی!!

بخاطر اینکه میتونستم دیگه با خیال راحت با کیهان صحبت کنم...

کاش حداقل زودتر این گوشی و برام میگرفت که تو دردسر نمی افتادم..

با یادآوری فردا و دیدن مادر کیهان دوباره استرش کل وجودمو گرفت...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت252

پوفی کشیدم و به سمت کمدم رفتم و لباسمو با لباس راحتی عوض کردم

سیمکارتمو که گوشه ی کمدم قایم کرده بودم برداشتم 

دوباره به سمت تخت رفتم و سیمکارت و داخل گوشی گذاشتم و اول از همه شماره ی کیهان و در آوردم و بهش پیام دادم:

+سلام!!!

نمیدونم چرا انقدر استرس گرفته بودم..

انگار دفعه ی اولی بود که بهش پیام میدادم!!

گوشی و روی سکوت گذاشتم و گذاشتمش زیر بالشم و از اتاق رفتم بیرون تا یکی دوساعت دیگه چکش کنم…

نگاهی به سالن و آشپزخونه انداختم اما مامان نبود!!

کجا رفته بود؟! غذاش روی گازه که…

بیخیال شونه ای بالا انداختم و به سمت آشپزخونه رفتم و یه سیب از یخچال برداشتم و اولین گاز و بهش زدم که در ورودی باز شد و مامان غر غرکنان اومد داخل و گفت:

-دیگه نمیشه تو این هوا نفس کشید

گاز بعدی و به سیبم زدم‌ و گفتم:

+کجا رفته بودی؟!

چادرشو از سرش در آورد و روی مبل گذاشت و همونطور که داشت به سمت آشپز خونه اومد

به پلاستیک دستش اشاره کرد و گفت:

-نمیبینی؟؟

رفته بودم تا سوپری حسن آقا یکم سبزی و یه نوشابه بخرم…

سری تکون دادم و گفتم:

+آهااااا

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

#سالیوان‌من🧸✨

#پارت253

مامان ریز ریز نگاهم کرد و گفت:

-خوشحالی!!

چشمام و تو حلقه چرخوندم و نیمچه لبخندی زدم و گفتم:

+خیلی…

سری تکون داد و گفت:

-چیشده؟!

باقی مونده ی سیبمو داخل سطل آشغال انداختم و دستمو شستم و با شلوارم خشک کردم و گفتم:

+پسرت سوپرایزم کرد.

مامان ابروهاشو بالا داد و گفت:

-آها پس بگو

امروز بخاطر همین باهم خوب بودید

حالا چی بود سوپرایزش؟!

تک خنده ای کردم و گفتم:

+عذاب وجدان گرفته بود فکر کنم

گوشی خریده برام..

مامان خندید و ضربه ای به قفسه ی سینه اش زد و گفت:

-آخ الهی مادر فداش بشه

میبینی پسرمو

سری از تاسف تکون دادم و گفتم:

+پسرم پسرم نکنا

یادت رفته همین پسرت چطوری زد منو؟!

-تقصیر خودت بود دیگه!!

چشمام از تعجب درشت شد و بلند گفتم:

+ماماااااااانننن

گفتم و به حالت قهر به طرف اتاقم رفتم...

روی تخت نشستم و با لب های آویزون؛ از روی بیکاری پاهام رو تکون دادم...

گوشیمو برداشتم؛ روشنش کردم و بی هدف صفحه هارو ورق زدم...

خالی خالی بود..

پیامی هم از طرف کیهان نیومده بود..

ناخوداگاه بغض کردم و با اعصابی خورد؛ از برنامه ای که توش بودم بیرون اومدم..

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت254

بغضم و قورت دادم و صفحه ی گوشی و خاموش کردم...

روی تخت دراز کشیدم و گوشی رو زیر بالشتم گذاشتم...

با کلافگی پتورو رو سرم کشیدم و ناخودآگاه شروع کردم به گریه کردن...

خودمم نمی‌دونستم دقیقا چه مرگمه؟!

نمیدونم چقدر گذشته بود که احساس کردم در اتاق باز شد...

اشکامو فوری پاک کردم و خواستم خودم رو به خواب بزنم که با صدا زدن اسمم؛ فهمیدم مامان اومده:

-پناه؟!

