تصویر هدر بخش پست‌ها

-کهکشان رمان-

در کل این وبلاگو طراحی کردم برای انواع رمانا و تمام تلاشمو میکنم اینجا بهترین رمانارو براتون بزارم پس امیدوارم حمایت کنید🦋💞

ارباب سالار- (چند پارتی ۶۱ تا ۸۰)

| 𝑳𝒆𝒏𝒂

اینم از این رمان زیبا و پرطرفدارمون😂❤️‍🔥

خیلی قشنگن حتما بخونیدش💘

(خیلی دوست دارم اسپویل کنم ولی چون پارتا هیجانیه خودتون بخونید و لذت ببرید🤌🏻❤️‍🔥)

پس مایل به ادامه؟؛

#ارباب‌سالار

#پارت61

دوباره قطره اشکی از گوشه ی چشمام سر خورد و گفتم:

+بخاطر مامانم باید برم!!

خاله بدون اینکه چیزی بگه فقط نگاهم کرد که لبخندی زدم و بوسی از لپاش کردم و گفتم:

+عاشقتم من خاله!!

خاله بغضش گرفته بود و اومد چیزی بگه که عماد حرفشو قطع کرد و گفت:

-بدو بیا خواهر گلم!! آفرین!!!

با نفرت به عماد نگاه کردم و چیزی نگفتم...

از خاله خدا حافظی کردم و دمپاییمو پوشیدم و همراه عماد از خونه زدیم بیرون!!

به محض خروجمون عماد محکم چنگی به بازوم زد و میون دندون های کلید شده غرید:

-از دست من فرار میکنی ها؟!

یه آشی برات بپزم یه من روغن داشته باشه...

هیچی نگفتم، سِر شده بودم و انگار هیچ حسی نداشتم!!

عماد محکم منو به جلو هل داد و گفت:

-یالا حرکت کن!!

آروم آروم راه میرفتم و به این فکر میکردم که چه سرنوشتی در انتظارمه...

کاش اون شب یکاری میکردم ارباب منو ببینه شاید الان وضعیت بهتری داشتم!!

چی تو سرم بود که خودمو پنهون کردم؟!

البته از ترس بود، فکر میکردم ارباب منو ببینه اینا خونه رو برام جهنم میکنن!!

اما انگار اشتباه میکردم ، برعکس شد...

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت62

آهی کشیدم و هنوز وسطای راه بودیم که با شنیدن صدای یه نفر لبخندی زدم:

-شماها...

سر‌جامون وایسادیم که دوباره صدای بم شده اش به گوشمون رسید؛

-وایسید!!

عماد آروم به من گفت:

-تو برنمیگردی فهمیدی؟!

زیر لب آروم باشه ای بهش گفتم که عماد خنده کنان برگشت و گفت:

-بله؟! چیزی شده؟!

آقاهه بدون جواب دادن به عماد خطاب به من گفت:

-تو دختر، برگرد ببینم!!!

همونطور که پشتم بهش بود گفتم:

-چیکارم دارید؟!

پوفی کشید و گفت:

-میگم برگرد!!

اومدم برگردم که عماد فوری گفت:

-چیکار خواهرم دارید؟!

بی توجه به عماد بلند تر داد زد:

-میگم برگرد!!!

آب دهنمو قورت دادم و آروم برگشتم سمتشون و سرم و پایین انداختم که اومد جلوتر و گفت:

-سرتو بیار بالا...

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت63

ترسیده آب دهنمو قورت دادم و سرم و بالا آوردم و با دیدن جمال با تعجب بهش نگاه کردم!!!

چشماش و ریز کرد و گفت:

-تو....

دوباره فوری سرم و پایین انداختم که عماد اومد نزدیک ما و گفت:

-خب با اجازه اتون ما بریم دیگه!!!

عماد دستمو کشید و اومدیم بریم که جمال عصبی گفت:

-کجا؟!

بعد برگشت سمت آدمای خودشو به یکی اشاره کرد و گفت:

-اون عکس و بردار بیار!!!