سعی کردم لرزش صدامو پنهون کنم و آروم گفتم :

+بله؟!

صدای قدم هاش رو که نزدیکم می‌شد رو می‌شنیدم...

وقتی بهم رسید خواست پتورو از روم برداره که محکم نگهش داشتم و نذاشتم..

وقتی این حرکتمو دید بهت زده گفت :

-بردار پتورو ببینم

داری اون زیر گریه میکنی؟!

چشمام و با درد محکم بستم..

باز لو رفتم و مامان دستمو خوند!!

وقتی چیزی نگفتم دوباره خواست پتورو از روم بکشه که این بار مخالفتی نکردم...

مامان با دیدن صورت اشکیم اخم کرد؛ پوفی کشید و گفت :

-بخاطر یه کلمه حرف من داری گریه میکنی؟!

بچه شدی پناه!؟

مامان چه ساده بود فکر میکرد واسه حرف اون گریه میکنم ؛

ولی بهتر بزار فکر کنه بخاطر همینه...

ولی از اون جایی که دلم نمی اومد اذیتش کنم ؛ آهی کشیدم و گفتم :

+نه واسه اون نیست..

یهو دلم گرفت...

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ

 

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت255

بلند شدم سر جام نشستم که مامان اومد و کنارم نشست..

 بغلم کرد و گفت:

- چرا دورت بگردم؟!

خودمو تو بغل مامان جا کردم و سرمو رو سینه‌ش گذاشتم..

 بی اراده شدت گریه هام بیشتر شد و هق زدم :

+دلم برای بابا تنگ شده...

مامان با آرامش همیشه‌ش موهامو نوارش کرد و ب‌وسه ای روشون زد و گفت :

-شرمنده دورت بگردم...

که اگه طوری رفتار کردم که نبود بابا رو امروز حس کنی!

وای گند زدم..

خودمو ازش جدا کردم و دستشو گرفتم و محکم ب‌و‌سش کردم و گفتم :

+نه نه دورت بگردم‌...

بخدا بخاطر موضوع پیمان ناراحت نشدم ؛

تو بهترین مامان دنیایی...

هیچوقت نذاشتی حس کمبود داشته باشم!!

اصلا همینطوری یهویی دلم گرفت..

برای جمع کردن وضعیت؛ تکونی به خودم دادم و اشکامو پاک کردم..

لبخندی زدم و گفتم :

+ الانم ببین؛ حالم خیلی خیلی خوبه...

قیافه ی مامان یه طوری شده بود و عجیب نگاهم می‌کرد..

معلومه خیلی ناراحت شده...

آخه چطوری باید بهش می‌گفتم چون کیهان بهم پیام نداده اینطوری شدم؟!

خاک تو سرت پناه؛ بخاطر یه پسر مادرتو ناراحت کردی، ارزششو داشت؟!

برای اینکه از اون حال و هوا درش بیارم گوشی و از زیر بالش در آوردم و خواستم نشونش بدم که با دیدن یه پیام از کیهان؛ با ذوق فوری پیامشو باز کردم :

- مایک؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ 

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت256

هان؟!

مایک یعنی چی؟؟

چند بار از اول پیامش رو خوندم تا بالاخره دو هزاریم جا افتاد...

کیهان فکر کرده اونی که بهش پیام داده من نیستم و اینطوری رفتار کرده تا توی دردسر نیوفتم!!

لبخندی زدم و نوشتم :

- بله..

جواب پیاممو نداد و همون لحظه بهم زنگ زد که تماس و ریجکت کردم و براش نوشتم :

- نمیتونم حرف بزنم

مامانم اینجاست...

از گوشه چشم نگاهی به مامانم انداختم که سرش پایین بود و داشت با گوشه ی لباسش بازی میکرد...

مشخص بود که هنوز خیلی ناراحته...

باید یه طوری از دلش در میاوردم، اما چطوری؟!

ناراحتیش تمام فکرمو درگیر خودش کرده بود؛ کاش از اول راستشو بهش می‌گفتم...

اومدم ابرو رو درست کنم زدم چشمشم کور کردم…

پوفی کشیدم و برای باز کردن سر حرف گفتم :

- راستی مامان؟!

سرشو بالا آورد و سوالی نگاهم کرد که ادامه دادم :

-میخوام یه چیزی بهت بگم...

کنجکاو لب زد :

+ باز چیشده؟!

آب دهنمو قورت دادم و گفتم :

- اون پسره بود کیهان گفتم رفیقیم و فلان…

+ خب؟!

حرصی چشمام و‌ بستم‌ یهویی گفتم:

- پسر ناظممونه...

با حرفم چشمای مامان ازتعجب درشت شد و گفت:

+ وای خاک بر سرم...

این چه کاری بود که تو کردی پناه؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

‌.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت257

از این توجه‌ش قند توی دلم آب شد...

ناخودآگاه لوس شدم؛ 

آهی کشیدم و با ناز گفتم :

- حالم جسمیم که خوبه ؛

حال روحیمی که افتضاحه..

چند ثانیه صدایی ازش درنیومد ولی خیلی زود 

نگران و با بهت گفت :

+ چرا مگه چیشده؟!

باز با داداشت دعوات شده؟!

آها راستی گوشی گرفتی؟!

باز گند زدم...

برای اینکه از نگرانی درش بیارم فوری گفتم :

+نه نه دعوا نگرفتیم...

اتفاقا گوشیمم داداشم برای اینکه منو از اون حال و هوا در بیاره خریده!

ریز خندیدم و ب شیطنت ادامه دادم :

- امروز حالم بد شد؛ عذاب وجدان گرفته...

صدای نفس راحتی که کشید رو شنیدم..

قهقهه ای زد و گفت :

+ آها که اینطور...

حالا ولش اینارو ؛ بگو ببینم حال دلت چرا بده؟!

پوفی کشیدم و گفتم :

- آخه گفتنشم فایده نداره…

تک خنده ای کرد و گفت :

+ داره؛

هر چی باشه درستش میکنم تا حالت خوب شه..

با حرفش ته دلم قرص شد..

حالم بخاطر اینکه فردا برم مدرسه و با مادرش روبه رو شم بد بود...

استرس کل وجودم رو گرفته بود و الان با حرف های کیهان آروم تر شده بودم...

ولی می‌ترسیدم دلیل حال بدم رو بهش بگم و همه چیز بدتر بشه!!

گفته بود خودش جواب مامانشو می‌ده و من همش استرس اینو داشتم که قراره بهش چی بگه؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت258

همینطور توی فکر بودم که صداش؛ رشته ی افکارمو پاره کرد :

+ کجا رفتی؟!

یا پیغمبر ...

قلبم افتاد تو ش‌رت‌م که!!

دستم رو روی سینه‌م گذاشتم و عین خل و چلا چشم غره ای به صفحه سیاه گوشی رفتم...

بعد از گذشت چند ثانیه؛ آب دهنمو قورت دادم و گفتم :

- دلیلشو قبلا بهت گفتم...

مکثی کرد و با تردید گفت :

+یادم نمیاد؛

 چی بود؟!

دوباره بگو...

با یاد آوری دوباره اون موضوع؛ استرس سر تاپام رو گرفت..

با کلافگی گفتم :

- همون قضیه ی مامانت دیگه…

دوباره خندید و برخلاف منی که از استرس داشتم پاره می‌شدم؛ با لحن شاد و شنگولی گفت :

+ آها اون؟!

گفتم که حلش میکنم و البته…

با کنجکاوی گفتم :

- البته؟!

باز با همون خنده ی همیشگیش گفت :

+ حلشم کردم؛ پس نگران نباش..

با ترس به یه نقطه ی نا معلوم خیره شدم و یهویی با داد گفتم :

- چییییییییییی؟!

می‌خندید و من دلم میخواست دونه دونه موهای سرشو بکنم...

چرا انقدر شوخی بود همه چی براش؟!

یعنی اصلا براش مهم نبود مامانش بفهمه؟!

یدونه محکم زدم رو پیشونیم و با خودم گفتم :

- اصلا چی به مامانش گفته؟!