چه خبر شده؟! چرا نگهمون داشتن باز؟! وای خدایا من دیگه توانشو ندارم...

اتفاق بدتری نیفته به فنا برم باز!!

همونطوری داشتم بهشون نگاه میکردم که عکس و براش آورد و دوتایی هی به عکس و هی به من نگاه میکردن و با سر تایید میکردن!!

بهت زده نگاهشون میکردم که جمال جلوتر اومد و گفت:

-اسمت آهویه؟!

اومدم جواب بدم که عماد گفت:

-نه خجسته اس...

جمال با اخم نگاهی به عماد کرد و گفت:

-از تو پرسیدم یابو؟!

دوباره چرخید سمت منو گفت:

-اسمت چیه؟!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت64

متوجه ی نگاه های سنگین عماد رو خودم شدم و برای اینکه مشکل جدیدی ایجاد نکنم گفتم:

+همونطور که برادرم گفت، خجسته.

جمال سری تکون داد و گفت:

-که خجسته ای؟!

+بله!!

بیشتر نزدیکم شد و نگاهی به صورتم انداخت و گفت:

-صورتت چیشده؟! کسی کتکت زده؟!

اخمام توهم رفت و گفتم:

+به شما چه ربطی داره؟! مفتش محلی؟!

-نه همینطوری پرسیدم ، سواله!!

چشم غره ای واسش رفتم و گفتم:

+یاد بگیر راجب چیزایی که به شما مربوط نیست سوال نکنی!!!

جمال تک خنده ای کرد و گفت:

-خب جوابمو گرفتم!!

تو آهویی...

 

ترسیده نگاهش کردم و گفتم:

+میگم اسمم خجسته اس...

سری تکون داد و گفت:

-یعنی تو میگی من اون دختری که 6متر زبون داشت و یادم میره؟!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت65

وحشت زده نگاهش کردم که روبه یکی از آدماش گفت:

-دختره رو با خودمون میبریم!!

خودشه...

عماد فورا جلوتر اومد و عصبی گفت:

-یعنی چی؟! خواهر منو کجا ببرید؟! مگه شهر هرته؟!

جمال یعقه ی لباس عماد و گرفت و به جلو هولش داد و گفت:

-یالا راتو بکش برو وگرنه میگم اینجا خونتو بریزن!!

ترسیده بودم خیلی زیاد نه از جمال و آدماش چون اونا آدمای سالار بودن و باهام کاری نداشتن ، از این میترسیدم که عماد بلایی سر مادرم بیاره!!!

با تشر گفتم:

+چی خودشه؟! کی خودشه؟! کجا میخوایید ببرید منو ها؟!

بی توجه دونفر اومدن سمتمو دستمو گرفتن و عمادم مثل این بیغیرت ها فقط نگاه میکرد و هیچکاری نمیکرد...

الکی برای نجاتم تقلا میکردم و داد میزدم اما از طرفی ام از خدام بود که منو با خودشون ببرن!!

داد بلندی زدم و با گریه ساختگی گفتم:

+منو کجا میبرید ها؟!

جمال با خنده گفت:

-یه جای خوب!!

دیگه چیزی نگفتم و این وسط فقط یه مشکل داشتم، اونم مادرم بود!!!

کاش میتونستم از اون خونه ی لعنتی نجاتش بدم!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت66

داخل ماشین نشسته بودم و آدمای سالار بدون هیچ بی احترامی باهام رفتار میکردن!!!

بلاخره بعد از یه ربع که تو راه بودیم به عمارت بزرگ و قشنگی رسیدیم که با دیدنش برق از سرم پرید...

جلال ماشین و نگه داشت و همزمان که داشت ماشین و خاموش میکرد گفت:

-پیاده شید!!!

بدون اینکه چیزی بگم به حرفش گوش دادم و از ماشین پیاده شدم!!

حیاط خونه پر از آدم بود که معلوم بود خدمتکارای اینجا هستن!!

گنگ به دور و اطرافم نگاه میکردم و واسم سوال شده بود که چرا آوردن اینجا منو؟!

مگه نباید میبردن پیش سالار؟!

به این خونه نمیاد که واسه اون باشه ، اینجا بیشتر شبیه خونه ی اربابه!!!

تو همین فکرا بودم که جلال خطاب به من گفت:

-چند دقیقه اینجا منتظر بمون تا بیام!!

سری تکون دادم و به ماشین تکیه زدم و غرق شده بودم تو محیط دورم!!

هرکی از کنارم رد میشد یه طوری نگاهم میکرد و حتی گاهی اوقات پچ پچ هایی هم راجبم میکردن من متوجه نمیشدم!!!

سرم و پایین انداختم و داشتم با گوشه ی روسریم بازی میکردم که با صدای دختری سرمو بلند کردم:

-خدمتکار جدیدی؟!

سوالی نگاهش کردم و گفتم:

+چی؟!

به مسخره خندید و گفت:

-میگم خدمتکار جدیدی؟! تازه اومدی برای کار تو عمارت...

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت67

به دختره خیره شدم و با خودم گفتم:

+پس حدسم درست بود..

اینجا خونه یه آدم ثروتمنده که انقدر خدمتکار و نوچه داره!!

ترسیده آب دهنمو قورت دادم و با خودم ادامه دادم:

+ن ن نکنه اینجا اصلا خونه ی سالار نباشه؟! نکنه جمال منو جای دیگه آورده باشه؟!

وای خدایا چه غلطی کردم...

کاش بهشون اعتماد نمیکردم و نمی اومدم!!

تو همین فکرا بودم که دختره با تعجب گفت:

-بسم الله چته؟!

جن زده شدی دختره؟!

چرا عین بز زل زدی بهم؟!

با دیدن قیافه اش لبخندی زدم و گفتم:

+ببخشید تو فکر بودم!!!

سری تکون داد و گفت:

-ای ای خب جواب سوالمو ندادی برای چی اومدی اینجا؟!

نگاهی به دور و اطرافم انداختم و گفتم:

+راستش خودمم نمیدونم چرا اومدم!!!

اومدم چیزی بگم که یکی دیگه از خدمتکارا اومد نزدیکمونو دستشو انداخت دور کمر این دختره و سرتاپامو نگاه کرد و گفت:

-این دیگه کیه مهلا؟!

دختره که الان فهمیده بودم اسمش مهلاس شونه ای بالا انداخت و گفت:

+نمیدونم والا!!

خودشم که درست حسابی حرف نمیزنه...

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت68

فکر کنم این دوتا از فضولای این عمارت بودن که میخواستن سر در بیارن که من کیم!!!

سرمو پایین انداختم که اینبار اون یکی دختره پرسید:

-خدمتکار جدیدی؟!

باز اومدم یه چی بگم که مهلا پرید وسط و گفت:

-همینو من ازش پرسیدم جواب نداد!!

تک خنده ای کردم و گفتم:

+خب اگه اجازه بدید الان جواب بدم..‌

مهلا با خنده جوابمو داد و گفت:

-شدیدا کنجکاویم که بدونیم!!

لبخندی زدم و آروم گفتم:

+راستش من خودمم نمیدونم چرا اینجام، یهو وسط راه جلومو گرفتن آوردن اینجا...

با تعجب نگاهم کردن و همزمان با هم گفتن:

-مگه میشه؟! تو خانواده نداری؟!

+چرا دارم!!

-بعد خانواده ات در جریانن؟!

پوفی کشیدم و گفتم:

+نمیدونم،هیچی نمیدونم...

مهلا خطاب به بغل دستیش گفت:

-بچه ام هست!!

بنظرت برای خدمتکاری آوردنش!!

دختره شونه ای بالا انداخت و گفت:

-نمیدونم والا

چند سالته دختر جون؟!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت69

مکثی کردم و گفتم:

+۱۶سالمه!!!

با تعجب نگاهم کردن که مهلا گفت:

-دیدی گفتم، خیلی بچه اس!!