چیو حل کرده؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت259

انقدر عصبی شده بودم و فشار روم بود که دیگه نمی‌تونستم باهاش حرف بزنم…

من از استرس داشتم س‌قط می‌شدم و اون کلا همه چیزو به شوخی گرفته بود!!

اجازه حرف زدن بهش ندادم و با عصبانیت گوشی و قطع کردم...

همونطور به صفحه گوشی نگاه می‌کردم که انگار بعد از چند لحظه کیهان متوجه قطع شدن تماس شد؛ چون دوباره بهم زنگ زد...

بدون معطلی تماس و ریجکت کردم..

دوباره زنگ‌ زد و باز من ریجکت کردم که این بار ایموجی خنده فرستاد و گفت :

+ گوشی و رو من قطع میکنی بچه؟!

چشمام و‌ ریز کردم و برو بابایی زیر لب نثارش کردم که باز ایموجی خنده فرستاد و گفت :

+ دلم میخواد الان قیافه ی عصبیتو ببینم؛ بیا فیس کال...

چه پررویی بود این!!

دیگه کم مونده بود از دستش بزنم زیر گریه...

 با بغض و بیچارگی براش نوشتم :

- واقعا الان چی خنده داره؟!

الان چرا می‌خندی و عصبیم میکنی؟!

آیا من برای شما یک شوخی هستم؟!

باز ایموجی خنده فرستاد که جیغی زدم و از حرص چندتا محکم با دستم رو پام کوبیدم..

 به زور جلوی خودم رو گرفتم تا گوشی رو تو دیوار نکوبم و براش نوشتم :

- بخدا یه بار دیگه بخندی بلاکت میکنم!!!

بلافاصله جواب داد :

+ اهوع نه بابا..

از کی تا حالا جوجه ها عصبی میشن؟!

ایموجی عصبانی براش فرستادم و خواستم شدت فشاری شدنمو به رخش بکشم شاید دست از سرم برداره که با فرستادن ایموجی جوجه کیش و ماتم کرد..

بحث کردم باهاش فایده نداشت!!

در هر صورت اون کار خودشو میکرد تا بیشتر اذیتم کنه...

بهتر بود حداقل بپرسم چی به مادرش گفته..

مکثی کردم و بعد از چند دقیقه نوشتم :

- حالا چی گفتی به مامانت راجب من؟!

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ ׄ

.

.

سالیوان‌من🧸✨

#پارت260

چند دقیقه ای منتظر جوابش بودم اما چیزی نگفت..

الان که باید جواب اصلی ترین سوالمو میداد غیبش زده بود…

مرض داشت دیگه!!

کم کم از استرس زیاد دست و پام شروع به لرزیدن کردن..

الان فردا چطوری توی روی ناظممون نگاه کنم؟!

وای کاش میشد مدرسه امو‌ عوض کنم..

خم شدم و از روی کنسول کنار تختم بطری آب معدنیمو برداشتم و یک نفس سر کشیدم تا بلکه آتیش وجودمو خاموش کنه..

وسطای خوردن بودم که با شنیدن صدای نوتیف گوشیم هول شدم و آب پرید تو گلوم..‌

همونطور که پشت هم سرفه میکردم گوشیمو برداشتم و با دیدن پیام کیهان اومدم بازش کنم که در باز شد و طبق معمول آقای مزاحم ترسیده اومد داخل اتاق و گفت :

+ چیشده؟!

چرا انقدر سرفه میکنی؟؟

همونطور که سعی میکردم جلوی سرفه هامو‌ بگیرم به بطری آب معدنی اشاره کردم و به سختی گفتم :

- د داشتم آ آ ب میخوردم

پ پ پرید تو گلوم..

پیمان پوفی کشید و گفت :

+ آب میخوای برات بیارم؟؟

به حالت زار محکم کوبوندم رو پیشونیم و با خودم گفتم :

- خدایا چرا هر چی خل و‌چله گیر من میفته؟!

آب تو دستمه؛ پریده تو گلوم..

بعد داداش نابغه ام میگه برات آب بیارم؟!

عاقل اندر سفیه نگاهش کردم که تازه فهمید چی گفته و..

┉┈┄┉┄┈┉╼🫐🦋╾┉┈┉┄┉┄

ׅ(بریم ادامه؟🤭❤️‍🔥)