فکر نکنم واسه خدمتکاری...

حرفش تموم نشده بود که دختره نگاهی به مهلا انداخت و  حرفشو قطع کرد و گفت:

-مگه به سنه؟!

الان مریم خواهرمون ۱۴سالشه ولی اینجا خدمتکاره!!

با حرفی که زد فهمیدم این دوتا خواهرن و مثل اینکه خانوادگی اینجا زندگی میکنند!!

یعنی منم به عنوان خدمتکار آورده بودن اینجا؟!

پس مدرسه ام چی؟!

رویا چی؟! یعنی رویارو نمیبینم دیگه؟!

ناخودآگاه اشکی تو چشمام نقش بست و پرسیدم:

+اینجا خدمتکار بشیم دیگه نمیتونیم بریم بیرون؟!

مهلا گفت:

-میشه هر هفته بهت مرخصی میدن!!

لبخندی زدم و گفتم:

+عه چقدر خوب...

چقدر مرخصی میدن؟!

-دوروز در هفته!!!

دیگه چیزی نگفتم، خب عالی بود میتونستم این دوروزه و برم خونه خاله مریم و مامانم بیاد اونجا ببینمش...

الان فقط مونده یه چیز اونم مدرسه!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت70

دوباره ازشون سوال کردم:

+مدرسه چی؟! میزارن بریم؟!

جفتشون زدن زیر خنده و همزمان گفتن:

-قرار نیست اینجا پادشاهی کنی که دختر، مدرسه پدرسه تعطیله!!!

تلخندی گوشه لبام نشست و گفتم:

+آها...

مهلا لبخندی زد و گفت:

-هرکمکی از دست ما بر بیاد برات انجام...

حرفش تموم نشده بود که جمال عصبی گفت:

-چه خبرتونه اینجا معرکه گرفتید باز؟!

فوری ببخشیدی زیر لب گفتن و از ما دور شدن که جمال صداشو آروم تر کرد و گفت:

-تو دنبالم بیا!!!

عین جوجه ها دنبال راه میرفتم و هیچی نمیگفتیم!!

از پله ها بالا میرفتیم که تک سرفه ای کردم و گفتم"

+کجا میریم؟!

چیزی نگفت که بلند گفتم:

+میگم کجا میریم الان؟!

آروم گفت:

-هیچی نگو دنبالم بیا خودت میفهمی!!

عصبی سر جام وایسادم و دستمو به کمرم زدم و گفتم:

+نخیر تا نگی نمیام....

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت71

پوفی کشید و عصبی گفت:

-بیا بریم حوصله توضیح دادن ندارم!!!

نچی گفتم همونجا روی پله نشستم و گفتم:

+گفتم که نمیام!!

چندتا پله پایین تر اومد و یقعه لباسمو گرفت و گفت:

-چموش بازی در نیار دنبالم بیا!!

بی توجه بهش سر جام نشستم و گفتم:

+اینجا کجاست؟؟

-مگه نمیگم سوال نکن؟؟

چشمام و ریز کردم و گفتم:

+ببین بخدا قسم تا جواب سوالمو ندی از اینجا تکون نمیخورم گفته باشم…

کلافه چنگی تو موهاش زد و گفت:

-خب بلند شو بیا بریم تو راه بهت توضیح میدم!!

از جام بلند شدم و خندان گفتم:

+خب الان اولین سوالمو جواب بده تا حرکت کنیم!!

هر سوالی که جوابشو بده دو قدم راه میام…

با تعجب نگاهم کرد و گفت:

-مگه چقدر سوال داری؟

با خنده جواب دادم:

+زیاد…

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت72

کلافه پوفی کشید و نگاهی بهم کرد و گفت:

-خب بپرس!!

تک سرفه ای کردم و گفتم:

+اینجا کجاست و چرا منو آوردین اینجا؟؟

-این که شد دوتا سوال…

دستامو به بغلم زدم و گفتم:

+نترس، چهارتا قدم میام جلو حالا جوابمو بده!!

جمال آروم زیر لب یه چیزایی گفت که درست نشنیدم و بعد رو به من لب زد:

-اینجا خونه اربابه

من خودمم نمیدونم چرا گفتن تورو بیاریم اینجا!!

+باور کنم؟؟

-به جون بچه م!!!

تک خنده ای کردم و گفتم:

-خب حالا قسم نخور…

چهار قدم جلوتر رفتم و دوباره پرسیدم:

+الان داری منو کجا میبری؟؟

جمال به داخل عمارت اشاره کرد و گفت:

-جایی که دستور دارم!!

+خب کجاست؟؟

جمال فوری با ابرو اشاره کرد و گفت:

-اول دو قدم بیا جلو تا سوال بعدی و جواب بدم…

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت73

از رفتارش خندم گرفت و دو قدم رفتم جلو و گفتم:

+خب اومدم آقای زرنگ حالا بگو!!!

-باید ببرمت تو یکی از این اتاق های عمارت!+!

دو قدم جلو تر رفتم و با تعجب گفتم:

+چرا؟!

شونه ای بالا انداخت و گفت:

-والا نمیدونم!!

حالا سوالاتو بس کن بیا بریم...

+نچ!!

جلال کلافه دستی به صورتش کشید و زیر لب گفت:

-چه گرفتاری شدیماا..

اومدم دوباره ازش سوال بپرسم که با صدای اسد حرفمو قورت داد:

-جلال تو که هنوز اینجا...

دختره رو...

جلو تر که اومد با دیدن من حرفشو ادامه نداد و بعد نگاهی به من انداخت و دوباره سمت جلال چرخید و عصبی گفت:

-چرا هنوز اینجاست پس؟!

جلال آروم گفت اما گوش من تیز تر از این حرفا بود:

-بابا دهنمو سرویس کرده!!

میگه تا دونه دونه سوالامو جواب ندی راه نمیام!!!

پوفی کشید و ادامه داد:

-به من گفتن خط نیفته روش!!

چطوری ببرمش؟!

من از پسش برنمیام خودت یکاری کن!!!

منتظر حرفی از سمت اسد نشد و فوری از ما دور شد و رفت...

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت74

اسد برعکس جلال انقدر قیافه اش جدی بود که خودم از دیدنش خوف کردم!!!

برگشت سمتمو با غضب نگاهم کرد که با ترس لبخندی زدم و گفتم:

+م م میتونم یه سوال...

حرفم تموم نشده بود که محکم گفت:

-نه

آب دهنمو قورت دادم و سری به نشونه ی تایید تکون دادم و گفتم:

+هوم باشه!!

نگاهش و ازم گرفت و عصبی لب زد:

-دنبالم بیا!!!

چشمام و ریز کردم و آروم تو دلم گفت:

+اه مرتیکه ی بداخلاق!!

کاش با جلال درست رفتار میکردم فراریش نمیدادما...

تو همین فکرا بودم که بلند تر داد زد:

-هنوز که اونجا وایسادی!!!

فوری شالمو سفت تر دور گردنم پیچیدم و دوییدم سمتش

سرم پایین بود و آروم آروم دنبالش راه میرفتم و تو فکر بودم که یهو محکم با کسی برخورد کردم!!!

سرمو بلند کردم و با دیدن قیافه ی عصبی اسد دوباره از ترس لبخندی زدم و گفتم:

+ب ب بخشید

ندیدم سرم پایین بود...

سری از تاسف تکون داد و گفت:

-اشکال نداره!!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت75

دستشو سمت در اتاقی دراز کرد و گفت:

-داخل این اتاق میمونی فعلا تا...

حرفشو قطع کردم و گفتم:

+چرا باید بمونیم؟! میخوایید چیکارم کنید؟!

انگشت اشاره اشو روی دماغش گذاشت و گفت:

-هیسسسسس

حوصله ی آدمای جیغ جیغو رو ندارم!!

یالا برو داخل!!

ترسیده بودم خیلی زیاد، نکنه میخوان کاری باهام بکنن...

اگه اینجا خونه ی ارباب و پسر اربابم خاستگار من بوده...

وای نه ، اصلا چرا من باید برم داخل اتاق؟!

مگه قرار نیست اینجا خدمتکار باشم؟!

تو همین فکرا بودم که اسد گوشه ی لباسمو گرفت و منو به سمت اتاق میکشوند که به گریه افتادم و خودم و سفت نگه داشتم و گفتم:

+نمیام ولم کن!!

بی توجه بیشتر لباسمو میکشید که با التماس گفتم:

+توروووو خداااا ولم کن!!!

روی زمین نشسته بودم و با همه ی توانم مقاومت میکردم که عصبی داد زد:

-رو اعصاب من نرو

قرار نیست بخورنت که..

هق زدم:

+نمیخوام

من نمیرم تو اون اتاق!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت76

محکم اومد از رو زمین بلندم کنه که با داد خانومی جفتمون خفه خون گرفتیم:

-چه خبره اینجا؟

اسد فوری یه قدم عقب تر رفت و گفت:

-سلام خاتون!!!

نگاهمو سمت صدا چرخوندم و با دیدن خانومی تقریبا میانسال که قیافه اش درهم بود یه لحظه ته دلم خالی شد...

اینجا چه جایی من اومدم؟!

آب دهنمو قورت دادم و ازجام بلند شدم و سرمو پایین انداختم و گفتم:

+سلام!!!

بدون اینکه جواب منو بده روبه اسد عصبی گفت:

-چرا عمارت و گذاشتی رو سرت؟!

اسد نگاهی به من کرد و پوفی کشید وگفت:

-ارباب گفته این دختر فعلا تو این اتاق بمونه!!

خانوم نگاهی به من انداخت و بعد رو به اسد گفت:

-خب الان مشکل کجاست؟!

اسد گفت:

-میبینید که نمیره!!!

برگشت با اخم بهم نگاه کرد و گفت:

-چرا نمیری داخل اتاق مگه میخوان بخورنت؟!

آب دهنمو قورت دادم و سرم و پایین انداختم و گفتم:

+چیکار دارید با من؟!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت77

خاتون دستشو به بغلش زد و گفت:

-بلبل زبونم که هستی

اینجا کسی سوال نمیکنه فقط میگه چشم فهمیدی؟!

عصبی بودم خیلی عصبی هم ترسیده بودم هم دلم نمیخواست کسی باهام بد حرف بزنه!!!

اخمام تو هم رفت و گفتم:

+من چشم‌نمیگم!!!

صورتش از اعصبانیت قرمز شد و اومد محکم بزنه تو صورتم که اسد دستشو گرفت و گفت:

-دست روش بلند نکن خاتون!!

حرصی گفت:

-نمیبینی با من چطوری حرف میزنه!؟

اسد پوفی کشید و عصبی گفت:

-چی بگم خاتون خان زاده گفتن صداتونم واسش بلند نکنید چه برسه بخوایید بزنید تو گوشش!!

خاتون پوف محکمی کشید و گفت:

-از جلو چشمام دورش کن!!

حالا که فهمیدم خانزاده چه دستوری بهشون داده شجاع تر شده بودم!!

اسد نزدیکم شد و دستمو گرفت و گفت:

-با زبون خوش برو داخل!!

یه تای ابرومو بالا دادم و گفتم:

+نچ نمیرم!!

-که نمیری؟!

مشغول جر و بحث با اسد بودم که خاتون سری از تاسف تکون داد و از کنارمون رد شد و همزمان گفت:

-برگشتم اینجا نباشه!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت78

بعد از رفتن خاتون اسد برگشت سمتم و با قیافه مظلومی گفت:

- لطفاً با من بحث نکن!!!

خانمی که الان از اینجا رد شدو دیدی!؟

این اسمش خاتونه و بزرگ این عمارته...

سرپرست خدمتکاراست ولی از مادر ارباب درجه‌اش کمتر نیست!!!

هیچکس اینجا بهش بی‌احترامی نمی‌کنه حتی خود ارباب!!!

سری تکون دادم و منم مثل خودش ولوم صدامو آوردم پایین و گفتم:

+منم مشکلی ندارم فقط به سوالم جواب بده

منم قول میدم بدون دعوا و چون و چرا برم داخل اتاق....

اسد سری تکون داد و گفت:

-خب سوالت چی بود؟؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

+اگه برم داخل این اتاق چه اتفاقی برام میوفته؟!

اسد مکثی کرد و گفت:

- هیچ اتفاقی واست نمیوفته بهت قول میدم ما فقط دستور گرفتیم که تو رو داخل این اتاق منتظر بذاریم...

تا خود ارباب بیاد باهات صحبت کنه پس از هیچی نترس!!!

لطفا برای این که برای من دردسر درست نکنی و خودتم اذیت نشی

برو داخل اتاق و منتظر بمون...

سری تکون دادم و گفتم:

+باشه!!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت79

اسد تک خنده‌ای کرد و گفت:

- اگه می‌دونستم انقدر منطقی هستی

زودتر از در صحبت وارد می‌شدم ..

شونه بالا انداختم و گفتم:

+یادت باشه از این به بعد اول صحبت بعد خشونت ...

با همون خنده گفت:

- چشم خانم معلم...

الان برو داخل اتاق و منتظر بمون . 

داشتم می‌رفتم داخل اتاق که یه لحظه برگشتم و گفتم:

+می‌تونم یه سوال دیگه بپرسم؟؟؟

اسد سری تکون داد و گفت :

-آره بپرس . 

مکثی کردم و گفتم:

+الان که چند باره میگی برو داخل اتاق منتظر بمون ...

اسد گفت:

- خب ؟؟

گنگ پرسیدم:

+باید منتظر کی بمونم؟! کی قراره بیاد؟!

اسد به سمت اتاق راهنماییم کرد و همزمان گفت:

من دقیق نمی‌دونم که کی قراره بیاد...

ولی یا ارباب میاد یا ارباب‌زاده زمانشم نمی‌دونم که کی قراره بیان...

فقط بازم تکرار می‌کنم نگران چیزی نباش چون قرار نیست اتفاق بدی واست بیفته !!!

.

.

#ارباب‌سالار

#پارت80

آهی کشیدم و گفتم:

+امیدوارم

همراه اسد وارد اتاق شدیم که من رفتم روی تخت نشستم و اسد همونطور که داشت در رو می بست گفت:

- به من اعتماد کن...

مطمئنم هیچ اتفاقی قرار نیست برای تو بیفته

دیگه بدون اینکه حرفی بهش بزنم سری تکون دادم و اسدم رفت....

حتی متوجه شدم که در اتاقم قفل کرد!!!

بیخیال شونه ای بالا انداختم و این اطمینان بهم دست داده بود که قرار نیست پس اتفاقی واسم بیفته....

پس بهتره نگران هیچی نباشم!!!

روی تخت دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم!!!

فضای این اتاق واقعا قشنگ بود دیوارا صورتی رنگ شده بودن و روی ستوناشون سرخابی بود!!!

یه لوستر خیلی خوشگلی بالا سرم وصل بود!!!

رنگ رو تختی هم صورتی بود بود و حتی رنگ میز آرایش و پرده ها... 

همه چی این اتاق صورتی بود و این خیلی واسم جالب بود تا الان همچین اتاق خوشگلی ندیده بودم...

اتاقش خیلی بزرگ بود و جوری که اندازه سالن پذیرایی ما بود...

از جام بلند شدم و دوباره روی تخت نشستم و با دقت به اطرافم نگاه کردم به سمت آینه رفتم تا نگاهی به خودم بندازم که وقتی ارباب یا ارباب زاده اومدن و خواستن با هم حرف بزنن حداقل زشت نباشم...

(تقدیم به نگاه زیباتون 💕،به نظرتون ادامش چی میشه؟)